اصلاح طلبان و جبههی مشارکت گير افتادهاند سر يک دو راهی حساس که عاقبت هيچ کداماش روشنتر از آن ديگری نيست. اول اينکه انصراف معين از شرکت در انتخابات (بعداً دربارهی دليلاش حرف میزنم)، عملاً يک انتحار سياسی است و فاتحهی اصلاحطلبی و جنبش دوم خرداد را تا قيام قيامت میخواند.
ادامهی «حرکت روی لبهی تيغ»
از هفتهی پيش که صاحب «يک سبد آواز نو» و بانوی مهرباناش ميهمان ما بودند، نهج البلاغه گريبانام را گرفته است و رهايم نمیکند. آدم وقتی با حوصله نهجالبلاغه میخواند، علیالخصوص وقتی که انسی ديرين هم با صاحب آن و تبار و خانداناش داشته باشی، ناخودآگاه حس میکنی علی تمام قد در برابرت ايستاده است و آن مجسمهی فضيلت و پاکی و راستی مهربانانه دستات میگيرد که چگونه از اين گذرگاه خاک عبور کنی.
ادامهی «از اين شورهای آسمانی»
مدتی پيش يادداشت ابطحی را میخواندم دربارهی امام زمان و دين جديد که در آن گفته بود امام زمان دين جديدی نخواهد آورد بلکه همان دين رسول خدا را منتشر خواهد کرد. در همان يادداشت ابطحی به برداشتهای متفاوت از دين اشاره میکند و میگويد: «از زمان خود پيامبر تا کنون آن قدر دين خدا و برداشتهای گوناگون از آن به تناسب نياز قدرتمندان مورد دستبرد قرار گرفته و پيرايههای گوناگونی بر آن بستهاند و تفسيرهای ناروا از آن کردهاند و از آن استفادهی ابزاری نمودهاند که وقتی امام زمان اصل دين خدا را بیپيرايه و واقعی به مردم عرضه میکند، گمان همه بر آن خواهد بود که آن حضرت دين جديدی آورده است». اين يادداشت ابطحی، فارغ از ابعاد سياسیاش که نقد تلويحی حاکميت در ايران است، نکات ديگری دارد که مرا به فکر فرو برد.
ادامهی «خدای تازه يا دين تازه؟»
يادداشت پيشين من و واکنشهای متفاوتی که در برابر آن ديدم و نظرهای پای نوشتههای متعدد ديگرم در همين وبلاگ، غالباً مرا به فکر فرو میبرد که آيا ما اصلاً وبلاگ را میشناسيم يا وبلاگ به قول حسين درخشان فيلی است در تاريکی که هر کسی هر جوری دلاش میخواهد تعريفاش میکند و بعد به ديگران حق هيچ مشی متفاوتی را نمیدهد؟
ادامهی «وبلاگ: بچهی يتيم مدرنيته»
امروز با صادق طباطبايی صحبت میکردم برای پرسشهايی دربارهی موسيقی ايرانی. به اجازهی خودش اينها را اينجا مینويسم. نمیشود بيش از نيم ساعت گفتوگوی دقيق را کامل اينجا نوشت. اما همين اشارههای کوتاه هم مغتنم است.
صادق طباطبايی از وسعت شگرف موسيقی ايرانی گفت و اينکه چه اندازه مغفول مانده است و عنايتی با پرورش و کشف آن نمیشود. وسعت و حجم موسيقی اروپايی، در برابر موسيقی ايرانی چيزی به حساب نمیآيد، با اينحال اين همه آهنگ و نغمههای فراوان از آن در آوردهاند. موسيقی اروپايی کلاسيک تنها در دو پرده جولان دارد يعنی در ماژور و مينور که همان در آمد ماهور و در آمد اصفهان ما باشد. اگر هفت نت اصلی موسيقی را بگيريم و پنج نيمپرده را هم به آن بيفزاييم تنها به وسعت دوازده صوت و نت میرسيم که در واقع الفبای کل موسيقی کلاسيک با آن همه عظمتاش است. موسيقی ایرانی اما با شش ربع پردهی اضافی که دارد هجده نت دارد و اين چنين مهجور و زار مانده است.
ادامهی «از رنجهای موسیقی ايرانی»
گاهی اوقات (شايد هم خيلی وقتها) آدمها نياز دارند خودشان با خودشان خلوت کنند. خودشان باشند و بس. خودشان با خودشان خيالشان را پرواز دهند، اندوه را واژه واژه با تار و پود وجودشان تصوير کنند. آدم تا با خودش تنهای تنها نباشد، نمیتواند گرهِ اندوه را باز کند. نمیتواند اين دمل چرکين غم را بشکافد. بايد اين خلوت را در عمل داشت. خلوت ذهنی و تصفيهی خيال، کار هر کسی نيست. بايد بتوانی کوتاه مدتی هم که شده انقطاعی داشته باشی از عالم و آدم تا بتوانی گريبان خودت را محکم بچسبی و به حساب خودت برسی. شايد اينها بهانههای کوچک و بزرگی است برای گريز از چيزی. اما وقتی بخواهی بیپروا ساعتی هم که شده خودت باشی بدون اينکه سايههای وجودت مزاحم هستهی درونات باشند. آدمها همهشان هميشه چيزی توی کارنامهشان هست که بايد به حساباش برسند. اين رسيدگی فرصت و مجال میخواهد. مثل کسی که قرار است مقالهای بنويسد يا تحقيقی جدی بکند که بايد برود توی اتاقاش، در را به روی آدم و عالم ببندد و کارش را انجام دهد.
ادامهی «من مرثيهخوان دلِ بيهودهی خويشم»
يادداشت صاحب سيبستان ملکوت را که صبح دربارهی محافظهکاری خواندم، تصميم گرفته بودم چيزی بنويسم تا دل خودم کمی خالی شود! ديروز دو سه باری تلفنی صحبت کرديم با هم تا مسألهی کامنتهای سيبستان حل شود و نتيجه اين شد که به يمن راهنمايیهايی رامين (که با اختلاف ساعت آمريکا و لندن خود معضلی بزرگ بود) توانستم مشکل سيبستان را حل کنم و غرغرهای نازک الملکوت را از سر خودم بردارم! قبل از اينکه از معنای «محافظهکاری» مورد نظر مهدی بنويسم، چند تا نکتهی مختصر دم دستی را برای تمام مترددين ملکوت دوباره مینويسم تا هم خودم يادم باشد و هم ملکوتيان و غير ملکوتيان دوباره به خاطر بياورند که مديريت فنی ملکوت کاری است که تماماً به عهدهی من است با تمام دردسرهای ريز و درشتاش که هميشه فقط بخش اندکی از آن را ملکوتيان میفهمند، آن هم تنها وقتی که برای وبلاگ خودشان احياناً مشکلی پيش میآيد. مديريت ملکوت انصافاً آدمی را میخواهد تمام وقت که برای اين کار زندگیاش را بگذارد. من که حسين درخشان نيستم که زندگیام همهاش وبلاگ باشد، کسی هم به من حقوق تمام وقت و حتی پاره وقت نمیدهد که اين ملکوت درندشت را بچرخانم. نتيجه اين میشود که هر چه میکنم فقط محصول عشق است و علاقه. اگر ملکوت را مثل بچهای که خودم قدم به قدم پرورده باشم نمیديدم، اينقدر احساس تعلق به آن نمیکردم که هر روز بخواهم جايیاش بهتر از قبل باشد. دليل ارتقاء دادن سيستم مووبل تايپ هم طبعاً همين دغدغه بود، به خاطر اينکه سيستم تازه، مطئمنتر است، باگ کمتر دارد، امنيتاش بالاتر است و راحتتر میشود با آن کار کرد. تمام اين کارها و مشکلات حاشيهای و ضمنی تغيير و پشتيبانی سايت کلی وقت میبرد و انرژی از آدم میگيرد. يک نويسندهی ملکوت که راحت اسم کاربری و رمز عبورش را در اختيار دارد و کارش فقط نوشتن است، ممکن است هيچ وقت مشکلات اين کار را درک نکند. در نتيجه، توقع آن يک عضو کمالی است بدون نقصان که کمی تا قسمتی از عهدهی کسی که مثل بقيهی آدمها دارد زندگی عادی میکند خارج است. اينها دغدغههای فنی و فيزيکی ملکوت است که خودم بيش از هر کسی ديگری به جزيياتاش آشنا هستم.
ادامهی «کامنتی برای خودم!»
امشب بعد از مقدمات مراسم اسبابکشی که همان انتقال آينه و قرآن به منزل جديد بود، به شيوهای انتحاری، درست در شب اسبابکشی، سر از مراسم سخنرانی دکتر سروش در کانون توحيد در آوردم، با تأخير البته. دليل غير رسمی بودن اين نوشته هم البته همين تأخير است و ماجراهای حاشيهای آن.
قبل از اينکه به محتويات سخنان سروش بپردازم، يک نکتهی جالب حاشيهای را هم بگويم که برای اهالی وبلاگ شايد جالبتر باشد. امشب حسين درخشان هم در ميان مستمعين بود! فقط جالب بود، همين. چيز خيلی عجيبی در آن نيست. نکتهاش فقط اين است که حسين درخشان (با تأکيد!) را در کانون توحيد ميان مستمعين سخنان دکتر سروش ببينی!
باری سخنرانی ادامهی همان بحث «ناکامی تاريخی مسلمين» بود که سعی میکنم نکات مهماش را از آنجايی که شنيدم نقل کنم. لب و خلاصهی سخنان سروش در اين مبحث اين بود که ناکامی تاريخی مسلمين، که میتوان آن را در يکی از ابعادش در نگاه حداکثری و ماکزيماليستی به دين ديد، معلول انحطاط تاريخی مسلمين است، نه علت آن. استدلال سروش مبتنی بر اين بود که شواهد تاريخی اين مدعا را ثابت نمیکند که دينداری و دينورزی و انديشهی دينی مانع تفکر و انديشمندی (بخوانيد روشنفکری) باشد. از جهتی، سخنان سروش پاسخی است صريح و مستقيم به مدعيات آرامش دوستدار. در حاشيه بگويم که به لطف عباس معروفی، «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» دوستدار را دريافت کردهام و شاید در فرصتی نکاتی را دربارهی آن نوشتم. به هر حال، اگر از انگيزهها و دقدلیهای آرامش دوستدار نسبت به دين بگذريم، اين مدعای او از اين جهت تضعيف میشود که بنا بر شواهد تاريخی، دانشمندان و علمايی که کاری غير دينی میکردهاند، در عين التزام يا باور به دين، توانستهاند به آن آراء برسند. در يک کلام، برای کشفیات علمی يا دانشمند برجسته بودن، نيازی به حمله به دين يا رد و تضعيف آن نيست. اين يک نکته.
ادامهی «نگاه ماکزيمال: معلول انحطاط»