گويا گرد و غبار آن نقد طعنآلود دکتر وحيد بر دکتر سروش هنوز فرو ننشسته است. از مجموع واکنشهای مختلفی که از گوشه و کنار میبينم، انگار يک نوع صفبندی ميان موافقان و مخالفان دکتر سروش پديد آمده است. نکاتی را در اين يادداشت خواهم نوشت که در واقع پرداختن به بعضی از حواشی ماجراست.
نخستين چيزی که به صراحت و قوت میگويم اين است که هيچ انسانی را، از جمله دکتر سروش را، فراتر از نقد نمیدانم و به رغم محبتی که به او دارم، چنان جزمانديشانه او را بر مسند عصمت اندیشه ننشاندهام که روزی از نقد او ناتوان باشم. سروش، انسان است و اقتضای انسانيت خطا کردن است. اگر خطايی در گفتار و پندار او باشد، بايدش گوشزد کرد. اين را تذکار نخست قرار دادم تا شبههی طرفداری را بزدايم، علیالخصوص که مهری ويژه به سروش دارم.
ادامهی «آيا عقل کافی است؟»
دو سه روزی است که نقد حميد وحيد دستجردی با عنوان آنتیرئاليسم دينی بر تئوری قبض و بسط دکتر سروش در روزنامهی شرق منتشر شده است (بخش اول، بخش دوم). در اين ميان تنها صاحب سيبستان واکنشی درخور و سنجيده نشان داده است (نقد تکمعناگرا نفی تحول است) و حامد قدوسی به اشاره دربارهی آن نوشته است به طور کلی (نقدی جديد بر قبض و بسط). آنچه من خواهم نوشت در عمل شايد نقد نباشد، اما روايت و توصيفی است از نقد وحيد دستجردی.
ادامهی «انتقاد يا فرافکنی»
آسانترين کار در برابر تصميمهای دشوار عقلانی و اجتماعی در روزگار ما، مخصوصاً در مغرب زمين، همراه شدن با امواج رسانهای و تبليغات سياسی است. عموم مردم، به ويژه کسانی که مشغوليت روزمره و ذهنیشان واشکافی دقيق و بیطرفانهی مسايل اطرافشان نیست، به سادگی تمايل دارند برای توجيه مسايلی که به ظاهر غير قابل هضم هستند يا آدمی را با انتخابهای دشوار مواجه میکنند، سهلالوصولترين و در دسترسترين توجيهی را که ممکن است عرضه کنند و خود را از زحمت تفکر بيشتر و چالشهای عقلانی جدی برهانند. اين سر راستترين توصيف از متوسطان و عامهی مردم است که در هر جامعه و ملتی يافت میشوند، چه آن جامعه مدرن باشد يا سنتی، ديندار باشد يا لاييک. نمونهی این قضاوتها را از قديمالايام در وطن خودمان البته فراوان ديدهايم در توجيهات دايیجان ناپلئونی و تفکر وهمآلود دشمنشناس رايج. نمونهی جدیتر آن را که در آن عمدتاً تفکر دقيق علمی و نقد و سنجش هوشمندانه غايب است، همان اثر مشهور «غربزدگی» آل احمد است که داريوش آشوری در همان اوايل انتشارش، نقد جانانهای بر آن نوشت و ضعفهای ساختاری و نگرشی آل احمد را بر آفتاب افکند. اين مقاله بعدها در کتاب «ما و مدرنیت» که مجموعهی مقالاتی از داريوش آشوری بود، تحت عنوان «هشياری تاريخی» توسط انتشارات صراط منتشر شد. (شايد يکی از همين روزها آن مقاله با توضيحاتی تازه از داريوش آشوری در جستار منتشر شود).
ادامهی «راه دشوار معرفت»
مقالهای را میخواندم دربارهی علل فرار مغزها و مهاجرت نخبگان به خارج از کشور که از ديد نويسندهی از درون ايران که محتملاً وابستگی فکری يا اقتصادی به سيستم داخلی کشور دارد نوشته شده بود. صاحب سيبستان مدتی پيش يادداشتی نوشت با عنوان «عشق، فصل محزون انقلاب». مشغول کار بودم و همينجور اين فکرها به ذهنام رخنه میکرد که در آن فضای ذهنی محصور و بستهای که من برای خودم از عالم و آدم و حافظ و مولانا بر پا کرده بودم، البته که گزند هيچ ديو و دد و محتسب و شحنهای مرا نمیرسيد! اصلاً جای تعجب نيست اگر من تمام عمرم را پای کتابها و موسيقیهايی سپری کردهام که هيچ کس آن سالها بر آن رو ترش نمیکرد و باز هم امنيت خاطر و آسايش درون و برون داشتم. اما همه آيا چنين بودند؟
ادامهی «آی عشق! چهرهی آبیات پيدا نيست!»
تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشتهايم و تا هنوز مطالب در ذهنام زنده و جاندار هستند بايد اينها را بنويسم که دغدغهی اين چند هفتهی من بودهاند. برنامهی امشب، در واقع بزرگداشتی بود برای مهندس بازرگان. اولين سخنران مسعود بهنود بود و تنها به اختصار دربارهی او میگويم که بهنود سخنپرداز و قصهگويی بسيار ماهر و زبر دست است و بر اين چيزی نمیافزايم. به اعتقاد من، سخنرانی امشب سروش از درخشانترين و جذابترين سخنانی بود که تا به حال از او شنيدهام. امشب که بر میگشتيم احساس میکردم بال در آوردهام، بس که اين سخنان به دلام نشست.
سخنان دکتر سروش دربارهی اعتدال دينی بازرگان بود. در ابتدای سخن او از نخستين گفتاری ياد کرد که دربارهی بازرگان در حسينيهی ارشاد اندکی پس از وفات او داشته است که بعد از آن منتشر شد با عنوان «آنکه به نام بازرگان بود نه به صفت» که بازرگان کسی بود که دينفروشی نمیکرد و از دين وسيلهای برای نام و نان نساخته بود. سروش به درستی و به دقت بر اين نکته انگشت نهاد که بازرگان در تاريخ ما پديدهای تازه بود به اين معنا که در فرهنگ ما گروه فقيهان، عارفان و فيلسوفان، به ترتيب در اصنافی بودند تکليفانديش، رازانديش و ماهيتانديش. اينها چندان که بايد به مقولهی عدالت نينديشيده بودند.
ادامهی «اعتدال و تأخير؛ افراط و تعجيل»