« January 2005 | صفحه‌ی اصلی | March 2005 »

بايگانی: February 2005

February 28, 2005

آيا عقل کافی است؟

گويا گرد و غبار آن نقد طعن‌آلود دکتر وحيد بر دکتر سروش هنوز فرو ننشسته است. از مجموع واکنش‌های مختلفی که از گوشه و کنار می‌بينم، انگار يک نوع صف‌بندی ميان موافقان و مخالفان دکتر سروش پديد آمده است. نکاتی را در اين يادداشت خواهم نوشت که در واقع پرداختن به بعضی از حواشی ماجراست.

نخستين چيزی که به صراحت و قوت می‌گويم اين است که هيچ انسانی را، از جمله دکتر سروش را، فراتر از نقد نمی‌دانم و به رغم محبتی که به او دارم، چنان جزم‌انديشانه او را بر مسند عصمت اندیشه ننشانده‌ام که روزی از نقد او ناتوان باشم. سروش، انسان است و اقتضای انسانيت خطا کردن است. اگر خطايی در گفتار و پندار او باشد، بايدش گوشزد کرد. اين را تذکار نخست قرار دادم تا شبهه‌ی طرفداری را بزدايم، علی‌الخصوص که مهری ويژه به سروش دارم.

ادامه‌ی «آيا عقل کافی است؟»

February 27, 2005

اسفندگان من

در اين بنای خاکی ذرات خفته‌جان
گويی ورود تو،
پيوند مهر دارد با روح خاکيان.

هر چند روز آمدنت،
در ماه مهر نيست.
با مهرِ ماه بود تمام وجود تو!

اسفندگان من!
ای جاودانه عاشقِ دوران!
معمار عشق بودی،
در خاک خسته‌ی بر باد رفته‌ام!

امروز هم،
هر روزِ من تويی.
هر لحظه‌ی خجسته‌ی اسفند ماهی‌ات،
خاکستر خموشی ديرينه‌ی مرا
همزاد شعله‌ها،
همراه بارقه‌ای پاک کرده است.

ای تابناک مهر فروزان عمر من!
ای پاک‌تر الهه‌ی شيرين خسروان،
ای زاده‌ی کيان!

امروز شاد باش و هماره تو دير زی!

از آن آوازهای طربناک

تازه به خانه برگشته‌ام و می‌بينم که سيد خوابگرد پيش‌دستی کرده است و وبلاگ امير حسين سام را پيش‌تر از من زان سوی هفت‌پرده به بازار کشيده است! اين مختصر را فقط برای اين می‌نويسم که بدانيد طراحی شکل و شمايل و هيأت آن وبلاگ و جزييات‌اش هنوز تمام نشده است. تا فرصتی در آينده‌ی بسيار نزديک که قالبی موزون‌تر بيابد، قصد نداشتم چيزی از تولد آن بگويم. به هر حال، اين آغاز نوشتن اين آهنگساز شاعر و خوش‌ذوق است. باقی ماجرا باشد تا وقتی ديگر.

February 25, 2005

انتقاد يا فرافکنی

دو سه روزی است که نقد حميد وحيد دستجردی با عنوان آنتی‌رئاليسم دينی بر تئوری قبض و بسط دکتر سروش در روزنامه‌ی شرق منتشر شده است (بخش اول، بخش دوم). در اين ميان تنها صاحب سيبستان واکنشی درخور و سنجيده نشان داده است (نقد تک‌معناگرا نفی تحول است) و حامد قدوسی به  اشاره درباره‌ی آن نوشته است به طور کلی (نقدی جديد بر قبض و بسط). آن‌چه من خواهم نوشت در عمل شايد نقد نباشد، اما روايت و توصيفی است از نقد وحيد دستجردی.

ادامه‌ی «انتقاد يا فرافکنی»

February 23, 2005

راه دشوار معرفت

آسان‌ترين کار در برابر تصميم‌های دشوار عقلانی و اجتماعی در روزگار ما، مخصوصاً در مغرب زمين، همراه شدن با امواج رسانه‌ای و تبليغات سياسی است. عموم مردم، به ويژه کسانی که مشغوليت روزمره و ذهنی‌شان واشکافی دقيق و بی‌طرفانه‌ی مسايل اطراف‌شان نیست، به سادگی تمايل دارند برای توجيه مسايلی که به ظاهر غير قابل هضم هستند يا آدمی را با انتخاب‌های دشوار مواجه می‌کنند، سهل‌الوصول‌ترين و در دسترس‌ترين توجيهی را که ممکن است عرضه کنند و خود را از زحمت تفکر بيشتر و چالش‌های عقلانی جدی برهانند. اين سر راست‌ترين توصيف از متوسطان و عامه‌ی مردم است که در هر جامعه و ملتی يافت می‌شوند، چه آن جامعه مدرن باشد يا سنتی، دين‌دار باشد يا لاييک. نمونه‌ی این قضاوت‌ها را از قديم‌الايام در وطن خودمان البته فراوان ديده‌ايم در توجيهات دايی‌جان ناپلئونی و تفکر وهم‌آلود دشمن‌شناس رايج. نمونه‌ی جدی‌تر آن را که در آن عمدتاً تفکر دقيق علمی و نقد و سنجش هوشمندانه غايب است، همان اثر مشهور «غربزدگی» آل احمد است که داريوش آشوری در همان اوايل انتشارش، نقد جانانه‌ای بر آن نوشت و ضعف‌های ساختاری و نگرشی آل احمد را بر آفتاب افکند. اين مقاله بعدها در کتاب «ما و مدرنیت» که مجموعه‌ی مقالاتی از داريوش آشوری بود، تحت عنوان «هشياری تاريخی» توسط انتشارات صراط منتشر شد. (شايد يکی از همين روزها آن مقاله با توضيحاتی تازه از داريوش آشوری در جستار منتشر شود).

ادامه‌ی «راه دشوار معرفت»

February 17, 2005

آی عشق! چهره‌ی آبی‌ات پيدا نيست!

مقاله‌ای را می‌خواندم درباره‌ی علل فرار مغزها و مهاجرت نخبگان به خارج از کشور که از ديد نويسنده‌ی از درون ايران که محتملاً وابستگی فکری يا اقتصادی به سيستم داخلی کشور دارد نوشته شده بود. صاحب سيبستان مدتی پيش يادداشتی نوشت با عنوان «عشق، فصل محزون انقلاب». مشغول کار بودم و همين‌جور اين فکرها به ذهن‌ام رخنه می‌کرد که در آن فضای ذهنی محصور و بسته‌ای که من برای خودم از عالم و آدم و حافظ و مولانا بر پا کرده بودم، البته که گزند هيچ ديو و دد و محتسب و شحنه‌ای مرا نمی‌رسيد! اصلاً جای تعجب نيست اگر من تمام عمرم را پای کتاب‌ها و موسيقی‌هايی سپری کرده‌ام که هيچ کس آن سال‌ها بر آن رو ترش نمی‌کرد و باز هم امنيت خاطر و آسايش درون و برون داشتم. اما همه آيا چنين بودند؟

ادامه‌ی «آی عشق! چهره‌ی آبی‌ات پيدا نيست!»

February 11, 2005

تنيده ياد تو در تار و پودم

این ترانه‌ای که شعرش را ابوالقاسم لاهوتی سروده بود و محمد رضا شجريان سال‌ها پيش آن را خوانده بود، يعنی تصنيف «ياد تو»، از آن ترانه‌های جنجال ساز شد. شعر لاهوتی و تصنيفی که شجريان خوانده بود، بندی دارد که در سراسر تصنيف تکرار می‌شود و آن بند اين است: «ميهن ای ميهن». اين تصنيف را البته صدا و سيمای سابق آقای لاريجانی مصادره کرده بود و با مثله کردن آن مرتب در تلويزيون و راديو پخش می‌کرد. ما هم البته دسترسی به اصل آن نداشتيم و همان تصنيف مثله شده ورد ضميرمان بود، بس که زيبا بود شعر و آهنگ و دلنشين بود صدای خواننده. همين تصنيف مثله‌شده را به طربستان افزوده‌ام تا زمانی که اهل دلی لطف کند و اصل تصنيف را برای‌ام بفرستد. سه چهار سال پيش، تصنيف کامل را در نواری که از دوستی به امانت گرفته بودم شنيدم. از خبط‌های بزرگ من بود که نسخه‌ای از آن نوار بر نداشتم تا اکنون در به در به دنبال اصل‌اش بگردم و ناچار به همان تصنيف بی‌سيرت شده قناعت کنيم. اهل فن می‌دانند صدا و سيما چه بر سر موسيقی سنتی ما آورده است. چيز بيشتری نمی‌گويم.

تنها اين را اضافه کنم که شهزاده‌ی سمرقند اسباب خير شد و پانزده تصنیف تازه از موسيقی آسيای ميانه به بخش طربستان افزوده شده است. در ملکوت، می‌توانيد این قطعات را در انتهای ليست «ديگران» بشنويد و طبعاً همه را به استقلال در سمرقند می‌توان شنيدن. مجال نوشتن نمی‌يابم اين روزها بس که کارهای مختلف عقب افتاده دارم. به محض اين که فراغتی حاصل شود شايد با نوشتن آشتی کردم تا چنان که دل می‌کشد بتوانم بنويسم. احساس می‌کنم از خودم دارم فاصله می‌گيريم وقتی از آن‌چه دوست دارم نمی‌توانم بنويسيم؛ اما نمی‌شود، باز هم می‌نويسم:
هر چه دل از سنگ خارا می‌کنم / باز رو سوی بخارا می‌کنم!

پ.ن. اگر به آن ميانه‌های آخر بخش ديگران توجه کنيد، متوجه افزايش قطعات و سرودهايی مربوط به اوایل انقلاب خواهيد شد. سالگرد انقلاب همين ديروز بود و آن ماجراهای ديگرش. شنيدن آن تصنيف‌ها خاطراتی عجيب دارد برای آدم‌های مختلف!

February 5, 2005

اعتدال و تأخير؛ افراط و تعجيل

تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشته‌ايم و تا هنوز مطالب در ذهن‌ام زنده و جان‌دار هستند بايد اين‌ها را بنويسم که دغدغه‌ی اين چند هفته‌ی من بوده‌اند. برنامه‌ی امشب، در واقع بزرگداشتی بود برای مهندس بازرگان. اولين سخنران مسعود بهنود بود و تنها به اختصار درباره‌ی او می‌گويم که بهنود سخن‌پرداز و قصه‌گويی بسيار ماهر و زبر دست است و بر اين چيزی نمی‌افزايم. به اعتقاد من، سخنرانی امشب سروش از درخشان‌ترين و جذاب‌ترين سخنانی بود که تا به حال از او شنيده‌ام. امشب که بر می‌گشتيم احساس می‌کردم بال در آورده‌ام، بس که اين سخنان به دل‌ام نشست.

سروش در کيگنز کالج هنگام پرسش و پاسخسخنان دکتر سروش درباره‌ی اعتدال دينی بازرگان بود. در ابتدای سخن او از نخستين گفتاری ياد کرد که درباره‌ی بازرگان در حسينيه‌ی ارشاد اندکی پس از وفات او داشته است که بعد از آن منتشر شد با عنوان «آن‌که به نام بازرگان بود نه به صفت» که بازرگان کسی بود که دين‌فروشی نمی‌کرد و از دين وسيله‌ای برای نام و نان نساخته بود. سروش به درستی و به دقت بر اين نکته انگشت نهاد که بازرگان در تاريخ ما پديده‌ای تازه بود به اين معنا که در فرهنگ ما گروه فقيهان، عارفان و فيلسوفان، به ترتيب در اصنافی بودند تکليف‌انديش، رازانديش و ماهيت‌انديش. اين‌ها چندان که بايد به مقوله‌ی عدالت نينديشيده بودند.

ادامه‌ی «اعتدال و تأخير؛ افراط و تعجيل»

February 3, 2005

استادی عشق

در يادداشت قبلی گفته بودم که عشق، گريزگاهی است برای رهايی از خود. اين قدح عشق نيست، شايد مدح آن هم نباشد. سوء تفاهمی پيش نيايد: ‌آری عشق اسطرلاب اسرار خداست. در اين بحثی نيست. برای من که با تعاليم عارفان زندگی کرده‌ام، قطعاً جايگاه بلندی دارد. اما عشق را که همواره نبايد از بالا نگريست. وقتی بخواهيم آسمانی و لاهوتی‌اش ببينيم البته حرف برای گفتن زياد است و آخر الأمر بر می‌گرديم به آموزه‌های عارفان. اما تجربه‌ی عشق برای کسی که عمرش را پای مباحث تئوريک و صوفيانه نگذاشته است، چگونه تجلی پیدا می‌کند؟ برای يک آدم عادی عشق چی‌ست؟

ادامه‌ی «استادی عشق»

February 2, 2005

کشف‌های سلوک

آدم‌ها وقتی بخواهند تعادلی ميان جهان تن، و دنيای‌ جان‌شان بر قرار باشد و حق روح را ادا کنند، راه‌های مختلفی را می‌آزمايند. بار هستی سنگين است و طاقت‌فرسا. همه‌ی انسان‌ها با هر درجه‌ای از ظرفيت معنوی و روحانی که باشند، به شيوه‌های مختلف سعی می‌کنند خود را از اين بار برهانند. به قول مولوی:
تا دمی از شر هستی وا رهند / ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند!

ادامه‌ی «کشف‌های سلوک»

Free counter and web stats