« December 2004 | صفحه‌ی اصلی | February 2005 »

بايگانی: January 2005

January 30, 2005

بيم‌های حقيقی، شجاعت‌های مجازی

وقتی از قبح جنگ می‌نويسی، مخصوصاً جنگی که کسی با نيت اشغال‌گری و در لفافه‌ی آزادی و بشريت، علناً پرچمدار تروريزم حکومتی باشد، پيش از هر چيز با دو واکنش متضاد مواجه می‌شوی. از يک سو، متهم به ترس می‌شوی. اما در چنين وضعی، مگر ترسيدن بد است؟ برای کدام ارزش بايد حاضر شد که جان انسان‌های بی‌گناه فدا شود؟ چه ارزشی بالاتر از رفاه و آسايش انسان‌ها هست؟ کدام عاقلی امنيت و آسايش نيم‌بند خود را رها می‌کند و دل به دريايی طوفانی می‌زند که شايد در جوار نره‌پيلی بی‌پروا و مست، امنيتی بيابد؟ آری، ما می‌ترسيم: می‌ترسيم از اين‌که آزادی‌مان از دست برود؛ می‌ترسيم از اين‌که خون‌هايی ريخته شود که می‌توانست ريخته نشود. آن‌ها ‌که در آمريکا عنان سياست‌های قلدرانه و زورگويانه‌ی دولت جمهوری‌خواه بوش را به دست دارند، گمان می‌کنند ما بر جان خود می‌لرزيم. آری درست است، اما در اين ميانه، جان من آخرين چيزی است که بايد به آن انديشيد و البته ما بر جان خود هم می‌لرزيم! از اين سو هم، آن کسانی که بقای خود را در جنگ و امنيتی کردن فضا می‌بينند، کسانی را که از جنگ پرهيز دارند، زبون و ترسو می‌خوانند. تسليم سياست‌های ضد انسانی و ضد عقلانی نشدن، نشان زبونی نيست؛ شجاعت، هل من مبارز طلبيدن و شاخ و شانه کشيدن نيست، پرهيز از جنگ است که عين شجاعت اخلاقی است.

ادامه‌ی «بيم‌های حقيقی، شجاعت‌های مجازی»

January 29, 2005

مهمان‌سرای ملکوت

حجره‌ی تازه‌ای گشوده‌ام برای ميهمانان ملکوت که در آن‌جا می‌توان شاهد گفت‌وگوهايی بود فارغ از حال و هوای وبلاگ خودم. اختلاف حس و حال و تفاوت ميان نثر و نوشتار من با سخنان ديگران باعث می‌شود اين وبلاگ از آن‌چه هست فاصله بگيرد. از اين پس، هر چه نوشته از مهمانان بيايد، به ضيافت‌خانه‌ی ملکوت خواهد رفت. در اين ميان، احباب صاحب‌نظر اگر نظری دارند برای بهبود آن صفحه، می‌توانند در ذيل مطالب همان حجره يا در همين‌جا مرقوم بفرمايند.

پ.ن. دقايقی پيش، مطلبی از کاتب کتابچه‌ی سابق، مهدی خلجی از راه رسيد در ادامه‌ی بحث‌های مربوط به شريعت عقلانی. مقدمه‌ی نامه‌ی او را می‌آورم و اصل مقاله‌ی مفصل او را به ضيافت‌خانه می‌برم تا مطلب او را به عنوان «فقه و بن‌بست‌های آن» بخوانيد.

اين است عبارات آغازين نامه‌ی خلجی:
«داريوشِ عزيز
دوباره و ديگر نمی‌خواستم بر صحيفه‌ی گل و گلزار تو خطی بکشم. اصرارِ دانش‌جويانه‌ی تو برای دامن زدن به بحثِ «شريعتِ عقلانی» و داستان اين احوال که امروز مراست، يادم از خواجه‌ی شيراز آورد که، اشکِ حرم‌نشينِ نهان‌خانه‌ی مرا / زان‌سوی هفت پرده‌، به بازار می‌کشی. حالا که کار سهل است، اگر تو زحمت اين بار می‌کشی، قلم‌اندازی روانه‌ات می‌کنم. اميدوارم در روشن‌گری بيشتر مرزها و معناهای جستارِ عقل و شرع کارگر افتد. در انتظار نقدهای ديگران از جمله، صاحبِ ارج‌مندِ وب‌لاگِ شريعتِ عقلانی، می‌مانم.


مهدی خلجی»

ملکوت ادنا، نسخه‌ی بتا

شکل و شمايل ملکوت به ياری يک‌بلاگر بالاخره تغيير کرد. البته هنوز در دست احداث است و طبيعتا مشکلاتی دارد و دست‌خوش تغييراتی خواهد شد. اگر همه چيز خوب پيش برود همين قالب جديد باقی خواهد ماند.
چندی پيش با سايه صحبت می‌کردم و سخن از ملکوت به ميان آمد. چنان‌که اقتضای طبع طنزپرداز و رندانه‌ی اوست، گفت بهتر است اسم وبلاگ‌ات را از ملکوت به «ملکوت ادنا» تغيير دهی تا کسی فکرش به سمت «ملکوت اعلی» نرود! اما مدتی است هر کسی حجره‌نشين ملکوت می‌شود، احباب و مخصوصاً سيد خوابگرد، بلافاصله می‌نويسند فلانی به ملکوت اعلی پيوست. اما به هر تقدير ملکوت من زمينی است اگر چه نشان آسمان دارد.

January 25, 2005

دستگاه فقه، دستيافت‌های خرد

از زمان انتشار نخستين مطلب احمد قابل مدتی گذشته است و سخنان او با واکنش‌های مختلفی رو به رو شده است. پيش از هر چيز بايد اين نکته را ياد کرد که سعی قابل در طرح اين مسايل مشکور است ولو از نظر من ايراد و خلل‌های روش‌شناسانه در کار او فراوان باشد. نفس پرداختن به موضوع کارکردهای فقه در زمانه‌ی ما مسأله‌ای است که با هر نتيجه‌ای که داشته باشد، برای تحولات تاريخ فقه شيعه ارزش‌مند است.

ادامه‌ی «دستگاه فقه، دستيافت‌های خرد»

January 24, 2005

برای عشق

شکنجه‌ی جانکاهِ عزلت
و بی‌خويشیِ رهزنِ خود را
تاب آوردم
تا نگاهی تابناک
در عمقِ ظلمتم درخشيدن گرفت.


تا دميدنِ اين خورشيد
بسی قربانیِ عزيز داديم
از فرزندانِ وقت
که اسماعيل‌های ابراهيمِ جان بودند.


اين آفتاب (**)
که معنايی تازه از خدای و صنم داشت
الهه‌ای بود از نور
برای فهمی ديگر از صمدِ پيشين.


از آتشِ نمرود تا گلستان
از طوفانِ قهر تا کشتیِ نوح
از نيلِ خون‌آلود تا چشمه‌های موسوی
و از وسوسه‌های شرق و فلسفه‌های غرب
تا اين وادی که هستيم
راه پيموده‌ايم و هنوز راه است
تا بر زمين نهادنِ خرقه‌ی هستی!


بارِ هستی و شأنِ اختيار را تابِ آوردن
چون هم‌عنانی با خورشيد است!
غرقه گشتن در عشق دشوار کاری نيست
وقتی که اختيار را در نيافته باشی!

* بيش از يک‌سال پيش اين را نوشته بودم. اقتضای وقت و سوداهای آتشين جان، بازنوشتن‌اش را الزام می‌کرد؛ اين تابش نگاه بر کرانه‌ی افق جان، هستی را در کوره‌ی امتحانی عظيم افکند که الماسی از آن برآورد. چنين بادا!

** به نيم‌شب اگرت آفتاب می‌بايد / ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
خورشيد می، ز مشرق ساغر طلوع کرد / گر برگ عيش می‌طلبی ترک خواب کن!

January 21, 2005

يک‌صدا عليه جنگ و دشمن تازه‌ی دموکراسی

دوره‌ی دوم رياست جمهوری بوش و ترکيب جديد دولت او، بيش از هر چيزی نشانه‌ی حرکت اژدهای مهيبی است که هيچ چيزی او را جلودار نيست. حکومتی که تمام سخنان و به ظاهر حقايقی را که تبليغ می‌کند، با زور و قدرت نظامی به کرسی می‌نشاند، امروزه تبديل به خطری بزرگ برای سلامت و صلح جامعه‌ی جهانی شده است. تناقض و طنز تلخ ماجرا هم در اين است که اين دستگاه ديوانه از ادبيات و زبان دموکراسی، آزادی و صلح بهره می‌گيرد. دموکراسی، در جهان امروز دينی نوين است که بزرگترين آفت آن، مانند هر دينی، ريا و سالوس است. دست بر قضا، رييس دوباره بر مسند نشسته‌ی آمريکا، در ريا و سالوس، اسطوره‌ای مثال زدنی است. پيشتر از اين وقتی به او نگاه می‌کرديم، فقط اسباب تفريح و خنده بود و گاهی اوقات ساده‌لوحانه بر شيرين‌کاری‌های آدمی با ضريب هوشی پايين می‌خنديديم و طعنه می‌زديم. اما گويا اين ديوانه به جد دارد دنيا را به هم می‌ريزد تا ثابت کند آقای قلدر دنياست و هيچ کس نمی‌تواند به او بگويد بالای چشم‌اش ابروست.

ادامه‌ی «يک‌صدا عليه جنگ و دشمن تازه‌ی دموکراسی»

January 18, 2005

دیوانه‌ی قلمرو ایجاد کن مرا

سری به شمس زدم، جنون‌ام ده برابر شد. اين غزل‌ها بی‌هوا شور به جان آدم می‌ريزند. اما در کشاکش ايمان و يقين که باشی، دردت بيشتر است و رنج‌ات افزون‌تر. گفتم زمانی از آن بالاها، از آن اوج به عالم نگاه می‌کنم، خودم را هم در ميانه نمی‌بينم، شايد فرجی حاصل شد. شايد اين گره بزرگ را اندکی توانستم وا کنم. اما نشد. گفتم می‌آيم پايين، خودم را هم‌سفره و هم‌خانه‌ی همه‌ی خاکيان می‌بينم، با تمام ضعف‌ها و نقايص‌شان. گفتم عيبی در کسی نمی‌بينم، اگر هم ديدم، ديده بر هم می‌گذارم که ستار العيوب مرا به اين جرم نگيرد و فردا از من پرده‌دری کند! گفتم بگذار خاکی خاکی باشم، پر گناه و کمر شکسته‌ی بار معصيت. اين‌جوری که باشی تمام آن‌ عجب‌های طاعت و نخوت‌های بندگی و تقرب‌ات می‌ريزد. آن وقت می‌فهمی و می‌دانی که اين اداها نه برای‌ات قربت می‌آورند و نه وزن‌ات پيش او زياد می‌شود. به چشم بر هم زدنی به بادت می‌دهد تا بفهمی که مستغنی است از طنازی‌های کودکانه‌ات. باز هم نشد. باز هم بعد آن همه بالا رفتن و پايين آمدن، ديدم شدم نقطه سر خط! همه چيز سر جای اولش است. گفتم عاشقی می‌کنم تا خار رذيلت‌ها را از جان پاک کنم. شايد درس ايثار گرفتم و اين مرض‌های خويشتن‌بينی را سوختم. اما بعد از اين همه سال‌های دراز و از چاله به چاه رفتن و از چاه به ماه پريدن‌ها، باز هم می‌بينی تفاله‌های آن امراض ته جان‌ات رسوب کرده‌اند و تا نفسی غافل می‌شوی، مثل اژدهای هفت سر، قد علم می‌کند و دار و ندارت را خاکستر می‌کند. پشت سرم را که نگاه کردم ديدم هيچ چيزی نمانده است. همه چيز انگار دود شده است و رفته است هوا.

ادامه‌ی «دیوانه‌ی قلمرو ایجاد کن مرا»

در ميانه‌ی خارا

شکسته‌دل‌تر از آن ساغر بلورينم
که در ميانه‌ی خارا، کنی ز دست رها

January 17, 2005

«عقل و شرع قابل» از نگاه مهدی خلجی

در حين بحث درباره‌ی سخنان احمد قابل، بحث‌های درازدامنی مطرح شد و يادداشت مختصری که نوشتم تنها فتح بابی بود برای پرسيدن سؤالاتی جدی‌تری درباره‌ی اين مواضع. چنان که پيشتر نوشته بودم، در چنين مباحثی است که جای خالی مهدی خلجی، کاتب سابق کتابچه، شديداً احساس می‌شود. از او خواستم تا مطلبی در اين زمينه بنويسد و به ميهمانی ملکوت بيايد. عين مطلب او را در ذيل می‌آورم:

«داريوش گرامی
نظر مرا درباره‌ی مدعياتِ اخير احمد قابل درمقاله‌ی «عقل و شرع» پرسيده بودی. به احترام تو به اختصار می‌نويسم.»

ادامه‌ی ««عقل و شرع قابل» از نگاه مهدی خلجی»

اسباب کشی درون‌سازمانی!

من دوباره می‌نويسم. ساغر نوشته‌های ملکوت به خانه‌ی اصلی خود بازگشته است (هرچند اينجا خانه‌ی من است و صاحب وبلاگ ملکوت ميهمان من!)
از يک بلاگر هم برای طراحی خانه‌ام تشکر می‌کنم که شوق رفتن به خانه‌ی جديد را برای من زنده کرد، خدايش خير دهاد که داريوش را هم از نوشتن من در ملکوت خودش رهانيد، بار سنگينی بودم، خودم می‌دانم!
کسانی (شايد هم کسی!) که نوشته‌هايم را در اينجا می‌خواندند و کامنت‌های آشنا می‌گذاشتند و دچار سوء تفاهم‌های غريب شده‌اند تشريف بياورند در خانه‌ی خودم ميزبانشان هستم تا تکليف‌شان را معلوم کنم!
حالا خيال نکنيد که ديگر اينجا نخواهم نوشت، می‌نويسم! جای گرم و نرمی بود، خوش می‌گذشت!
يک نکته‌ی ديگر را هم بگويم و بروم که خواب امانم را بريده است: آن نوشته‌ی به يادت هست را که حتما به ياد داريد اسراری دارد که به دشواری افشا توان کردن!‌ و عقل جن هم به آن نمی‌رسد (هرچند يک جن باهوش توانست بفهمد مخاطبش کيست (سرماخوردگی‌ات خوب شد؟)).
بس است ديگر، خيلی دور برداشته‌ام. شب همگی به خير.

January 15, 2005

تصویر شریعت در قابی از عقل، بر دیوار زمان؟

به تازگی احمد قابل  سخنانی در باب شريعت و عقلانيت  در بلاگ شخصی‌اش نگاشته است که صاحب سيبستان را به نوشتن يادداشتی تأمل برانگیز تشویق کرده است (حکم شرع حکم کيميا). گذشته از پاره‌هایی از احکام عملی که او بنا بر اجتهادی نو و نه برای نخستین بار از درون فقه شیعی نشان داده، داده‌ها برای داوری در باب نوآوری او در اصول استنباط (اجتهاد در اصول) کافی نیست و به قول حوزويان مدعا مفید منظور نیست. به بیان دیگر ساز وکار این اجتهاد و حدود آن در بوته‌ی اجمال مانده است. نیم نگاهی به تاریخ تفکر شیعی و قاعده‌ی مشهور ملازمه‌ی «کل ما حکم به الشرع، حکم به العقل و بالعکس» پیشینه‌ی درازدامن این بحث را نشان می‌دهد. آن‌چه صاحب سيبستان وارونه کردن هرم فکر شیعی در باب دین اندیشی و شریعت ورزی انگاشته، در واقع بازخوانی قاعده‌ی ملازمه با تأکید بر جایگاه عقل است. به بیان دیگر حال باید قاعده‌ی ملازمه را به تناسب زمان چنین بازخواند: «کل ما حکم به العقل، حکم به الشرع  و بالعکس».

روايت صاحب سيبستان، اما ـــ چه در محتوا و چه در عنوان ــ شتاب زده می‌نماید. نه نواندیشی دینی با طالقانی آغاز می‌شود، نه اندیشه یا پروژه ی اسلامی کردن علم ربطی مستقیم به شریعت و فقه دارد. نه بدعتی روی داده و نه امر بدیعی گفته شده است. دست کم در حوزه‌ی نظری این اجتهادات در فروع  (و فراتر از آنها) در درون حوزه‌های علمیه حتی مسبوق به سابقه‌اند. آفت عوام‌زدگی و دنباله روی روحانیت از عوام محافظه کارـ چنان که مرحوم مطهری 40 سال پیش به یاد آورد ـ دلیری ستان است و از این باب دلیری قابل در گشایش باب خرد ناب بر دین‌مداران و تداوم اجتهاد در اصول هر چند در چنان موقعیت و مقامی نباشد و دور از حوزه و در دل تاجیکستان ستودنی است. 

گمان می‌رود پیش‌فرض پنهان این روش اجتهادی، و غایت معلوم و فرجام نیک انجام این خردورزی، شریعتمداری و دین باوری ست؛ البته به شریعتی سهله و سمحه که مفقود و مطلوب ارباب شریعت و اصحاب خرد است. اما الکلام کل الکلام در همین پیش فرض است، آن گاه که پای چوبین استدلال از زیر جامه‌ی آن شریعت نمایان می شود، چراکه اگر این خرد خودبنیاد، عقلی مستقل و مقدم بر شرع است (تمام کشف مدعا) التزام به آن نتیجه از دل کدام گزاره ی غیر وحیانی برخاسته است؟

در این باب چند  پرسش راه را بر فهم گفتار قائل خواهد گشود:
ـ حد یقف و مرزهای این عقل خودبنیاد (اگر هست) کجای‌اند؟ و استقلال آن از شرع به چه معناست؟
ـ در مواجهه‌ی گزاره‌ای عقلی با  گزاره‌ای برآمده از متن منصوص محکم، ایستار این عقل مستقل در کجاست؟ تأویل نص، شک در سلامت استدلال عقلی، یا سقوط تکلیف در تعارض حجج و یا بلا موضوع کردن فقه؟ از آن جا که این فرض محال نیست، مشخصاً چه راهی جز بلا موضوع کردن نص در منصوصاتی مانند حد شرب خمر، سرقت و زنا وجود دارد؟ آیا اگر روزی این خرد خودبنیاد اصل مجازات شارب و زانی ــ و نه نوع و کیفیت مجازات ــ را از بن و بنیاد نفی کند، آن پیش فرض پنهان به خطر نخواهد افتاد و آن ایمان مستتر متبختر در آزمون نفی  و اثبات غرقه نخواهد شد؟

ـ اگر کارویژه‌ی دین، تسهیل و تسریع دستیابی مطمئن به احکام و تکالیف شرعی (به فرض وجود) برای متوسطان در عقل است،  و عقل سلیم به استقلال به این احکام دست می‌یابد، حکمت ارسال رسل و تشریع ادیان چیست؟ به بیان دیگر چه پیامی از پیامبران بدون حجت ظاهر از دسترس حجت باطن دور می‌ماند؟ وانگهی ملاک عقل سلیم و سقیم چیست؟ آیا این عقل همان خرد جمعی ست، بی‌ مرز زمان و مکان و قوم و ملتی؟ یا از قضا خردی پاره پاره است که در جستجوی حکم شرعی، با تفکیک زمان و مکان و نظرداشت آداب و رسوم و عرف متداول هر جامعه، فقه را بلاموضوع می‌کند؟

اما در باب رويکرد نظری و عملی سخنان قابل، جدا از اغراقی که در گزارش صاحب سیبستان است و با یادداشت‌های قابل در هر دو بلاگ او نمی‌خواند  بيش از هر چيزی بايد گفت که سخنان او نقد اجتماعی است تا يک حرکت بديع فقهی ـ اصولی و این خود ستودنی ست.  از باب نظری و اجتهاد در فروع قابل در حقيقت به تکرار موضع اصوليون واصل اصولی اصالت اباحه پرداخته است که خود برگرفته از روایاتی است با مضمون: «کل شیئ لک حلال حتی تعلم انه حرام» و «رفع القلم… عما لا تعلمون». سال‌ها پيش اين را از دوستی که نسبت و رابطه‌ای با ارباب حوزه داشت شنيده بودم که پاره‌ای از فقها هنگام بحث درباره‌ی غنا و موسيقی اصل را بر حليت آن می‌نهند و سپس درباره‌ی شرايطی تحقيق می‌کنند که باعث حرمت آن می‌شود. لذا از لحاظ مبنايی، اين نوع نگاه به احکام شرعی تازگی ندارد.

اين را می‌پذيرم که ازفقيهان نبايد هر سؤالی را پرسيد. حوزه‌ی کار فقيه چندان موسع و گسترده نيست که در هر عرصه‌ای حکمی از آستين برون آورد. سروش هم در ده سال گذشته، به تفصيل در اين باب نوشته است و اين سؤال ديگر چندان مهيب يا تازه نمی‌نمايد. اين نگاه به فقيهان، کشفی تازه نيست.

 اما در عمل، به مشکلات جدی‌تری برخورد خواهيم کرد. در باب احکامی که او در مورد آن‌ها سخن گفته است، موافق‌ام و بحثی نيست. اما تعميم دادن مبنای سخن او و کلی گرفتن آن نقطه‌ی شروع لوازم و پيامدهايی دارد که نمی‌توان به اين سادگی درباره‌ی آن‌ها حرف زد. ايراد این بحث اين است که دين علاوه بر فقه، نصوصی هم دارد. اگر قرار باشد منطقه‌ و حوزه‌ی اختيار عقل اين قدر وسعت يابد که تنها زمانی که در کاری فروماند به شرع مراجعه کند، تکليف پاره‌ای از نصوص چی‌ست؟ جايی که نصی باشد و عقل خلاف آن را بگويد، چه می‌توان کرد؟ به عنوان مثال، اگر روزی اين عقل بتواند به استدلال محکم نشان بدهد که خوردن گوشت خوک هيچ زيانی برای سلامتی آدمی ندارد و عقلاً قابل تجويز است، حکم شريعت را نسخ بايد کرد؟ يا اگر اين عقل به این نتيجه برسد که مثلاً شراب برای آدمی زيان ندارد (و شايد عملاً قابل اثبات هم باشد)، آن وقت با نص شريعت چه بايد کرد؟ اين‌ها نمونه‌هايی از سستی‌های استدلال کلی قابل هستند.

اين که خرد زمانه هم در استباطات فقهی اثر می‌نهد باز سخن بديعی نيست و در آن هم شک و شبهه‌ای روا نيست. اما آن «وارونه‌ کردن هرم عقل و شرع» به قول صاحب سيبستان، خالی از اشکال نيست (فرض کنيم که اين تشبيه درباره‌ی عقل و شرع درست باشد و نسبتی مشابه آن ميان عقل و شرع بر قرار). ظاهراً قابل نبايد قايل به اين باشد که عقل پاسخگوی همه چيز است. آن‌چه من از سخنان او می‌فهمم اين است که برای يافتن راه‌حل در مسايلی که پيش روی آدمی است نخست بايد به عقل متوسل شد و اگر عقلی پاسخی برای آن نداشت بايد در دکان شريعت را کوبيد. اين تعبير قابل را که شرايع «تنها در منطقة الفراغ عقل، حق اظهار نظر مستقل رادارند ودر سایر موارد، موظف به تأیید وتأکید حکم عقل می باشند» اگر يک بار ديگر بخوانيم، قاعدتاً بايد به اين نتيجه برسيم که منطقة الفراغ شرع بسيار وسيع است و نهايتاً به جايی می‌رسيم که دين قلمروی خرد و اندک دارد. گمان می‌کنم يک جنبه از موضوع اين‌جا محل عنايت قرار نگرفته است. با اين نقطه‌ی شروع برای بحث، بايد ابتدا بپذيريم که شرع و عقل در قلمرو و جغرافيای واحدی عمل می‌کنند که گسترش قلمرو يکی به محدود شدن قلمرو ديگری می‌انجامد. در اين باب من عجالتاً حرف چندانی ندارم و فقط پرسشی است که طرح می‌کنم تا بحث‌اش باز شود. به اعتقاد من،  درباره‌ی نسبت عقل و شرع، نمی‌توان تشبيه هرم را به کار برد. شايد بهتر باشد از چهارچوبی صحبت کنيم که عقل و شرع در آن بازيگر ميدان هستند. اين بحث، اصلاً بحث منفی يا مثبت يا فرودست و زبردست بودن نيست که عقل بخواهد بالای شرع باشد يا شرع بالای عقل.

آخر سخن اين‌که سخنان قابل به جز پاره‌ای از تجويزهای اجتماعی که مقبول و معقول هم می‌نمايند سخن تازه‌ای ندارد و عمده‌ی همين سخنان را پيشتر سروش به تفصيل و شرح بيشتر و البته با دقتی بيش از اين سخنان گفته است.

وبلاگ‌های‌ احمد قابل:
از نگاه من
شريعت عقلانی
توضيحات تازه‌ی احمد قابل درباره‌ی عقل و شرع: 1 و 2

January 13, 2005

ده فرمان دموکراسی

ديشب فرصتی پيدا کرده بودم و آخرين کتاب جان کين را تورق می‌کردم. واپسين بخش کتاب آخر او، «خشونت و دموکراسی» عنوانی جالب دارد: ده قاعده برای دمکراتيزه کردن خشونت. اين بخش آخر شايد سی چهل صفحه باشد، ترجمه‌ی تمام اين بخش فرصت فراخی می‌خواهد که الآن با اين حجم کاری که دارم از من ساخته نيست مگر به تدريج. القصه، تنها، عناوین اين قواعد پيشنهادی جان کين را در اين‌جا می‌آورم. 

دموکراسی‌ها حامل خشونت هستند و احتمال بروز و شيوع خشونت در آن‌ها به هيچ رو کمتر از کشورهای استبدادی نيست. دلايل تئوريک اين مدعا هم کم نيست اما جای شرح و بسط آن‌ها اين‌جا نيست. محض توضيح می‌افزايم که ذيل هر کدام از این قواعد، جان کين، شرح مفصلی آورده است و منظور خود را به روشنی بيان کرده است. نکته‌ی ديگر اين‌که اين سخنان در بستر بحث تئوريک و نظری مطرح می‌شود و خالی از هر گونه بار ارزشی يا هنجاری است. اين نکته‌ی درخور توجهی است که در روزگار مدرن، دولت‌های دموکراتيک، خشونت را دموکراتيزه می‌کنند. حکايت رفتارهای عجيب آمريکاييان در عراق را از اين ماجرا جدا می‌کنم، هر چند ربط مضمونی و محتوايی آشکاری با اين بحث دارد. نمونه‌ی هلند هم البته مثال خوب ديگری برای آن است. اما اين قواعد تنها برای دموکراسی‌ها نيست. دموکراسی‌های بالقوه هم مخاطب اين بحث هستند برای زدودن و خلاص کردن جهان از «خشونت مازاد». ذيل قسمت قاعده‌ی ششم، جان کين به تفصيل شرح می‌دهد که از دید او چرا اسلام دموکراتيک هم ممکن است و هم مطلوب. اگر مجالی باشد، اين بخش را جداگانه ترجمه خواهم کرد تا راه هر گونه سوء‌تعبير احتمالی بسته شود.

قاعده‌ی يک: هميشه سعی کنيد انگيزه‌ها و بستر شخص متوسل به خشونت را درک کنيد.

قاعده‌ی دو: هر جا که امکان دارد احتیاط به خرج دهيد و درباره‌ی طرح‌ها و برنامه‌های کسانی که از «ضرورت» سخن می‌گويند و خواستار خشن‌ترين راه‌حل‌های ممکن – از قبيل «قلع و قمع»، «تحمل صفر» و «جنگ» - در برابر کسانی که خشونت‌شان اغلب تحت عناوين «پليد» يا «بيمارگونه» طرد می‌شود، شک و ترديد کنيد.

قاعده‌ی سه: در برابر گرايش به سمت راهبردهای «قانون و نظم» اقتدارگرايانه مقاومت کنید و به سياست‌مداران، قضات، پليس و نيروهای نظامی گوشزد کنيد که تلاش‌های دولتی برای کاهش خشونت نمی‌توانند موفق شوند مگر اين‌که مدنيت و آزادی در سطح جامعه‌ی مدنی پرورش داده شود.

قاعده‌ی چهار: هر جا و هر وقت که امکان داشته باشد، تلاش کنيد تا «خصوصی‌سازی» اسباب خشونت را لغو کرده يا از آن جلوگيری کنيد.

قاعده‌ی پنج: در جست‌وجو برای «صلح» در ميان مردم عادی و دولت‌های‌شان همواره مترصد و گوش به زنگ پيشنهادهای غير عملی و راه‌حل‌های ناکارآمد باشيد که خطاهای «هدف-وسيله»، بر آن پا می‌فشارند.

قاعده‌ی شش: آگاهی مردم از معضلات سياسی، از جمله بنيادی‌ترين معضل، را پرورش دهيد: که دموکراسی‌ها و دموکراسی‌های بالقوه وقتی که با مخالفت خشن مواجه می‌شوند، بايد آماده باشند که اگر زمانی راهبردهای غير خشن ناکام ماندند يا نامناسب به نظر رسيدند، از ميزان‌های محاسبه شده‌ای از خشونت استفاده کنند هر چند استفاده‌ی تعميم يافته از خشونت با روح و ماده‌ی دموکراسی منافات دارد.

قاعده‌ی هفت: از هر وسيله‌ی ارتباطی ممکن برای تبليغ اعمال خشونت‌آميز استفاده کنید تا علل و آثار آن در برابر بحث عموم قرار گيرد و راه‌حل‌هايی که پاسخگويی عمومی دارند يافت شوند.

قاعده‌ی هشت: روندهای اخلاقی را که در ميان عموم بسط می‌يابند و در معرض نمايش سمبوليک خشونت قرار دارند به دقت بررسی کنيد؛ ديدگاه عقل سليم را به پرسش بگيريد که دموکراسی‌هايی که عملاً وجود واقعی دارند خشونت را به تفريح محض تبديل می‌کنند.

قاعده‌ی نه: محض خاطر دموکراسی، هر جا که امکان دارد حمايت برای فضايل مدنی را بسيج کنيد که عظيم‌ترين آن‌ها تواضع است.

قاعده‌ی ده: دموکرات‌ها  بايد از خطاها اجتناب کنند و به جای آن علناً آماده باشند که به خاطر خشونتی که در تلاش‌های گذشته و حال به خاطر دفاع يا لغو دموکراسی استمرار يافته، شرمساری را تجربه کنند.

اسفنديار منفرد زاده در ملکوت

حلقه‌ی ملکوت، اعضايی دارد که هنوز همه رسماً شروع به نوشتن نکرده‌اند. در اين ميان يکی پيش‌تر از همه وارد ميدان شد: اسفنديار منفردزاده! اسفنديار منفردزاده، در وبلاگ «بالای گود» خواهد نوشت. عجالتاً شکل و شمايل صفحه‌ی منفردزاده همان قالب متعارف ملکوتی است تا شايد در روزهای آينده‌ به لطف و همت دوستان تغيير و تحولی اساسی در شکل و شمايل اين‌ها حاصل آيد. حاليا، اسفنديار منفردزاده را در ملکوت داشته باشيد تا ببينيم آن پرده‌نشينان مستور کی از کلنجار (!) با خود فراغت حاصل می‌کنند و ترک مستوری می‌کنند!

پ.ن. يادم رفته بود بانی اين خير را معرفی کنم. کسی که منفردزاده را آلوده‌ی ملکوت کرد، البته رضا علامه‌زاده‌ی نازنين بود که چندين شب پيش آتش اين بالانشين گود را روشن کرد.

January 11, 2005

روزنامه‌ی ايران و گزارش‌های غريب

ديشب با دوستی تلفنی صحبت می‌کردم. گفت «مقاله» مرا در سايت گويا خوانده است. گويا را جست‌وجو کردم ديدم مطلب «ناکامی تاريخی مسلمين؟» سر از آن‌جا در آورده است! بانو که دقت‌ نظرش از من بيشتر بود متوجه شد اصل مطلب در روزنامه‌ی ايران چاپ شده است. روزنامه‌ی ايران بند اول آن مطلب وبلاگی را برداشته است و هر جا که لازم ديده است ويرايش مطلوب را انچام داده است و آن را به روزنامه برده است‌ (صفحه‌ی فرهنگ و انديشه، يکشنبه 20 دی‌ماه). خوب، گلايه‌ی زيادی نيست الا اين‌که آن مطلب اصلاً از ديد گزارش‌نويسی نوشته نشده بود. روايت شخصی من بود و بس، به اضافه‌ی پاره‌ای استنباطات و پرسش‌ها. همين. فکر می‌کنم استناد کردن به آن مطلب شتابزده‌ی وبلاگی شايد موجب برخی سوءتعبيرها شود. از جمله اين‌که آن بخش که درباره‌ی برنارد لوييس است کاملاً ناقص و ابتر آمده است. اگر کسی در آن سخنرانی حاضر نشده باشد و جزييات را نداند و توضيحات مرا در وبلاگ نخوانده باشد، شايد گمان کند سروش برای تأييد مدعای خود سخنان لوييس را تصويب کرده است!  فکر می‌کنم بهتر بود توضيحکی می‌دادند که اين مطلب از وبلاگ نقل شده است يا از من می‌خواستند تا گزارشی سنجيده و دقيق بنويسم. امان از شتابزدگی! فکر می‌کردم فقط وبلاگ‌نويسان شتابزده هستند. گويا روزنامه‌نگاران هم دست کمی ندارند.

پ.ن. 24 دی‌ماه: اين هم يک نمونه‌ی ديگر از همان کارها: حکمت تکثر و رحمت اختلاف!
پ.پ.ن. هر دم از اين باغ بری می‌رسد. اين هم يک نمونه‌ی ديگر: متن مطالب وبلاگ سيبستان و وبلاگ مرا عيناً در روزنامه نقل کرده‌اند! عنوان: «فاجعه ايمان را محک می‌زند». ابتدا، مطلب صاحب سيبستان آمده است و بعد هم مطلب من، «آن دروغ از راست می‌گيرد فروغ». واقعاً چه خبر شده است در روزنامه‌ی ایران؟! گويا تبديل شده است به نسخه‌ی رونوشت وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت. محض رضای خدا به خود بياييد. جنس روزنامه با جنس وبلاگ فرق دارد. مخاطبانش هم متفاوت است.

January 10, 2005

حس بکارت

امروز مطلبی را که مدتی است مشغول آن هستم جمع و جور کردم تا در وبلاگ بياورمش. گفتم خوب است بدهم يکی دو نفر از دوستان بخوانندش. فی‌الواقع وسوسه بود، وسوسه‌ی نقد شدن. يکی از احباب نظرش را برای‌ام فرستاد و باعث شدن ناگهان تمام مهری که به آن دو سه صفحه داشتم از من بگريزد! دست خودم نيست، هر چه فکر می‌کنم تا دوباره آن نوشته را بازخوانی کنم و به وبلاگ بکشانم‌اش دل‌ام رضا نمی‌دهد. خودم حس بدی دارم نسبت به آن. هر چند خيلی وقت است با آن درگيری فکری دارم و هنوز هم دوست دارم دوباره درباره‌ی آن بنويسم. حالا که بيشتر فکر می‌کنم می‌بينم يکی از جاذبه‌های شوق‌آميز وبلاگ اين است که بتوانی انديشه‌ يا حرفی بکر و بديع را که نداده‌ای از هيچ صافی و نقدی رد شود، ناگهان پيش روی مردم بگذاری. شايد آن وقت حس نقد شدن برای آدم شيرين‌تر است! اين دغدغه‌های عجيب و اين رميدگی از اين‌جاست که ما در وبلاگ ميان دو سر یک طيف در نوسانيم. از يک سو ناگهان وير آکادميک نوشتن‌مان می‌گيرد و از سوی ديگر بعضی حرف‌ها اصلاً در قالب آکادميک نمی‌گنجد. لازم نيست آدم همه‌ی مدعيات‌اش و همه‌ی احساسات و عواطف‌اش، همه‌ عقايدش را در قالب آکادميک بيان کند. گاهی اوقات حس می‌کنم با وجود اين‌که کلمات مثل موم در دستم می‌چرخند، عاجزم و ناتوان از گفتن. آن قدر ذهن‌ام به اين سو و آن سو می‌گريزد و آن‌قدر دواعی و موانع عجيب و غريب دست و پای‌ام را می‌بندند که عطای نوشتن را به لقای‌اش می‌بخشم. گاهی اوقات عميق‌ترين و درست‌ترين سخنان بدون هيچ صورت‌بندی و تدوين و تبويب علمی و آکادميک در يکی دو جمله‌ی خيلی ساده و به ظاهر بديهی گفته می‌شوند که صد سخنرانی آن کار را نمی‌کند. دنبال حسی می‌گردم غير منتظره، مثل عشق. درست در لحظه‌ای که آدمی توقع‌اش را ندارد از راه می‌رسد و بیخ گلوی آدم را می‌گيرد. بعضی نوشته‌ها و بعضی افکار بايد اين‌جوری باشند. بکر باشند، تازه باشند و دست نخورده!

January 9, 2005

به يادت هست؟

اين چند روز مدام به يادت بوده‌ام. شايد هر ثانيه و هر لحظه‌ای که با خود می‌توانستم خلوت کنم. به روشنی در برابر ديدگانم قد می‌کشی و می‌ايستی، استوارتر از آخرين ديدارمان در زمستانی سرد. ولی گرمای دست‌هايت را که هر روز به دور شانه‌‌هايم حلقه می‌کردی اينجا در قلب لندن هم می‌توانم احساس کنم، به خدا حتی با به خاطر آوردن لغزيدن انگشتانت بر پوست صورتم خون چنان در رگانم می‌دود که در اين چله‌ی زمستان پنجره‌ها را می‌گشايم تا تبم فروبنشيند.
آنقدر چشم شاهد هم‌آغوشی‌هايمان بودند که ديگر بوسه‌های کوتاهمان لحظه‌ای در شکفتن در هر زمان و مکانی ترديد نمی‌کردند. همين لحظه که در حال نوشتن هستم چنان طراوتی احساس می‌کنم که انگار آويخته بر گردنت در باغ پرشکوفه‌ای که داشتی می‌غلتيم و صدای خنده‌ی‌مان گنجشککان عاشق را از ميان شاخ و برگ‌های تازه جوانه‌زده‌ی بهاری پرواز می‌دهد.
سال پيش چنين روزی بود که برای آخرين بار به ميهمانی سی‌روزه‌ات آمدم. هرچند مهربان نبودی، هرچند به همراه تازه‌ام حسادت می‌کردی ولی خوب می‌دانستی که ذره‌ای از عشق بی‌کرانم به تو کاسته نشده بود. می‌دانستی حتی پس از پيوستن به مرد عاشقی که مرا از تو ربود تا ابد بر تو عاشق می‌مانم اما نامهربان بودی. از همان نگاه اول‌ات می‌شد فهميد و تا آخر هم نتوانستم آرامت کنم. چنان کردی که حتی ديگر اجازه‌ی دوباره ديدن‌ات را هم ندادی.
باز هم شکايتی ندارم، همين که می‌دانم دوستم داری و می‌دانی دلم برای ديدن‌ات پرمی‌کشد کافی‌است. حتی اگر تو در ميانه‌ی کوير ايران نشسته‌باشی و من زير باران جزيره‌ای در غرب اروپا خيس گريه باشم.

January 8, 2005

حال من

بی تو ساغر شکسته‌ام من

January 6, 2005

از اين فنون ناتوان

در نظرم بود که به بحث زلزله و خدا بازگردم چون حرف‌هايی ناگفته‌ای بر جا مانده است که نوشتن و بحث می‌خواهد. ديدم عباس معروفی، پنجره‌اش را گل گرفته است! گفتم خوب است چند نکته‌ی فنی و يک نکته‌ی تئوريک را بازگو کنم و آن نوشته را بگذارم برای بعد.

حکايت اين نظرهای مزاحم و روان‌فرسا، قصه‌ای تازه نيست. از قضا، بخشی از بحرانی که ملکوت اخيراً از سر گذارنيد و جراحت‌های آن هنوز بر سيمای ملکوت مشهود است، ريشه در کار همين رهگذران پر قيل و قال و سخن‌چين داشت. هر بار که درباره‌ی اين ماجرا نوشتم همان مزاحمان گفتند و اتفاقاً پاره‌ای از دوستان و نيک‌نهادان نيز انذار دادند که اين مجرا را مسدود نبايد کرد که راه گفت‌وگو و مسير آزادی بسته خواهد شد. در آن انذارها البته نکته‌ای به حق نهفته بود. آن گفت‌وگوها باید باشد. اما اين فضای وبلاگستان با تجربه‌هايی که از سر گذرانده است، درس‌هايی را آموخته است تا دوباره از يک سوراخ گزيده نشود. روزهای اول رواج و شيوع ای‌ميل‌ را اگر به ياد بياوريد، می‌بينيد که ای‌ميل‌های مزاحم با صندوق‌پستی اينترنتی شما و حتی کامپيوتر شما چه‌ها که نمی‌کرد! اين نظرهای مزاحم با اعصاب و روحيه‌ی نويسنده‌ی وبلاگ و حتی خوانندگان‌اش نيز چنين می‌کند.

اين‌که کسی وبلاگ می‌نويسد و راه گفت‌وگو و دوسويه‌گويی را باز می‌کند، معنای‌اش اين نيست که در خانه‌ات بشکنند و بر ديوار خانه‌ات هر چه خواستند بنويسند و بعد مدعی شوند که اينترنت است و آزادی! اين همان نعل وارونه‌ی آزادی‌طلبانی است که به محض اين‌که پيش روی‌شان را باز ديدند، دست به هر خطا و ناصوابی زدند. جای بحث نيست که نمی‌توان روز و شب عربده با خلق خدا کرد. اما اگر سنگ را نمی‌توانی از سرت دور کنی، سرت را که می‌توانی از سنگ دور کنی! آخرين نسخه‌ی مووبل‌تايپ اين مجال را به نويسنده می‌دهد که اجازه ندهد هر کسی بدون رضايت او هر چه خواست بر ديوار وبلاگ‌اش بنويسد. حساب‌اش را بکنيد که کسی در جايی سخنرانی کند و بعد هر که هر چه دل‌اش خواست بدون هيچ قاعده و حساب و کتابی ناگهان در ميان سالن فرياد بزند! در کوتاه مدتی آن مجلس به هم می‌ريزد و جايی برای سخنران نخواهد ماند، هر چند او بسيار اهل مدارا و ديالوگ باشد. در آينده‌ی نزديک اين امکان را به ملکوت خواهم افزود و راه گهرفشانی‌های هنرمندان بی‌نظير عالم (!) را می‌بندم. مزيت اين قابليت جديد اين است که آن وقت مشخص می‌شود صاحب وبلاگ تا چه اندازه اهل تسامح و تساهل است. ميزان رواداری آدم از اندازه‌ی حضور و حشر و نشر او با بیماران و بی‌ادبان شناخته نمی‌شود. هنری نيست که وبلاگی را باز کنی و ببينی هر ناسزايی گفته می‌شود و نويسنده خموش است و دم بر نمی‌آورد. اين را نمی‌توان به حساب فضيلت نويسنده گذارد. اين را يا بايد به حساب مظلوميت او گذاشت يا سادگی‌اش. آدمی که نتواند عزت خود را حفظ کند و بی‌دفاع مدام سنگ و مشت بخورد، به زودی زير دست و پا له می‌شود. پيشتر از ما حسين درخشان از اين تجربه درس گرفت و دغدغه و نگرانی‌های بيهوده را از سر راه خود برداشت.

نویسنده بايد با خاطر آسوده بنويسد. وقتی شب می‌خوابی و صبح که بر می‌خيزی می‌بينی بيکاری در و ديوار خانه‌ات را خط‌خطی کرده است و تو بايد تمام روز وقت‌ات صرف پاک کردن آن ديوار شود و از کار اصلی‌ات باز بمانی، شرط عقل اين است که راه ديوانگان و بيکاران را ببندی. من بر اين باور نیستم که با تکيه بر اصول آزادی و مدارا، بگذاری هر که هر چه خواست بکند و تو صم‌ بکم به گوشه‌ای بنشينی و نظاره‌گر باشی مبادا دشمن آزادی‌ات بخوانند. روزگار اين توهمات و قصه‌های دغل و سکه‌های قلب گذشته است. آزادی بی‌قيد و شرط نداريم. هر کاری آدابی دارد. ادب هر مقامی را بايد به درستی نگاه داشت:
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس خاص / هر که را نيست ادب، لايق صحبت نبود

برای توضيح بيشتر، متن مفصلی را که مووبل‌تايپ درباره‌ی نظرهای مزاحم که شامل همين نظرهای گهربار مورد بحث ما هم می‌شود در سايت‌اش آورده است، بخوانيد. هر آن‌چه مهم است چه از نظر فنی و چه از نگاه معنايی به خوبی و روشنی بيان شده است.

January 5, 2005

آن دروغ از راست می‌گيرد فروغ

بعد از زلزله‌ی مهيب سونامی و نابود شدن اين همه انسان، واکنش‌ها و انعکاسات فراوانی با جهت‌گيری‌های مختلف پديد آمده است که شايد پرجنجال‌ترين آن‌ها همان اظهار نظر اسقف کليسای کانتربری است که گفته بود در وجود خدا به ترديد افتاده است. صاحب سيبستان اشاره‌ای به آن کرده است و نکاتی را نوشته است (خداوند و رنج ما).

پيش‌تر از اين‌ها شايد لازم بود چيزی می‌نوشتم اما به دلايل متفاوت داعيه‌ی نوشتن فراهم نمی‌شد. عجالتاً به اختصار يک نکته را می‌گويم و آن اين است که آن‌چه در سخنان اسقف کانتربری آشکارا مشهود است،‌ برداشت و تصور مسيحی از خداوند و صفات اوست. شايد همين سؤالات در باب رحمانيت و رحيم بودن خداوند مطرح باشد. تصور مسيحيان از خدا، عمدتاً و شايد علی‌الاتفاق مبتنی بر درکی آنتروپومورفيستی از خداست. ساعتی پيش ضمن گفت‌وگوی کوتاهی که قدم‌زنان با دکتر سروش داشتم او به درستی بر اين نکته انگشت نهاد. سروش روايت می‌کرد که چندی پيش همايشی بزرگ در بيرمنگام با حضور ارباب اديان مختلف از جمله بزرگان کليسا تشکيل شده بود و يکی از اسقف‌ها نکته‌ای را در باب تصورشان از خدا طرح کرد و آن را با افتخار از نقاط برجسته‌ی الاهيات مسيحی می‌شمرد که خدای مسيحيان علاوه بر صفاتی که برای او می‌شمارند، درد هم می‌کشد! تصور تجسد خدا در مسيح و يافتن بدن انسانی برای او، طبيعتاً همين تصورِ داشتن کيفيات و عواطف انسانی را مطرح می‌کند. چنين برداشتی از خدا به هيچ رو نتيجه‌ای جز اين نمی‌دهد که وقتی خدايی که ما او را واجد برخی عواطف انسانی می‌شمريم از اين قبيل که خداوند درد و رنج هم دارد، پس در چنين غوغايی مهر او و درد و رنج او به کجا رفته است؟

متکلمين مسلمان البته در طول تاريخ پاسخ‌های مختلفی به اين ماجرا داده‌اند و نکته‌ی مهم اين است که با برداشت آنتروپومورفيستی و بشر انگاشتن خدا، آن پرسش‌ها به بن‌بستی مهيب ختم می‌شود. چنان خدايی وجودش دير يا زود در بوته‌ی ترديد می‌افتد. آن تصور از خدا، مسأله‌ی شرور را که مرگ و مير و درد و رنج و سيل و طوفان را در بر می‌گيرد، حل نمی‌کند بلکه‌ی گرهی کورتر بر گره‌های پيشين می‌افزايد. شايد در اين‌جا لازم باشد اشاره‌ای بکنم به نظام الاهيات و کلامی فاطميان. ابويعقوب سجستانی، از داعيان برجسته و دانشمند اسماعيليان فاطمی، کتابی دارد با عنوان «کشف‌المحجوب» (با کتاب هجويری اشتباه نشود). اين کتاب به تصحيح هانری کربن چاپ شده است و کربن مقدمه‌ای بسيار عالمانه و البته دشوارفهم بر آن نوشته است. برداشت اسماعيليان از صفات خداوند، حاوی نفی دوگانه‌ای است که به سختی از گذرگاه خطرخيز پرهيز از تشبيه و تعطيل عبور کرده است. اين خدا نه هست و نه نهست. خدايی که برتر از فهم و ادراک آدمی است (ساير دانشمندان اسماعيلی از جمله ناصر خسرو هم در اين باب بحث‌های مفصل و مشبعی داشته‌اند). طبعاً صفات آن خدا را هم نمی‌توان با متر و معيارهای بشری و عواطف انسانی سنجيد. تنها عقيده‌ای که اين اندازه بی‌محابا خدا را در کسوت و قامت بشر فرود می‌آورد، تصور مسيحيان از خداست تا بدان‌جا که آشکارا می‌گويند «خدايی راستين که از سوی خدايی راستين آمده است». اين سخنان البته از متعارف‌ترين و رايج‌ترين سخنان در عقايد و الاهيات مسيحی است. اسقف کليسای کانتربری به هيچ‌روی سخنی خطا نگفته است. بايد در وجود چنان خدايی به ترديد افتاد. خدايی که با معيارهای بشری، رحم و شفقتی در او نيست و بر نابودی و تباهی اين همه بی‌گناه دل نمی‌سوزاند. آن خدا جايگاهی متزلزل و سست دارد و هر طوفان و سيل و زلزله‌ای مسند الوهيت او را به لرزه می‌اندازد. گره کور اين ماجرا را بايد به درستی در تصور مسیحيان از خدا جست.

نکته‌ی ديگر اين است که حتی اگر عجالتاً تصور مسيحيان را از خدا به کناری نهيم، موضوعی مهم‌تر بر جای می‌ماند. اگر پذيرفتيم که خدايی هست و رسولی دارد و وعده‌ای برای جهانی ديگر، طبعاً به همراه آن ايمان آورده‌ايم و تسليم شده‌ايم که زندگی بشر در کره‌ی خاکی کوره‌راهی باريک و کوچک در مسير ابديت است. بديهی است که نمی‌خواهم از اين سخن آن نتيجه‌ی عاميانه و مبتذل را بگيرم که پس بايد به زندگی خاکی بی‌اعتنا بود و التفاتی به بهبود آن نکرد. وقتی پذيرفتيم که فاصله‌ی زندگی تا مرگ هر انسانی بخشی ناچيز از هستی بيکران او به شمار می‌آيد، آيا می‌توان رحمت خداوند را – که حال فرض کنيم با معيارهای ما هم قابل سنجش باشد – برای آن وسعت بيکرانه‌ای که از حوصله‌ی دانش ما خارج است سنجيد؟ واکنش مسلمانان البته به جوانب و ابعاد اين فاجعه‌ی طبيعی، درخور تأمل است. آن‌جا که مسلمانی (بخوانيد انسانی) به اين مصيبت اعتنايی نشان نمی‌دهد، بايد در عواطف انسانی او شک کرد (چنان‌که ويليامز در عواطف انسانی خدا شک کرده است). اما باور ندارم که اگر بی‌تفاوتی و عدم اعتنايی در مسلمانان باشد، ريشه در تصورشان از خدا داشته باشد. شايد بهتر بود اگر عنوان‌ها را چنين اصلاح می‌کرديم که: زلزله‌ مفهوم مسيحی خدا و ايمان را به چالش گرفته است!

پ.ن. توضيحی لازم است در باب يکی از مطالب پيشين با عنوان «شرابخانه‌ی عالم». دوستی نازنين تذکر مشفقانه‌ای داد که اشارت او را به جان خريدارم. آن نوشته باب‌های مفتوحی دارد که راه را بر تصورات خطا و سوءبرداشت‌ها و رخصت‌های غريبی هموار می‌کند. سخن من در باب آن همان سخنان مولوی است که پيشتر در آن نوشته آورده‌ام. برداشتن اين مطلب هم از آن رو بوده است که تيغ دادن در کف زنگی مستی نباشد و علمی به کف ناکسی نيفتد و اسراری هويدا نشود. بگذاريد برداشت من از اين مقوله همان تصور خصوصی و شخصی من باقی بماند و مجال بهانه‌ای نماند.

January 3, 2005

سبکساری عشق

شب پيشين، چنان به لطافت و طراوت و سبکی گذشته است و در اين چند سال پر غوغا برای من بيشتر به رؤيا شبيه است. شايد بيش از يکی دو مورد مشابه اين در اين چند ساله‌ی اخير برای من پيش نيامده است. اين را حتماً همه تجربه کرده‌اند که گاهی اوقات در جمعی می‌نشينی و فراوان سخن از عشق و دوستی زده می‌شود. خيلی اوقات مردم دور هم جمع می‌شوند و تعارفات معمول به راحتی جریان دارد. اما زمان و موقعيت‌های دشوارتر نشان می‌دهد که بعضی دوستی‌ها در همان حد حرف يا تعارف می‌مانند. جدای از این‌ها، بعضی اوقات، وقتی از چنين جمع‌هايی خارج می‌شوی، احساس سنگينی يا خستگی می‌کنی. حس می‌کنی سبک‌تر نشده‌ای. هنوز غبار اندوه و غم بر جان‌ات هست. هنوز ملالتی در جان‌ات چنگ می‌اندازد. ميزبان ديشب ما چنان ارباب هنر و اهل علم و فرهنگ را سخاوت‌مندانه گرد هم آورده بود که در ميانه‌ی آن جمع نه حس غريبی می‌کردی و نه بار ملالی بر خاطرت می‌نشست. وقتی جايی باشی که همه برای دل‌شان نشسته باشند و هيچ کس نه بخواهد خودش را به تو ثابت کند يا چيزی را به رخ‌ات بکشد يا دست و پای تو را ببندد، احساس می‌کنی رهايی و هيچ تکلفی در ميانه نيست. جمع صاحب‌دلان را البته حضور عزيزی سخن‌دان دلنشين‌تر و خواستنی‌تر کرده بود، علی‌الخصوص که سخنانی می‌رفت که سال‌های درازی ورد ضميرم بوده است و خواب و خيال شبانه‌روزی من همين قصه‌ها و حکايت‌های معرفت بوده است. اين‌جا گويی کسی عقده‌ای نداشت، کسی را با کسی دعوايی نبود. غل و غشی در ميانه نبود. انگار قصه‌ی ايمان بود که می‌شنيديم و مست می‌شديم. صورت ايمان هم بود البته!

امير حسين سام، آکسفورد - چهارده نوامبردل‌ام نمی‌آيد از اين همه لطافت و شيرينی که نوشتم بگذرم و از يار دلنواز و هم‌صحبت مقام‌شناس‌ام، امير حسين، آهنگ‌ساز «صبح، بهار، باران»، چيزی نگويم که چگونه وقت ما را به زخمه‌های شيرين سه‌تار به همراهی برادرش خوش کرد. ساغر، که به دلايلی صفحه‌اش در ملکوت مسدود است، تاب نياورد و خواست تا ذکر جميلی از ميزبان بنويسد. نوشته‌ی پيشين از آن اوست. از اين پس اگر يادداشتی در بخش «ساغر نوشته‌ها» افزوده شود از اوست تا زمانی که غبارها فرونشيند و ماجرای سخن‌چينان پايان پذيرد. . . مهرتان افزون!

سروش مهر

ننوشتن محال است. حالا تازه فهميده‌ام که دلم برای چه چيز اينجا در اين قاره‌ی سبز، هميشه تنگ می‌شود. از معدود اوقاتی بود که از زمان خروجم از ايران شاد بودم، يا شاد که نه ... مست و مدهوش بودم. به لطف مهربان مردی در ميانه‌ی جمعی نشسته بودم که عطر حضورشان تمام غصه‌های ماه‌های گذشته را از دل و جانم زدود. انگار اين خاک کرمان می‌خواهد تا ابد با من مهربان باشد. تا زمانی که در آن شهر زندگی می‌کردم هيچ‌گاه دلم برای شهر خودم بی‌تاب نشد و حالا ديشب در خانه‌‌ی خانواده‌ای از همان ديار همان حس امنيت و مهری را که در آن شهر جاگذاشته و آمده بودم، دوباره يافته بودم.
هله اندوه سرآمد بزن آن ساز طرب را
هله خورشيد برآمد بشکن طالع شب را

January 2, 2005

ناکامی تاريخی مسلمين؟

دو سه هفته‌ای است قلم به دست می‌گيرم تا چيزی بنويسم و هر بار خيالی رهزنی می‌کند و قلم از دستانم می‌ستاند. هزار و يک نقش نو هجوم می‌آورد و من به هزار حيلت ديگر، زبان قلم می‌بُرم. اما اين خاموشی‌ها و خودفروخوردن‌ها، نه گرهی از کار می‌گشايد و نه علت‌های درون ما و ديگران را درمان می‌کند. بهترين چاره همان نوشتن است و بس. نوشتنی فارغ از خودسانسوری و اعتنا و التفات بيش از حد به های و هو و هياهوی اين سيل مجازی و طبل تو خالی انفجار داده‌ها. عجالتاً از سخنرانی ديشب دکتر سروش می‌گويم تا بعد.

ديشب در کانون توحيد، عنوان سخنرانی دکتر سروش اين بود: «ناکامی تاريخی مسلمين؟»، با همين علامت سؤال. او خود توضيح داد که عمداً از به کار بردن کلماتی مانند «انحطاط»  يا «عقب‌ماندگی» پرهيز کرده است تا سخن‌اش خالی و فارغ از بار ارزشی باشد و برچسبی نزده باشد. از همين رو کلمه‌ی «ناکامی‌» را انتخاب کرده بود که از نظر او جنبه‌ی منفی کمتری داشت. سروش به کتاب «آيا چه خطا رفت؟» برنارد لوييس اشاره کرد و استقبالی که از اين کتاب شده بود. همين‌جا اشاره می‌کنم که سعيد حنايی کاشانی در فل‌سفه، ترجمه‌ی بخش نتيجه‌ی کتاب لوييس را آورده بود. سال گذشته، نقدی بر کتاب لوييس به عنوان تکليف درسی نوشته بودم و در آن آورده بودم که برداشت‌های لوييس از اسلام بيشتر متأثر از درک ناقص او از کليت جهان اسلام است. لوييس، بيشتر مسلمانان سنی مذهب و بالاخص خلافت عثمانی را در نظر داشته است تا اين‌که نگاهی به تکثر عالم اسلام داشته باشد. باری، درباره‌ی لوييس سخن فراوان است و جای ديگر هم از آن سخن گفته‌ام. شايد در مجال ديگری، چيزی نوشتم.

اگر بخواهم لب سخن سروش را درباره‌ی موضوع خلاصه کنم، بايد به موضع اصلی سروش درباره‌ی این سؤال برگردم. از نظر او، کسانی که تا به حال به اين سؤال پاسخ داده‌اند قاعدتاً از دو منظر می‌توانند به آن نگاه کرده باشند. اين سؤال را می‌توان يا از منظر فلسفی (و فلسفه‌ی متافيزيکی) پاسخ داد و يا می‌توان از ديد علمی-تجربی آن را بررسی کرد. مدعای سروش اين بود که اغلب کسانی که به اين پرسش پاسخ داده‌اند، از منظری فلسفی به آن پرداخته‌اند و متأسفانه‌ اين زمره‌ی فيلسوف مشربان ارباب علوم تجربی را قابل و لايق پرداختن به این سؤال نمی‌دانسته‌اند. از ديد سروش، به اين سؤال بايد از منظری علمی-تجربی پاسخ داد. از کسانی که در يک سوی افراطی اين طيف فيلسوفان قرار داشته‌اند، البته احمد فرديد بود که تمام اين مسايل را در پرتو يک ديدگاهی عرفانی مشوش و ماليخوليايی می‌ديد. داريوش شايگان و سيد حسين نصر از جمله متفکرانی هستند که از منظری فلسفی تلاش کرده‌اند تا به اين سؤال پاسخ دهند.

ادامه‌ی «ناکامی تاريخی مسلمين؟»

Free counter and web stats