آدم وقتی در احوال خودش دقيق میشود يا وقتی میخواهد خودش از خودش حساب بکشد، ناگهان با مشکل مهيبی مواجه میشود که هيچ مثل و مانندی در دنيای بيروناش ندارد؛ انگار يک تنه دارد به نبرد اژدها میرود. بگذاريد عجالتاً کلمهی «نفس» را، در عين حفظ معنا و جايگاهاش، به کار نبرم و از «خود» استفاده کنم. آدمی وقتی با خودش طرف میشود، اولين چيزی که در سراسر ماجرای دست و پنجه نرم کردناش با خود، تجلی آشکار دارد، فريب است؛ آدم خودش خودش را فريب میدهد. تا میآيی گريبان خودت را بگيری و صادقانه حساب بکشی از خودت، میبينی قبلاش همهی لغزشهایات را توجيه کردهای. پس پيکار با خود و چالش با اين فريبکار درون سختتر کاری است که آدمی در اطوار وجودیاش با آن دست به گريبان است.
بهار که میآيد، زمين آنچه در دل دارد بيرون میريزد. کشتهها میرويند. آدميان هم که به بهار دل و جان برسند، کشتههای جانشان هويدا میشود. میگويند از پرسشهايی که روز قيامت از آدمی میپرسند يکی اين است که جوانیات را صرف چه کردی؟ وقتات، عمرت، مالات را در چه فنا کردی؟ يعنی که آنچه کشته بودی الآن دارد میرويد و حاصلاش خوب يا بد بر سر خودت سايه خواهد انداخت. پس میشود تا آن فصلهای جان سپری نشدهاند، هرزهها را سوخت و دور ريخت. اين شروع کار است.
ادامهی «تذکرهی جنونها - بهاريهی دوم»
عنوان بالا فريبتان ندهد. نمیخواهم از قرائتهای خشک و جزمانديشانه از دین سخن بگويم و به نقد آميختگی دین و سياست بپردازم. تنها کسانی که دين را سياسی میکنند، آنهايی نيستند که به طور متعارف و معمول حتی مردم کوچه و بازار هم آنها را به اين صفت میشناسند. دست بر قضا کثيری از روشنفکران ما، حتی روشنفکران لاييک ما، حظ وافری از آميختن دين و سياست میبرند. پيشتر چندين بار نوشتهام که ما در فضايی زندگی میکنيم که عمدتاً مردم، حتی شماری از روشنفکران از پرداختن به اصل مسأله پرهيز میکنند و با پاک کردن صورت مسأله راهحلی را میجويند که سر راستترين و در دسترسترين راهحل است. به زعم من واقعيات جهان، از چيز ديگری حکايت میکنند.
ادامهی «سياست در لباس ديانت»
گويا بحثی که دکتر سروش در انداخته است نتايج مبارکی دارد و بحثها را دامن زده است. صاحب سيبستان بر يادداشت اخير من نکاتی را نوشته است که بحث فراختری میطلبد. تلاش میکنم به نکاتی که در سيبستان آورده است و مخصوصاً نکاتی که در ذيل مطلب پيشين من نوشته است نکاتی را بيفزايم تا هم رفع ابهام شود و هم موضع فکری من روشن شود. اميدوارم جملاتی که مینويسم که گاه تند و بیطاقت میشوند، مايهی رنجش خاطر نازک نويسندهی سيبستان نشود. نقد من صرفاً علمی است و بس (در حد وسع و دانشام). لذا در پاسخ هم تنها استدلال روشن و دقيق میطلبم.
ادامهی «باز هم افلاطون و علوم تجربی»
در سخنرانی دکتر سروش در کانون توحيد، که به زعم من انسجام و يکپارچگی جلسات پيشين را نداشت، نکتهی بسيار مهمی مطرح شد هر چند به تفصيل در باب آن سخن رانده نشد. اين نکته همانا قدر يافتن علوم تجربی (به تعبير دکتر سروش) در روزگار مدرن است که گويی به شاخصهای برای دوران مدرن بدل شده است.
ادامهی «قفل اسطورهی ارسطو و نگاه تجربی»
امشب (حال ديگر ديشب) شنوندهی بخش ششم سخنرانی دکتر سروش با عنوان «ناکامی تاريخی مسلمين؟» بوديم. دربارهی این سخنرانی حرف زياد دارم که میگذارم برای فرصت فراغتی که خستگی در تن و پريشانی در جانام نباشد. اما عجالتاً چند نکته را بسيار به اجمال بگويم تا بعد.
ادامهی «تاريخ ناکامی مسلمين؟»
تازه از ديدن فيلمی مستند، با عنوان «غزالی: کيمياگر سعادت»، دربارهی زندگی غزالی فارغ شدهام. اين فيلم را اويديو سالازار ساخته است که زادهی لس آنجلس است اما به آيين اسلام در آمده است. بگذاريد نخست از خود اين فيلم مستند بگويم و سپس به نقد پارهای از نقايص آن بپردازم.
سالازار خود مسلمان شده است و مخصوصاً گرايشات صوفيانهی او در سر تا سر اين فيلم مستند مشهود است. فيلم او روايتی همدلانه از زندگی غزالی از منظری صوفيانه است. اين فيلم مستند که هنوز رسماً منتشر نشده است، عمدتاً در ابيانه فيلمبرداری شده است و صحنههايی از مشهد و تهران را هم البته در خود دارد. از چهرههای شناخته شدهای که بينندهی ايرانی با آنها ارتباط بر قرار میکند، دکتر سيد حسين نصر، دکتر محمد جعفر ياحقی و دکتر محمود بينای مطلق (استاد دانشگاه صنعتی اصفهان) هستند که در زمرهی آکادميسينهای فيلم باشند و البته داريوش ارجمند، در نقش خواجه نظامالملک و ميترا حجار در نقش همسر غزالی (انصافاً با آن آرايش و چهرهی گلگون، حجار را نبايد در نقش همسر غزالی مینمودند. غزالی فقيه و زاهد کجا و اين همه جلوهی جمال کجا؟!). باری بسياری از روايتهای فيلم عيناً از آثار غزالی برگرفته شده بود و حکايت زندگی او از هنگام وفات پدر تا زمان ممات خود او، برای مخاطبی که هيچ آشنايی دقيقی با غزالی نداشت، به خوبی پرداخته شده بود. موسيقی آغاز فيلم، قطعهای از تکنوازی تار عليزاده در «راز نو» بود و قطعات ديگری هم از راز نو در بخشهای مختلف فيلم شنيده میشد. صدای شجريان هم البته در فيلم در تصنيف «بی تو به سر نمیشود» آمده بود.
ادامهی «چهرهی خاکستری غزالی»