« October 2004 | صفحه‌ی اصلی | December 2004 »

بايگانی: November 2004

November 28, 2004

پياده آمده بودم...

مدتی پيش شعری از محمد کاظم کاظمی شاعر افغان را در ملکوت آورده بودم که وصف حالی از آوارگان افغان بود و حکايت در به دری آن‌ها در ميزبان همسايه‌شان که در سال‌های اخير آن‌ها را از ايران اخراج کرده است و دوباره راهی ديار ويران‌شان کرده است. «سرود بازگشت» را اسد بديع با آهنگی حزين خوانده است که برای ميهمانان ملکوت بايد شنيدنی باشد. «سرود بازگشت» را به بخش طربستان افزوده‌ام.

از افزوده‌های ديگر طربستان، تصنيف «خموشانه» است که ساخته‌ی مجيد درخشانی است. خوانندگانی ملکوت اگر به ياد داشته باشند، آقا/خانم ميم در اصالت تصنيف خموشانه‌ی امير حسين سام تشکيک کرده بودند و آن را توارد يا کپی‌برداری از کار درخشانی دانسته‌اند. برای آشکار شدن فرق فارق اين دو تصنيف، خموشانه‌ی درخشانی را در بخش طربستان در کنار تصنيفی که امير حسين سام ساخته است آورده‌ام تا شنوندگان منصف داوری کنند. با اين اوصاف لاجرم مقصود آقا/خانم م. اين بوده است که چون درخشانی همان شعر را برای تصنيف برگزيده است، هر کسی که تصنيفی ديگر با اين شعر بسازد حتماً يا دچار توارد شده است و يا کپی‌برداری کرده است. والله اعلم بالقلوب!

لينک‌های مربوط:
وبلاگ محمد کاظم کاظمی
شعر «سرود بازگشت»

ادامه‌ی «پياده آمده بودم...»

November 25, 2004

توضيحات کاتب سابق کتابچه

نامه‌ای از مهدی خلجی، نويسنده‌ی سابق کتابچه اکنون به دستم رسيد که بنا به خواسته‌ی خود او آن را عيناً در اينجا می‌آورم.

«داريوشِ عزيزم
از آن‌جا که باب کتابچه مسدود است، خواهش می‌کنم اين چند کلمه را خطاب به خوانندگان و نويسندگان حلقه‌ی ملکوت، در وب‌لاگ خودت منتشر کن.

مناقشه‌ای که بر سر قتلِ تئو ون‌گوگ ميان من و نويسندگانِِ وب‌لاگ‌های سيبستان و ملکوت رفت، گفت‌وگويی سراسر دوستانه بود. سال‌هاست که با مهدی جامی دوست هستم. او را در شهر زيبای سنندج شناختم؛ وقتی که استاد ادبيات فارسی دانشگاهِ کردستان بود و محبوب دانشجويان و جوانان. مهدی، جدا از آن‌که اهل تأمل و انديشه است، جوان‌مردی عيار است که در دوستی صفت‌های کم‌ياب دارد. به ميانجی او، داريوش را شناختم که دانشجويی است با ذهن پرسش‌گر و جانی بی‌تاب. اهل دل است و نازک‌خيالی‌های او هميشه به رفاقت، طعم مهربانی داده است.
بسيار متأسف‌ام که - در دنباله‌ی بحث‌ها بر سر اسلام و خشونت - شماری از دوستانِ ديده و ناديده‌ی ديگرم، که شناختی نزديک از مهدی و داريوش ندارند، درشتی کردند و آن دو را آزردند. نه مهدی و نه داريوش، هيچ کدام نه مدافعِ خشونت‌اند و نه بی‌اعتنا به اخلاق. ممکن است ديدگاه‌هايی داشته باشند که از نظر من يا ديگران، پيامدهای فکری گوارايی نداشته باشد؛ اما يقين دارم اگر مهدی و داريوش، پيامدهای فکر خود را خشونت‌آور بدانند، از آن روی می‌پيچند. مهدی و داريوش نه اهل خشونت‌اند و نه مروجِ آن.
به هر روی، نوشتن، در حلقه‌ی ملکوت، برای من افتخار بوده است. نويسندگانِ ملکوت هم به سابقه‌ی الفت و سائقه‌ی صحبت، هم‌نشينِ شده‌اند. از کسانی که در مبادی فکری، چون من می‌انديشند، برادرانه تقاضا می‌کنم تيغ تهمت را بهلند و درِ درشت‌گويی را قفل زنند و اگر به انديشه‌ای انتقاد دارند، تنها آن انديشه را آماج بگيرند و فضای گفت‌وگو را به بيش و کم نيالايند. اگر به انديشه‌ی مبارزه با خشونت باور داريم، نبايد خشونتِ زبانی را نيزه سازيم و در تاريکی، به چشم هر شناخته و ناشناخته پرتاب کنيم.
دغدغه‌ی شماری از دوستان را درباب نفی خشونت درک می‌کنم و به آن احترام می‌گذارم و از آنان درخواست می‌کنم به دامن زدن فکر خشونت‌ستيزی ياری کنند و از پرداختن به نام‌ها پرهيز.
»

November 24, 2004

جادوشکن

ديگر اين داس خموشی‌تان زنگار گرفت
به عبث هر چه درو کرديد آواز مرا
باز هم
سبزتر از پيش
می‌بالد آوازم.

هر چه در جعبه‌ی جادو داريد،
به در آريد که من
باطل السحر شما را همگی می‌دانم:
سخنم،‌ باطل‌ السحر شماست!

شفيعی کدکنی - 1351

November 23, 2004

ملکوت


واژه‌ای که معنای بلند عرفانی و دينی دارد، سال‌هاست در دل و جان من رخنه کرده است و همراه و هم‌نفس من بوده است. دير زمانی التزام ظواهر کردم که راهی به بواطن ببرم. سخن از شريعت و طريقت و حقيقت نمی‌گويم که قصه‌ای است مکرر. ملکوت، نام و نشان آسمان دارد. آن ملکوت آسمانی را در ميان زمينيان نشاندم بلکه به بوی آن محبوب آسمانی و دلدار نهانی، راهی به سوی آسمان جان ببريم. بارها نوشته‌ام که ملکوت زمينی است و البته وجه آن اين بود که ما خاکيانی هستيم از تبار آدم. همان آدمی که حافظ می‌گفت:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم
چون ره آدم بيدار به يک دانه زدند!
همان آدمی که برق عصيان بر او می‌زند. اما تفاوت است ميان عصيان آدمی‌وار و تکبر ابليس‌وار. من ملکوت را همواره مؤمن بوده‌ام و اگر جانی و نفسی باقی باشد و توفيقی افزون‌تر رفيق طريق، همواره مؤمن‌اش خواهم ماند. نخست بار، عين‌القضات همدانی بود که با نامه‌های شورانگيز و بيدارگرش آتش ملکوت را در جان‌ام افروخت. آن آتشی که قاضی شهيد همدان در بيشه‌ی انديشه‌ی نوپای من افروخت (تصوير نغز مولوی را ببينيد: ای آتشی افروخته در بيشه‌ی انديشه‌ها! بيشه‌ی وسيعی را تصور کنيد که آتش گرفته است!)،‌ هنوز در کنج دل‌ام شعله می‌کشد. سخن عيسی مسيح است که گفت کسی که دو بار زاده نشود به ملکوت آسمان‌ها نمی‌رسد. به قول مولوی:
چون دوم بار آدمی‌زاده بزاد / پای خود بر فرق علت‌ها نهاد
غرض همين است از جست‌وجوی ملکوت:‌ تولدی دوباره که آدمی پس از آن پای بر فرق علت‌ها بنهد و قلم بر معصيت تعصب و خون‌آشامی بکشد. با اين اوصاف البته ملکوت رويی به آسمان دارد اگر چه در وبلاگ، زمينی‌اش خوانده‌ام و اين دو منافاتی با هم ندارند. زمين من سايه‌ی آسمان بر سر دارد. زمين من از آسمان بريده نيست، چنان‌که تن را از جان جدا نمی‌دانم،‌«ليک کس را ديد جان دستور نيست». زمينی بودن ملکوت در وبلاگ تنها از آن رو بود که اقرار به خطاکاری کنيم و تردامنی. به ياد بيت نزاری قهستانی افتادم که گفته بود:
ما را مبر به صحبت اصحاب خود پسند / در قالب پليد نگنجد روان پاک!
روان پاک را هم قالبی پاک و منزه بايد. تا خار علت‌ها و غده‌ی متعفن تعصب از جان برنکنيم، روان آدمی مکدر می‌ماند و تعصب را انواع است. هر کسی را در جهان دينی است. آدمی‌زاده بدون دين وجود ندارد. دين برخی البته آسمانی است و دين برخی ديگران زمينی شايد. در ميان ارباب همه‌ی اديان تعصب ريشه و رخنه دارد. اکثر ساکنان سرزمين اين اديان زمينی و آسمانی هم متوسطين هستند و نمی‌توان از هر کسی توقع داشت رو به سوی دين ناب خلوت‌نشين خواص کند. ملکوت من، خانه‌ی همدلی است و آرميدن‌گاه خستگان. هر که اهل دل است و نشانی از سوز عشق در او باشد، ميهمان عزيز اين خانه است. ارباب نفس اماره و عقل سوداگر بهانه‌جو الفت قلوب را خوش نمی‌دارند که به قول مولوی: هر درونی کو خيال‌انديش شد / چون دليل آری خيال‌اش بيش شد. ملکوت راه سير و سلوک خود را خواهد رفت. بارها خطا خواهد کرد و هر بار رو به سوی محبوب می‌گرداند که: اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفی کن / نظر بر اين دل سرگشته‌ی خراب انداز. ملکوت رويی به آسمان دارد و عجيب نيست اگر خناسان و «نفاثات فی‌ العقد» و حاسدان سودای رهزنی از مسافران ملکوت داشته باشند. به ياد اقبال لاهوری افتادم و اين ابيات او:
اگر چه عقل فسون پيشه لشکری انگيخت / تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نيست
تو ره شناس نه‌ای، وز مقام بی‌خبری / مگو که زورق ما رو شناس دريا نيست
مريد همت آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دريا نيست
شريک حلقه‌ی رندان باده‌پيما باش / حذر ز بيعت پيری که مرد غوغا نيست
جاده‌ی ملکوت، فراز و نشيب دارد و «بيفتد آن‌که در اين راه با شتاب رود»!
ذکر جميلی که بايد همواره بشود از عين‌القضات همدانی است که آشنايی و هم‌نفسی با ملکوت را وامدار نفس آتشين و دم روحبخش او هستم. شهيدی که سر از خاکستر قرون بر می‌آورد:
دلا ديدی که خورشيد از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمين و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقايق گشت از اين خون
نگر تا اين شب خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدا خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است

 

November 21, 2004

سياه و سپيد

شبی رسيد که در آرزوی صبح اميد
هزار عمر دگر بايد انتظار کشيد
در آستان سحر ايستاده بود گمان
سياه کرد مرا آسمان بی‌ خورشيد...
دريغ جان فرو رفتگان اين دريا
که رفت در سر سودای صيد مرواريد
نبود در صدفی آن گهر که می‌جستيم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج اميد...
سياه دستی آن ساقی منافق بين
که زهر ريخت به جام کسان به جای نبيد
سزاست گر برود رود خون ز سينه‌ی دوست
که برق دشنه‌ی دشمن نديد و دست پليد
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آميز
که اين سپيد سيه گشت و آن سياه سپيد...
بيا که طبع جهان ناگزير اين عشق است
به جادويی نتوان کشت آتش جاويد

عشق می‌ماند. سياست، دروغ، کينه و نيرنگ زوال می‌پذيرد. «اين جهان کوه است و فعل ما ندا»... ديشب، از کتابفروشی داور، ترجمه‌ی قرآن آربری را خريدم که ترجمه‌ای است بليغ و به اعتقاد من وزن و اعتبارش از ترجمه‌ی يوسف علی بالاتر است. در قطار داشتم ترجمه‌ی او را از سوره‌ی نوح می‌خواندم. از ترجمه به سراغ متن آمدم. به اين آيات رسيدم: «قَالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا * 
فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا* وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا» (آيات پنج و شش). با خودم گفتم همين جا بايد توقف کرد. ما که بالاتر از رسولان الهی نيستيم! معاملتی که با آنان می‌رود اين است: « إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاء وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَوَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ» (سوره‌ی ممتحنه،‌ آيه‌ی 2)، تا با ما چون کنند!

November 20, 2004

حديث از مطرب و می‌ گو

آن‌ها که الفتی با بخش طربستان ملکوت دارند، قطعاً متوجه افزايش‌های اين قسمت شده‌اند. در ذيل بخش طربستان، تصانيف آلبوم «صبح، بهار، باران» را به طور مجزا آورد‌ه‌ام، تا هم با صدای علی‌ بيات آشنا شويد و هم آثار آهنگساز جوان و طربناکِ طبابت پيشه را بشنويد. ذکر يک نکته را لازم می‌دانم. علی بيات خواننده‌ای است جوان که شايد هنوز ربع قرن از سنش نمی‌گذرد. طبعاً نمی‌توان صدای او را در رديف صدای اساتيد آواز دانست. اما در مقام خواننده‌ای تازه‌کار که هنوز راه زيادی در فراگيری دارد، صدايی قوی و در خور اعتنا دارد.


مقدمه‌ای که امير حسين بر جلد اين اثر نگاشته است، اين است:
«موسيقی ملی و سنتی ايران در ربع قرن اخير به برکت ظهور و حضور چهار استاد بی‌بديل: محمد رضا شجريان، محمد رضا لطفی، حسين عليزاده و پرويز مشکاتيان، نشاط و طراوتی بی‌سابقه يافته است. انس کم‌نظير با گوهر رديف، همنشينی ديرينه با شعر پارسی، ممارست مداوم و از همه مهم‌تر شور و شيدايی درونی اين بزرگواران، جانی تازه در پيکر ستبر اما رنجديده‌ی موسيقی سرزمين‌مان دميده است.
به پاس تمامی رنج‌های صبورانه و عاشقانه‌ای که اين عزيزان برای اعتلای موسيقی کشورمان برده‌اند، مجموعه‌ی «صبح، بهار، باران» به ايشان تقديم می‌شود.
اميرحسين سام
دانشگاه آکسفورد، تابستان 1383»

سراينده‌ی اشعار تصانيف به ترتيب ذيل هستند:
به کجا می‌روی: عبدالکريم سروش
صبح آمده است برخيز: محمد رضا شفيعی کدکنی
می‌دانم که می‌آيی: امير حسين سام
برف نو: احمد شاملو
چه خبر: امير حسين سام
خموشانه: محمد رضا شفيعی کدکنی (تصنيفی برای ماتمزدگان بم)
ايران: مهدی اخوان ثالث - شعر تصنيف از اميرحسين سام

پ.ن. جهت تنوير افکار عمومی، امير حسين سام، آهنگساز «صبح، بهار، باران» در پاسخ آقا/خانم م. توضيحات زير را نوشته است که لازم است در متن بيايد:

«دوست گرامی و نادیده آقا/خانم م.
پس از سلام. ذکر چند نکته کوتاه را در پاسخ به مطلبتان خالی از لطف نمی‌دانم. میان من و سالار عقیلی سابقه انس و دوستی و مهری برادرانه بود. تمامی تصانیف آلبوم "صبح بهار باران" یکبار با صدای سالار عقیلی ضبط شد: با خون دل و مشقت بسیار. خوب به یاد دارم شبهایی را که تا صبح روز بعد با سالار "خموشانه" را می‌زدیم و می‌خواندیم و صدای سالار بارها و بارها روی نوار ضبط شده که می‌گوید: "این تصنیف خموشانه آتشی در دل‌های عاشقان خواهد زد. و یک شب ساعت‌ها با من بحث کرد که از دو نواری که با هم ضبط کرده بودیم اول خموشانه را منتشر کنیم چون او اعتقاد داشت که این اثر- که البته 7 تایی ست و نه 5 تایی- بهترین تصنیفی‌ست که در روزگاران اخیر شنیده است. و شاید هم اشتباه می‌کرد. البته برای شما این حق را محفوظ می‌دارم که این اثر را دوست نداشته باشید و حتی آنرا "سبک" بخوانید. و شما نیز به سلیقه داریوش و سالار عقیلی احترام بگذارید.
علی بیات تجربه شاگردی حسین علیزاده و همکاری با گروه کیوان ساکت و سعید ثابت را داشته است.
جالب است بدانید که علی بیات تا زمان ضبط "صبح بهار باران" هنوز "عشق ماند" (و نه "دل ماند") را –که اثری بسیار زیباست- نشنیده بود!!


من شاید تنها آهنگسازی باشم که فرصت آنرا داشته است تا پس از صدها ساعت کار در استودیو با سالار و علی بیات اوج صدای هر دو را به خوبی بداند. برای آشنا شدن بیشتر با قدرت صدای علی بیات اگر برایتان مقدور بود در آواز "مسافر" به بیت "پر خنده ای و مستی از بند غم گسستی" در سی‌دی گوش کنید که هر شنونده منصفی به آن آفرين می‌گوید. البته با گوش دادن به اصل سی‌دی مشکل تلفظ حروف هم (که از روی اینترنت به خوبی شنیده نمی‌شوند) برایتان حل خواهد شد. هم برای علی بیات و سالار عقیلی –که هر دو ان‌شاءالله آینده‌ای درخشان خواهند داشت- و هم برای شما آرزوی نیک سرانجامی دارم.
و در انتها دوستانم را میهمان می‌کنم به غزلی که سالها پیش سروده‌ام:


بر آن شکر شکن قصه گو هزار درود
همان که گفت یکی بود و هیچ چیز نبود
شبی که خواند مرا آن حدیث خوش در گوش
گذاشت گوهر بازار عقل رو به رکود
چه بوی خوش به مشامش رسید مطرب عشق
که اینچنین زده آتش ز شوق در دل عود
از آن هزار که در سینه بود یک آهنگ
شنید زهره و شد شهره در سماع و سرود
خبر رسید به دل از نگاهبانی چشم
به این دیار کسی کرده باز عزم ورود
چه دیر آمد و دشوار میهمان امید
چه ساده رخت سفر بست و باز گشت چه زود
حدیث لیلی و مجنون برای غیر مخوان
کجا ز قصه دیوانه برد عاقل سود؟!...


امیرحسین سام
آکسفورد
04/11/22»

ادامه‌ی «حديث از مطرب و می‌ گو»

November 19, 2004

آزادی بيان: توهمی با انگيزه‌های سياسی- بخش نخست

تجربه نشان داده است که وقتی که با بيان خود انديشه‌ای را طرح می‌کنم، گروهی آشفته می‌شوند و تنها برخوردشان با آن طعن و تمسخر است. لذا تصميم گرفتم به جای رويارويی مستقيم، عين عبارات و الفاظ صاحب‌نظران و اساتيد اين حوزه از بحث را تحويل مدعيان دهم. کاتب کتابچه در نوشته‌ی خود درباره‌ی قتل ون‌گوگ، صاحب اين قلم را متهم کرده بود که: «گمانم خودِ داريوش آن را نخوانده باشد و تنها فريبِ عنوانِ ناقص آن را خورده است: «چيزی به اسم آزادی بيان وجود ندارد». عنوانِ اصلی مصاحبه اين است «چيزی به نام آزادی بيان وجود ندارد و اين خود امر نيکويی است».». مزيد توضيح عرض می‌کنم که کاتب کتابچه هم لينک مورد نظر را سرسری ديده‌ است. آن‌چه او عنوان مصاحبه ديده‌ است نام کتاب فيش است نه عنوان مصاحبه! باری اين خطای کاتب کتابچه چيزی را تغيير نمی‌دهد. به سفارش او عمل کردم و متن مصاحبه را ترجمه کرده‌ام و برای خير عام و استفاده‌ی خاص ارباب مناظره و مجادله‌ای که به اين بحث دامن زده‌اند،‌ آن را در وبلاگ می‌گذارم. اين قسمت بخش نخست متن مصاحبه است و بخش‌های ديگر را نيز به تفاريق خواهم آورد. در سؤال دوم، می‌توانيد به جای «کاتوليک‌»‌ها کلمه‌ی «مسلمانان» را جايگزين کنيد تا نکته‌‌ای که در «چهره‌ی مخدوش آزادی بيان» طرح کرده بودم روشن شود. در خلال بخش نخست مصاحبه،‌ تأکيدات و برجسته‌سازی‌ها از آنِ من است.

ادامه‌ی «آزادی بيان: توهمی با انگيزه‌های سياسی- بخش نخست»

رؤياهای بيداری

داشتم خواب می‌ديدم انگار، ولی بيدار بودم. با هر که حرف می‌زدم گويی صدای مرا نمی‌شنيد. پيشترها گفته بودم که عشق از جنس مرگ است؛ خواب هم خواهر مرگ است البته. مرزی که عالم واقعيت اين‌جهان را از وادی حقيقت آن‌جهان جدا می‌کند، مرزی باريک است گويا. حس می‌کنم پا به عالم برزخ گذاشته‌ام و دارم سفر می‌کنم از آغاز مرگ تا مطلع قيامت. خواجه‌ نصيرالدين طوسی در رساله‌ی مختصر و پرمغز آغاز و انجام توصيف زيبايی از احوال عالم قيامت دارد به اين مضمون که احوال نيکان در آن عالم چنان است که گويی کسی خوابی می‌بيند به غايت خوشی و آن خواب را پايانی نيست و احوال بدان در آن عالم بدان ماند که کسی خوابی می‌بيند به غايت تلخ و دردناک و آن خواب را بيداری در پی نيست. رؤياهای من، چنان‌که رؤياهای هر کسی ديگر، آميزه‌ای از احوال نيکان و بدان است:
اين سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشکند کشتی در اين گرداب‌ها 

ادامه‌ی «رؤياهای بيداری»

November 17, 2004

اندر حديث مدارا و دموکراسی

 امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرين برگ کتابچه‌اش ورق خورد. ماجرا شايد از حد يک اختلاف نظر تئوريک فراتر باشد، اما اين اتفاق مهر تصويبی بود بر تمام واقعيت‌های جاری در وبلاگستان فارسی گويا. ماجرای قتل فيلم‌ساز هلندی برای عده‌ای گويا پيراهن عثمانی شده است تا تمامی عقده‌های فروخورده‌ی خود را از فرهنگ ايرانی و تمدن اسلامی بيرون بريزند. موضع نظری و تئوريک کاتب کتابچه با آسانی قابل فهم است و می‌توان به سادگی با آن در پيچيد اما هرگز نمی‌توان با ارباب جزميت و اصحاب خشونت تئوريک گفت‌وگو کرد. آن‌چه جای دريغ بيشتر دارد اين است که گروهی که از بيرون به مباحثات ما نظر داشتند، هر روز تلاشی بيشتر در راه مسموم‌تر کردن فضای اين گفت‌وگو نمودند و عجيب‌تر آن‌که از گفت‌وگوهای ما استنباط کردند که شايد ما هم روزی به روی هم شمشير بکشيم و سينه‌ی يکديگر بدريم. به جرأت می‌گويم که اگر اين برداشت از گفت‌وگوهای تند کاتب کتابچه، صاحب سيبستان و من حاصل شده است، برداشتی است ناروا و غيرمنصفانه و صراحتاً نشان می‌دهد که عده‌ای مطلقاً پيشينه و زمينه‌ی مباحثات ما را نمی‌دانند. در خلال همين نوع مباحثات و اختلاف مشرب‌های فکری بود که کاتب کتابچه به جمع ما پيوست و بينه‌ی محکم این مدعا، مباحثات سال گذشته‌ی ما بود که همگی در ملکوت ثبت است. در ميان نه کاتب کتابچه مواضع‌اش را بی‌دليل ترک گفته است و نه من بيهوده از نظر خود دست کشيده‌ام. تمامی بحث ما بر سر اين بود که به اشتراک نظری برسيم روشنگر و البته در اين ميان دانش کاتب کتابچه بر شور و حرارت بحث می‌افزود. اين نوع مناظرات البته در تاريخ اسلام پيشينه‌ای بلند دارد. از مباحثات امام صادق بگيريد تا مناظرات ميان ابوحاتم رازی و زکريای رازی و جدليات غزالی فقيه در برابر باطنيان و پاسخ‌های گروه مقابل به او.

ادامه‌ی «اندر حديث مدارا و دموکراسی»

November 15, 2004

عيد فرخنده

روز پيشين را که عيد فطر بود، در مجاورت و مجالست احباب شفيق اهل دل و ارباب هنر و ذوق در آکسفورد گذارنديم. هنوز مجال بازانديشی آن‌چه را گذشته است حاصل نکرده‌ام. نگاهی به ملکوت کردم و ديدم که آتش بحث ون‌گوگ شعله‌ورتر شده است و قصد دارم چيزی در ايضاح آن‌چه نوشته بودم بنگارم. حاليا، اما، نارواست که حلاوت آن لحظات ناب و نادری را که در آکسفورد ميهمان امير حسين بودم، به مجادلات متکلمانه تباه کنم. ديروز از درخشان‌ترين و پرنورترين روزهای عمر به افسوس رفته‌ی من بود. ميزبانان پر مهر و با صفای ما، بسيار بيش از آن‌که اکرام ميهمان کردند، هنری ورزيدند که برای منِ مانده در کوير هنر و معرفت، فرصتی بود مغتنم و پربها برای پالايش و غبار زدودن از گوهرهای دريای جان. آهنگساز برنای «صبح، بهار، باران»امير حسين سام، بسی بيشتر از آن‌چه گمان داشتم آشنای دل و پرده‌دار حرم مستوران جان بود. آن‌ها که با موسيقی آشنا هستند از برون تنها ظاهراً يک اثر از ارباب و اصحاب «ادبستان» سابق ديده‌اند و شنيده‌اند. من،‌ اما،‌ مجالی درازتر داشتم تا با جانی شيفته، شوريده و طناز هم‌نفس باشم که از وجودش شور و طرب و چالاکی می‌تراود. به راستی غريب است که در اين وانفسای هنر که در غرب و شرق بيداد می‌کند، گوشه‌نشينی طبيب، راه حجره‌های دل می‌گرداند و غبار از آيينه‌ی روح می‌شويد. طرفه‌تر آن بود که در اين محفل شوق و همدلی، باريک‌بينی‌های يکی از ارباب خردمدار «عقل اماره» تک مضراب‌های فلسفی-اخلاقی می‌نواخت! خرم‌ترين عيد آن‌ است که در کنار ياران همدل باشی و مطربی روشن‌دل مغز سر غم را به زخمه‌ی لطيف سه‌تار فرو کوبد و ضرابی شيرين‌کار، همراه‌ شورانگيزیِ خرم‌دلان خاکیِ آسمان‌پيما باشد. وقت ما خوش بود و نورانی. ماه رمضان را بدرود گفتيم با هلهله‌ی ساز و بدرقه‌ی ضرب! عيد فطر امسال بيداری فطرت بود و انگيزش خاطرات ازلی. ايام‌تان پرنور باد که روز ما را نيکو و بهاری ساختيد. بسيار نکته‌ها دارم که رشکم می‌آيد در منظر همگانش بنهم. باشد تا وقتی دگر که اکنون دغدغه‌ای از نوعی مخالف ذهنم را می‌گزد.

November 11, 2004

چهره‌ی مخدوش آزادی بيان

فيلم کوتاه و زننده‌ی فيلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون‌گوگ، را امروز ديدم و پرسش‌های فراوانی در ذهنم نقش بست. آدمی هر چقدر طرفدار مدارا و مخالف خشونت باشد، وقتی ببيند دفاع از مدارا، آزادی و حقوق بشر تنها به صورت يک‌جانبه و برای تأمين منافع ارباب ثروت و قدرت اعمال می‌شود، حال بدی به او دست می‌دهد. همگی ماجرای روژه گارودی و يکی دو نفر ديگر را به خاطر دارند که به خاطر انکار هولوکاست محکوم شدند. هنوز هم در کشورهايی مانند فرانسه و آلمان نفس انکار کشتار يهوديان جرم تلقی می‌شود. مبنای حقوقی قضيه البته اين است که هيچ کس حق ندارد با تبعيض قومی و نژادی باعث گسترش خشونت و نفرت در جهان باشد. بر اساس قوانين همين کشورهای لاييک اهانت کردن و به تمسخر گرفتن هر کسی بر مبنای نژاد، دين، جنسيت يا رنگ پوست جرم تلقی می‌شود. اما هيچ وقت از خود پرسيده‌ايد چرا در اکثريت قريب به اتفاق موارد، اين قانون تنها درباره‌ی مسيحيان و يهوديان اجرا می‌شود؟ چه چيزی باعث می‌شود که اهانت به عقايد و تاريخ مسلمين امر بی‌اهميتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟ اهل تحقيق می‌دانند که در متن تورات سخنانی که درباره‌ی زنان آمده است و احکام دين يهود درباره‌ی زنان به مراتب گزنده‌تر از چيزی است که در قرآن آمده است. اگر هم فرض را بر اين بگيريم که احکام اجتماعی آمده در قرآن جاويد باشند و در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها بدون هيچ اجتهاد و نسخی لازم‌الإجرا باشند (که به اعتقاد من چنين نيست)، احکام دين يهود بسيار سنگين‌تر و اجرا نشدنی‌تر هستند اما يهوديان با همين سنت خود زندگی می‌کنند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. به نظر شما اگر فيلم‌سازی آيات انجيل يا تورات را بر بدن زن برهنه‌ای در حال ادای فرايض دينی مسيحی يا يهودی نقش می‌کرد و سپس از طريق آن فيلم تحت پوشش دفاع از حقوق بشر و آزادی بيان، عقايد دينی مسيحيان يا يهوديان را به سخره می‌گرفت، واکنش‌ دستگاه‌های قضايی غربيان چه بود؟ مقصودم واکنش واتيکان نيست. مرادم دقيقاً واکنش‌ همين دستگاه‌های قضايی لاييک است. به اعتقاد من، بخش بزرگی از تقصير قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضايی هلند است که پيشتر از اين او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدميان بر حذر نداشته بودند. خطا تنها از جانب مسلمانی متعصب و نادان نيست که از سر عصبيت قوانين مدنی يک کشور اروپايی را زير پا می‌گذارد و حتی فرصت صدور فتوايی را هم به مراجع مسلمين نمی‌دهد. مقصودم اين نيست که بايد برای اين فرد فتوايی صادر می‌شد. حداقل کاری که می‌شد کرد اين بود که در همان دادگاه‌هايی که انکار هولوکاست را جرم عليه بشريت می‌دانند عليه اين فيلم‌ساز کينه‌جو و بی‌پروا اعلام جرم می‌کردند، هر چند وضع جهان را چنان که من می‌بينم، اميدی به رسيدگی جدی به اين ماجرا نبود مگر اين‌که غربيان به جد حضور و وجود مسلمين را در جهان مهم بدانند. گرفتاری اهل انديشه و انصاف اين است که از سويی گروهی افراطی و نادان به محض اين‌که هر طعانه‌ای لگدی به اسلام و عقايد مسلمين می‌زند، حکم قتل صادر می‌کنند و مثقال ذره‌ای اعتنا به قوانين جاری کشورها ندارند و از سوی ديگر دولتمردانی که دم از حقوق بشر و آزادی بيان می‌زنند، به راحتی مجال تعرض و اهانت به مسلمين را فراهم می‌کنند. آيا اين عدم حساسيت غربيان به حقوق مسلمانان، نه به عنوان مسلمان، بلکه به عنوان انسان، ناخواسته راه را بر رشد حرکات افراطی به نام دين هموار نمی‌کند؟ اگر قانونی هست، طبعاً بايد برای همه‌ی آدميان فارغ از نژاد و دين و جنسيت قابل اجرا باشد که ظاهراً نيست و در این ميان آنچه البته به جايی نرسد فرياد است. داستان حقوق بشر و آزادی بيان هم نه تنها در غرب که حتی در کشور ما و نزد برخی به ظاهر جويندگان آزادی و عدالت هم سرپوشی شده است برای بيان نابخردانه‌ترين سخنان و غيرمدنی‌ترين رفتارها. حقوق بشر و آزادی بيان را هم مدافعان مدعی و هم مخالفان پرخاشگر پيشتر ذبح کرده‌اند. صلح،‌ عدالت و آزادی با تبعيض پايدار نخواهند ماند. روزگار غريبی است که در کشورهای جهان سوم، با اندکی سخن گفتن از آزادی و خردورزی سرکوب می‌شوی و در غرب که مهد آزادی بيان و حقوق بشر است با شيوه‌ای ديگر وجودت را به سخره می‌گيرند. آدم می‌ماند که در اين بلوای عظما بايد طرف کدام را بگيرد. به هر سو که می‌روی، رذيلتی مشمئز کننده در حاشيه و متن سخنان و اعمال هر دو اردو هست. مهجورترين و مظلوم‌ترين چيزی که در جهان غرب يافتم انديشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است. آزادی و عدالت و حقوق بشر خوب است مادامی که مسلمان نباشی. اما اين جسارت را دارم که بگويم مسلمان‌ام و آزادی بيان و حقوق بشر را ارج می‌نهم اما نه به کسی اهانت و تعرض می‌کنم، از هر کيش و مذهبی که باشد و نه اجازه می‌دهم کسی عقايد و اصول فکری و دينی مرا به سخره بگيرد. شما خود تصور کنيد چه کار دشواری است. راه آسان و بی‌دردسر برای زيستن در غرب و بی‌دردانه مدعی فرهنگ بودن اين است که دست از اسلام بشويی و هر روز به هر بهانه‌ای طعنه‌ای به اسلام بزنی و خود را از زحمت تبعيض برهانی. اين راه آسانی است که شمار زيادی از روشنفکران خارج‌نشين ما برگزيده‌اند. راه دشوار دردمند بودن و دغدغه داشتن برای انسانيتی است که مدعيان آزادی و حقوق بشر و همچنين مدعيان دينداری و متوليان حکومتی حقيقت هر روز به بهانه‌های سياسی قربانی‌اش می‌کنند. خداوند خرد و عدالت روزی کناد و همگی را از شقاوت برهاناد. 


مطالب مرتبط: ضد مقدس، تلويزيون و ترور (سيبستان)؛ آزادی بيان: افسانه‌ای مخدوش (ملکوت غربی)؛ چيزی به اسم آزادی بيان وجود ندارد (استانلی فيش، مصاحبه با Australian Humanities Review). سخنرانی حضرت‌والا آقاخان در همايش سالانه‌ی سفيران آلمان در برلين.

کجاييد ای شهيدان خدايی

 امروز بر حسب تصادف در بخش موسيقی سايت صدا و سيمای ايران تصنيفی را يافتم که سال‌ها به دنبال آن بودم. تصنيف «کجاييد ای شهيدان خدايی» را که بيژن کامکار با ارکستر سمفونيک خوانده و اجرا کرده است، به اشتباه به نام شهرام ناظری در اين سايت آمده است. وقت‌مان بسيار خوش شد از يافتن اين تصنيف. آن را به بخش طربستان ملکوت افزوده‌ام. اين تصنيف يکی از محبوب‌ترين تصانيفی است که هميشه به آن تعلق خاطر داشته‌ام و مخصوصاً به خاطر غزل پرشور مولانا.

مشکل فنی ای‌ميل‌ها

دو روزی می‌شود که آدرس ای‌ميل اين صفحه دچار مشکل شده است و هيچ ای‌ميلی را که به نشانی من (که در ستون سمت راست صفحه آمده است) ارسال شده باشد، دريافت نمی‌کند. در نتيجه اگر در دو روز گذشته کسی ای‌میلی فرستاده است، اصل نامه ناپديد شده است! خوشبختانه مشکل حل شده است (فکر می‌کنم حل شده است!).

November 10, 2004

ابطحی وبلاگ‌نويس: پديده‌ی عالم وبلاگ

امروز يادداشت سعيد حنايی کاشانی را می‌خواندم درباره‌ی اظهارات ابطحی درباره‌ی وبلاگ‌نويسی که در بی‌بی‌سی (وبلاگ‌نويسی در ايران)‌ منتشر شده بود. گويا سعيد عزيز بدون اعتنا به اصل ماجرا تنها قصد داشته است جوری گريبان ابطحی را بگيرد بلکه از او مچ‌گيری کند. نوشته‌ی سعيد (آخوند،‌ آخوند است . . .)‌ بيش از اين‌که به نفس پديده‌ی وبلاگ‌نويس شدن يک آخوند که در پيکره‌ی حاکميت جمهوری اسلامی است توجهی داشته باشد، تنها خود را سرگرم پيدا کردن غلط‌های املايی و انشايی ابطحی کرده است و از همان ابتدای سخن عيوب او را نشان داده است. حقيقت امر اين است که وبلاگ‌نويسی ابطحی جهات بسيار مهم‌تری دارد و تأکيد کردن بر خطاهای املايی و انشايی تنها پاک کردن صورت مسأله است. نخست اين‌که می‌دانم تقدم ابطحی در منتشر شدن مطلب‌اش، به خاطر آخوند بودنش نيست بلکه تنها از اين روست که در ميان افرادی که دعوت به اين کار شده‌اند او نخستين کسی است که مطلب‌اش را آماده کرده و سريع فرستاده است. ديگر اين‌که تصور رايج اغلب روشنفکران ما اين است که آخوندها لزوماً از مدرنيته به دور هستند و اصولاً مدرنيته را با تعاريفی ارايه می‌کنند که خود واجد تناقضات غريبی است که نه با تاريخ ظهور و شکل‌گيری مدرنيته و نه با واقعيت‌ها موجود در جهان به اصطلاح مدرن سازگاری و سنخيت دارد. وبلاگ‌نويسی ابطحی کاری است مدرن و امروزی. ممکن است ابطحی در تمام شئون زندگی مدرن نباشد (اصلاً چه کسی گفته است که مدرن بودن لزوماً خوب است و بايد برای‌اش به به و چه چه کرد؟!)، اما کاری کرده است که بسياری از روشنفکران به اصطلاح مدرن ما نکرده‌اند. شماری از روشنفکران ايرانی ما برج عاج نشين هستند و همه را نادان فرض می‌کنند و خود را واجد علوم اولين و آخرين می‌شمارند. ابحطی هر حرفی که درباره‌ی خودش بزند، چه خوب باشد چه بد، چه متکبرانه و خودخواهانه باشد و چه متواضعانه،‌ به هر حال کاری کرده است که خود را در منظر و مرآی خلايق نهاده است و اين شأن مهم کار اوست. سزاوارتر اين بود که نويسنده‌ی فل‌سفه، که بايد در کار زايل کردن نادانی باشد، به جای کار ملانقطی، تحليلی منطقی و واقع‌بينانه می‌نوشت تا نوشته‌ای عيب‌جويانه و پر از طعنه. ابطحی برای من آدم با مزه‌ای است. همين. ابطحی نماد روشنفکری دينی نيست. فيلسوف هم به شمار نمی‌رود. آدمی است که کار سياست می‌کرده،‌ آخوند هم هست و حالا دارد وبلاگ‌ می‌نويسند. برای من همين کفايت است.


مطالب مرتبط:
وبلاگ:‌ رسانه‌ی اطلاع‌رسان يا نظررسان (مسعود بهنود)
سه سال وبلاگ ايرانی (حسين درخشان)

خوابگرد پدر می‌شود

با سيد رضا شکراللهی،‌ خوابگرد سابق، بيدار فعلی، صحبت می‌کردم. آن‌ قدرها هم که خلايق گفتند خوابگرد تمام شد،‌ تمام نشده است. اين خوابگردی که ما ديديم تازه شروع شده است. سيد خوابگرد دارد پدر می‌شود، يعنی يک سيد ديگر دارد به جمع سادات عالم افزوده می‌شود. ان‌شاءالله، اين پسر تاج به سر کاکل زری، پدرش را از خواب بيدار می‌کند و شايد دوباره وبلاگ‌نويسش کرد! تعجب نکنيد! از جانب سيد خوابگرد و بانوی‌اش اجازه دارم که خبرش را منتشر کنم. امروز که با او حرف می‌زدم، گفتم بدون شوخی اين را در ملکوت خواهم نوشت تا ملکوت اولين جايی باشد که خبر پدر شدن سيد را عالم‌گير کند. شما هم بدانيد و آگاه باشيد! اگر هم تبريک می‌خواهيد بگوييد، همين جا به سيد خوابگرد تبريک بگوييد!

November 8, 2004

آسمان، ابر، سرما

از صبح تا همين حالا که ديگر بايد غروب شده باشد، آسمان تاريک است و هوا به سردی می‌زند. زمستان نيست اينجا اما هميشه سقف آسمان کوتاه است. کمی از کار روزانه فراغت پيدا کردم و خواستم ببينم چه خبر است در دنيا. خبری نيست انگار. نه خبر عرفات رو به احتضار خبر است و نه رياست جمهوری دوباره بوش. گيجم انگار و چيزی را حس نمی‌کنم. تنها چيزی که فروغی به اين ظلمت می‌بخشد، شعله‌ی مهری است که در کنچ قلبم افروخته است و خانه‌ای کوچک که حجم دوستی ما را بسيار کوچک‌تر است. فراخنای آسمان را می‌خواستم برای ابراز عشق، اما چهره‌ی عبوس آهن و دود آدمی را محاصره کرده است. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اين انگليسی‌ها جنس طرب‌شان با مال ما خيلی فرق دارد،‌ خيلی. ظاهراً شادند، ته دل‌شان هم حتماً شادند. اما انگار چيزی در رگ و پی ما هست که نمی‌توانيم با تمام وجود با طرب و شادمانی اين‌ها همدلی کنيم. همين جور که می‌نويسم دارم آهنگ «از کرخه تا راين» را گوش می‌دهم و حس می‌کنم چيزی در گذشته‌های دور دارد مرا به خود می‌خواند. واقعاً ما کجايی هستيم؟ ما را چه چيزی به هم پيوند می‌دهد؟ مليت؟ نژاد؟ مذهب؟ آدم بودن؟ وقتی که خيلی راحت‌تر می‌توانی در کويری سوخته با بوته‌ی خاری سخن بگويي و در همان زمان نمی‌توانی با آدمی که هم‌وطن، هم‌کيش و خويشاوند توست حرف بزنی، معنی‌اش اين نيست که رابطه‌ها و نسبت‌ها اغلب مجازی‌اند؟ دوستی البته بالای همه‌ی اين‌هاست:
با دو عالم عشق را بيگانگی / اندر او هفتاد و دو ديوانگی
هنوز هم گويا اين ابيات مولوی درخشان‌ترين سخنانی هستند که می‌توانند فضای سرد و مأيوس جهان تهی از جان را پر فروغ کنند. با خودم فکر می‌کنم که اصلاً ما جرأت ديوانگی داريم؟ پشت سر را که نگاه می‌کنم، ديوانگی زياد کرده‌ام. شايد اگر خودم تنها در اين عالم می‌بودم باز هم سودای جنون به صحراهای عالم می‌کشاندم. اما واقعيت اين است که بسيار اندک‌اند آن‌هايی از ما که تنهای تنها هستند و هيچ نسبت و تعلقی با هيچ جنبنده‌ای ندارند. دنيای زندگان يعنی همين جهان نسبت‌ها، حال می‌خواهد حقيقی باشد يا مجازی. ما با همين رابطه‌ها و پيوندهای استوار و سست است که جهان خود را ساخته‌ايم. می‌خواهم فراغتی حاصل کنم و چندين ساعت همين جور بی‌هوا به دشت و بيابان بزنم. انگار با طبيعت قهر کرده‌ايم. بس که صبح تا شب گرفتار قطار و اداره و کامپيوتر شده‌ايم، انگار نمی‌فهميم بايد بعضی وقت‌ها بچگی کنيم! شده‌ام گنگ خواب‌ديده، همين جوری انگشت به کليدها می‌زنم و می‌نويسم. بيهوده شايد. اما فکر می‌کنم سنگی را دارم از روی سينه‌ام به دور می‌اندازم. دل‌ام برای صدای صميمی سه‌تار تنگ شده است. آن مطرب هم‌نفس ما هم که سر از آن گوشه‌ی دنيا در آورده است، انگار در هاروارد کسی پيدا می‌شود که بيخودی مثل من بزند زير آواز و مرتب خارج آواز بخواند! آسمان جانم خاکستری است، مثل آسمان لندن. کاش دستی می‌داشتم بلند و پرده‌ی اين ابرهای تيره را پاره می‌کردم، آفتاب را لمس می‌کردم. انگار اينجا زيادی سرد است! بس است ديگر.

November 7, 2004

نشان محبوبی

نامه‌های عين‌القضات همدانی را می‌خواندم و مروری بر تجربه‌های گذشته می‌کردم. به قطعه‌ی زير برخورد کردم و می‌خواستم آن را در حاشيه بياوريم، ديدم دريغ است که اين عبارات حاشيه‌نشين‌ شوند. آن‌ها که انس و الفتی با قرآن دارند، از نامه‌های قاضی شهيد لذت بسيار می‌برند. برای تسهيل کار کسانی که عربی را خوب نمی‌دانند، نشانی آيات را به ترتيب در انتها آورده‌ام.

«جوان‌مردا! فرياد از قَدَر مکار، فرياد از آنکه نتوانم. يا محمد! «الم نشرح لک صدرک»  گفته‌ايم، لکن:
اذا رأيت نيوب الليث بارزة / فلا تظنن انّ الليث يبتسمُ
«والله خير الماکرين»  وا تو می‌گويم. يا محمد! بوجهل خود با جنود ابليس حساب خود راست وا می‌دارد، او را وا ما چه حساب؟ و او را از مکر ما چه خبر؟ يا محمد! اگر دی‌روز می‌گفتيم: «ادع الی سبيل ربک بالحکمة والموعظة الحسنة»، امروز می‌گوييم: «و الله يدعو الی دار السلام». بار خدايا! اگر گليمی در سر کشم، گويی: يا محمد! «قم الليل» و اگر روی نمايم، گويي: «يا ايها المدثر قم فأنذر». و اگر برون آيم، گويی: «و اهجرهم هجراً جميلاً» و «تبتل اليه تبتيلاً». مرا چه بايد کرد؟ يا محمد! تو راحت می‌طلبی، و ما از تو سرگردانی می‌خواهيم. يا محمد! تو می‌خواهی با ما حساب به سر بری و به گوشه‌ای نشينی ما می‌خواهيم که در هر نفسی ما را با تو و تو را با ما صد هزار گونه حساب بود.

اگر شادت بينيم، گوييم: «لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين» ان الله يحب کل قلب حزين. و اگر دل‌تنگ شوی: «گوييم و لقد نعلم انک يضيق صدرک». و اگر عبادت بسيار کنی گوييم: «طه!‌ ما انزلنا عليک القرآن لتشقی» و اگر طاعت کمتر کنی گوييم: «و اعبد ربک حتی يأتيک اليقين». اگر بخسبی گوييم: «قم الليل» و چون برخيزی گوييم: «والله يقدر الليل و النهار علم ان لن تحصوه فتاب عليکم». و اگر با بوبکر و عمر در سازی، گوييم: «و استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم». و اگر در درون پرده رخت بنهی و خوش بنشينی گوييم: ليست هی بعتبة امک، «قل يا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء». اگر آسان فراگيری گوييم:‌«و انذر عشيرتک الأقربين» و «بلغ ما انزل اليک» و اگر سخت گيری گوييم «و اخفض جناحک لمن اتبعک» و اگر رفقی کنی گوييم: «و اغلظ عليهم». و اگر عنفی رود گوييم: «ولو کنت فظاً غليظ‌ القلب لانفضوا». اگر محابا کنی گوييم: «و قل لهم فی انفسهم قولاً بليغاً» و اگر مبالغت کنی، گوييم: «فقل لهم قولاً ميسوراً» و چون برنجی گوييم: «فأعف عنهم و استغفر لهم» و اگر استغفار کنی از بهر ايشان گوييم: «سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم. لن يغفر الله لهم». جوان‌مردا! همه نشان محبوبی اوست و تو ندانی. و خدا تو را عقلی دهاد و توفيق طاعت مبذول داراد و از راه شقاوت اعراض دهاد.»
(بخش اول نامه‌های عين‌القضات همدانی، نامه‌ی هشتاد و پنجم؛ صص 203-201)

[الشرح: 1] / [آل عمران: 54] / [النحل:‌128] / [المزمل: 2] / [المدثر: 2] / [المزمل: 10] / [المزمل: 8] / [القصص: 76] / [الحجر: 97] / [طه: 2-1]/  [الحجر: 99]/  [المزمل: 20] / [الأنفال: 24] / [آل عمران: 64] / [الشعراء: 214] / [المائدة: 67] / [الشعراء: 215] / [التوبة: 73] / [آل عمران: 159] / [النساء: 63] / [الأسراء: 28] / [آل عمران: 159] / [المنافقون: 6]

November 2, 2004

لحظه‌ی ديدار نزديك است . . .

قطعه‌ی زير را آذر ماه سال ۱۳۸۰ با مناسبت شب‌های قدر نوشته بودم. به اقتضای وقت، دوباره می‌آورمش.

اوقاتِ قدر، براي آينه‌هايي كه زنگار گرفته‌اند، شايد فرصتي مغتنم باشد براي بازانديشي و پالايشي دگرباره؛ و صافي ضميراني را كه دلي صيقل خورده دارند، مجالي ارجمند نصيب است كه آفتابِ نيمه‌شبِ قدر را آينه‌دار باشند. روشناييِ اين شب‌ها، آن چنان كه اهل خلوت گفته‌اند، مايه‌ی آشنايي در درون دل است. حكايتِ اين اوقات پر بها را حضرت مولانا از زبان رسول اكرم چنين آورده است:
گفت پيغمبر كه نفحت‌هاي حق / اندر اين ايام مي‌آرد سبق
گوش و هش داريد اين اوقات را / در رباييد اين چنين نفحات را
نفخه آمد مر شما را ديد و رفت / هر كه را مي خواست جان بخشيد و رفت
نفخه‌ی ديگر رسيد، آگاه باش / تا از اين هم وا نماني خواجه تاش
چون دم رحمان بود كان از يمن / مي‌رسد سوي محمّد بي دهن

اما، حكايت اين شب‌ها، آيا همين جا متوقف است؟ درست است كه پاره اي اوقات را خاصيتي است و هر ساعتي را منزلتي؛ به ويژه اگر آن ساعات، بشارتِ ديدار و مژده‌ی ملاقات داشته باشد. ليكن، شب‌هاي قدر، كدامين طايفه را بهره رسان است؟ آيا صرفِ توقف در قشرِ اين اوقات، فضيلتي دارد؟ ظاهرِ سخن، مانند اين است كه بگوييم آيا التزام به ظواهر، بدون تفطّن و آگاهي از بواطن، سود و ثمري دارد؟

يك زاويه نگريستن به اين معنا، دخيل ساختن مفاهيم شريعت و قيامت است. براي اينكه تعريفي روشنگر و راهگشا به دست دهيم، مي توان از احكامِ شريعت به منزله‌ی طاعتِ مقيّد به مكان و موقوفِ زمان ياد كرد و نواميسِ قيامت را، نيايشِ فارغ از زمان و رسته از مكان دانست. با توجه به اينكه جهان شريعت در بطن جهان قيامت واقع است و قيامت است كه شريعت را در برگرفته است، ابزار بهره مند شدن از بركات و نعمات اين اوقات چيست؟ شايد، براي روشن تر شدن مطلب، محتاج توضيحي باشيم. وقتي كه مي گوييم جهان قيامت عالم شريعت را در برگرفته است بدين معناست كه عالم ملكوت، بر واديِ مُلك اشراف و احاطه دارد، لذا براي دريافتِ اشاراتِ ملكوتي بايد نخست در همين عالم خلقي استعداد آن را فراهم كنيم تا آماده‌ی دريافت و درك آن حكايات آسماني باشيم، كه ”من كان في هذه اعمي فهو في الآخرة اعمي“. بديهي است كه اين سلامت چشم و گوش و دل، روي با حواسّ بشري ندارد. چه بسا نابيناياني كه جمالِ معشوق با چشم دل ايشان غمزه و كرشمه دارد. چه بسا ناشنواياني كه نغمه‌هاي ارغنون ساز عالمِ امر را در مي يابند و از آن بهره مي برند. خلاصه‌ی سخن اينكه، داشتن سلامتِ تن، اگر چه نعمتي پربركت و بي‌بهاست، براي درك آن اشارت‌ها كفايت نمي كند.

ادامه‌ی «لحظه‌ی ديدار نزديك است . . .»

Free counter and web stats