« November 2004 | صفحه‌ی اصلی | January 2005 »

بايگانی: December 2004

December 31, 2004

کنسرت گروه عارف

بعد از اين همه سال انتظار، مشکاتيان را در هيأت سرپرست گروه عارف ديدن شکوهی دارد. نمی‌دانم کنسرت چگونه گذشته است. اما طبعاً با آن همه وسواسی که مشکاتيان دارد و گروه بزرگی که آن همه استعداد را يک‌جا جمع کرده است، نبايد توقع چيزی کمتر از برنامه‌ی بی‌نظير و پرشکوه داشت. اگر کسی در کنسرت حاضر بوده است، دوست دارم روايت خود را از برنامه در اين‌جا بنويسد تا ما که دور از دياريم از احوال مطربان بی‌خبر نمانيم. مدتی پيش که با او سخن می‌گفتم، وعده می‌داد که شايد در تابستان مجالی داشته باشند تا برای برنامه‌ای به اروپا بيايند. مشتاق‌ترم که مشکاتيان را بسيار زودتر از اين ببينم.


کنسرت گروه عارف - عکس از محمد خيرخواه خبرگزاری فارس

کنسرت گروه عارف - عکس از محمد خيرخواه

December 26, 2004

شکست زلزله

چقدر سخت است وقتی دخمه‌ای هم نداشته باشی که در آن شب‌ات را روز کنی. دلم می‌خواهد بنويسم، آن‌قدر بنويسم که ديگری نای نوشتن نماند. خسته‌ام. سر تا پای‌ام درد می‌کند. ذهن‌ام پريشان است و دل‌ام آشفته. لحظه‌ها برای‌ام سخت می‌گذرند و سنگين. دشوار است نبودن و دشوارتر است بودن. حس می‌کنم از درون دارم پاره‌پاره می‌شوم. چنگالی دارد دل‌ام را، جگرم را، از هم می‌شکافد و من با اين همه رنج دندان بر دندان می‌سايم که شکنجه‌ی اين ساعت‌ها بگذرد، شايد شب را تاب آوردم و صبحی دميد. ذهن‌ام ورم کرده است. اين آماس دارم سرم را می‌ترکاند. درد دارم. سردم است. صدای دردهای من و زوزه‌ی زمهريری که در رگ‌های‌ام خون را منجمد می‌کند، به گوش کسی نمی‌رسد. فرياد رسی نيست. تنهای تنهايی! صدای فريادت از دل به لب نمی‌رسد از فرط ضعف و ناتوانی. زلزه آمده است؟ بيرون را که نگاه می‌کنم ظاهراً خبری نيست. همه به کار خويش‌اند. همه چيز ظاهراً عادی است. پس اين همه صدای ناله و شيون چی‌ست که می‌شنوم؟ آن‌ها دارند با من هم‌دردی می‌کنند؟ يا من‌ام که جهان دارد بر سرم آوار می‌شود که من هم بنالم؟

احساس می‌کنم از ميان شهر مصيبت‌زدگان دارم عبور می‌کنم. هر کسی گويی در سوگ کسی است، زنان در سوگ شوهران. شوهران در سوگ زنان. پدران و مادران داغ فرزند به دل دارند و يتيمان مبهوت بی‌پدری و بی‌مادری. من هم سوگوارم؟ حس‌اش هست، اما سوگ کيست اين که دارد استخوان‌ام را آتش می‌زند؟ ناخن‌های‌ام از سرما سياه شده است. نای نوشتن ندارم بس که بيرون راه رفته‌ام و با خود گريه‌ها را زمزمه کرده‌ام. ابرهای لندن ناپديد شده‌اند و نيزه‌ی سرما تا قلب زمين فرو می‌رود. نه. نيزه‌اش اول از فرق من عبور می‌کند و همين‌جور می‌شکافد تا خود زمين. زمين و زمان دارند با هم ناله می‌کنند. هم‌ناله‌شان می‌شوم که گويی آسمان و زمين با من هم‌درد شده‌اند. طبيب لازم دارم. اما طبيبی نيست. هيچ کس دارويی برای اين درد ندارد. دوای‌اش جگرسوز است. بايد سوخت. راهی ديگر نيست.

به دورترها که بر می‌گردم، به هفده هجده سال پيش، فکر می‌کنم سيلی آمده است يا زلزله‌ای و ما را و خانمان ما را يک‌جا با خود برده است. آخر اگر سيل و زلزله‌ای نبوده است، اين همه ويرانی، اين همه تباهی ما از چی‌ست؟ چرا هيچ چيز درست نمی‌شود پس؟ همه جا را سياه می‌بينم. وقتی جايی را سرخ ببينی،‌ خون جلوی چشمان‌ات را گرفته است، عصبانی هستی. اما عصبانی که نيستم. جايی را هم سرخ نمی‌بينم. اين پرده‌ی سياه سوگ است پس. همين‌جور که قدم زنان رد می‌شوم ناگهان نوشته‌ای آشنا بر زمين می‌بينم. روی سنگ نوشته‌اند. نام من است! عجيب است، من کی مرده بودم که خودم نفهميده بودم؟ يعنی اين سرما، سرمای قبر است؟ نه، نمی‌تواند از قبر باشد. آخر من دارم راه می‌روم. می‌بينم که سرد است و همه لباس گرم پوشيده‌اند. من همه بيشتر از قبل لباس به تن دارم. پس چرا اين‌ها مرا خاک کرده‌اند؟ اصلاً کی گفته است اين‌ها را روی قبر من بنويسند؟ سرم بيشتر ورم می‌کند. دارد می‌ترکد. احساس می‌کنم اين همه آدمی که در خيابان می‌لولند دارند روی شانه‌های من راه می‌روند. حس می‌کنم وزن‌شان را. ديشب تا صبح دست‌های‌ام را حلقه کرده بودم دورت. هذيان می‌گفتی و من بيدار می‌شدم. اما من در کنارت گرم بودم. هيچ وقت در عمرم اين‌قدر احساس گرمای لطيف نکرده بودم. چرا اين شب اين قدر طولانی است؟ مهم نيست چقدر سرم دارد ورم می‌کند. مهم نيست که شايد تا چند ساعت ديگر واقعاً من هم بروم توی آن چاله. فکر می‌کنم خيال شده‌ام. اصلاً جنس من از جنس خيال است. جز اين اگر بود که بايد آن زير می‌بودم، زير آن سنگ قبر. اين‌ها مهم نيست. دوست دارم تا اين خيال تمام نشده، تا سوت آخر بازی را نزده‌اند، تا صدای لا اله الا الله پشت جنازه‌ام بلند نشده است، در کنارت باشم. سردم است. خيلی سردم است. فقط تو می‌توانستی در اين سال پر هياهو و عزادار گرم‌ام کنی. حيوانات دارند زوزه می‌کشند. هيچ پرنده و چرنده‌ای آسوده نيست. دارد همه جا می‌لرزد. حواست هست؟ فرصت خيال من دارد تمام می‌شود. دارد دير می‌شود. مثل هميشه. اين خانه هنوز محکم است انگار. اما مدام فکر می‌کنم دارد دير می‌شود. نمی‌خواهم با من بروی. دوست ندارم زودتر از من هم بروی. تاب ندارم تو را در آن تنگنای تاريک رها کنم و خودم راست راست راه بروم با تتمه‌ی خيال‌ام. خيال من دارد زودتر از خيال تو ته می‌کشد. می‌خواستم بگويم مواظب‌ام باش. می‌خواستم بگويم هم نازک‌‌دل‌ام و هم تن‌ام نازک است. اما تو که نازک‌تری.

هی ناله‌ها را توی دل‌ام می‌ريزم که ناگهان بغض‌ها نشکند. می‌دانم اگر بشکنند صدا می‌دهند. صدای‌شان مهيب است. تا حالا دو سه بار بی‌هوا اين‌ها را به شکستن داده‌ام. اما کسی کنارم نبوده که از اين موج بشکند. موج اين‌ها تو را می‌گيرد. نمی‌خواهم بشکنی. وقتی قرار است اين پايين‌ها زلزله بيايد، وقتی قرار است همه چيز با اين شکستن مهيب پايين بيايد، دوست ندارم تو در اين حوالی باشی. شيشه‌ها به پای‌ات می‌روند. زخم بر می‌داری و من دوباره می‌شکنم. خيال‌های من دارند با خودم می‌شکنند. از پشت سرم دارد صدا می‌آيد. ای داد بيداد!‌ قبر دارد شکاف بر می‌دارد. قبر خودم است! آخر قرار نبود اين قبر شکاف بردارد که. قرار بود خيال من تمام شود. صدای زنگ می‌آيد. خودم هم دارم می‌آيم.

December 23, 2004

حکمت تکثر و رحمت اختلاف

روزگار معاصر، روزگاری است که هم زيستن در آن دشوار است و هم آسان. تحولات شتابناک معرفتی دو سه قرن اخير، راه را بر هضم بسياری از انديشه‌های نو هموار کرده است و جزميت و تعصب ديگر مانند گذشته ارج و قدر ندارند. اما از سويی ديگر همين زمانه‌ هم در قالب‌هايی نوين، جزميت‌هايی ديگر را به ارمغان آورده است. جزميت و تعصب، لزوماً جزميت دين‌دارانه نيست. در همين قرن گذشته، شاهد طلوع و افول يک نظام فکری متصلب و جزم‌انديش بوديم که با سقوط اتحاد شوروی هيمنه و عظمت خود را از دست داد و ديگر باورهای کمونيستی از آن هيبت پيشين برخوردار نيست.

تفکر انسانی، چنان که بارها نوشته‌ام محتاج تصفيه و پالايش و مراقبت مکرر است. اگر آدميان از اين مراقبت غفلت کنند، باز همان منفعت‌طلبی‌ها و حرص و آزها سر بر می‌کنند و حتی پسنديده‌ترين انديشه‌ها را هم به تباهی می‌کشانند. لذا تئوری‌های عقيدتی و سياسی همواره پروژه‌هايی ناتمام هستند. بر همين سياق، مدرنيته هم پروژه‌ای ناتمام است. مدرنيته، طرحی نيست که ناگهان در يک فرصت زمانی معين تمام قابليت‌های‌اش به فعليت در بيايد و مسند پادشاهی روزگار معاصر را فتح کند و سلطنتی مخلد بيابد. دموکراسی‌‌ها و جوامع مدنی هم آسيب‌پذيرند. در اين ميانه‌، يکی از تئوری‌هايی که شديداً مددرسان بازخوانی و پالايش اين تئوری‌هاست، کثرت‌گرايی است (اين مطلب کوتاه آيزايا برلين را مدت‌ها پيش ترجمه کرده بودم: متن فارسی سخنان آيزايا برلين). از نخستين پيامدهای کثرت‌گرايی نظری و عملی، بالا رفتن ميزان تسامح و رواداری آدميان است. به طريق اولی، يک نظام سياسی که فاقد نگاهی کثرت‌گرايانه باشد، طبعاً به سختی راه تساهل و تسامح را باز می‌گذارد. آزادی بيان هم که علی‌الاصول در برابر قدرت موضوعيت می‌يابد در همان زمين رشد و رويشی چشمگير خواهد داشت. آزادی بيان از اين منظر در برابر ضعفا و کسانی که توانايی اعمال قدرت يا خشونت ندارند، امری است که اهميت چندانی ندارد. بيان آزاد در برابر قدرت قاهره که توانايی استفاده‌ از ابزارهای خشن را دارد مفهوم پيدا می‌کند. البته بديهی است که کثرت‌گرايی هم حدود خود را دارد و بحث بسيار شده است بر سر اين‌که تفاوتی عميق هست ميان کثرت‌گرايی و نسبيت‌گرايی. 

شب پيشين، فرصتی دست داد تا گفت‌وگويی تلفنی داشته باشم با يداله رؤيايی. از زمانی که برای رؤيايی صفحه‌ای در ملکوت بر پا کرده‌ام هنوز اين مجال فراهم نشده بود تا مستقيم با او گفت‌وگويی داشته باشم. از آن‌چه بتوان در يک مکالمه‌ی تلفنی دريافت، رؤيايی را مردی يافتم با صفا و متواضع که روی‌اش به انتقاد و تحليل باز است و در مواجهه با انديشه‌ی متفاوت با انديشه‌ی خودش، عنان اختيار از دست نمی‌دهد و از دايره‌ی ادب خارج نمی‌شود. حضور رؤيايی در مجموعه‌ی ما بيش از آن‌که نشان تأييد يا تصويب انديشه‌های او باشد،‌ اشارتی بود به خصلت متکثر و سيال مجموعه‌ی ملکوت. تکثری که برای خود آدابی دارد و اصولی. خشنودم که رؤيايی مردی است صادق و بسيارخوان. از او خواستم که خودش بيشتر بنويسد تا صفحه‌اش شور و حال بيشتری پيدا کند. می‌دانم که در شرايط رؤيايی دشوار است که آن اندازه بخواهد وقت برای اين کار بگذارد. اما همين‌ که رويی گشوده بر امواج تغيير دارد مغتنم و ارزش‌مند است. او خود ديشب می‌گفت که با وجود اين‌که عقايدی دينی ندارد، در خانواده‌ای متدين و مقدس رشد کرده است و برای عقيده‌ی ارباب اديان حرمت قايل است اگر چه با آن‌ها اختلاف نظر دارد. با اين حال، در دفاع از رأی خود تعصب و جمودی ندارد و دامن بحث را به تهمت و تکفير نمی‌آلايد. جايگاه رؤيايی در ملکوت، محترم است و حرمت بزرگی او را نگاه می‌داريم ولو ديدگاه‌های‌اش متفاوت باشد. اميدوارم فرصتی دست دهد تا بيش از اين و در عرصه‌ی وبلاگ بتوانيم با رؤيايی گفت‌وگوهای سازنده‌ای داشته باشيم.

December 22, 2004

اختيار کلام، اختيار قلم

 «از برای سد آن اغراض وزرا که لازمه ی فطرت بشری است و ما اهل آسیا تا امروز ذلیل بلاهای آن بوده‌ایم، حکمای خارجی به اجتهاد مسلسله‌ی چند هزار سال، یک تدبیری پیدا کرده‌اند که در ایران به هیچ زبان نمی توان بیان کرد.
خلاصه‌ی آن تدبیر چیست؟
خوب می‌دانیم جواب من در ایران موجب چه نوع شماتت خواهد بود، اما چون روح تنظیمات عالم بسته به حل این مسأله است، به امید تصدیق ارباب دانش عرض می‌کنیم که سرچشمه‌ی جمیع ترقیات بنی آدم در این* حق ازلی است که هر آدم مختار باشد افکار و عقاید خود را به آزادی بیان کند. اختیار کلام و قلم در عصر ما سلطان کره‌ی زمین شده است. جهد زندگی کرامات و امید کل ملل متمدنه امروزبر سر این دو کلمه است:
اختیار کلام ، اختیار قلم.
اگر اولیای ایران واقعاً عدالت می‌خواهند، باید اول بلا اول، این سرچشمه‌ی فیوض هستی را بر لب تشنه‌ی این خلق فلک زده یک دقیقه زودتر باز نمایند. بدیهی است که کهنه پرستان ایران به تغیر خواهند گفت که اگر ما به مردم حق کلام و قلم بدهیم، عادت هرزه گویی خلق ایران، کارگزاران دولت را آنی آرام نخواهد گذاشت.
این حرف بر حسب ظاهرصحیح است. اما در ایران حتی بعضی از عقلای ما معنی آزادی را به کلی مشتبه کرده‌اند. هیچ احمقی نگفته است که باید به مردم آزادی بدهیم که هرچه به دهنشان می‌آید بگویند. بلی، عموم طوایف خارجه به جهت ترقی و آبادی ملک، به جز آزادی حرف دیگر ندارند، اما چه آزادی؟ آزادی قانونی، نه آزادی دلبخواه.
از برای توضیح معنی آزادی ، اول باید این معنی را فهمید که در عالم هیچ حق و هیچ تکلیفی نیست که حد معینی نداشته باشد و حد آزادی این است که آزادی هیچ کس به حق هیچ کسی خللی وارد نیاورد. بعد از آن که حقوق و تکالیف عامه به حکم قوانین مقرر شد و به اقتضای اساس قانونی دیوانخانه‌های عدلیه بر پا شدند، دیگر کیست که بتواند بدون جزا در حق دیگری حرف ناحق بزند؟ وقتی عموم علما و اصحاب قلم به حکم قانون مراقب و محصل حفظ حقوق عامه شدند، دیگر چه امکان که روح عدالت به میل رؤسا یا به اغراض مباشرین مثل امروز در عزا بماند؟
وقتی در این باب با علمای فرنگستان حرف می‌زنیم، متعلمین معروف که از اصول اسلام به مراتب بیش از ما معلومات روشن دارند، می گویند: بدبختی ملل اسلام در این است که اصول بزرگ اسلام را گم کرده اند. همین آزادی کلام و قلم که کل ملل متمدنه، اساس نظام عالم می‌دانند، اولیای اسلام به دو کلمه‌ی جامعه بر کل دنیا ثابت و واجب ساخته‌اند: امر به معروف، نهی از منکر.
کدام قانون دولتی است که حق کلام و قلم را صریح تر از این بیان کرده باشد؟.....»

* در متن : در ایران

December 21, 2004

دم عيسوی يلدا

شب يلدا را می‌گويند که شب ولادت خورشيد است. اوقات بيداری شب و روز نمی‌شناسند. شب يلدايی هم که با آگاهی و بيداری و صفای مصاحبت و همنشينی دوستان می‌گذرد، کم‌تر از شب قدری که اهل خلوت می‌گويند نيست. آن‌چه غبار از آينه‌ی شب‌های درخشان قدر می‌شويد، البته درون‌های صيقل خورده‌ای است که نفحات مسيحايی وقت را در می‌يابند و نسيم روح‌نواز معرفت را ادراک می‌کنند:
بر جمله مؤمنان شب يلدا خجسته باد / اموات جهل را دم عيسا خجسته باد
بر زمره‌ی مجالس تحقيق هر زمان / اين موهبت به مخفی و پيدا خجسته باد
اين شب بر آن فريقه‌ی رحمت که بسته‌اند / همت به قرب ذروه‌ی اعلا خجسته باد
اين شب که ليل قدر مسمای اسم اوست / بر اهل حق، اقاصی و ادنا خجسته باد
اين شب که ظلمتش شده رشک فروغ مهر / بر اوسط و ضعيف و توانا خجسته باد
اين ليل نور بخش که از ذيل روز خاست / بر تحت و فوق و خانه و صحرا خجسته باد
اين شب بر آن فريقه‌ی عرفان که می‌کشند / بر ياد حق شراب مصفا خجسته باد
اين بزم پر فتوح که آيينه‌وش شده است / ظاهر در او عکوس تمنا خجسته باد
از بهر دفع زردی رخسار اعتقاد / تعيين نقل و باده‌ی حمرا خجسته باد
بر تايبان نشئه‌ی بی‌انتهای دهر / مستی ز فيض ساغر صهبا خجسته باد
مستان جام شوق خداوند عصر را / عيش و نشاط و ذوق تماشا خجسته باد
اين سجده‌ها که مرغ اجابت قرين اوست / بر سطح و صحن مسجد اقصا خجسته باد
اين خوان جان که از پی شکران فيض اوست / قامت ز جام و سجده‌ی مينا خجسته باد

ابيات بالا، برگرفته از قصيده‌ی بند ميرزا حسين قاينی، صوفی قرن 12 هجری است که اگر مجالی بود در وقتی که «هزار تير بلا در کمين احباب نباشد»، شرحی مفصل از آن خواهم نگاشت و توضيحی درباره‌ی مراسم و مناسبت سرودن اين قصيده خواهم داد. قصيده‌ی يلداييه‌، از قصايدی است که برای من بسيار عزيز و دلنشين است و انس و الفتی خاص به آن دارم. شب دوشين، با استاد بزرگواری مجال صحبت افتاد که شايد بيش از سالی است که او را از نزديک نديده‌ام و شوق ديدار قريب‌الوقوع او، مرا کشيد تا به اين‌جا که اين ابيات را بنگارم. کاش فرصت بيشتری بود تا در آن مکالمه‌ی تلفنی، از شب يلدا مفصل‌تر سخن می‌گفتيم. می‌دانم که او خود اين سطور را می‌خواند. متن کامل قصيده را که البته  او بستر فکری و اعتقادی آن را نيک می‌شناسد، در ملکوت آورده‌ام تا هديه‌‌ای خرد باشد به شکرانه‌ی آن گفت‌وگوی شيرين دوشين. شب يلدای شرقيه‌تان در غربت غربيه خجسته باد!

December 20, 2004

دو سه روزی خليل بايد شد

چندی پيش دوستی را ديديم که در هلند زندگی کرده‌ است و اخيراً به لندن آمده است. گفت‌وگوی مفصلی داشتيم درباره‌ی ساختار سياسی هلند و مواضع سياستمداران راستگرای هلند. نکته‌ی جالبی را طرح کرد که اتفاقاً‌ نمونه‌ی خوبی است از نوع تفکر مطلق‌انديشی که بدون تأمل حاضر است به هر کس و هر چيزی انگ بزند. او داستانی را می‌گفت از خانمی از راستگرايان هلند که شديداً مهاجر ستيز و اسلام ستيز است و شهره است به اين مواضع. در يک گفت‌وگوی تلويزيونی، مصاحبه کننده به او می‌گويد که من بخش‌هايی از کتاب مقدس اين مهاجران را برای شما می‌خوانم و سپس بندهايی را می‌خواند با احکامی بسيار سخت‌گيرانه نسبت به زنان. آن خانم سياست‌مدار با شور و هيجان شروع می‌کند به حمله به آن عقايد و می‌گويد به همين دلايل است که ما می‌گوييم اين مسلمان‌ها با اين عقايدشان نبايد در اين‌ کشور جا داشته باشند و بحث را بر مبنای آن نقل قول‌ها ادامه می‌دهد و نتايجی را که امروزه بسياری از شبه‌ روشنفکران ما درباره‌ی اسلام می‌گيرند رديف می‌کند. وقتی گفت‌وگو تمام می‌شود. مصاحبه کننده از او تشکر می‌کند و می‌گويد جملاتی که نقل کردم از عهد عتيق بود!

يک بار ديگر نوشته بودم که احکامی که در دين يهود وجود دارد نسبت به احکام شريعت اسلام بسيار سخت‌گيرانه‌تر و عبوسانه‌تر است و از موازين حقوق بشر امروزين بسيار دورتر است تا احکام شريعت اسلامی. بدون اين‌که قصد توجيه هيچ‌کدام از اين احکام شرعی را داشته باشم، تنها يک نکته را می‌خواهم دوباره برجسته کنم و آن اين است: اديان سرشتی واحد دارند. اگر قرار است اديان زير تيغ نقد بروند، بايد هم‌زمان و در کنار هم نقد شوند. مهم‌تر از اين بايد توجه کرد که آيا موازين و نواميسی را که به يک تفکر دينی نسبت می‌دهيم همان‌هايی هستند که به طور عام و معمول به آن‌ها در بخش‌های بزرگی از آن جهان دينی به آن‌ها عمل می‌شوند يا فقط چيزهايی هستند که سابقه‌ای تاريخی دارند و يا حتی ممکن الوجود هستند و نه ضرورتاً واجب‌الوجود. ممکن است در يک دين احکام شرعی بسيار غريبی بتوان يافت. اما تسری دادن پاره‌ای از احکام به کل موجوديت تاريخی يک دين يا يک تفکر ما را به ورطه‌ی جزميت می‌اندازد. اين تعميم دادن‌ها يعنی بستن باب تفکر و انديشه. يعنی آسان کردن کار. وقتی از ابتدا مهر ابطال بر کل يک مکتب فکری زدی، ديگر خود را از پرداختن به هر چيزی که به هر نحوی به آن مربوط باشد خلاص کرده‌ای. اما آيا با اين روش، کار ما تمام است؟ آيا دنيا از فردا همان اين مباد آن باد ما را تکرار می‌کند؟ آيا از فردا تمام معتقدين به آن دين، خواه يهوديت باشد يا مسيحيت يا اسلام، دين خود را همان‌گونه می‌فهمند که ما سعی بر معرفی آن داريم؟ تصوری که ما از يک مکتب فکری داريم لزوماً با واقعيت‌های آن تطابق ندارند. ايضاً تصوری که ما از يک فرد می‌توانيم داشته باشيم، لزوماً با واقعيت وجودی آن فرد سازگار نيست. مگر اين‌که مدعی باشيم که فقط ما هستيم که می‌فهميم و ديگران برای اين‌که عاقل و بالغ و سالم شمرده شوند بايد حتماً از همين موازينی که ما می‌گوييم تبعيت کنند و لا غير!

اين ماجرا درباره‌ی عارفان ما هم صادق است. نمی‌توانيم حافظ، مولوی، عين‌القضات همدانی، حلاج يا ابوسعيد ابوالخير را از بستر فکری و معرفتی خودشان جدا کنيم و آن‌گاه تصورات يا آرزوهای خود را بر زبان آن‌ها بنهيم و بگوييم اين‌ها می‌خواستند اين را بگويند! برخورد پديدارشناسانه و هرمنوتيکی بسيار متفاوت است با برخورد جزم‌انديشانه‌ی متصلبی که جهان و آدميان را تنها از منظر ايدئولوژی خود می‌بيند. به همان اندازه که تصور آقای مطهری در فهم حافظ قاصر و خوش‌بينانه است، تصورات افراطی ملحدانگارانه‌ای که حافظ را خوشباشی دم‌غنيمت شمر و ملحد می‌دانسته‌اند به خطا رفته‌اند. درست است که برای سنجش يک انديشه يا مکتب فکری نبايد به محصولات و تبعات آن بی‌اعتنا بود اما به اين هم بايد التفاتی جدی داشت که برای فهم يک انديشه نخست بايد از قايل به آن پرسيد که دقيقاً مقصود خود او چيست.

اين مختصر را نوشتم برای تذکر يک نکته‌ی خيلی ساده و بديهی. سخت‌گيری  و تعصب و خامی تنها نزد جاهلان و کم‌سوادان وجود ندارد. اتفاقاً بسياری از کسانی که اهل علم و دانش هستند، بسياری از افرادی که نام و نشانی دارند و شهره‌ی آفاق‌اند، واجد همين تعصبات خام و کور هستند با اين تفاوت که کسانی که از دور به آن‌ها می‌نگرند آن‌ها را در هاله‌ای از تقدس علمی می‌بينند و لاجرم هر چه آن‌ها بگويند برای‌شان درست است. تا زمانی که اين قداست‌های عصر جديد را نشکنيم، دايره‌ی جهل تکرار می‌شود. تا روزگاری که تصور می‌کنيم پيران کهن‌سال يا نورسيدگان برنا به خورشيد رسيده‌اند و غبار آخر شده است، راه رهزنی و شيوه‌ی عاشق کشی رهرو خواهد داشت. بت‌تراشی بس است. دو سه روزی ابراهيم باشيد:
من غلام آن‌که در هر دو رباط / خويش را واصل نداند بر سماط

December 19, 2004

وفا

وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافری است رنجيدن!

December 17, 2004

تئوری‌های سياست در عالم اسلام

پيشينه‌ی تاريخی کشورهای مسلمان، به دلايل متعددی شاهد شکل گرفتن مکاتب سياسی در عرصه‌ی کشورداری نبوده است. تاريخ غرب دقيقاً‌ نقطه‌ی مقابل آن است. خاطرم هست يکی دو سال پيش در يکی از سخنرانی‌های دکتر سروش اين سؤال را از او پرسيدم و او هم تصديق کرد که در اسلام، تئوری مشخص و مدونی برای سياست پرداخته نشده است. از اين‌ گذشته، مسأله‌ی مهمی که در خلال همين بحث مطرح است اين است که آيا بايد چيزی به اسم «حکومت اسلامی» در روزگار معاصر وجود داشته باشد؟ اصولاً چه کسانی به دنبال تأسيس يک حکومت اسلامی هستند؟ اين دو پرسش‌،‌ پرسش‌هايی بلند و پر دامنه هستند که جای رسيدگی به آن‌ها اين‌جا نيست. عجالتاً آن‌ها را به مجالی ديگر می‌گذارم.

اگر به تاريخ تحول نظام‌های حکومتی در غرب و جهان سوم نگاه کنيم، می‌بينيم که مثلاً جريان‌های ليبرال، جمهوری‌خواه يا کارگر در کشورهای مختلف تقريباً نهادينه است و حتی رؤسای دولت‌ها از ميان اين احزاب انتخاب می‌شوند که برای دولت خود برنامه‌های مشخص و مدون و تئوری‌های روشنی دارند. بدون فهم تئوری‌های سياسی اين احزاب درک رفتار آن‌ها امری است بسيار دشوار. کسی که زيربنای سياست رئاليستی آمريکا را نفهمد، نخواهد فهميد که متکا و مبنای سياست خارجی آمريکا چيست و توازن قدرت و حفظ حاکميت در اين کشور از کجا سرچشمه می‌گيرد. انديشه‌های هابز در لوياتان و تئوری‌های مورگنتاو شالوده‌ی بسياری از سياست‌های آمريکاييان در نیم‌قرن گذشته بوده است. بدون مطالعه‌ی آن انديشه‌ها، نمی‌توان درکی روشن از رفتار سياست‌مداران آمريکايی داشت. عين همين ماجرا درباره‌ی فرانسويان، انگليسی‌ها و مثلاً آلمانی‌ها و هلندی‌ها هم صادق است.

وضع ايران البته تفاوت زيادی با اين‌ کشورها دارد. سياست ما ملغمه‌ای است از انديشه‌های اسلامی، سوسياليستی، مارکسيستی با تفسيرهای غريب از هر کدام از آن‌ها. ايران علم سياست ناب ندارد. اين را بدون هيچ‌گونه بار ارزشی می‌گويم. در مقامی نيستم که بگويم اين خوب است يا بد. واقعيت سياست ما اين است. شايد در دهه‌ی اخير سياست‌مداران ايرانی تلاش زيادی کردند تا تئوری‌های روشن و مشخصی برای شهرياری خود تدوين کنند اما تا به امروزه نشانی از انسجام و اتحاد فکری در آن تئوری‌ها نيست. شايد روزی آن تئوری‌ها مکتوب و مدون شد و معايب نظری آن‌ها هم به دقت بررسی شد. اما عجالتاً وضع سياست ما اين است.

با اين مقدمه،‌ مقايسه‌ی سياست‌های ايران و مثلاً اروپا مقايسه‌ای غير منطقی و شايد غير منصفانه باشد. در آخرين يادداشتی که نويسنده‌ی اسپيد نوشته بود با عنوان «عدالت ما و عدالت ديگران» به اين خلط مبحث تئوريک برخورد کردم و در ذيل مطلب او يادداشت زير را نوشتم که آن را عيناً در همين‌جا نقل می‌کنم:

« ايراد اساسی در اين نوع نگاه به آزادی و عدالت وجود دارد. نخست اين‌که مقايسه‌ات ميان ايران و انگليس مقايسه‌ای افراطی و شتاب‌زده است. اگر بخواهيم همين انگليس را با کشوری مثل هلند مقايسه کنيم می‌بينيم که سياست راستگراهای هلند فاقد عنصر انديشه و تئوری‌پردازی استوار است. لذا اگر قرار است مقايسه‌ای بکنيم، بايد هر چيزی را در بستر متناسب و مربوط خودش بسنجيم. در نظر گرفتن شرايط و بسترهای يک موضوع مطلقاً به معنای چشم فروبستن بر معايب آن يا توجيه کردن خطايای آن نيست. امعان نظر به ابعاد مختلف يک موضوع زيربنای رسيدن به درکی صحيح و روشن از وضعيت آن است. در نتيجه‌ی مقايسه‌ی انگليس و ايران مقايسه‌ای بسيار دور از انتظار و نامعقول است. نظام سياسی ايران کجا و نظام سياسی انگليس کجا؟ پيشينه‌های فکری و عقلانی تئوری‌های سياست در بريتانيا کجا و بی‌پيشينه‌گی تئوری‌های سياسی و حکومتی در ايران کجا؟

نکته‌ی ديگر اين‌که عدالت اسلامی و عدالت غير اسلامی از ديد من امری يکسره بی‌معنا و تهی است ولو دولتمردان اسلامی بخواهند مدام از آن دم بزنند. عدالت، مانند حقوق بشر، موضوعی فراگير و ماورای شرايط منطقه‌ای است. کلی بودن و فراگير بودن عدالت در سايه‌ی تئوری‌های پرداخته شده در باب آن قابل ادراک است. لذا نبايد الگوی عدالت فرمايشی و نسخه‌پيچی شده‌ی حکومت‌های ايدئولوژيک که در قالب اعتقاد دينی و با گروگان گرفتن و مصادره‌ی سيره‌ی اوليای سلف در ايران جاری است، معيار داوری ما درباره‌ی چيزی باشد که «عدالت اسلامی‌» اش ناميده‌ای. عدالت، عدالت است. بدون هيچ پيشوند و پسوند. لذا عدالت انگليسی و عدالت آمريکايی هم بی‌معنا است. اين حد نظری و تئوريک بحث بود. البته در مقام عمل، تفاوت‌ها بسيار است که به آن اشاره‌ای مختصر کرده‌ای.

در باب گفتمان غالب مسلمين و غرب در عرصه‌ی سياست، بحث چندانی ندارم، الا اين‌که دکتر سروش در سال‌های اخير بحث‌های مفصلی در باب تقدم و تأخر مفاهيم عدالت و آزادی در نزد مسلمين و مخصوصاً ايرانيان طرح کرده است و از ديد من برنارد لويیس متأسفانه در فهم مسأله قاصر بوده است و بسياری از قضايا را يا يک‌جانبه داوری کرده است و يا مغرضانه. لذا با آن سوابق و آن نوع استدلالی که لويس مخصوصاً در «آيا چه خطا رفت» دارد، نمی‌توان به قضاوت و داوری او اعتنا و اعتماد چندانی کرد. ماجرای وبلاگ‌نويسان و اعتراف‌نامه‌ها و توبه‌نامه‌ها هم باز بنا به همان اشاره‌ای که پيشتر کردم، نمی‌تواند ربطی به غلبه‌ی گفتمان عدالت نزد مسلمين داشته باشد. تنها چيزی که می‌توان گفت اين است که عدالتی که نظام حکومتی ايران از آن دم می‌زند چنين شده است. نمی‌توان يک دستگاه قضايی را که استقلال آن در گرد و غبار جنجال و غوغا گم شده است، معيار عدالت يا اسلاميت شمرد. در يادداشت کوتاه‌ات آن‌چه مستتر است به اعتقاد من يک نکته است که خواننده ناخودآگاه به سوی آن سوق داده می‌شود: اسلام و جمهوری اسلامی يکی انگاشته شده است؛ چنان‌که بسياری بن لادن و اسلام را يکی می‌گيرند. چنان‌که هلندی‌ها مراکشيان و اسلام را يکی می‌گيرند. چنان‌که در بسياری از همين کشورهای اروپايي، ايرانی و مسلمان را يکی می‌گيرند! در روزگاری که غلبه و سيطره‌ی رسانه‌ای در دست غربيان است، احتياط بسيار بايد کرد که نهايتاً همان حرفی را که غول‌های رسانه‌ای غرب می‌خواهند به ما بخورانند ما نزنيم.»

مطالب مرتبط:
نقد شيوانی بر لوييس و دست و دهان غربی  ـ سيبستان
آيا چه خطا رفت؟ - فل سفه
دموکراسی و خرد بريتانيايی - سيبستان

مأکول نور

آزمودن ايمان تجربه‌ای است عميق و درخشان. نمی‌شود کسی طعم شيرين ايمان را بچشد و باز هم مرتب حرص بخورد. چشيدن ايمان حداقل تأثيری دراز بر روح و روان آدمی دارد. البته بسيار تفاوت است ميان آزمودن ايمان و قرار گرفتن در معرض تجربه‌های اجتماعی و تحميلی دين. شايد دين را بتوان در شرايطی ناخواسته به کسی تحميل کرد. دين و عقيده برای انسان‌ها اختياری نيست. اما در ايمان اختيار عنصری شاخص و مهم است. در ايمان آدمی خطر می‌کند و ايثار. دين اما محصول شرايط اجتماعی، فرهنگی و جغرافيايی است. مهم نيست تجلی ايمان چگونه باشد. ايمان به هر روی بر محور پاکبازی و بی‌علت مهرورزيدن و بی‌چشمداشت عاشقی کردن می‌چرخد. اين ايمان البته تفاوت نوع چندانی ندارد. مهم نيست مسلمان باشی يا مسيحی يا يهودی و يا زردشتی و يا هر آيين ديگری داشته باشی. اهل ايمان صفاتی ژنریک و بسيار مشابه دارند. به قول عزيزی، تفاوت شگرفی است میان ايمان و جزميت. اهل ايمان را می‌توان از نوع رفتارشان تشخيص داد. مؤمنين بر خلاف جزم‌انديشان در گفتار و رفتار طمأنينه و سکينه‌ی خاطری دارند که اهل جزميت و تعصب هرگز از آن برخوردار نيستند. جزميان از ايمان، به تعبير مولوی، تنها قناعت به قول کرده‌اند. از ايمان همان تکرار کلمات را فهميده‌اند. ايمان برای اهل تعصب، اخلاقی به ارمغان نياورده است:
ذات ايمان نعمت و لوتی است هول / ای قناعت کرده از ايمان به قول

ايمان پذيرفتنی است و برگزيدنی. باور داشتن نيازمند دل به دريا سپردنی است عاشقانه که نه عاقلان نامؤمن به آن دل می‌دهند و نه جزم‌انديشان. جزم انديشان متعصب که در کسوت دينداری ظاهر می‌شوند، چه بسا که برای هر کاری هزار بار حساب و کتاب کنند. جزم‌انديشی محتاج تعليم و آموزش چندانی نيست. اما ايمان، تعلیم می‌طلبد و سلوک. برای جز‌م‌انديش بودن، نينديشدن کافی است. باقی صفات رذيله‌ی جزم‌انديشی و تعصب و خون‌آشامی بدون هيچ زحمت در خلق و خوی آدمی راسخ خواهد شد. برای ايمان، هم انديشه لازم است و هم عمل و البته در اين عمل امتحان هم هست: «احسب الناس ان يترکوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون»؟ ايمان فتنه‌ هم دارد و امتحان در راه‌اش هست. طعم ايمان را که چشيدی، چشم‌ات سير خواهد شد:
گر خوری يک بار از مأکول نور / خاک ريزی بر سر نان تنور

اما ايمان آيا به جايی می‌رسد که ديگر محتاج مواظبت و مراقبت نباشد؟ آری، ايمان را می‌توان از دست داد:
گرت هواست که معشوق نگسل پيوند / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


بگذريم. قصه دراز می‌شود. يکی از احاديث غريب روزگار ما اين است که چنان سطح عقلانيت تنزل کرده است که ارباب جزميت و تعصب را با اهل ايمان يکی می‌گيرند! جای تعجب چندانی نيست:
تو را چنان که تويی هر نظر کجا بيند / به قدر بينش خود هر کسی کند ادراک

December 15, 2004

آينده‌ی دموکراسی در جهان

هفته‌ی پيش بعد از مدت‌ها به ديدن جان کين رفتم تا هم ديداری تازه کنيم و هم گفت‌وگوی کوتاهی درباره‌ی نتايج پايان‌نامه‌ام داشته باشيم. درباره‌ی پايان‌نامه حرف زيادی نمانده بود: نمره‌ی خوبی گرفته بودم و از تحصيل فارغ شده‌ بودم. تنها مانده بود همان تعارفات معمول استاد و دانشجو. از جامعه‌ی مدنی سخن گفتيم و دموکراسی.

در اوضاع و احوال کنونی جهان، شايد يکی از توهماتی که مخصوصاً برای ما شرقيان پيش می‌آيد اين است که دموکراسی و جامعه‌ی مدنی در غرب به ثبات و کارايی رسيده است و لاجرم الگويی مطلوب برای کشورداری و حکومت است. تجربه‌ی اروپا و آمريکا در پنجاه سال گذشته نشان می‌دهد که اين تصور خطاست. دموکراسی و جامعه‌ی مدنی وضعيتی سيال و غوطه‌ور در امکان دارد و ممکن است هر شکلی را به خود بگيرد. جان کين مثال خوبی زد از جامعه‌ی هلند و نشان داد که چگونه جامعه‌ای که مدنيت و دموکراسی در آن شکل گرفته و استقرار يافته است، می‌تواند مسير معکوسی را طی کند و در مدت کوتاهی تمام آن دستاوردهای دموکراتيک و مدنی را به باد دهد. جامعه‌ی مدنی نيازمند مديريت و پالايش مکرر و دائمی است. ساعتی نيست که کوک شود و بتوان آن را به امان خدا رها کرد.

يکی از مسايلی که امروزه در اروپا مطرح است و مخصوصاً در بريتانيا چالش‌های زيادی بر سر آن می‌رود، تکثر فرهنگی است. خاطرم هست که سال پيش درسی داشتيم با لرد بيکو پارک که در واقع تدريس يکی جلسات کلاس جان کين را درباره‌ی دموکراسی و خشونت به عهده داشت. ترم بعد هم بيکو مربی درس مانهايم و پوپر بود. يکی از دغدغه‌هايی که ذهن او را مشغول ساخته بود، سست شدن بنيادهای تکثر فرهنگی در بريتانيا بود (برای خلاصه‌ای از ديدگاه‌های او مقاله‌اش را با عنوان «تئوری سياسی و جامعه‌ی چندفرهنگی» بخوانيد). اين جامعه‌ی چند فرهنگی، تا زمان قدرت گرفتن دست راستی‌های هلند و مخصوصاً پيم فورتوين، تا حدودی توازن مدنی و دموکراتيک آن جامعه را حفظ می‌کرد. گسترش عقايد افراطی مهاجرستيز در لفافه‌ی دفاع از دموکراسی و جامعه‌ی مدنی، عملاً راه فرسايش‌ تمام آن دستاوردهای ارزشمند جامعه‌ی هلند را هموار کرده است. اين اتفاقات ظاهراً ساده که از ديد ما ايرانيان به راحتی پنهان می‌مانند، نشانه‌هايی محکم هستند بر اين‌که دموکراسی و جامعه‌ی مدنی آسيب‌پذير و شکننده هستند و از سويی عوامل تکثر فرهنگی و بسترهای مختلف اجتماعی در بسط و تقويت آن نقش عمده‌ای دارند.

با در نظر داشتن اين نکات مختصر، می‌توان تصور کرد که در کشوری مثل ايران، با تمام مسايل پیچيده‌ای که دارد، پيچيدن نسخه‌ی دموکراسی و جامعه‌ی مدنی، تفکر و تئوری‌پردازی فراوان می‌طلبد و از همه مهم‌تر عزمی استوار برای حفظ دستاوردهای چنين الگويی. وضعيت خاتمی و جنبش اصلاحات در ايران، البته موانع و ظرافت‌های خاص خودش را داشته است و خاتمی با وجود اين‌که عملاً در بعضی عرصه‌های مهم شکست خورده است، توفيقی مهم داشته است و راه رسيدن به الگويی سالم‌تر برای حاکميت را هموارتر ساخته است. مهم نيست که در آينده‌ی سياسی ايران کدام گروه‌ نيت برقراری دموکراسی و جامعه‌ی مدنی را از هر نوع‌اش داشته باشند، مهم اين است که برای برگرفتن چنان الگويی، تنقيح جدی بسياری از مفاهيم لازم است. از جمله‌ی مقولاتی که به ندرت توجه سياست‌مداران ما را جلب می‌کند، آسيب‌شناسی خود دموکراسی است. دموکراسی حامل خشونت است. اين جمله را با تأمل بيشتر و دقت فراوان بخوانيد و شتاب‌زده رأی ندهيد. دموکراسی هم حامل خشونت است و هم می‌تواند راه خشونت را هموار کند.

مدتی پيش قصد کرده بودم کتاب «خشونت و دموکراسی» جان کين را که مدتی پيش دانشگاه کيمبريج چاپ کرده بود ترجمه کنم تا مستقيماً آرای يکی از تأثيرگذارترين متفکرين تئوری سياست بريتانيا و پرسابقه‌ترين نويسنده درباره‌ی دموکراسی و جامعه‌ی مدنی را طرح کنم. اما ظاهراً انتشارات طرح نو دست اندرکار ترجمه‌ی سلسله‌ای از آثار جان کين است که آن ترجمه را از موضوعيت می‌اندازد. با اين حال، برای بسط بيشتر قرار بر اين شد تا به جان کين مصاحبه‌ای کنم در اين زمينه و آن را در ملکوت غربی بياورم و او هم با خوشرويی اين پيشنهاد را پذيرفت. در فرصت مقتضی برای بسط بيشتر صحبت آن مصاحبه را خواهم آورد تا موضوع بيشتر شکافته شود.

December 13, 2004

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

محاق ملکوت شايد بيشتر از اين بايد به درازا می‌کشيد. عبور از امروز، که برای من روز فرخنده‌ای است، البته انگيزه‌ای بزرگ بود برای شکستن اين روزه‌ی سکوت. در اين چند روز پرده‌نشينی البته برای دل خود می‌نوشتم و قصه‌ی بی‌زبانان مکرر می‌کردم. گرد ملالت‌ها هنوز بر دل باقی است، اما شستشو به چشمه‌ی طربناک ولادتی مبارک پاره‌ای از اين غبارها را از دل شسته است و آن‌چه باقی است حوالت به ارادت ذوالجلال باد.

اين مختصر اشارت بازگشت را نمی‌خواهم تمام کنم بی آن‌که از همنفس و هم‌نشين همدل خود ياد کنم که در سخت‌ترين و دشوارترين لحظات زندگی همراه من بوده است و در غوغای بی‌مروتی‌ها دمی جانب مهر و محبت را فرونگذاشته است. اين يک سال گذشته، با وجود تمامی دشواری‌ها و درشتی‌های زمانه،‌ از شيرين‌ترين ايام زندگانی من بوده است چرا که با او سپری شده است و آغوش مهر بی‌دريغ او به روی شکسته‌ای چون من، کريمانه باز بوده است و باز ترديد ندارم که اين سخاوت عاشقانه، نشانی از کرامت باری است که مرا در اين ظلمت بی‌خضر تنها نخواسته است. دوست‌اش دارم و برای او زنده خواهم ماند. چندان زنده خواهم ماند تا بيخ غم از دل او بر کنم. مسيحا صفت تن بر صليب خواهم کرد تا عقده‌های اولاد يهودا، جان عزيزان نيازارد. عشق می‌ماند. عشق کلمه‌ی طيبه‌ای است که از آن درخت طوبايی می‌رويد سر به گردون‌سای که سايه‌سارش آرام‌‌بخش بی‌دلان و خستگان باشد. هو العشق!

December 9, 2004

مشق سکوت

دارم در سکوت، سخن می‌گويم. مشق خموشی کار سختی است. شمار کثيری از آدميان، شايد اکثريت قريب به اتفاق آن‌ها، که احتمالاً‌ بسياری از اوقات من هم در زمره‌ی آن‌ها هستم، بزرگترين داعيه‌ای که برای نوشتن دارند، استماع مخاطب است. ما خيلی اوقات می‌نويسيم برای اين‌که خوانده شويم. بارها گفته‌ام که وبلاگ برای من بلند بلند فکر کردن است. حالا می‌خواهم مدتی آهسته فکر کنم و اين وسوسه‌های فکری را بی‌ سر و صدا مکتوب کنم. اين کار ظرفيت سنجی است برای خود من نخست. کاری به ظرفيت جمعی از خوانندگان ندارم. کافی است انعکاس هر سخنی را در بخش نظرهای وبلاگ بخوانيد تا بفهميد، ميزان ظرفيت خوانندگان عمدتاً چقدر است. يک نوشته را در هر وبلاگی ممکن است طيف گسترده‌ای از آدميان بخوانند. گروهی تنها می‌خوانند و هيچ رد و نشانی از خود باقی نمی‌گذارند. گروهی می‌خوانند و نظر می‌دهند. گروهی می‌خوانند و مجادله می‌کنند. گروهی هم البته اصلاً نمی‌خوانند. اما،‌ سخن گفتن بدون مخاطب عينی کار سختی است. دشوارتر از آن، سخن گفتن بی لب و دهان و نوشتن بی‌ قلم است! وقتی تجربه‌های شهودی و عرفانی سر ريز می‌کنند و آدمی را به آزمودن عرصه‌ای می‌کشانند که خلاف‌آمد عادت است، گاهی بايد به اين سوداهای پر کشش لبيک گفت و پا به وادی بی‌سخنی و سکوت نهاد. ما در سکوت می‌توانيم سلوک کنيم. در خاموشی می‌توان پاسخ داد. در دم فروبستن می‌توان دم برآورد و حتی کوبنده‌ترين پاسخ‌ها را داد. خيلی وقت‌ها ما بعضی حرف‌ها را می‌زنيم که خيلی حرف‌های ديگر را نزنيم. بسياری از سخنان پرده‌ای است بر روی حرف‌هايی که گفته نمی‌شوند. بعضی‌ها هم البته حرف می‌زنند تا ديگران اصلاً حرف نزنند! ديده‌ايد آدم شلوغی را که در جمعی نشسته باشد و مجال حرف زدن به کسی ندهد؟ بعضی وقت‌ها نمی‌شود افرادی از اين دست را ساکت کرد. نبايد هم ساکت‌شان کرد. شايد متهم به آزادی‌ستيزی شوی و هر رطب و يابسی را به تو نسبت دهند. اما بايد مشق سکوت کرد، هم برای سلوک و پخته شدن و هم برای پرهيز از کلنجار بيهوده:
تا کنی مر غير را حبر و سنی / خويش را بدخو و خالی می‌کنی
آزمودن سکوت و کنج خلوت جستن، تکرار تجربه‌ی پيامبری است:
امر قل زين آمدش کای راستين / کم نخواهد شد، بگو، درياست اين
متصل چون شد دلت با آن عدن / هين بگو مهراس از خالی شدن
وقتی دريايی شدی مواج که جوشش و تلاطم انديشه‌ات، گوهرزا باشد، می‌توان پيوسته سخن گفت و شيرين سخن گفت. رمز شيرين سخنی هم همين است:
همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد / چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد
سر خنب‌ها گشادم، ز هزار می چشيدم / چو شراب سرکش تو به لب و سرم نيامد
ز پی‌ات مراد خود را دو سه روز ترک کردم / چه مراد ماند از آن پس که ميسرم نيامد
دو سه روز شاهی‌ات را چو شدم غلام و چاکر / به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نيامد
نه عجب که در دل من گل و ياسمن بخندد / که سمن‌بری لطيفی چو تو در برم نيامد
ياد سخنان مولوی می‌افتم در باب گويايی:
گر چه ناصح را بود صد داعيه / پند را اذنی ببايد واعيه
تو به صد تلطيف پندش می‌دهی / او ز پندت مي کند پهلو تهی
جذب سمع است ار کسی را خوش لبی است / گرمی و جدّ معلم از صبی است
يک کس نامستع ز استيز و رد / صد کس گوينده را عاجز کند
مستمع چون تشنه و جوينده شد / واعظ ار مرده بود گوينده شد
گر نبودی گوش‌های غيب گير / وحی ناوردی ز گردون يک بشير
از کجا اين قوم و پيغام از کجا / از جمادی جان که را باشد رجا؟
گر تو پيغام زنی آری و زر / پيش تو بنهند جمله جان و سر
که فلان جا شاهدی می‌خواندت / عاشق آمد بر تو و می‌داندت
زان خبر بر تو زر افشانی کنند / و ز تلطف هر چه می داني کنند
ور تو پيغام خدا آری چو شهد / که بيا سوی خدا ای نيک عهد
از جهان مرگ سوی برگ رو / چون بقا ممکن بود فاني مشو
قصد خون تو کنند و قصد سر / نز برای حميت و دين و هنر
بلکه از چفسيدگی بر خان و مان / تلخشان آيد شنيدن اين بيان

December 7, 2004

سليمان و اسطوره‌ی عشق

سليمان و قصه‌های مربوط به او در ادبيات دينی و اسطوره‌های عرفانی جايگاه بلندی دارند. سليمانی که از کودکی صاحب حکمت است و قضاوت و داوری او زبانزد است، پيامبری است که سلطنت هم دارد. سلطانی که زبان مرغان می‌داند و ديو و پری زير حکم او هستند، عاقبت آن سلطنت‌اش بر باد است اگر چه باد به فرمان اوست. از سويه‌های تاريخی ماجرا که بگذريم، سليمان چهره‌ای است که در حکايت‌های عاشقانه و داستان‌های عرفانی فراوان از او ياد می‌کند. عين‌القضات همدانی از زمره‌ی عارفانی است که فراوان از سليمان و نسبت او با بلقيس و هدهد ياد می‌کند. حافظ هم که البته اشارات فراوانی به سلطنت بر باد رفتنی سليمان دارد. مولوی البته به جوانب بيشتر توجه دارد:
ای سليمان در ميان زاغ و باز / حلم حق شو با همه مرغان بساز
مرغ پر اشکسته را از صبر گو / مرغ جبری را زبان جبر گو
که: تا سليمان لسين معنوی / در نيايد بر نخيزد اين دويی
سليمان خاتمی دارد که ياوه می‌کند و:
زبان مرغ به آصف دراز گشت و رواست / که خواجه خاتم جم ياوه کرد و باز نجست
حافظ هشدار می‌دهد که:
با دعای شبخيزان ای شکر دهان مستيز / در پناه يک اسم است خاتم سليمانی
و حتی خود را با داشتن آن اسم اعظمی که از لبان معشوق می‌جويد، سليمانی می‌بيند:
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليمانی / چو اسم اعظمم باشد، چه باک از اهرمن دارم
اين اسم اعظم است که حافظ آن خاتم سليمانی است و خطاب به صاحب خاتم گم‌گشته می‌گويد که:
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت / کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
و آن‌جا که خاتم گم می‌شود به دلداری او می‌گويد که:
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند / چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی
اسم اعظم و خاتم سليمانی در کف اهريمنان به کار نمی‌آيد:
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش / که به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
اين ملک تنها از آن سليمانی است که واجد آن کيفيات است:
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم / ملک آن تست و خاتم، فرمای هر چه خواهی
اين همه اما حکايت نگين سليمان بود. آن‌چه ميان او و هدهد رفته است به بهترين وجهی در منطق‌الطير عطار آمده است که راهنمای مرغان در سلوکی روحانی و معنوی است و راه بردن به سر منزل عنقا و قطع مراحل طريق به مدد ارشاد و دستگيری هدهد ميسر است. اين هدهد همان قاصدی است که ميان سليمان و بلقيس پيغام عشق می‌برد. عشقی که سلطان دارد و خود سلطانی است که ويران می‌کند و بلقيس را به لرزه می‌افکند که پادشاهان تا پای به ملکی می‌گذارند آن را تباه می‌کنند و عزيزان آن ديار را ذليل می‌سازند. و اين خود وصف عشق است که هر چه جز معشوق باشد جملگی می‌سوزد:
عشق آن شعله است کو چون برفروخت / هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت
تيغ لا در قتل غير حق براند / در نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الا الله و باقی جمله رفت / شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت
قصه‌ی سليمان حکايت عدم است که از هيچ به هيچ می‌رويم. فرق است البته ميان هيچ و پوچ. فرق است ميان هيچستان و پوچستان. آن خواجه که ممکلت‌اش بر باد می‌رود اوست که:
شکوه اصفی و اسب باد و منطق طير / به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست
سليمان شدن يعنی اين:
حافظ از دولت عشق تو سليمانی شد / يعنی از وصل تواش نيست به جز باد به دست!
اين خاصيت عشق است که هم عاشق را می‌سوزاند و هم معشوق را البته در هر يک به وجهی اين آتش را بر پا می‌کند:
مطرب عشق اين زند وقت سماع / بندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دريای عدم / در شکسته عقل را آن‌جا قدم
منزل‌گاه عاشقان عدم است که:
عاشقان اندر عدم خيمه زدند / چون عدم يکرنگ و نفس واحدند
عدم همان جايگاهی است که مريم در برابر جبرييل بدان پناه می‌برد و جبرييل به او می‌گفت که منزل‌گاه من آن‌جاست. تو از من به من می‌گريزی:
از وجودم می‌گريزی در عدم / در عدم من شاهم و صاحب علم
اگر مجالی داشته باشم، بايد يک بار به تفصيل از ديدگاه مولوی درباره‌ی عدم بنويسم و اين‌که بسامد اين کلمه نزد مولوی چه اندازه بالاست. تا به حال دقت کرده‌ايد آيا که چقدر در شعر حافظ سليمان و جمشيد در کنار هم می‌آيند؟ چطور است که مور، آصف و خاتم جم با هم در يک بيت می‌آيند؟ چطور است که خاتم جم، همان نگين سليمان می‌شود؟ انگار معادل آن سليمان در فرهنگ ايرانی همين جمشيد است! در شعر حافظ گويی اين چهره‌های اسطوره‌ای همگی با هم آميخته می‌شوند و صفات و کيفيات آن هم در هم تنيده می‌شود.

مدتی پيش چيزکی درباره‌ی سليمان نوشته بودم که اين گونه جسته گريخته و پراکنده نبود. اگر يافتمش، آن متن را که انسجام بيشتری دارد در ملکوت خواهم آورد. اين قلم‌انداز را الآن چون ناگهان به ذهنم هجوم آورده بود نگاشتم که مبادا اين حال خوشی که اکنون با سليمان دارد از دست برود. می‌خواستم از خضر بنويسم و جبرييل که وقت تنگ است و سخن دراز می‌شود. اين‌ها هم شايد چيز دندان‌گيری به کسی ندهد. اما برای من يادآور خوبی است از آن احوال خوش و نيکويی که چهار پنج سال پيش داشتم. نغمه‌ی روز را هم به اقتضای نوشته عوض کردم. غزلی که سراج می‌خواند يکی از پرشورترين غزلياتی است که هم خواندن و هم شنيدنش سودايی‌ام می‌کند. اين غزل را که می‌خوانی گويی با يکايک اين پيامبران سيری ملکوتی می‌کنی و انگار تجربه‌ای از تجارب درخشان و جان‌بخش اين پيامبران در جان‌ات جاری می‌شود. الآن که اين سطور را می‌نويسم دارم هم‌زمان آن غزل را گوش می‌دهم و نمی‌توانم از نوشتن اين‌ها دل بکنم که:
هر جسم را جان می‌کند،‌ جان را خدا دان می‌کند
داد سليمان می‌کند يا حکم ديوانی است اين
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزی مگو کاين سر ربانی است اين
ای مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زير و بم، هنگام سر خوانی است اين

December 6, 2004

درويش يک قبا

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درويش يک قبا آورد!

December 5, 2004

تهی‌دستان توانگر

تا به حال وضعی داشته‌ايد که مرگ را لمس کرده باشيد؟ نه، اصلاً از مرز مرگ و زندگی عبور کرده و باز هم از جهانی ورای محدوديت‌های ماده، اين عالم را ‌ديده باشيد؟ آزمودن برزخ، تجربه‌ای است نادر و شايد هم محال. اما مرگ حسی دارد بسيار عجيب و شيرين. با خودم فکر می‌کنم اين زندگی که ما اکنون داريم به خواب می‌ماند. انگار همه‌ی اين‌ها در رؤيا رخ داده‌اند. وقتی بر می‌گردم و به عقب نگاه می‌کنم، می‌بينم که چقدر سنگينيم، چقدر بار به خود آويخته‌ايم. حکايت شکوه تاج سلطانی و بيم جان است. بار تعلقات آن قدر روی جان‌مان سنگينی می‌کند که تا می‌خواهند ذره‌ای از اين زينت‌های رفتنی را از ما جدا کنند، فغان‌مان به عرش می‌رسد. زينت رفتنی؟ نگاه کنيد. همين اطراف‌تان را ببينيد: از همين تعلقات و اموال عادی و مادی بگيرید تا همين ننگ و نام‌ها و افتخار و شهرت‌های مجازی. راه دوری لازم نيست برويد. چند نفر اطراف ما هستند که مدح ما می‌گويند؟ اين‌ها از همان تعلقات هستند. اگر فرض را بر اين بگيریم که واقعاً صاحب حسنی هستيم، بايد اهل ذکری ناگهان گريبان ما را بگيرد و نهيب بزند که:
هر که داد او حسن خود را بر مزاد / صد قضای بد سوی او رو نهاد
مشکل اين‌جاست که غالباً آن حسن خداداد را همگان ندارد، اگر چه از نگاه آفريدگار که نگاه کنی همه زيبايند و همه سزاوار زيستن. آن عارف انسان‌مدار می‌گفت که آن که نزد خدای من به جان ارزد البته نزد من به نان ارزد. بگذريم. نگاه کنيم اطراف را. با خودمان يک بار ديگر بخوانيم که:
غيرتم نايد که پيشت بايستند / بر تو می‌خندند و عاشق نيستند
در تلاقی روزگارت می‌برند / چون شوی غايب ز تو هم می‌خورند
سر بجنبانند پيشت بهر تو / رفت در سودای ايشان دهر تو
عاشق آن عاشقان غيب باش / عاشقان پنج‌روزه کم‌تراش
و اطراف ما را چقدر عاشقان پنج‌روزه گرفته‌اند. عادت‌هايی که آدميان به مرور سال‌ها بر می‌گيرند دير هم می‌ميرند. آدمی اگر عادت کند به تملق گفتن و تملق شنيدن، ديگر اگر به او تذکر هم بدهند با خودش می‌گويد خوب اين‌ها را به من که نمی‌گويند. همه‌اش برای ديگران است! اما واقعيت اين است که اين اهريمنی است که در وجود يکايک ما هست:
اژدها را دار در برف فراق / هين مکش او را به خورشيد عراق
نفس، فرعونی است، هان، سيرش مکن / تا نيارد ياد از آن کفر کهن
آدم لازم نيست برای اين‌که جمود فکری و جزميت داشته باشد، حتماً ديکتاتوری خونريز باشد يا جان کسی را بگيرد. اخلاق يعنی همين که بياموزيم همه‌ی ما در معرض خطاييم. تقوا يعنی اين‌که بدانی هيچ چيزی، نه روشنفکر بودن، نه فيلسوف بودن و نه حتی پيامبر بودن به آدمی مصونيت و معصوميت نمی‌دهد. وقتی که راه‌ِ اين احتمال را برای خودمان بستيم و اين ظن را به هر کسی جز خودمان برديم اول سقوط است، آغاز انحطاط است، ابتدای خودکامه‌گی است. برای ما اخلاق کجا هيبت و ارزش خود را از دست داده است که به راحتی می‌توانیم بر خود هموار کنيم که دروغ بگوييم؟! چرا؟ مگر ما قرار نيست بميريم؟ ما عمر جاويد قرار است داشته باشيم؟ دنيايی که خورشيد ندارد، با کدام نور روشن می‌شود؟ با نور شمع؟ با نور چراغ موشی؟! به جای خورشيد اخلاق، کدام نورافکن را می‌خواهيم بگذاريم که فردا رو به خاموشی نرود؟ امروز داشتم در تلويزيون برنامه‌ای می‌ديدم که مدام مرا به ياد مرگ می‌انداخت. ياد آن حديث حضرت رسول افتادم که گفته بود: «اکثروا ذکر هادم اللذات. فوالذی نفس محمد بيده لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قليلا و لبکيتم کثيرا». خاطرم هست که عين‌القضات همدانی در نامه‌ها جايی در کنار همين حديث به يکی از شاگردان‌اش می‌گويد: «هر روز در گوشه‌ای بنشين و مدام می‌گو: مرگ! مرگ!» تا يادت باشد که رفتنی هستی. دچار توهم نشوی که قرار است جاويد همين‌جا بمانی. پيامبران ما را مرگ‌انديش کردند. به ما يادآوری کردند که نمی‌مانيد. ما آيا از روبرو شدن با اين واقعيت سال‌ها نيست فرار می‌کنيم؟ اگر هم پيامبران به ما نمی‌گفتند، باز هم رفتنی بوديم. ولی اين تذکر چند نفر را تکان داده است و چند نفر را بيدار کرده است؟ اما، حتی اگر پيامبران هم نبودند، حتی اگر خدايی هم نبود، باز هم اخلاق معنا داشت. باز هم عقل سليم حکم می‌کرد که اگر دروغ بگويی، جزايش گريبانگيرت خواهد شد: که از دروغ سيه‌روی گشت صبح نخست! ما واقعاً شهامت مردن را داريم؟ شجاعت پذيرفتن مرگ و انديشيدن به آن را داريم؟ اگر داريم، تصور ما از مرگ، نحوه‌ی زندگی ما را چگونه رنگ‌‌آميزی می‌کند؟ مرگ‌آگاهی معنای تازه‌ای به زيستن ما می‌دهد؟ يا بيشتر دوست داريم غافلانه خود و ديگران را فریب بدهيم؟ هر کسی شهامت شعار دادن و اين مباد آن باد گفتن را دارد، حتی روسپیان! اما هر کسی شهامت مردن را ندارد. هر کسی شهامت ترک اختيار و ترک تعلق را ندارد. چقدر سخت است خو نکردن به همه‌ی اينها! چقدر سخت است فکر کردن به اين‌که روزی ما می‌مانيم تنهای تنها و حتی عزيزترين کس ما هم نيست در کنارمان باشد. بعد از آن هم روزی می‌آيد که کودکان را پير سپيد موی می‌کند! کاش می‌شد طعنه‌ی بزرگتری به هستی زد. کاش می‌شد سخت‌تر از اين گريبان وجود را بگيريم. کاش زلزله‌ای در جان‌مان بر پا می‌شد و همه‌ چيز را زير و زبر می‌کرد. اگر می‌شد زخمی سهمگين به عظمت اين هستی سنگين وارد کرد که ديگر سر بر نياورد و در برابر سلطان عدم، وجودی مذبذب و چند روزه را به رخ نکشد، چه‌ها که نمی‌شد کرد! دارم از نيروانا حرف می‌زنم؟! شايد! نفس زدن در اين غوغاکده‌ی عالم به عبور از ميان خارستان می‌ماند. هر جور که راه بروی زخمی می‌خوری. مانند عبور از رودخانه است، ناچار خيس می‌شوی وقتی قرار است در آن راه بروی.

اما، تجربه‌ی تهی‌دستی عجب تجربه‌ی زرينی است که نصيب هر دنيادوستی نمی‌شود. فکر کنيد در مقامی هستيد که هيچ نداريد. حس نياز به هيچ چيزی هم نمی‌کنيد. می‌شود پاکباز و رها بود و اندک مايه‌ای طمع در خير و شر عالم نبست. می‌توان عطای معروف بودن را به لقای بدنامی همنشينی با متملقين بخشيد. حرف شمس به مولوی همين بود ديگر: گفت که تو شمع شدی، قبله‌ی اين جمع شدی! اما گوش‌ها خيلی خيلی سنگين است. دستگاه فرافکنی ما بس پرزور کار می‌کند. ما دوست داريم تملق بشنويم. اگر مستقيماً از ما تملق نشود، دوست داريم حداقل خودنمايی کنيم و حساب خودمان را با حساب بزرگان بياميزيم. قصه‌ی آن طوطی داستان مولوی است که هر طاسی را که می‌ديد گمان می‌کرد از شيشه‌ روغن ريخته است. چقدر از اين طوطی‌ها زياد می‌شود ديد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اتفاقات آن‌قدر پيچيده است که آدم عادی نمی‌تواند هضمش کند. ياد سايه می‌افتم که گفته بود:
ز خوبی آب پاکی ريختم بر دست بدخواهان
دلی در آتش افکندم، سياووشی بر آوردم
ولی اصلاً اين معيارها در اين عالم کار نمی‌کند. ما سياووش لازم نداريم. مکر سودابه‌ها و جوانمردی و ايثار سياووش را بگذاريم برای قصه‌ی فردوسی. وقت نداريم پهلوان‌مان را قربانی دسيسه کنيم. به قدر کافی در تاريخ اين اتفاق رخ داده است. مهم اين است که ما نبايد مصروف اين گرد و غبار شويم. ما نگاه نافذ عاشقان را نياز داريم و استغنای مردان را که تن به شهوت‌ها و شهرت‌های حقير نسپارند. حکايت عاشقان مگر جز اين است؟
ای عاشقان، ای عاشقان، امروز ماييم و شما
افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا
گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بود دريا و طوفان و جانفزا
اين باد اندر هر سری، سودای ديگر می‌پزد
سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن شما!

December 4, 2004

يادداشتی بر «برف» مهاجرانی

مدتی پيش آخرين کتاب مهاجرانی را خواندم. «برف» بدان‌سان که مهاجرانی نوشته است، ويژگی‌هايی دارد که می‌توان آشکارا آن را در پرتو فراز و نشيب‌های زندگی سياسی مهاجرانی به خوبی ديد. سال پيش يادداشت مختصری درباره‌ی «بهشت خاکستری» نوشته بودم و اکنون که برف را خوانده‌ام، پاره‌ای از سخنان آن‌جا را ناچارم به تفصيل بگويم به اضافه‌ی برخی از نقدهايی که از ديد من خواننده‌ی بيرونی بر رمان او وارد است.

ادامه‌ی «يادداشتی بر «برف» مهاجرانی»

December 2, 2004

سخت‌رويی

بعضی صفات انسانی و اخلاقی، محصول سلوک و تجربه هستند. گذشته از اين‌ها راه‌هايی هست که آدمی نمی‌تواند بدون راهنما در آن‌ها قدم بردارد. برخی از گره‌های معرفتی را تنها می‌توان با ارشاد رهروی گشود که خود پيشتر با آن معضلات دست و پنجه نرم کرده باشد. حکايتی تازه نيست. عارفان هميشه از نياز به پير و راهنمای روحانی سخن گفته‌اند. اين پير معنوی، لزوماً نبايد فردی حی و حاضر باشد، اگر چه در بعضی امور باز هم به قائمی زنده و موجود نياز است. باری، داشتم به مفهوم سخت‌رويی نزد مولوی می‌انديشيدم و احوالی که بر رهروان عارض می‌شود. چالش‌های فراروی کسی که می‌خواهد قابليت‌های خود را به فعل در آورد، در هر زمانه‌ای البته اقتضائات خود را دارد. اما گويی گوهری يکسان در تمامی اين ماجراها هست. مولوی اين تجربه‌ی درخشان را نزد پيامبران برجسته می‌سازد که:
هر پيمبر سخت رو بد در جهان / يکسواره کوفت بر جيش شهان
اسب خود را ای رسول آسمان / در ملولان منگر و اندر جهان
مه فشاند نور و سگ عوعو کند / هر کسی بر طينت خود می‌تند
عاشقان هم سخت‌رو هستند:
سخت‌رويی که ندارد هيچ پشت / بهره‌جويی را درون خويش کشت
پاک می‌بازد نباشد مزد جو / همچنان که پاک می‌گيرد ز هو
که فتوت دادن بی‌علت است / پاکبازی خارج هر ملت است
وقتی که در جهانی زندگی می‌کنی که پريشانی و آشفتگی و اغراض چشمه‌ی انديشه‌ها را هم خاک‌آلود می‌کند، پيدا کردن راه کار دشواری است. از همه دشوارتر اين است که اصولی داشته باشی که به قول حافظ، حتی اگر خاک ره هم شوی، از تو غبار خاطری به کسی نرسد. اما اين تشبيهات حافظ همواره راه‌گشا نيست. حافظ می‌گفت که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
البته اين در تعاليم اخلاقی دين جايگاهی استوار دارد که «المسلم من سلم المسلمون من لسانه‌ و يده». اما آدمی هر جور که بخواهد زندگی کند، هيچ وقت نمی‌تواند دل همه را به دست بياورد. برای زيستن و مستقل زيستن نمی‌توانی به ساز هر کسی برقصی و همه را خشنود نگه‌داری، خاصه در روزگار ما. سخن ضرورتاً درباره‌ی اخلاق و دين نيست. زندگی کردن بر اساس اصولی که بدان‌ها پای‌بند باشی، ناچار آدمی را در برابر عده‌ای قرار می‌دهد و اتفاقاً همين‌جاست که گوهر آدميان آشکار می‌شود. عاشقی هم اتفاقاً از همين جنس است. دوستی در پای يکی از نوشته‌ها يک بار نوشته بود که آدمی وقتی راه می‌رود اگر بخواهد به هر سگی که پاچه‌اش را می‌گيرند سنگی بيندازد، تا قيام قيامت به مقصدش نخواهد رسيد. راه رفتن و کار کردن دو گوش پر می‌خواهد که اعتنايی به قيل و قال‌های اطرافش نداشته باشد. خيلی وقت است که از راه رفتن باز مانده‌ام و عمر عزيز را در پای های و هوها هدر داده‌ام. وقت چندانی نيست. راه بايد رفت:
رود رونده سينه و سر می‌زند به سنگ / يعنی بيا که ره بگشاييم و بگذريم.
پس بگذريم. از برخی سخنان بايد تنها بی‌اعتنا عبور کرد. عبور چيز خوبی است. راستی نسبت عبور، عابر، معبر، تعبير و معبر چيست؟
. . . سفرت به خير اما
تو و دوستی خدا را
چون از اين کوير وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را!

Free counter and web stats