« May 2005 | صفحه‌ی اصلی | July 2005 »

بايگانی: June 2005

June 27, 2005

خداحافظی طربستان

در آينده‌ای بسيار نزديک، طربستان ملکوت تعطيل خواهد شد. کسانی در طربستان ملکوت تا به حال تفرجی کرده‌اند، قطعاً با خبر هستند که مدت‌هاست تعداد بسيار زيادی از فايل‌های طربستان به خاطر کمبود فضای ملکوت (و صد البته کمبود بيشتر بودجه!) به جای ديگر منتقل شده بودند. متأسفانه سایتی که ميزبان اين فايل‌ها بود عذر ما را خواسته است و ناچارم تمامی فايل‌ها را از سايت‌ آن‌ها بردارم. ناچار، هر از چند گاهی، به اقتضای حال، شايد قطعه‌ای را در همين جا گذاشتم، اما تا زمانی که چاره‌ی ديگری برای آن نيابم، طربستان بی طربستان! چنان‌که بارها نوشته‌ام ملکوت امکانات فنی بسيار کمی دارد و امکانات مالی‌اش بسيار کمتر از آن. سيستم پشتيبانی مالی کارآمدی هم تا به حال وجود نداشته است که به دوام آن کمک کند. در نتيجه، اگر کسی از دوستان، جايی فضايی خالی دارد که می‌تواند ميزبان اين فايل‌ها باشد، ممنون می‌شوم خبرش را به من بدهد. مجموع این فايل‌ها شايد حجم‌شان تا به امروز به حداکثر 500 مگابايت رسيده است و طبيعی است که نمی‌توان همه‌ی آن‌ها را در يک سايت فسقلی مثل ملکوت نگاه داشت. شرمنده‌ی همه‌ی دوستانی که تا به حال به طربستان ملکوت لطف داشته‌اند. اميدوارم بتوانم روزی اين فايل‌ها را مستقل در جايی داشته باشم که خودم بتوانم آن‌ها را کنترل کنم و نگرانی ميزبان به خاطر کمبود فضا يا سياست‌های‌اش وجود نداشته باشد.

June 25, 2005

همچو حلوای شکر، ما را قضا!

هفته‌ی گذشته، دکتر سروش در روايت آن داستان پر آب چشم در سالگرد دکتر شريعتی، از پدر مرحوم شريعتی ياد کرد که گفته بود در اين مصيبت تنها يک چيز است که مايه‌ی تسکين من است و آن اين است که تمام اين‌ها زير چشم خدای عالم رخ می‌دهد. قصه‌ی ملت ايران هم جز اين نيست. حکايت عمل و انديشه‌ی سياسی چيز ديگری است، اما مؤمنين می‌دانند که شفقت و رحمت خدای بر بندگان بسی بيش از شفقت و رحمت مدعيان آن است و خدای عالم بندگان خويش را رها نمی‌کند. شايد بگويند اين سخنان از سر بی‌عملی و يأس است، اما به گذشته که بنگريم می‌بينيم که آن‌ها که به زعم خويش دغدغه‌ی ملت و آزادی داشتند، تلاش خود را کردند و حاصل اين تلاش را هم در شکستی ناباورانه ديدند – اين يعنی قضا؟ اما هر اندازه که سرنوشت اين ملت به دست خودشان است و در رأی صندوق‌ها تصوير شده است، خدای عالم را خزانه‌ی رحمت و شفقت تهی نشده است و دست بسته هم نيست. اما اين سوی ماجرا را هم نبايد از ياد برد که: « إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ- اگر به شما خيرى برسد ايشان را اندوهگين كند و اگر به شما بدى (و ناخوشى‏) رسد، از آن شاد مى‏شوند؛ و اگر شكيبايى و پارسايى ورزيد، بدسگالى آنان شما را هيچ زيانى نرساند؛ كه خداوند به كار و كردار آنان چيره است‏.» (آل عمران، 120). به ياد حکايت بهلول و درويشی می‌افتم که به او می‌گفت همه کار جهان بر مراد من است!

گفت بهلول آن يکی درويش را / چونی ای درويش واقف کن مرا
گفت چون باشد کسی که جاودان / بر مراد او رود کار جهان
سيل و جوها بر مراد او روند / اختران زانسان که خواهد آن شوند
هر کجا خواهد فرستد تعزيت / هر که را خواهد ببخشد تهنيت
سالکان راه هم بر کام او / ماندگان راه هم در دام او . . .
چون رضای حق رضای بنده شد / حکم او را بنده و خواهنده شد
هر کجا امر قدم را مسلکی است / زندگی و مردگی پيش‌اش يکی است
بهر يزدان می‌زيد نه بهر گنج / بهر يزدان می‌مرد نز خوف و رنج
هست ايمان‌شان برای کار او / نه برای جنت و اشجار و جو
ترک کفرش هم برای حق بود / نه ز بيم آن‌که در آتش رود
آن‌گهان خندد که او بيند رضا / همچو حلوای شکر او را قضا
بنده‌ای کش خوی و خلقت اين بود / نه جهان بر امر و فرمان‌اش رود؟
پس چرا لابه کند او در دعا / کای خداوندا بگردان اين قضا
پس چرا گويد دعا الا مگر / در دعا بيند رضای دادگر؟
وان‌که نبود از رضا بهره‌پذير / در حسد افتاد و دارد صد زحير
چون نشد راضی به امر کن فکان / داده‌ی حق را نخواهد با کسان!
هر که را باشد مزاج و طبع سست / او نخواهد هيچ کس را تندرست!
دان‌ که هر بدبخت خرمن سوخته / می‌نخواهد شمع کس افروخته!

(قرائت با صدای دکتر سروش؛ صص 303-302 لب لباب مثنوی)

June 24, 2005

تير در تاريکی: نشانه‌ی سرگشتگی مطلق مردم

بعضی‌ها که قصد رأی دادن دارند، وقتی هاشمی و احمدی‌نژاد را مقايسه می‌کنند، می‌گويند هاشمی حساب‌اش را پس داده است و معلوم است چه جور آدمی است. اما احمدی‌نژاد را هنوز امتحان نکرده‌ايم. بگذاريد به او رأی بدهيم ببينيم چه می‌شود! آدم از اين نوع استدلال‌ها حيرت می‌کند. اولاً که چند چيز را بايد حساب‌شان را از هم جدا کرد. عرصه‌ی سياست، عرصه‌ی اخلاق نيست (اين معنی‌اش اين نيست که در سياست بايد اخلاق را قربانی کرد). رابطه‌ی اخلاقی و دينی يک فرد (هر چند کانديد رياست جمهوری شود) فقط به خودش و خدای خودش مربوط است (نبايد اين‌ها را به هيچ نحوی به رخ مردم بکشد يا از آن‌ها استفاده‌ی تبليغاتی بکند). ثانياً، آدم‌ها را بايد بر اساس فکر و تئوری‌هايی که ارايه می‌دهند، سنجيد و نقد کرد. آدم بی‌برنامه‌ای که فقط شعار می‌‌دهد و دل می‌ربايد، خطرش به مراتب بيشتر از آدم سياست‌بازی است که برنامه‌ می‌دهد ولو سابقه‌ای تاريک داشته باشد. برنامه ملموس را می‌توان نقد کرد، ولی نقد شعار را بايد فقط به آينده و هنگام عمل حواله داد. مردم می‌خواهند تيری به تاريکی بيندازند که شايد احتمالاً بهتر از بقيه از آب در آمد. کشورداری کار احتمالات و ظن و گمان نيست. سياست محاسبه‌ی سود و زيان و تدبير درست عقلی است. هاشمی حساب‌های گذشته‌اش را پس داده است، همان‌جور که احمدی‌نژاد. از اين حيث اين دو هيچ فرقی با هم ندارند. حساب‌های آينده را هم هنوز هيچ کدام‌شان پس نداده‌اند ولی تا همين امروز هر دو افکار و رفتارشان را برای مردم، تا اين لحظه، رو کرده‌اند. ادبيات و نحوه‌ی صحبت کردن هر دو کاملاً مشخص است. حالا چرا مردم، حتی تحصيل‌کرده‌گانی که می‌خواهند رأی بدهند، دوست دارند رأی عاطفی بدهند؟ دليل‌اش غير از اين است که مردم پاک گيج شده‌اند؟ 

وضع مردم ايران، وضع همان گربه‌ی در انبانی است که مولوی توصيف کرده است. سياست‌مداران داخلی و خارجی، کسانی که رأی می‌دهند و کسانی که رأی نمی‌دهند، کسانی که تحليل می‌دهند و کسانی که تحريم می‌کنند، همگی دست به دست هم داده‌اند و مردم را مثل گربه کرده‌اند توی کيسه گونی و بالای سرشان هزار بار چرخانده‌اند. حالا اين گربه را بيرون آورده‌اند و می‌گويند راست راست راه برو!

يک نکته‌ی ديگر را بگويم و اگر خدا بخواهد درِ سياست‌خانه‌ی اين وبلاگ را گل بگيرم و کار آدميزادی بکنم (من واقعاً فکر می‌کنم سياست‌بازی کار شياطين و جن و پری است!). همه دارند از فساد اقتصادی يا سياسی هاشمی حرف می‌زنند. قبول، فرض کنيم که هاشمی فاسد است. ولی يادتان نرود که فساد در عمل، از فساد در نظر شروع می‌شود. اين آرايی که احمدی‌نژاد دارد نشان از فساد غريبی در فکر و نظر دارد. آقای احمدی‌نژاد مثل اصحاب کهف سال‌های سال است خواب‌اش برده است و ايران و دنيا را جور ديگری می‌بيند که با واقعيت هزاران فرسنگ فاصله دارد. شايد احمدی‌نژاد روزی از اين خواب چندين ساله بيدار شد ولی ممکن است آن روز برای ماها خيلی دير باشد.

June 23, 2005

تذکره‌ی تهذيبيه

احوال اضطراب و سرگشتگی محض است. ترجيح می‌دهم هيچ نگويم. روزگار هجوم فتنه‌هاست و دشواری انتخاب‌ها. مثنوی را می‌خواندم و به قسمت حرص رسيدم. اين حرص در وجود همگی ما هست، اما حرص قدرت و شهوت مقام چيزی است عجيب! اين ابيات برای هر که اهل اشارت باشد،‌ برای سلوک باطنی حرف‌ها دارد. برای اهل سياست هم البته کم حاوی نکته نيست. «آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!»

ملا حسين کاشفی در بخش مربوط به حرص و در صدر ابيات مولوی می‌گويد: «
در بيان حال آن کس که گويد حرص ندارم و او دروغ می‌گويد از برای آن‌که حرص چون سگ خفته است هر گاه که بوی مردار دنيا به او رسد، سر بر آورد و در حرکت آيد مگر آن‌ها که اين سگ را به زنجير قناعت بسته‌ باشند . . .»

ميل‌ها همچون سگان خفته‌اند / و اندر ايشان خير و شر بنهفته‌اند
چون‌که قدرت نيست خفتند اين رده / همچو هيزم پاره‌ها و تن زده
تا که مرداری در آيد در ميان / نفخ حرص زشت کوبد بر سگان
چون‌که در کوچه خری مردار شد / صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرص‌های رفته اندر کتم غيب / تاختن آورد و سر بر زد ز جيب
مو به موی هر سگی دندان شده / از برای حيله دم جنبان شده
صد چنين سگ اندر اين تن خفته‌اند / چون شکاری نيستشان بنهفته‌اند
شهوت رنجور ساکن می‌بود / خاطر او سوی صحت می‌کشد
چون‌که صحت يافت حرص‌اش تازه شد / شهوت هر چيز بی‌اندازه شد . . .
(قرائت اين بخش با صدای دکتر سروش؛ صص. 311-310 لب لباب)

June 20, 2005

کار دونان حيله و بی‌شرمی است

بحث سياست با گروه خونی من زياد سازگار نيست. بعد از اين همه فکر آشفته و آن عاقبت آشفته‌تری که در ميدان سياست مثل کرکسی بر سر مرداری (مردار قدرت و شهوت جاه و مقام) چرخ می‌خورد، همان به که آدمی مدتی به تأمل باطن و تصفيه‌ی درون بپردازد. داشتم لب لباب مثنوی را می‌خواندم و به قسمتی رسيدم که ملا حسين کاشفی در صدر آن نوشته است: «در صفت جماعتی که راه نرفته‌اند و دعوی راهنمايی کنند و به منزل نارسيده از آخر مقامات خبر دهند . . .» و ابيات مولوی عجب مناسب احوال بود:
ای بسا زراق گول بی‌وقوف / از راه مردان نديده غير صوف
(اين يکی از ره مردان نديده غير ريش!)
ره نمی‌داند، قلاووزی کند / جان زشت او، جهان‌سوزی کند . . .
حرف درويشان و نکته‌ی عارفان / بسته‌اند اين بی‌حيايان بر زبان
حرف درويشان بدزدد مرد دون / تا بخواند بر سليمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمی است / کار دونان حيله و بی‌شرمی است
حرف درويشان بسی بگرفته ياد / تا دکانی وا کند بهر رشاد
لاف شيخی در جهان انداخته / خويشتن را بايزيدی ساخته
هم ز خود سالک شده واصل شده / محفلی وا کرده در دعوی‌کده!
بی‌نوا از نان و خوان آسمان /  پيش او ننداخت حق يک استخوان
او ندا کرده که خوان بنهاده‌ام / نايب حق‌ام، خليفه‌زاده‌ام!
الصلا ساده‌دلان پيچ پيچ / تا خوريد از خوان جودم سير هيچ
طفل راه فقر چون پيری گرفت / پيروان را غول ادبيری گرفت
که بيا تا ماه بنمايم تو را / ماه را هرگز نديد آن بی‌صفا
چون نمايی چون نديدستی به عمر / عکس مه در آب هم ای خام غمر
چنند دزدی حرف مردان خدا / تا فروشی واستانی مرحبا
چون‌که آيد خيز خيزان رحيل / گم شود زان پس فنون قال و قيل
چاپلوس و لفظ شيرين و فريب / می‌ستانی، می‌نهی چون ظن به جيب
ای بسا شوخان ز اندک احتراف / از شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر يکی بر کف عصا که موسی‌ام! / می‌دمد بر ابلهان که عيسی‌ام!
(ص 155-156 لب لباب؛‌ قرائت با صدای دکتر سروش)
به نظر شما، مردم آن قدر هشيار هستند که گول اين چاپلوسان و مدعيان دروغين معرفت و ارزش و خاکساری را نخورند؟! زمان نشان خواهد داد که ساده‌دلان چه تعدادند و اهل کياست چه تعداد!

June 19, 2005

حيرت مکرر از آگاه و ناخودآگاه ايرانيان

خوب. تکليف دور اول انتخابات روشن شد و آقای معين تشريف بردند مرخصی. حالا ديگر نه تنها وقت نقد اصلاح‌طلبان است (هم خودشان و هم ديگران بايد اين کار را بکنند) که از همه مهم‌تر وقت نقد و درک مردم است، درک هم‌دلانه‌ی مردمی که با رأيی پراکنده و از هم گسيخته، تکليف چهار سال آينده‌ی خودشان را دارند ترسيم می‌کنند. چنان که يک‌بار ديگر هم گفته بودم، اين مشارکت مدنی مردم،‌ تبديل به آينه‌ای شده است برای ديدن خودشان. نه جای ملامت دارد و نه جای تحسين. اين نتيجه،‌ آينه‌ی تمام عياری است از کليت جامعه‌ی ايرانی که بخش قابل توجه‌اش نه روشنفکر و نويسنده تحريم‌گراست و نه دانشجو و وبلاگ‌نويسی حامی اصلاحات؛ بخش عمده‌ی اين رأی دهندگان نه حاميان گنجی‌اند و نه طرفداران ناصر زرافشان. وقت آن نشده است بفهميم که خيلی از اين مطالبات آزادی‌خواهانه گاهی اوقات نماد توهماتی است که برخی فکر می‌کنند دغدغه‌ی اکثريت مردم ايران است؟ آری اين مطالبات، دغدغه‌ی خواستاران اصلاحات و آزادی است. اما چند نفر اين اصلاحات را می‌خواهند؟ با خودتان و با ملت ايران رو راست باشيد! به هر حال اين ترکيب حاکميت و اين ترکيب جمعيتی و فکری مناسبتی تام و تمام با هم دارند و بايد تمام ماجراهای چهار سال آينده را، گوارا يا ناگوار بر خود هموار کنند و بگويند خودمان خواسته بوديم! درست است که سه ميليون به معين رأی دادند و سه ميليون هم خانه‌نشين شدند، اما سهم آن سه ميليون تحريم‌گر از سرنوشت آينده‌ی ايران به گمان من سهم همان تلخی‌ها و دشواری‌هاست. البته سهم آن عده‌ی ديگر، سهمی است از آرامش، امنيت و معيشتی است که می‌خواهند، حالا هر کسی می‌خواهد اين را برای‌شان بياورد. لطفاً ديگر غر نزنيد! ملت ايران خودشان را به نام و به کام هر کسی که دوست داريد فکر کنيد، نشان دادند.

مطالب مرتبط:
شير يا خط (ساغر)
خانم‌ها،‌ آقايان، لطفاً مردم ايران را تحقير نکنيد (خوابگرد)
شکست حزب ليبرال-دموکرات وبلاگستان (سيبستان)

June 16, 2005

رأی مسئولانه و آگاهانه: ويژگی و چالش انتخابات 84

اگر حوصله‌ی بحث طولانی نداريد، خودتان را خسته نکنيد، هر چند خلاصه‌ی تمام حرف‌های‌ام اين‌جاست!
گمان می‌کنم ديگر بحث‌های انتخاباتی و دلايل و مدعيات طرف‌های درگير در انتخابات (و طرف‌های خود-درگير در انتخابات!) ديگر به حد اشباع رسيده‌ و حجت عقلانی بر صاحبان خرد تمام شده است. نکته‌ی بسيار ظريفی که بايد از همين حالا به آن توجه جدی شود، آگاهی و مسئوليت در رأی دادن است، چه برای کسی که داخل ايران است و چه برای کسی که خارج از ايران است. مسئوليت هم در برابر خويشتن بايد باشد و هم در برابر وطن و آينده‌ی آن.

ادامه‌ی «رأی مسئولانه و آگاهانه: ويژگی و چالش انتخابات 84»

June 15, 2005

معين، آشوری، سيمين بهبهانی و ماجرای يک شعر

دقايقی پيش داريوش آشوری تلفن زد و خواست که لوگوهای سايت‌های حامی معين در انتخابات را به وبلاگ‌اش بيفزايم. خيلی خيلی خوشحالم که می‌بينم زبان‌شناسی که در اين سال‌ها مرتب از مدرنيته و مسايل مبتلا به جامعه‌ی ما نوشته است و هر روز دغدغه‌ی اين مسايل را دارد، دست رو دست نمی‌گذارد و از شور و حال جوانان به وجد می‌آيد و رسماً همراهی‌اش را با ملت و جوانان اين ديار اعلام می‌کند و در عين حال خود را به هيچ گروه سياسی گره نمی‌زند.

ادامه‌ی «معين، آشوری، سيمين بهبهانی و ماجرای يک شعر»

June 14, 2005

آيا معين به سرنوشت خاتمی دچار می‌شود؟

پيش‌بينی قطعی کردن در عرصه‌ی سياست، آن‌هم در کشور آشوب‌زده و عجيب و غريبی مثل ايران کاری است که نتيجه‌ی خوبی ندارد. مسأله‌ی اساسی اين است که فرض کنيم به معين رأی داديم و معين رييس‌ جمهور شد. آن وقت چه می‌شود؟ علی‌الظاهر، با توجه به تمامی موانع و مشکلات قانونی و حضور مزاحمت‌آفرين گروه‌های به اصطلاح فشار، کار رييس جمهوری منتخب بسيار بسيار دشوار خواهد بود، علی‌الخصوص که تجربه‌های تلخ دوره‌ی خاتمی را هم داريم.

ادامه‌ی «آيا معين به سرنوشت خاتمی دچار می‌شود؟»

June 9, 2005

تهی‌دستی اعتزالی

اين روزها که بحث انتخابات داغ است، گويا تنها کسی که اين وسط تبديل به سيبل مخالفان و موافقان نظام جمهوری اسلامی شده است، معين بيچاره است. چيزی که می‌خواهم بنويسم دفاع از معين نيست؛ دفاع از خودم و موضع خودم و ارزشی است که برای رأی و انديشه‌ی خودم برای ساختن امروز و فردای ايران قايلم.

ادامه‌ی «تهی‌دستی اعتزالی»

June 3, 2005

حديث همنشينی با ارواح معلقه

سال‌ها پيش، رفيقی هم‌دل داشتم که شبان و روزان همنشين هم بوديم و جدای از درس و بحث مدرسه، به کار دل و دين نيز در کنار هم می‌پرداختيم. آن روزگاران يکی از کارهای ثابت ما دو نفر التزام به قرائت پی‌گير قرآن بود. اکنون که از دورترها به آن تجربه می‌نگرم می‌بينم که ذوق و حالی غريب در آن لحظات بی‌بازگشت موج می‌زد. چند شب پيش، دوباره آن سوداها به سرم زد و همراهی می‌جستم که باز طريق هم‌نشينی و هم‌سخنی با وحی را با هم طی کنيم. آن تجربه را دوباره آغازيده‌ام. اين خاصيت کلماتی از اين دست است که وقتی می‌خوانی‌شان، خون زندگی در شريان روح‌ات جاری می‌کند، چه آن کلام سخن آسمانی وحی باشد، يا اشارات حکمت‌بار شهسوار ميدان فتوت و خداوند تأويل و تعليم باطن، يا باريک بينی‌های حافظ يا عبارات گرم و عاشقانه‌ی مولوی. مداومت بر اين‌ها و زيستن با بارقه‌های درخشان معنوی‌شان، درون آدمی را صيقل می‌دهد که:
هر که خواهد همنشينی با خدا / گو نشيند در حضور اوليا
چون شوی دور از حضور اوليا / در حقيقت گشته‌ای دور از خدا
ای خنک آن کس که با زنده نشست / زنده گشت و مردگی از وی بجست

همنشینی با مرده‌دلان، دل را می‌ميراند و ظلمت‌افزاست. هميشه لزومی ندارد که به حضور فيزيکی اهل دلی بروی. درهای معرفت و راه‌های نور،‌ در هيچ مقامی به روی کسی که اهل طلب و جست‌وجو باشد بسته نيست:
دست پير از غايبان کوتاه نيست / قبضه‌اش جز قبضه‌ی الله نيست
صاحبان دولت و سعادت معنوی پيدا و پنهان همه‌جا حاضرند. همان‌ها هستند که پای بر زمين دارند و به تعبير مولا علی (در گفت‌وگويی که با کميل داشت) ارواحی دارند که در آسمان معلق است.

ساعتی پيش باران شديدی می‌باريد و با خود می‌گفتم که اين باران در دل چند نفر اثر دارد؟ چندین مرده را زنده تواند کرد؟ کدام افسرده است که از هر اشارتی که می‌بيند، ولو اشارت طبيعت، راهی به سوی خدای خويش بجويد؟ اين توفيق کدام يک از ما را نصيب است که به اشارت همين باران ظاهری، شست‌وشويی در درون بکنيم و غبار کبر و نخوت و آز و آرزو، و غم و اندوه و بغض و نفرت از دل بزداييم؟ نمی‌توان به هر بهانه‌ای عنان مرکب وجود را به سوی تصفيه و تهذيب گردانيد؟ به خدا که می‌شود! پر همتی می‌خواهد که گوشی شنوا داشته باشد و ديده‌ای تيزبين. دارم صدای بسطامی را گوش می‌دهم که می‌خواند:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
زين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده‌ی گل نعره‌زنان خواهد شد . . .

نمی‌شود از اين‌ها اشاره گرفت که بلبلِ جان را تا سراپرده‌ی گلِ جان‌بخش نعره‌زنان روان کرد؟ اين هم می‌شود! مرد می‌خواهد، که:
گر مرد رهی، ميان خون بايد رفت
از پای فتاده سرنگون بايد رفت
تو پای به راه در نه و هيچ مپرس
خود راه بگويدت که چون بايد رفت

June 2, 2005

مهربونی

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که يک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوريده‌ای داشت
دل ليلی از او شوريده‌تر بی

Free counter and web stats