« April 2005 | صفحه‌ی اصلی | June 2005 »

بايگانی: May 2005

May 28, 2005

چند نکته برای دکتر معين

خوب. بالاخره معين آمد. در این چند بيانيه‌ای که معين اخيراً صادر کرده است، به نظر من چند نکته هست که اگر به آن‌ها توجه کند، احتمالاً، بيشتر مورد عنايت نسل جوان واقع می‌شود. معين در بيانيه‌های‌اش در عين اين‌که تلاش می‌کند به خوبی صدر و ذيل مطلب‌اش را جمع و جور کند و انسجام منطقی نوشته‌اش را حفظ کند، شايد ناخواسته کاری را می‌کند که نبايد بکند. بيانيه‌های معين بسيار طولانی و پيچيده می‌شوند. ايرانی‌ها و مخصوصاً جوانان سخنرانی‌های دراز و فيلسوف‌وار خاتمی را زياد شنيده و ديده‌اند. الآن وقت آن نيست که همان راه طولانی و ملال‌آور را برود. معين سخنور فصيح و بليغی نيست. نمی‌توان انتظار داشت آن سخنان مسجع و آهنگين و خطابی دکتر سروش را در سخنان معين پيدا کنيم. معين هم بايد مراقب باشد که خوانندگان بيانيه‌های‌اش حوصله داشته باشند تمامی بندهای آن را به دقت بخوانند و چيزی از قلم نيفتد.

صراحت و شفافيت معين در بيانيه‌ی ورود به انتخابات‌اش ستودنی است، اما معين بايد کسی را پيدا کند که اديب خوبی باشد و بتواند سخنرانی‌ها و بيانيه‌های‌اش را ويرايش کند و آن‌ها را هر چه صيقل‌خورده‌تر در برابر مخاطبان‌اش بگذارد - البته اگر هم چنين ويراستار يا نويسنده‌ای دارد، بد نيست يواش يواش به فکر عوض کردن‌اش بيفتد! يک نکته‌ی ديگر هم اين‌که بسيار عجيب است که هنوز بعد از اين‌که چندين ساعت از انتشار اين بيانيه در رسانه‌های خبری گذشته است، خبری از آن در وبلاگ او نيست! اين الپر چه کار دارد می‌کند که زير گوش معين نمی‌خواند کمی فعال‌تر باشد در وبلاگ‌اش؟! مثل اين‌که معين وبلاگ‌نويسی را شوخی گرفته است. معين بايد به فاصله‌ی اندکی بعد از انتشار بيانيه‌اش در رسانه‌ها و مطبوعات آن را حتماً در وبلاگ‌اش هم می‌آورد.

May 25, 2005

حرکت روی لبه‌ی تيغ

اصلاح طلبان و جبهه‌ی مشارکت گير افتاده‌اند سر يک دو راهی حساس که عاقبت هيچ‌ کدام‌اش روشن‌تر از آن ديگری نيست. اول اين‌که انصراف معين از شرکت در انتخابات (بعداً درباره‌ی دليل‌اش حرف می‌زنم)، عملاً يک انتحار سياسی است و فاتحه‌ی اصلاح‌طلبی و جنبش دوم خرداد را تا قيام قيامت می‌خواند.

ادامه‌ی «حرکت روی لبه‌ی تيغ»

May 20, 2005

از اين شورهای آسمانی

از هفته‌ی پيش که صاحب «يک سبد آواز نو» و بانوی مهربان‌اش ميهمان ما بودند، نهج البلاغه گريبان‌ام را گرفته است و رهايم نمی‌کند. آدم وقتی با حوصله نهج‌البلاغه می‌خواند، علی‌الخصوص وقتی که انسی ديرين هم با صاحب آن و تبار و خاندان‌اش داشته باشی، ناخودآگاه حس می‌کنی علی تمام قد در برابرت ايستاده است و آن مجسمه‌ی فضيلت و پاکی و راستی مهربانانه دست‌ات می‌گيرد که چگونه از اين گذرگاه خاک عبور کنی.

ادامه‌ی «از اين شورهای آسمانی»

May 18, 2005

خدای تازه يا دين تازه؟

مدتی پيش يادداشت ابطحی را می‌خواندم درباره‌ی امام زمان و دين جديد که در آن گفته بود امام زمان دين جديدی نخواهد آورد بلکه همان  دين رسول خدا را منتشر خواهد کرد. در همان يادداشت ابطحی به برداشت‌های متفاوت از دين اشاره می‌کند و می‌گويد: «از زمان خود پيامبر تا کنون آن قدر دين خدا و برداشت‌های گوناگون از آن به تناسب نياز قدرتمندان مورد دستبرد قرار گرفته و پيرايه­های گوناگونی بر آن بسته­اند و تفسيرهای ناروا از آن کرده­اند و از آن استفاده­ی ابزاری نموده­اند که وقتی امام زمان اصل دين خدا را بی­پيرايه و واقعی به مردم عرضه می­کند، گمان همه بر آن خواهد بود که آن حضرت دين جديدی آورده است». اين يادداشت ابطحی، فارغ از ابعاد سياسی‌اش که نقد تلويحی حاکميت در ايران است، نکات ديگری دارد که مرا به فکر فرو برد.

ادامه‌ی «خدای تازه يا دين تازه؟»

May 16, 2005

حسرت

. . .
تمام روز در اين آرزو بخواهد رفت
و دل به انتظار تو اين‌جا تمام خواهد شد
تو آمدی و نجستی ز من نشان ای داد
نه روز، جمله‌ی عمرم حرام خواهد شد
. . .

May 12, 2005

وبلاگ: بچه‌ی يتيم مدرنيته

يادداشت پيشين من و واکنش‌های متفاوتی که در برابر آن ديدم و نظرهای پای نوشته‌های متعدد ديگرم در همين وبلاگ، غالباً مرا به فکر فرو می‌برد که آيا ما اصلاً وبلاگ را می‌شناسيم يا وبلاگ به قول حسين درخشان فيلی است در تاريکی که هر کسی هر جوری دل‌اش می‌خواهد تعريف‌اش می‌کند و بعد به ديگران حق هيچ مشی متفاوتی را نمی‌دهد؟

ادامه‌ی «وبلاگ: بچه‌ی يتيم مدرنيته»

May 9, 2005

از رنج‌های موسیقی ايرانی

عکس فکر می‌کنم از سايت روزنامه‌ی همشهری استامروز با صادق طباطبايی صحبت می‌کردم برای پرسش‌هايی درباره‌ی موسيقی‌ ايرانی. به اجازه‌ی خودش اين‌ها را اين‌جا می‌نويسم. نمی‌شود بيش از نيم ساعت گفت‌وگوی دقيق را کامل اين‌جا نوشت. اما همين اشاره‌های کوتاه هم مغتنم است.

صادق طباطبايی از وسعت شگرف موسيقی ايرانی گفت و اين‌که چه اندازه مغفول مانده است و عنايتی با پرورش و کشف آن نمی‌شود. وسعت و حجم موسيقی اروپايی، در برابر موسيقی ايرانی چيزی به حساب نمی‌آيد، با اين‌حال اين‌ همه آهنگ و نغمه‌های فراوان از آن در آورده‌اند. موسيقی اروپايی کلاسيک تنها در دو پرده جولان دارد يعنی در ماژور و مينور که همان در آمد ماهور و در آمد اصفهان ما باشد. اگر هفت نت اصلی موسيقی را بگيريم و پنج نيم‌پرده‌ را هم به آن بيفزاييم تنها به وسعت دوازده صوت و نت می‌رسيم که در واقع الفبای کل موسيقی کلاسيک با آن همه عظمت‌اش است. موسيقی ایرانی اما با شش ربع پرده‌ی اضافی که دارد هجده نت دارد و اين چنين مهجور و زار مانده است.

ادامه‌ی «از رنج‌های موسیقی ايرانی»

مهدی خلجی از بند آزاد شد!

يک خبر داغ داغ داغ دارم. مهدی خلجی و ماه منير رحيمی از راديو فردا استعفا دادند. چقدر شب و روز آزرده خاطر بودم از اين‌که اين‌ها گرفتار آن راديوی کذايی هستند. خدا را شکر که هم خودشان از بند فرداييان خلاص شدند و هم وبلاگ کتابچه‌ی نقد نشين خلجی رونمايی شد و به راه افتاد. برويد تبريک خلاصی و رونمايی را با هم به او بدهيد.

May 8, 2005

نو ملکوتيان

ملکوت عضوی تازه دارد. از امروز، فروغ، سيمای زنی در میان جمع، از بلاگ‌اسپات به ملکوت منتقل می‌شود و به جمع ما می‌پيوندد. ملکوتيان به فروغ خوش‌آمدی ملکوتی بگويند و کسانی که لينک وبلاگ قبلی او را دارند آن را اصلاح کنند. يکی دو عضو ديگر هم در راه ملکوت هستند که به محض اين‌که مطلبی نوشتند، حضورشان را رسماً اعلام می‌کنم.

من مرثيه‌خوان دلِ بيهوده‌ی خويشم

گاهی اوقات (شايد هم خيلی وقت‌ها) آدم‌ها نياز دارند خودشان با خودشان خلوت کنند. خودشان باشند و بس. خودشان با خودشان خيال‌شان را پرواز دهند،‌ اندوه را واژه واژه با تار و پود وجودشان تصوير کنند. آدم تا با خودش تنهای تنها نباشد، نمی‌تواند گره‌ِ اندوه را باز کند. نمی‌تواند اين دمل چرکين غم را بشکافد. بايد اين خلوت را در عمل داشت. خلوت ذهنی و تصفيه‌ی خيال، کار هر کسی نيست. بايد بتوانی کوتاه مدتی هم که شده انقطاعی داشته باشی از عالم و آدم تا بتوانی گريبان خودت را محکم بچسبی و به حساب خودت برسی. شايد اين‌ها بهانه‌های کوچک و بزرگی است برای گريز از چيزی. اما وقتی بخواهی بی‌پروا ساعتی هم که شده خودت باشی بدون اين‌که سايه‌های وجودت مزاحم هسته‌ی درون‌ات باشند. آدم‌ها همه‌شان هميشه چيزی توی کارنامه‌شان هست که بايد به حساب‌اش برسند. اين رسيدگی فرصت و مجال می‌خواهد. مثل کسی که قرار است مقاله‌ای بنويسد يا تحقيقی جدی بکند که بايد برود توی اتاق‌اش،‌ در را به روی آدم و عالم ببندد و کارش را انجام دهد.

ادامه‌ی «من مرثيه‌خوان دلِ بيهوده‌ی خويشم»

May 5, 2005

کامنتی برای خودم!

يادداشت صاحب سيبستان ملکوت را که صبح درباره‌ی محافظه‌کاری خواندم، تصميم گرفته بودم چيزی بنويسم تا دل خودم کمی خالی شود! ديروز دو سه باری تلفنی صحبت کرديم با هم تا مسأله‌ی کامنت‌های سيبستان حل شود و نتيجه اين شد که به يمن راهنمايی‌هايی رامين (که با اختلاف ساعت آمريکا و لندن خود معضلی بزرگ بود) توانستم مشکل سيبستان را حل کنم و غرغرهای نازک الملکوت را از سر خودم بردارم! قبل از اين‌که از معنای «محافظه‌کاری» مورد نظر مهدی بنويسم، چند تا نکته‌ی مختصر دم دستی را برای تمام مترددين ملکوت دوباره می‌نويسم تا هم خودم يادم باشد و هم ملکوتيان و غير ملکوتيان دوباره به خاطر بياورند که مديريت فنی ملکوت کاری است که تماماً به عهده‌ی من است با تمام دردسرهای ريز و درشت‌اش که هميشه فقط بخش اندکی از آن را ملکوتيان می‌فهمند، آن هم تنها وقتی که برای وبلاگ خودشان احياناً مشکلی پيش می‌آيد. مديريت ملکوت انصافاً آدمی را می‌خواهد تمام وقت که برای اين کار زندگی‌اش را بگذارد. من که حسين درخشان نيستم که زندگی‌ام همه‌اش وبلاگ باشد، کسی هم به من حقوق تمام وقت و حتی پاره وقت نمی‌دهد که اين ملکوت درندشت را بچرخانم. نتيجه اين می‌شود که هر چه می‌کنم فقط محصول عشق است و علاقه. اگر ملکوت را مثل بچه‌ای که خودم قدم به قدم پرورده باشم نمی‌ديدم، اين‌قدر احساس تعلق به آن نمی‌کردم که هر روز بخواهم جايی‌اش بهتر از قبل باشد. دليل ارتقاء دادن سيستم مووبل تايپ هم طبعاً همين دغدغه بود، به خاطر اين‌که سيستم تازه، مطئمن‌تر است، باگ کمتر دارد، امنيت‌اش بالاتر است و راحت‌تر می‌شود با آن کار کرد. تمام اين کارها و مشکلات حاشيه‌ای و ضمنی تغيير و پشتيبانی سايت کلی وقت می‌برد و انرژی از آدم می‌گيرد.  يک نويسنده‌ی ملکوت که راحت اسم کاربری و رمز عبورش را در اختيار دارد و کارش فقط نوشتن است، ممکن است هيچ وقت مشکلات اين کار را درک نکند. در نتيجه، توقع آن يک عضو کمالی است بدون نقصان که کمی تا قسمتی از عهده‌ی کسی که مثل بقيه‌ی آدم‌ها دارد زندگی عادی می‌کند خارج است. اين‌ها دغدغه‌های فنی و فيزيکی ملکوت است که خودم بيش از هر کسی ديگری به جزييات‌اش آشنا هستم.

ادامه‌ی «کامنتی برای خودم!»

May 3, 2005

خيال شهسواری مسکينان

دقايقی پيش بی‌بی‌سی دو برنامه‌ای را نشان می‌داد درباره‌ی فعاليت‌های هسته‌ای ايران. برنامه‌ای با «عنوان اسرار اتمی ايران». روايتی مستند بود از سخنان تمام طرف‌های درگير در ماجرا. گزارش‌ها تقريباً دقيق بودند و وفادار به واقعيات اما نتايج برنامه هول‌ناک بودند. اين برنامه پيام صريحی بود که گويا برنامه‌ی هسته‌ای ايران ديگر از مرز مذاکرات ديپلماتيک گذشته است. اشاره‌ی تکان‌دهنده‌ی برنامه به صدام حسين، عراق و حمله‌ی اسراييل به مواضعی در عراق بود که احتمال وجود امکانات اتمی در آن می‌رفت. در اين ميانه، اسراييل و آمريکا بی‌تابی می‌کنند و تلنگری می‌خواهند برای مداخله‌ی نظامی. وقتی چنين برنامه‌ای در تلويزيون انگليس پخش می‌شود، به اعتقاد من (به سايقه‌ی طبع دايی جان ناپلئونی ما!) نشانه‌های شومی دارد. اين يعنی اين‌که ديگر راهی نيست. عين همين ماجرا را درباره‌ی صدام داشتند. پوشش مرتب و دقيق تلويزيون از وضعيت عراق قبل از حمله‌ی آمريکا و انگليس، درست مشابه چيزی است که امشب ديدم. بسيار تلخ و دردناک است اين ماجرا. يک نکته‌ی ديگر اين‌که وقتی داشتند با علی اکبر صالحی گفت‌وگو می‌کردند و می‌پرسيدند که آيا احتمال اين هست که ايران غنی‌سازی را معلق کند، صالحی با لحنی معصومانه که گويی دارد دامن خودش (و شايد دولت) را از ماجرا بيرون می‌کشد، گفت که امکان ندارد، اين‌ها خطوط قرمز نظام است که مقام رهبری ترسيم کرده‌اند! چه کسی حاضر است مسئوليت اين بند بازی و رقص ديپلماتيک سياست‌مداران را که ممکن است به بهای زندگانی هزاران نفر انسان بی‌گناه تمام شود، بپذيرد؟ وقتی داشتم برنامه را می‌ديدم و پيام‌های آشکار و نهان اين شيوه‌ی پوشش خبری را در ذهن‌ام تحليل می‌کردم، بی‌اختيار با خود گفتم:

خيال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکين
خداوندا نگه‌ دارش که بر قلب سواران زد!

خدا ما را واقعاً نگه دارد، اوضاع خراب‌تر از اين‌هاست که می‌گويند و می‌شنويم و می‌بينيم.

اين خستگی‌های بی‌امان

به ميمنت و مبارکی (!) اسباب‌کشی به ظن قريب به يقين تمام شد، يعنی حالا تقريباً به طور کامل مستقر شده‌ايم و فقط مانده است کمی جمع و جور کردن خرده ريزه. فقط با وجود کمک بی‌دريغ مينا، يوسف و حامد، هم بانو و هم من به طرز وحشتناکی از کت و کول افتاده‌ايم و تا يکی دو هفته‌ی ديگر تمام اعضا و جوارح‌مان درد می‌کند! بحمد الله تلفن و اينترنت‌مان را هم امروز وصل کردند و در اين گوشه‌ی دور افتاده‌ی خوش آب و هوای شمال غرب لندن، ديگر احساس نمی‌کنيم وسط ده پرتاب شده‌ايم! اينترنت اين خاصيت‌ها را هم دارد ديگر. اين را هم ناگفته نگذارم که با اين اسباب‌کشی مرتکب دو خبط بزرگ شدم. يکی اين‌که در حين تميزکاری به سرم زد مانيتور کامپيوتر را هم تميز کنم که با آبی که کاملاً به طرز دور از عقلی روی آن پاشيدم يک لکه‌ی بزرگ وسط ال‌سی‌دی افتاده است که دارد يواش يواش خشک می‌شود. از همه بدتر اين‌که همان آب‌های اسپری کذايی را روی صفحه‌ کليد ريختم برای نظافت که نتيجه‌اش سوختن و نابود شدن صفحه کليد بود. در نتيجه، ديشب حامد را تا صبح اين‌جا نگه داشتيم تا با صفحه کليدی قرضی، اين فاجعه‌ی عالم بشريت را رفع و رجوع کند و امروز با بانو به کار خريد يک صفحه کليد نو و دو عدد اسپيکر توپ رفتيم و کلی پياده شديم!

هنوز فرصت نکرده‌ام ببينم می‌توان آن مشکل نظرهای ملکوت را درست کرد يا نه،‌ اما آن هم قطعاً قابل حل است. باری اين کوتاه را نوشتم که خبر بازگشت (!) را بدهم (انگار از سفر حج برگشته باشيم!!) و اين‌که ان شاء الله، ملکوت صاحب يکی دو مقيم ديگر خواهد شد در همين چند روز آينده. ملکوت، مملکتی است که دايماً رو به بسط و گسترش است (هر چند يکی بايد حداقل گوش اين ملک‌الشعرای متمرد را بکشد که هر روز به بهانه‌ای از ادای رسوم آستان‌بوسی می‌گريزد!). باز بر می‌گرديم.

May 1, 2005

نگاه ماکزيمال: معلول انحطاط

امشب بعد از مقدمات مراسم اسباب‌کشی که همان انتقال آينه و قرآن به منزل جديد بود، به شيوه‌ای انتحاری، درست در شب اسباب‌کشی، سر از مراسم سخنرانی دکتر سروش در کانون توحيد در آوردم، با تأخير البته. دليل غير رسمی بودن اين نوشته هم البته همين تأخير است و ماجراهای حاشيه‌ای آن.

قبل از اين‌که به محتويات سخنان سروش بپردازم، يک نکته‌ی جالب حاشيه‌ای را هم بگويم که برای اهالی وبلاگ شايد جالب‌تر باشد. امشب حسين درخشان هم در ميان مستمعين بود! فقط جالب بود، همين. چيز خيلی عجيبی در آن نيست. نکته‌اش فقط اين است که حسين درخشان (با تأکيد!) را در کانون توحيد ميان مستمعين سخنان دکتر سروش ببينی!

باری سخنرانی ادامه‌ی همان بحث «ناکامی تاريخی مسلمين» بود که سعی می‌کنم نکات مهم‌اش را از آن‌جايی که شنيدم نقل کنم. لب و خلاصه‌ی سخنان سروش در اين مبحث اين بود که ناکامی تاريخی مسلمين، که می‌توان آن را در يکی از ابعادش در نگاه حداکثری و ماکزيماليستی به دين ديد، معلول انحطاط تاريخی مسلمين است، نه علت آن. استدلال سروش مبتنی بر اين بود که شواهد تاريخی اين مدعا را ثابت نمی‌کند که دين‌داری و دين‌ورزی و انديشه‌ی دينی مانع تفکر و انديشمندی (بخوانيد روشنفکری) باشد. از جهتی، سخنان سروش پاسخی است صريح و مستقيم به مدعيات آرامش دوستدار. در حاشيه بگويم که به لطف عباس معروفی، «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» دوستدار را دريافت کرده‌ام و شاید در فرصتی نکاتی را درباره‌ی آن نوشتم. به هر حال، اگر از انگيزه‌ها و دق‌دلی‌های آرامش دوستدار نسبت به دين بگذريم، اين مدعای او از اين جهت تضعيف می‌شود که بنا بر شواهد تاريخی، دانشمندان و علمايی که کاری غير دينی می‌کرده‌اند، در عين التزام يا باور به دين، توانسته‌اند به آن آراء برسند. در يک کلام، برای کشفیات علمی يا دانشمند برجسته بودن، نيازی به حمله به دين يا رد و تضعيف آن نيست. اين يک نکته.

ادامه‌ی «نگاه ماکزيمال: معلول انحطاط»

Free counter and web stats