وقتی از قبح جنگ مینويسی، مخصوصاً جنگی که کسی با نيت اشغالگری و در لفافهی آزادی و بشريت، علناً پرچمدار تروريزم حکومتی باشد، پيش از هر چيز با دو واکنش متضاد مواجه میشوی. از يک سو، متهم به ترس میشوی. اما در چنين وضعی، مگر ترسيدن بد است؟ برای کدام ارزش بايد حاضر شد که جان انسانهای بیگناه فدا شود؟ چه ارزشی بالاتر از رفاه و آسايش انسانها هست؟ کدام عاقلی امنيت و آسايش نيمبند خود را رها میکند و دل به دريايی طوفانی میزند که شايد در جوار نرهپيلی بیپروا و مست، امنيتی بيابد؟ آری، ما میترسيم: میترسيم از اينکه آزادیمان از دست برود؛ میترسيم از اينکه خونهايی ريخته شود که میتوانست ريخته نشود. آنها که در آمريکا عنان سياستهای قلدرانه و زورگويانهی دولت جمهوریخواه بوش را به دست دارند، گمان میکنند ما بر جان خود میلرزيم. آری درست است، اما در اين ميانه، جان من آخرين چيزی است که بايد به آن انديشيد و البته ما بر جان خود هم میلرزيم! از اين سو هم، آن کسانی که بقای خود را در جنگ و امنيتی کردن فضا میبينند، کسانی را که از جنگ پرهيز دارند، زبون و ترسو میخوانند. تسليم سياستهای ضد انسانی و ضد عقلانی نشدن، نشان زبونی نيست؛ شجاعت، هل من مبارز طلبيدن و شاخ و شانه کشيدن نيست، پرهيز از جنگ است که عين شجاعت اخلاقی است.
ادامهی «بيمهای حقيقی، شجاعتهای مجازی»
از زمان انتشار نخستين مطلب احمد قابل مدتی گذشته است و سخنان او با واکنشهای مختلفی رو به رو شده است. پيش از هر چيز بايد اين نکته را ياد کرد که سعی قابل در طرح اين مسايل مشکور است ولو از نظر من ايراد و خللهای روششناسانه در کار او فراوان باشد. نفس پرداختن به موضوع کارکردهای فقه در زمانهی ما مسألهای است که با هر نتيجهای که داشته باشد، برای تحولات تاريخ فقه شيعه ارزشمند است.
ادامهی «دستگاه فقه، دستيافتهای خرد»
دورهی دوم رياست جمهوری بوش و ترکيب جديد دولت او، بيش از هر چيزی نشانهی حرکت اژدهای مهيبی است که هيچ چيزی او را جلودار نيست. حکومتی که تمام سخنان و به ظاهر حقايقی را که تبليغ میکند، با زور و قدرت نظامی به کرسی مینشاند، امروزه تبديل به خطری بزرگ برای سلامت و صلح جامعهی جهانی شده است. تناقض و طنز تلخ ماجرا هم در اين است که اين دستگاه ديوانه از ادبيات و زبان دموکراسی، آزادی و صلح بهره میگيرد. دموکراسی، در جهان امروز دينی نوين است که بزرگترين آفت آن، مانند هر دينی، ريا و سالوس است. دست بر قضا، رييس دوباره بر مسند نشستهی آمريکا، در ريا و سالوس، اسطورهای مثال زدنی است. پيشتر از اين وقتی به او نگاه میکرديم، فقط اسباب تفريح و خنده بود و گاهی اوقات سادهلوحانه بر شيرينکاریهای آدمی با ضريب هوشی پايين میخنديديم و طعنه میزديم. اما گويا اين ديوانه به جد دارد دنيا را به هم میريزد تا ثابت کند آقای قلدر دنياست و هيچ کس نمیتواند به او بگويد بالای چشماش ابروست.
ادامهی «يکصدا عليه جنگ و دشمن تازهی دموکراسی»
سری به شمس زدم، جنونام ده برابر شد. اين غزلها بیهوا شور به جان آدم میريزند. اما در کشاکش ايمان و يقين که باشی، دردت بيشتر است و رنجات افزونتر. گفتم زمانی از آن بالاها، از آن اوج به عالم نگاه میکنم، خودم را هم در ميانه نمیبينم، شايد فرجی حاصل شد. شايد اين گره بزرگ را اندکی توانستم وا کنم. اما نشد. گفتم میآيم پايين، خودم را همسفره و همخانهی همهی خاکيان میبينم، با تمام ضعفها و نقايصشان. گفتم عيبی در کسی نمیبينم، اگر هم ديدم، ديده بر هم میگذارم که ستار العيوب مرا به اين جرم نگيرد و فردا از من پردهدری کند! گفتم بگذار خاکی خاکی باشم، پر گناه و کمر شکستهی بار معصيت. اينجوری که باشی تمام آن عجبهای طاعت و نخوتهای بندگی و تقربات میريزد. آن وقت میفهمی و میدانی که اين اداها نه برایات قربت میآورند و نه وزنات پيش او زياد میشود. به چشم بر هم زدنی به بادت میدهد تا بفهمی که مستغنی است از طنازیهای کودکانهات. باز هم نشد. باز هم بعد آن همه بالا رفتن و پايين آمدن، ديدم شدم نقطه سر خط! همه چيز سر جای اولش است. گفتم عاشقی میکنم تا خار رذيلتها را از جان پاک کنم. شايد درس ايثار گرفتم و اين مرضهای خويشتنبينی را سوختم. اما بعد از اين همه سالهای دراز و از چاله به چاه رفتن و از چاه به ماه پريدنها، باز هم میبينی تفالههای آن امراض ته جانات رسوب کردهاند و تا نفسی غافل میشوی، مثل اژدهای هفت سر، قد علم میکند و دار و ندارت را خاکستر میکند. پشت سرم را که نگاه کردم ديدم هيچ چيزی نمانده است. همه چيز انگار دود شده است و رفته است هوا.
ادامهی «دیوانهی قلمرو ایجاد کن مرا»
در حين بحث دربارهی سخنان احمد قابل، بحثهای درازدامنی مطرح شد و يادداشت مختصری که نوشتم تنها فتح بابی بود برای پرسيدن سؤالاتی جدیتری دربارهی اين مواضع. چنان که پيشتر نوشته بودم، در چنين مباحثی است که جای خالی مهدی خلجی، کاتب سابق کتابچه، شديداً احساس میشود. از او خواستم تا مطلبی در اين زمينه بنويسد و به ميهمانی ملکوت بيايد. عين مطلب او را در ذيل میآورم:
«داريوش گرامی
نظر مرا دربارهی مدعياتِ اخير احمد قابل درمقالهی «عقل و شرع» پرسيده بودی. به احترام تو به اختصار مینويسم.»
ادامهی ««عقل و شرع قابل» از نگاه مهدی خلجی»
دو سه هفتهای است قلم به دست میگيرم تا چيزی بنويسم و هر بار خيالی رهزنی میکند و قلم از دستانم میستاند. هزار و يک نقش نو هجوم میآورد و من به هزار حيلت ديگر، زبان قلم میبُرم. اما اين خاموشیها و خودفروخوردنها، نه گرهی از کار میگشايد و نه علتهای درون ما و ديگران را درمان میکند. بهترين چاره همان نوشتن است و بس. نوشتنی فارغ از خودسانسوری و اعتنا و التفات بيش از حد به های و هو و هياهوی اين سيل مجازی و طبل تو خالی انفجار دادهها. عجالتاً از سخنرانی ديشب دکتر سروش میگويم تا بعد.
ديشب در کانون توحيد، عنوان سخنرانی دکتر سروش اين بود: «ناکامی تاريخی مسلمين؟»، با همين علامت سؤال. او خود توضيح داد که عمداً از به کار بردن کلماتی مانند «انحطاط» يا «عقبماندگی» پرهيز کرده است تا سخناش خالی و فارغ از بار ارزشی باشد و برچسبی نزده باشد. از همين رو کلمهی «ناکامی» را انتخاب کرده بود که از نظر او جنبهی منفی کمتری داشت. سروش به کتاب «آيا چه خطا رفت؟» برنارد لوييس اشاره کرد و استقبالی که از اين کتاب شده بود. همينجا اشاره میکنم که سعيد حنايی کاشانی در فلسفه، ترجمهی بخش نتيجهی کتاب لوييس را آورده بود. سال گذشته، نقدی بر کتاب لوييس به عنوان تکليف درسی نوشته بودم و در آن آورده بودم که برداشتهای لوييس از اسلام بيشتر متأثر از درک ناقص او از کليت جهان اسلام است. لوييس، بيشتر مسلمانان سنی مذهب و بالاخص خلافت عثمانی را در نظر داشته است تا اينکه نگاهی به تکثر عالم اسلام داشته باشد. باری، دربارهی لوييس سخن فراوان است و جای ديگر هم از آن سخن گفتهام. شايد در مجال ديگری، چيزی نوشتم.
اگر بخواهم لب سخن سروش را دربارهی موضوع خلاصه کنم، بايد به موضع اصلی سروش دربارهی این سؤال برگردم. از نظر او، کسانی که تا به حال به اين سؤال پاسخ دادهاند قاعدتاً از دو منظر میتوانند به آن نگاه کرده باشند. اين سؤال را میتوان يا از منظر فلسفی (و فلسفهی متافيزيکی) پاسخ داد و يا میتوان از ديد علمی-تجربی آن را بررسی کرد. مدعای سروش اين بود که اغلب کسانی که به اين پرسش پاسخ دادهاند، از منظری فلسفی به آن پرداختهاند و متأسفانه اين زمرهی فيلسوف مشربان ارباب علوم تجربی را قابل و لايق پرداختن به این سؤال نمیدانستهاند. از ديد سروش، به اين سؤال بايد از منظری علمی-تجربی پاسخ داد. از کسانی که در يک سوی افراطی اين طيف فيلسوفان قرار داشتهاند، البته احمد فرديد بود که تمام اين مسايل را در پرتو يک ديدگاهی عرفانی مشوش و ماليخوليايی میديد. داريوش شايگان و سيد حسين نصر از جمله متفکرانی هستند که از منظری فلسفی تلاش کردهاند تا به اين سؤال پاسخ دهند.
ادامهی «ناکامی تاريخی مسلمين؟»