« February 2005 | صفحه‌ی اصلی | April 2005 »

بايگانی: March 2005

March 23, 2005

تذکره‌ی عاشقان

حال عاشقی حال غريبی است. وقتی آدم عاشق باشد، ديگر چشم‌اش پر است. به زمين و زمان بد و بيراه نمی‌گويد. گله‌ای هم اگر باشد گله از محبوب است و بس. تازه آن وقت هم آن قدر دل آدمی قرص است که هيچ اندوهی به دل‌اش نمی‌رسد. اين غزل شمس (ای عاشقان، ای عاشقان، امروز مايیم و شما) از آن غزل‌های ناب و پر شوری است که سال‌هاست مرا به شور و حال می‌آورد و تلخ‌ترين اوقات‌ام را به طربناک‌ترين لحظات تبديل می‌کند که در غرقابه‌ای افتاده‌ايم و خوشا آن‌که شنا بداند! و اين شنا دانستن کار عاشقان است که ذهن و زبان‌شان با حديث شکر گره خورده است و شکايت در خاطرشان هم نمی‌گذرد. برای کسی که عشق می‌ورزد، اگر سيلی بيايد و عالم را هم از جا بکند، باز او بر جای خود محکم ايستاده است. بگذاريد من با محبوب‌ام خوش باشم و حديث روی او بگويم. به من چه که فلانی از که خوش‌اش می‌آيد يا نمی‌آيد. عزيزی ديروز می‌گفت که فلان وبلاگ‌نويس بهمان حرف را نوشته است به طعنه خطاب به آن ديگری. با خود انديشيدم که آن که چنين می‌نويسد حتماً آتش عشقی در دل ندارد که آن قدر وقت يافته است برای عيب‌جويی. اگر دردی در دل داشته باشی و حسرتی، مجالی پيدا نمی‌کنی برای طعنه زدن به خلايق يا عيب‌جويی. اين‌که می‌گويند عشق داروی جمله علت‌های ماست از همين روست که تا درد عشقی نداری، مدام چشم و دل‌ات به این سو و آن سو می‌گردد.

ادامه‌ی «تذکره‌ی عاشقان»

March 21, 2005

تذکره‌ی يقينيه

خيابانی که در آن زندگی می‌کنيم، فروشگاهی افغانی دارد و به ندرت پيش آمده است پا به اين فروشگاه بگذارم و بانگ قرآن از آن نشنوم. اين تجربه‌ای کمياب است که در مغرب زمين، کنار خانه‌ات ميخانه‌ای باشد و بيست قدم آن‌سوتر، مرتب نوای آسمانی قرآن گوش جان را بنوازد. هر وقت، مخصوصاً در ماه رمضان، پا به اين فروشگاه نهاده‌ام، هنگام خروج با فراغت و آسايش برون آمده‌ام. کسانی که روح‌شان با جان قرآن مأنوس باشد، می‌دانند چه می‌گويم. کسی که عمری با آيات روح‌نواز قرآن زيسته باشد می‌فهمد که خواندن و شنيدن قرآن به غواصی در دريای جان می‌ماند و آدمی را تازه می‌کند. همان سخن مولوی زيباترين سخن‌هاست که:
هست قرآن حال‌های انبيا / ماهيان بحر پاک کبريا
چون تو در قرآن حق آويختی / با روان انبيا آميختی

باری، اين تلنگرها اشارتی فروزان را در دل و جان به جنبش آورد. نعمت ايمانی نعمتی است که نصيب هر کسی نيست. و اين البته اقل درجات راه سلوک است. ايمانی که قوتی بزرگ است و آدمی را سيراب می‌کند تا چشم‌اش در پی هر چيزی نباشد و مرتب حرص دنيا نورزد. اما راه دين يقينی می‌خواهد و قدمی استوار که به هر تشويق يا طعنه‌ای در آن لرزش يا حرکتی عارض نشود. يقين يعنی اين‌که اگر ستايش و تحسين عالمی را شنيدی، مثقال ذره‌ای شوقی فزون‌تر در تو حاصل نشود و از آن سوی اگر طعنه‌ی جهانيان و شماتت کثيری از خلايق را ديدی، در راهی که می‌روی سست نشوی و اين البته يکی از نشانه‌های يقين است. اين‌ها البته همان عبارات مولوی است که:
مرد بايد آن‌چنان در راه خود / که کس‌اش اين سو و آن سو کم کشد
گر همه عالم بگويندش تويی / بر ره يزدان و دين مصطفی
او نگردد گرم‌تر از گفت‌شان / جان طاق او نگردد جفت‌شان
ور همه گويند او را گم‌رهی / کوه پنداری تو و برگ کهی
او نباشد در گمان از طعن‌شان / او نگردد دردمند از لعن‌شان
بلکه گر دريا و کوه آيد به گفت / گويدش با گمرهی گشتی تو جفت
هيچ يک‌ذره نيفتد در خيال / کی خيال‌اش می‌کند رنجور حال

باشد تا در وقتی ديگر، از آفت‌ها و رهزنی‌های راه يقين هم بنويسم. تشخيص ايمان و يقين، و فرق نهادن ميان خير و شر البته نگاهی بصير می‌خواهد و فراستی مؤمنانه. شرح آن بماند تا وقتی دگر.

March 20, 2005

روييدن‌های دوباره

امسال، بر خلاف بسياری از سال‌های پيش، از آن سال‌ها بود که آمدن بهار و قدوم مسيحايی‌اش را به تن و جان حس می‌کردم. چندان غريب بود این حس که گويی تن من و طبيعت با هم در روييدن و رستاخيز، همراه و هم‌نفس بودند. يکی از دلايل بزرگ‌اش البته اين بود که اين نوروز را هم، اين دومين نوروز را، در کنار هم‌راه و هم‌دل و مهربان نازنين‌ام بودم که در سراسر سال پر فراز و نشيبی که گذشت، در تمام رنج‌ها و شادی‌هايی که از سر گذرانديم، صبورانه با من بود و با تمام دشواری‌ها، باز هم مهرش را از من دريغ نکرد و تنها همدم راستين و صادق من بود. در زمانه‌ای که از دوستان دور يا نزديک هيچ نمی‌توان چشم داشت، حضور مهربان‌‌يار مشفقی که آينه‌ی بزرگ عشق‌ سنجيده و رنج‌ديده‌ی من است، پشتوانه‌ای است که هر دشواری و رنجی را آسان می‌کند. فرخندگی نوروز من را يک سبب اين است که در کنار يار است. ساعتی پيش بود که تفألی به ديوان حافظ زديم و آن غزل قناعت و بلند همتی درخشان او آمد که:
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم / دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

با خود می‌انديشيدم که تمام آن‌ها که لاف محبت می‌زدند، يک‌يک راه خويش گرفتند و گذشتند و آن‌ها که حريف دوستی بودند نه ياران مرايی، به پاس عشق ماندند و مهر را به بهانه نفروختند. بهای عشق گزاف است، ايثار می‌خواهد؛ کار هر کسی نيست. اين عشق پايمردی می‌خواهد تا بگويی که:
در ساغر تو چی‌ست که با جرعه‌ی نخست / هشيار و مست را همه مدهوش می‌کنی؟
و او خود می‌داند که با همان جرعه‌ی نخست، مدهوش مهر او شدم و اگر اميدی هست از ورزيدن همين فن شريف است، ان‌شاء الله.

می‌خواستم به بهانه‌ی تحويل سال، تذکره‌ای بنويسم از گردش احوال و قبض و بسطی که عارض اهل سلوک می‌شوند. بويی از ايمان به مشام‌ام می‌رسد. ايمانی که در اين سال گويا بايد درخشان‌تر و صافی‌تر باشد. ارجو که اين توفيق ما را نصيب شود. آن تذکره را هم در فرصتی مقتضی خواهم نوشت، به زودی.

March 19, 2005

هديه‌ی نوروزی طربستان

به لطف حسين مهدوی، حبيبی شفيق و ناديده، تصنيف «ياد تو» استاد شجريان را به طور کامل در طربستان می‌گذارم، هديت احباب را. آن‌ها که پيشينه‌ی ماجرا را می‌دانند می‌توانند با مقايسه تصنيف کامل و تصنيف مثله‌ شده‌ای که از صدا و سيما پخش شده بود، تفاوت را در يابند.

March 17, 2005

تذکره‌ی جنون‌ها - بهاريه‌ی دوم

آدم وقتی در احوال خودش دقيق می‌شود يا وقتی می‌خواهد خودش از خودش حساب بکشد، ناگهان با مشکل مهيبی مواجه می‌شود که هيچ مثل و مانندی در دنيای بيرون‌اش ندارد؛ انگار يک تنه دارد به نبرد اژدها می‌رود. بگذاريد عجالتاً کلمه‌ی «نفس» را، در عين حفظ معنا و جايگاه‌اش، به کار نبرم و از «خود» استفاده کنم. آدمی وقتی با خودش طرف می‌شود، اولين چيزی که در سراسر ماجرای دست و پنجه نرم کردن‌اش با خود، تجلی آشکار دارد، فريب است؛ آدم خودش خودش را فريب می‌دهد. تا می‌آيی گريبان خودت را بگيری و صادقانه حساب بکشی از خودت، می‌بينی قبل‌اش همه‌ی لغزش‌های‌ات را توجيه کرده‌ای. پس پيکار با خود و چالش با اين فريب‌کار درون سخت‌تر کاری است که آدمی در اطوار وجودی‌اش با آن دست به گريبان است.

بهار که می‌آيد، زمين آن‌چه در دل دارد بيرون می‌ريزد. کشته‌ها می‌رويند. آدميان هم که به بهار دل و جان برسند، کشته‌های جان‌شان هويدا می‌شود. می‌گويند از پرسش‌هايی که روز قيامت از آدمی می‌پرسند يکی اين است که جوانی‌ات را صرف چه کردی؟ وقت‌ات، عمرت، مال‌ات را در چه فنا کردی؟ يعنی که آن‌چه کشته بودی الآن دارد می‌رويد و حاصل‌اش خوب يا بد بر سر خودت سايه خواهد انداخت. پس می‌شود تا آن فصل‌های جان سپری نشده‌اند، هرزه‌ها را سوخت و دور ريخت. اين شروع کار است.

ادامه‌ی «تذکره‌ی جنون‌ها - بهاريه‌ی دوم»

March 15, 2005

تذکره‌ی بهاريه

بهار که می‌رسد، از مثال رستاخيز طبيعت می‌توان به مقام محاسبه‌ی نفس رسيد که در اين سالی که بهار و تابستان و پاييز و زمستان‌اش گذشت، تغيير فصول عالم جان، چه محصول و بهره‌ای داشته است. امروز با يکی از احباب فرصت صحبتی دست داد و او اشاره می‌کرد که در اين فضای وبلاگ چه بسا چيزهايی که می‌بايد نوشته شود، نوشته نمی‌شود و چه بسا آن‌چه نبايد بر قلم جاری شود، از نويسنده صادر می‌شود. انصاف می‌دهم که سخنی است سنجيده.

اين يادداشت که می‌نويسم، اگر خدا بخواهد، نخستين يادداشت از سلسله‌ی يادداشت‌هايی خواهد بود که عنوان «تذکره» را خواهند داشت. تذکره را البته از آيه‌ی شريفه‌ی قرآن گرفته‌ام که: «ان هذه تذکرة فمن شاء اتخذ الی ربه سبيلا» که هر که بخواهد (يعنی تصميم بگيرد و عزمی داشته باشد) راهی به سوی خدای خود بر خواهد گرفت. اين يادداشت نخست بيشتر حديث نفس است و نقد حال (يعنی برای يادآوری به خودم است تنها؛ که وقتی به گذشته می‌نگرم بدانم چه کرده‌ام. خطاب‌اش به هيچ‌کس نيست، جز خودم). ديروز کتابی را در آداب سلوک می‌خواندم و هنوز عبارات پايانی کتاب گريبان‌ام را رها نکرده است که حاسبوا قبل ان تحاسبوا. آن تلنگر، امروز صورتی جدی‌تر داشت. دو رسول و پيام‌آور از جهان جان داشتم که فارغ از صورت نه چندان خوشايند پيام‌شان، اشارت نهفته و اقتضای پنهان سخن‌شان همانا همين محاسبه‌ی نفس بود و بس. و نيکوتر آن باشد که اکنون که در آستانه‌ی رستاخيز طبيعت هم هستيم، رستاخيزی در دل و جان هم حاصل آيد.

ادامه‌ی «تذکره‌ی بهاريه»

March 10, 2005

سياست در لباس ديانت

عنوان بالا فريب‌تان ندهد. نمی‌خواهم از قرائت‌های خشک و جزم‌انديشانه از دین سخن بگويم و به نقد آميختگی دین و سياست بپردازم. تنها کسانی که دين را سياسی می‌کنند، آن‌هايی نيستند که به طور متعارف و معمول حتی مردم کوچه و بازار هم آن‌ها را به اين صفت می‌شناسند. دست بر قضا کثيری از روشنفکران ما، حتی روشنفکران لاييک ما، حظ وافری از آميختن دين و سياست می‌برند. پيش‌تر چندين بار نوشته‌ام که ما در فضايی زندگی می‌کنيم که عمدتاً مردم، حتی شماری از روشنفکران از پرداختن به اصل مسأله پرهيز می‌کنند و با پاک کردن صورت مسأله راه‌حلی را می‌جويند که سر راست‌ترين و در دسترس‌ترين راه‌حل است. به زعم من واقعيات جهان، از چيز ديگری حکايت می‌کنند.

ادامه‌ی «سياست در لباس ديانت»

March 8, 2005

باز هم افلاطون و علوم تجربی

گويا بحثی که دکتر سروش در انداخته است نتايج مبارکی دارد و بحث‌ها را دامن زده است. صاحب سيبستان بر يادداشت اخير من نکاتی را نوشته است که بحث فراخ‌تری می‌طلبد. تلاش می‌کنم به نکاتی که در سيبستان آورده است و مخصوصاً نکاتی که در ذيل مطلب پيشين من نوشته است نکاتی را بيفزايم تا هم رفع ابهام شود و هم موضع فکری من روشن شود. اميدوارم جملاتی که می‌نويسم که گاه تند و بی‌طاقت می‌شوند، مايه‌ی رنجش خاطر نازک نويسنده‌ی سيبستان نشود. نقد من صرفاً علمی است و بس (در حد وسع و دانش‌ام). لذا در پاسخ هم تنها استدلال روشن و دقيق می‌طلبم.

ادامه‌ی «باز هم افلاطون و علوم تجربی»

March 6, 2005

قفل اسطوره‌ی ارسطو و نگاه تجربی

در سخنرانی دکتر سروش در کانون توحيد، که به زعم من انسجام و يکپارچگی جلسات پيشين را نداشت، نکته‌ی بسيار مهمی مطرح شد هر چند به تفصيل در باب آن سخن رانده نشد. اين نکته همانا قدر يافتن علوم تجربی (به تعبير دکتر سروش) در روزگار مدرن است که گويی به شاخصه‌ای برای دوران مدرن بدل شده است.

ادامه‌ی «قفل اسطوره‌ی ارسطو و نگاه تجربی»

تاريخ ناکامی مسلمين؟

امشب (حال ديگر ديشب) شنونده‌ی بخش ششم سخنرانی دکتر سروش با عنوان «ناکامی تاريخی مسلمين؟» بوديم. درباره‌ی این سخنرانی حرف زياد دارم که می‌گذارم برای فرصت فراغتی که خستگی در تن و پريشانی در جان‌ام نباشد. اما عجالتاً چند نکته را بسيار به اجمال بگويم تا بعد.

ادامه‌ی «تاريخ ناکامی مسلمين؟»

March 4, 2005

تازه‌ها

نخست اين‌که، صاحب کتابچه‌ی ملکوتی مرحوم، دفتر خويش را در حجره‌ای تازه گشوده است به نام «نقد». از آن‌جا که خود در ياد کرد آن اندکی غفلت ورزيده است، به اعتبار اين‌که مهدی خلجی هنوز هم همان ظهير الملکوت دفتر ديوانی و از ساکنان سابق و بلکه فعلی ملکوت است، معرفی وبلاگ تازه‌ی او از اهم واجبات است. البته چه بسا شکل و شمايل و رنگ سيمای اين وبلاگ اندکی تغيير کند. خدا عالم است. اما از قراين بر می‌آيد که اين حجره‌ی نو کماکان در دست عمارت و احداث است.

نکته‌ی ديگر برای ميهمانان خوان طربستان ملکوت است. قطعاً آن‌ها که مرتب به اين گوشه‌ی ملکوت سر می‌کشند متوجه افزايش‌های مدام طربستان و تغييرات مکرر آن شده‌اند. در آينده‌ی نزديک خيال تغيیراتی اساسی برای اين بخش از ملکوت دارم که در وقت مقتضی اعلام‌اش خواهم کرد. عجالتاً اگر نگاه کنيد می‌بينيد که قطعات شجريان طربستان نظم و ترتيبی الفبايی حداقل بر اساس نام‌هايی که خود می‌شناسم يا نهاده‌ام دارند. در نتيجه يافتن کارهای شجريان بسيار آسان‌تر شده است. بقيه‌ی قطعات هم به موقع مرتب خواهند شد. سامان دادن قطعات موسيقی در ملکوت بسيار آسان‌تر از سامان دادن انسان‌هاست گويا! در اين ميانه، اگر کسی در خصوص قطعات موسيقی سنتی طربستان اطلاعات دقيق‌تر يا تازه‌ای در خصوص اسم قطعات يا دستگاه آن‌ها دارد، ممنون می‌شوم در ذيل همين مطلب متذکر شويد.

March 2, 2005

چهره‌ی خاکستری غزالی


غزالی:‌ کيمياگر سعادتتازه از ديدن فيلمی مستند، با عنوان «غزالی:‌ کيمياگر سعادت»، درباره‌ی زندگی غزالی فارغ شده‌ام. اين فيلم را اويديو سالازار ساخته است که زاده‌ی لس آنجلس است اما به آيين اسلام در آمده است. بگذاريد نخست از خود اين فيلم مستند بگويم و سپس به نقد پاره‌ای از نقايص آن بپردازم.

سالازار خود مسلمان شده است و مخصوصاً گرايشات صوفيانه‌ی او در سر تا سر اين فيلم مستند مشهود است. فيلم او روايتی هم‌دلانه از زندگی غزالی از منظری صوفيانه است. اين فيلم مستند که هنوز رسماً منتشر نشده است، عمدتاً در ابيانه فيلم‌برداری شده است و صحنه‌هايی از مشهد و تهران را هم البته در خود دارد. از چهره‌های شناخته شده‌ای که بيننده‌ی ايرانی با آن‌ها ارتباط بر قرار می‌کند، دکتر سيد حسين نصر، دکتر محمد جعفر ياحقی و دکتر محمود بينای مطلق (استاد دانشگاه صنعتی اصفهان) هستند که در زمره‌ی آکادميسين‌های فيلم باشند و البته داريوش ارجمند، در نقش خواجه نظام‌الملک و ميترا حجار در نقش همسر غزالی (انصافاً با آن آرايش و چهره‌ی گلگون، حجار را نبايد در نقش همسر غزالی می‌نمودند. غزالی فقيه و زاهد کجا و اين همه جلوه‌ی جمال کجا؟!). باری بسياری از روايت‌های فيلم عيناً از آثار غزالی برگرفته شده بود و حکايت زندگی او از هنگام وفات پدر تا زمان ممات خود او، برای مخاطبی که هيچ آشنايی دقيقی با غزالی نداشت، به خوبی پرداخته شده بود. موسيقی آغاز فيلم، قطعه‌ای از تک‌نوازی تار عليزاده در «راز نو» بود و قطعات ديگری هم از راز نو در بخش‌های مختلف فيلم شنيده می‌شد. صدای شجريان هم البته در فيلم در تصنيف «بی‌ تو به سر نمی‌شود» آمده بود.

ادامه‌ی «چهره‌ی خاکستری غزالی»

Free counter and web stats