« September 2004 | صفحه‌ی اصلی | November 2004 »

بايگانی: October 2004

October 30, 2004

شمه‌ای واگو از آن خوش حال‌ها

طرفه نعمتی است غفلت. آدمی وقتی به حال خويش است و اعتنا و التفاتی به جهان خارج و تعلقی به رد و قبول خلايق نداشته باشد، بسيار آسان‌تر می‌تواند چنان که بايد شأن خودی را رعایت کند و مکنونات خويش را بی واهمه‌ای از نگاه منتقدانه و سنگين بزرگان و بی اميد کسب منزلت و نيل به مقامی بنگارد. اين ملکوت زمينی تا به اين لحظه که هست، برای من چنين بوده است. باری در اين دو سه هفته‌ی اخير می‌بينم و می‌فهمم که جمعی از ارباب معرفت و خداوندان دانش و حکمت و همچنين صاحبان دل آهسته و آرام از اين منزل سوخته گذار می‌کنند و ما را از آن خبری نبوده است. اينجاست که نوشتن برای آدمی دشوار می‌شود. زهی فراغت غفلت! يکی از اوصاف اهل تقوا و پارسايان همين است که پيوسته ملتفت حضور حضرت حق باشند و نگاه عزيز جبار را بر يکايک حرکات و سکنات خود حس کنند. که البته برای زاهدان عالی‌مقام، چنين تقوايی حاصلی جز خوف بی‌حساب ندارد. مقام پارسايان به جای خود محفوظ اما:
راز درون پرده ز رندان مست پرس / کاين حال نيست زاهد عالی مقام را
که اين ميزان از زهد، در اغلب موارد آفتی عظيم دارد:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از ره نياز به دارالسلام رفت
در عالم خاکی و مخصوصاً مجازی ما و اين کنج زمينی ملکوت نيز، اوضاع به همين منوال است. اما در اين ديار معرفت‌کش و حقيقت‌سوز که انفجار اطلاعات و سيل خفه‌کننده‌ی اخبار رسانه‌ای مجالی برای تفکر و سلوک نمی‌گذارد، البته نعمت و موهبتی آسمانی است که دو سه يار موافق بيابی و خلوتی حاصل کنی. آن‌چه برای حافظ حسرت شده بود، در اين سه سال پر تکلف برای من نيز حسرت بوده است:
دو يار زيرک و از باده‌ی کهن دو منی / فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم / اگر چه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی!
آن عزيزان همدلی که می‌خوانند اين اشارات را خود به فراست می‌دانند که چه می‌گويم. باری، روز پیشين با يکی از اين عزيزان حکايتی رفت از پنجه‌ای که ملای رومی در جان و انديشه‌ی جوان چندين سال پيش من زد و مرا بدين روز افکند که می‌بينيد! شايد از باب نقد حال و زندگی‌نامه خالی از فايده نباشد که مترددين اين گوشه بدانند که در راه يافتن کليد فهم و همنشينی با ديوانه‌ی بلخی، چه دشواری‌هايی را از سر گذراندم (که بخت بعضی بلند است و گرفتار اين تعقيدات نمی‌شوند!). از سال‌های بسيار دور به ياد دارم، از زمانی که طفلی دوازده سيزده ساله بودم و مثنوی مولانا را مرتب تورق می‌کردم و پس از خواندن سی چهل بيت از هر جايی، خسته و تهی‌دست آن را به کناری می‌انداختم و غضب‌ناک از آن می‌گذشتم تا دو سه روز بعد! و اين ماجرا همچنان ادامه داشت تا سال‌های ميانی دبيرستان. در همان روزگاران البته در بستر فضای دينی و روحانی اطراف‌ام به نوعی ديگر با غزل‌های شمس آشنا شدم و ابيات آن ورد ضميرم بود اما باز هم چنان نبود که با خواندن آن‌ها چندين روز را مست و بی‌خود به سر کنم. اين ماجرا رفت تا زمانی که رندی عافيت‌سوز به نام عبدالکريم سروش در دانشکده‌ی ادبيات دانشگاه فردوسی مشهد، در سالروز مرگ دکتر شريعتی سخنرانی داشت (به گمان حدود سال‌های 73-74 بود). نخستين بار بود که سروش را می‌ديدم (از دور البته!) و با وجود اين‌که موضوع سخن شريعتی بود، تمام آن‌چه من می‌شنيدم مولوی بود نه چيز ديگر! گويی او برای من آينه‌ای شده بود که تنها ترانه‌گوی قونوی را در سخنان‌اش ببينم. از آن روز بود که هر جا بيتی از مولوی می‌شنيدم، چنان باران بهاری که در کام کويری سوخته‌جان می‌رود، هر بيت مولوی در گوشت و خونم می‌نشست و سرمايه‌ی سوداهای جنون‌ام می‌شد و ذخيره‌ی عاشقی‌های ديوانه‌وار سال‌های بعد. وجود عبدالکريم سروش، مفتاح آن معمای ناگشوده‌ای بود که سال‌ها مرا حيران می‌کرد. گويی ديگر برای فهم مراد و مقصود ملای روم نيازی به حضور سروش نداشتم، اما هر بار که ازسروش چيزی می‌خواندم يا او را می‌ديدم، آن آتش بيشه‌ی انديشه‌ها شعله‌ورتر می‌شد و کوير وجود زمستان‌خورده‌ی مرا گرم می‌کرد!

اين را نوشتم از باب يادکرد حق صحبت ملای روم و ادای حق تعليم عبدالکريم سروش که به او مهر می‌ورزم، هر چند که چنان که اقتضای عقلانيت‌ است، هم زبان به انتقاد از ملای روم می‌گشايم و هم وسوسه‌ی به پرسش‌ گرفتن سروش در دلم خارخار دارد. اما شرط وفا اين است که حقوق صحبت نگاه داريم و طريق مروت فرونگذاريم.

October 29, 2004

اخلاق اسلام و حاکميت قانون

ديشب، مراسم رونمايی کتاب اخير امين ساجو با حضور خودش و مليز روتون بود. در اين يکی دو سال گذشته، جمعی چنين جذاب، پربار و هيجان‌انگيز نديده بودم. جذابيت اين جلسه شايد برای من بيشتر از آن رو بود که دلبسته ارزش‌های اخلاقی دينی و بالاخص اسلامی هستم. کتاب عالمانه و موشکافانه ساجو، «اخلاق مسلمين: چشم‌اندازهای نوظهور» پشت جلد کتاب[خلاصه‌ای از کتاب را می‌توانيد در همين لينک بخوانيد]، اثری است که به بررسی نسبت ميان اخلاق و ارزش‌های دينی اسلام و مفاهيم و تئوری‌های مدرنی از قبيل حاکميت قانون، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و حقوق بشر می‌پردازد. شرح احوال و سوابق آکادميک ساجو را از همان لينک بالا بخوانيد. يکی از مباحث مهمی که در سخنان ديشب مطرح بود اين بود که از ديد او و با تکيه بر مستنداتی که ارايه می‌کند، قانون و اخلاق رقيب و حريف يکديگر نيستند بلکه همکار و شريک هم هستند. در نتيجه سخن گفتن از محدود ساختن اخلاق در حوزه‌ی زندگی خصوصی و محصور نمودن آن در حصار خانه، روشی است که نه مبتنی بر اخلاق اسلام است و نه سازگار با آن. بر خلاف روش غربيان که مرزی صريح و آشکار ميان اخلاق و قانون، حوزه‌ی عمومی و خصوصی زندگی ترسيم می‌کنند، در اخلاق اسلامی اين مرز سيال است و نمی‌توان با صراحت و قطعيت چنين خطی کشيد. حاکميت قانون و دموکراسی چنان که خود نيز در ملکوت چندين بار به آن اشاره کرده‌ام، مفاهيمی صريح و روشن نيستند که همگان بر آن اتفاق داشته باشند. تصادفاً شواهد فراوانی بر متناقض بودن و شکننده بودن اين روش‌های و سياست‌ها موجود است که به آن اشاره می‌کنم. ساجو ديشب مثالی نقل کرد از يک بانوی ترک که استاد دانشگاهی در برسا است. اين بانو که محجبه بوده است از حضور در دانشگاه و محل کارش منع می‌شود و نهايتاً دعوا به دادگاه اروپايی حقوق بشر کشيده می‌شود (نتيجه‌ی قضاوت دادگاه اروپايی حقوق بشر). آخرالأمر رأی دادگاه حقوق بشر در استراسبورگ اين است که اين خانم حق پوشيدن حجاب اسلامی را ندارد! طرفه اين است که اين خانم در کشوری اروپايی تحصيل کرده است و در همان محيط دانشگاهی محجبه رفت و آمد کرده است، اما در کشور خودش که کشوری اسلامی است از حق ابراز عقايدش و عمل به فرايضی که معتقد خود اوست محروم می‌شود! تناقض آشکار کميسيون حقوق بشر اروپا را می‌بينيد؟ يا وقتی که فرانسويان با تفکر سياست‌مدارانی که عملاً به شيوه‌ای فاشيستی يک مسلمان را از حق عمل به عقايدش منع می‌کنند، آيا منطقی استوار برای اين روش سياسی وجود دارد؟


نمونه‌ی ديگری را مثال می‌زنم که شايد منطق اين برخوردها را روشن‌تر می‌کند و انگيزه‌‌های سياسی و تعصبات فکری نهفته در پشت اين رفتارها را روشن می‌کند. ابن نفيس (متولد 607 ه.ق.)، پزشک مسلمانی است که کاشف گردش خون ريوی است که امروزه به ما می‌آموزند کار هاروی بوده است. شرح ماجرا را می‌توانيد در مقاله‌ی دکتر عبدالکريم شهاده بخوانيد. بعد از طرح اين تئوری‌ها عالمی غربی به نام ميرهوف

Eickelman, Dale F. and Jon W. Anderson
1999 "Redefining Muslim Politics", in Eickelman, Dale F. and Jon W. Anderson, eds., New Media in the Muslim World: The Emerging Public Sphere. Bloomington: Indiana University Press, pp. 1-18

که جست‌وجوی من در اينترنت برای سوابق او بی‌نتيجه ماند، مدعی است که ابن نفيس نمی‌توانسته است کاشف اين قانون باشد زيرا او مسلمان بوده است! و کشف اين قانون مستلزم تشريح جسد است و يک مسلمان بنا با قوانين مسلمانی نمی‌تواند جسد يک مرده را تشريح کند چون به محض وفات بايد جسد به خاک سپرده شود و الی آخر. عجب شباهتی دارد اين استدلال با برخی از استدلال‌های روشنفکران امروزی ما درباره‌ی اسلام و حجاب. در نظر اينان اسلام يک سيستم بسته و جزمی از اصولی شرعی است که هيچ تفکر و تعقلی در آن راه ندارد و لذا ناچار با دموکراسی و حقوق بشر و بسا چيزهای ديگر منافات دارد. روشن‌ترين توضيح اين کج‌روی و عدول از آداب تحقيق علمی اين است که قايلان به اين تئوری‌ها، تنها در مقام طرد و رد نظام‌هايی سياسی هستند که به نام اسلام و خدا حکومت می‌کنند و البته بارزترين مثال آن جمهوری اسلامی است و بدنام‌ترين تجليات آن بن لادن و طالبان هستند. من شخصاً باور ندارم که زن مسلمان برای مسلمان بودن ملزم به رعايت حجاب به آن شيوه‌ای که در ايران و عربستان تبليغ می‌کنند باشد. همچنين حجاب نداشتن را معصيت و گناه نمی‌شمارم که سزاوار عقوبت باشد. آشکارترين دليل من هم برای اين اعتقاد، تنها تفسيرهای متفاوت از قرآن که اتفاقاً زيربناهای فقهی و اجتهادی هم دارد، نيست، بلکه دليل اصلی من باورم به کثرت‌گرايی در فهم و عمل به دين است. اما، اين اعتقاد که آدمی يا بايد يکسره اسلام را همان‌گونه که در ايران يا عربستان به آن باور دارند ملتزم باشد و يا اصلاً مسلمان نيست، به نظر من سخنی سست و ايدئولوژيک است و چنان که بارها گفته‌ام تفاوتی با ادعاهای بن لادن ندارد. فاشيسم، فاشيسم است چه در چهره‌ای متحجر باشد و چه در هيأتی متمدن. ريش تراشيدن، کروات زدن، باده خوردن، همجنس باز بودن يا قبول داشتن آن آدمی را متمدن و متجدد نمی‌کند چنان که محاسن دراز کردن، سجاده آب کشيدن، سنگسار کردن و گردن زدن و دست دزد بريدن هم آدمی را مسلمان و مؤمن نمی‌کند. حساب حجاب را از اين رو جدا کردم، که حجاب اختيار و تصميمی فردی و شخصی است و بنا بر همين قوانين آزادی بيان و حقوق بشر اروپايی يک مسلمان محق است که چنان که می‌خواهد رفتار کند. تناقض رفتار فرانسويان و ترکان در اين است که آداب حقوق بشر و لايسيته و دموکراسی خود را متعصبانه و در حد جزميت رعايت که نه بل نقض می‌کنند و هيچ انديشمند مصلحی هم دم بر نمی آورد که آی عقلا! شما داريد تناقض می‌گوييد! تناقض تجدد ما شرقيان در اين است که فکر کرده‌ايم به محض اين‌که در اروپا ساکن شديم و رفتار ظاهری ما شبيه اين‌ها بود و مثلاً سنگ همجنس‌گرايان (ارزشگذاری و داوری اخلاقی نمی‌کنم؛ تنها توصيف می‌کنم) را به سينه زديم، ديگر متجدد شده‌ايم و امل و واپسگرا نيستيم! آشفتگی عجيب قرن ما اين است که گروه بزرگی از سنتی‌های ما از آن سوی بام افتاده‌اند و دين را در آيينه‌ی سياست می‌بينند و به ظاهر متجددين ما از اين سوی بام افتاده‌اند و به خيال باطل با سراپا فرنگی شدن می‌خواهند متجدد شوند. حکايت همان حکايت مولوی است:
مرغ بر بالا پران و سايه‌اش / می‌دود بر خاک پران مرغ وش
ابلهی صياد آن سايه شود / می‌دود چندان که بی‌مايه شود
ره نبرده هيچ در مقصود خويش / رنج ضايع سعی باطل پای ريش
گروهی از روشنفکران ما صياد سايه هستند. کاش مرغی بيابند يا سری به سوی آسمان کنند. ايراد نه از اسلام است و نه از غرب. کاهلی و قصور از ماست:
مر رسن را نيست جرمی ای عنود / چون تو را سودای سربالا نبود!

پيوندهای تکميلی:
اين مرد شايد عقوبت ما شود؛ روتون، گاردين
ادوارد سعيد؛ روتون،‌ گاردين
جامعه‌ی مدنی در جهان اسلام: منظرهای معاصر؛ امين ساجو (کتاب)
افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما (سيبستان)
در پاسخ به سؤال دوم مهشا، شرح مفصل و مبسوط ماجرا در مرجع زير آمده است:

October 28, 2004

مرگ شيرين

غروب است و احساس می‌کنم اين منم که با آفتاب فرو می‌روم. هوا سرد نيست اما گويی چيزی دارد استخوان‌های‌ام را می‌سوزاند؛ دارم منجمد می‌شوم. ساعت‌هاست که از ظهر بر خود نهيب می‌زنم و به تلخی گريبان دل و هوش گرفته‌ام که مبادا از دايره‌ی خويش برون بروند. ابيات نانوشته‌ی غزل‌هايی دردآلود و سهمگين در سخنرانی امروز محاصره‌ام کرده بودند و اکنون که فارغ از جمع به فراخوانی آن‌ها نشسته‌ام، می‌بينم که آن زخم‌ها را دوباره نخواهم خورد! تا من باشم که قلم و کاغذ را در اتاقم جا گذاشته باشم! ثانيه‌ها سخت می‌گذرند و سنگين و من تلخم و زهرآگين. گويی هيچ انگبينی اين مايه‌ تلخی را زدودن نمی‌تواند. دهانم خشک شده است و حال غريبی دارم. اين را عجز و استيصال می‌گويند يا حس غريب غربت؟ نمی‌دانم!‌ اما هر روز گويی از آسمان و زمين گواه می‌بارد و شاهدی می‌آيد بر تنهايی ما! سرآسيمه هر روز کنج خيابان‌ها و کرانه‌ی افق را دزدانه از خودم نگاه می‌کنم و باز حيران‌تر از پيش به دامن چشمان خود می‌آويزم که ديدن بس است! صلای نابينايی است اکنون. شايد ماهی نگذشته باشد که می‌گفتم سخن گفتن بس است و سکوت بايد. حالا گويی به نديدن می‌خواهم برسم. نگفتن، نديدن، نخفتن، نرفتن . . . عجب قرابتی دارد اين اوصاف با مرگ! «ای حيات عاشقان در مردگی». بعضی وقت‌ها مرگ را با تمام وجود حس می‌کنم و از فکر اين‌که روزی، شايد يکی از همين روزها، در بستر او خواهم خفت، نشئه‌ای در رگانم می‌دود که برابر با اوج لحظات عشق‌ورزی است. مرگ شيرين، شيرينی مرگ! عجب ذوقی دارد کران کردن از وجود و عدم. هيچ در هيچ:
جهان و کار جهان جمله هيچ در هيچ است / هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق

October 27, 2004

ناتنی خلجی

بخش‌هايی از رمان خواندنی خلجی، کاتب کتابچه، را، به نقل از وبلاگ خودش در اينجا می‌آورم. در لندن می‌توانيد اين کتاب را از کتابفروشی داور تهيه کنيد:


Book Center-Kensington, London
0044-207-3761 006


بند تاپ‌اش از روی شانه افتاد روی بازو. دست و پاش با نورِ مشوش ديسکو در هوا موج برمی‌داشت. روی لب‌هاش لبخندی محو بود. نمی‌دانم چرا در حال رقص، وقتی نگاهم می‌کرد، نمی‌توانستم چشمم را توی چشمش نگه دارم. حس می‌کردم اشعه‌ی چشم‌هاش روی صورتم سنگينی می‌کند. ناشيانه تکان می‌خوردم. دست‌هاش را به علامت تشويق حرکت می‌داد. سفيدی دندان‌هاش بيرون زده بود. چرخيد. باز هم چرخيد. دو دستش را به هم نزديک کرد. لای هم می‌لغزاند. کم کم بالا برد. دست‌ها بالای سر به نرمی موج برمی‌داشتند. کمرش با آهنگ دست‌ها می‌رقصيد. تاپ‌، درست، تا زير سينه‌بندش بالا رفته بود. شکم‌اش جلو و عقب می‌رفت. حالا کاملاً برهنه بود. مژه‌های زهرا روی هم می‌خوابيد.



روی نوک پا ايستاده بود. سنگينیِ شراب از سرم گذشته بود و بدنم را به صندلی چارميخ می‌کرد. موهای روشنش روی کمر بی‌تاب بود. پشت به من کرد. سرش را که بالا می‌گرفت، گيسوش تا پايين باسن می‌آمد. صدای موسيقی توی رگ‌هام دو دو می‌زد. دست‌ها و ساعدش را دور هم می‌پيچاند. کمرش را به سمت عقب خم کرد. موهاش روی هوا آويزان شد. حالا سرِ به عقب برگشته‌اش سمت من بود. انعطافِ بدنش، مستی شراب را در تنم ريشه می‌داد. سرش را آرام آرام بالا برد. چشم‌هام را بستم. لب‌هاش را روی لب‌هام حس کردم.

ادامه‌ی «ناتنی خلجی»

October 26, 2004

سخن بگو

ای رازدانِ مستی صهبا سخن بگو
ای پرده‌دارِ منزل عنقا سخن بگو
خار خشونت است که در خاک ما دميد
ای خنده‌ات لطافت ديبا سخن بگو
تنگ است عرصه بر نفس پاک آفتاب
ای چهره‌ی گشاده‌ی صحرا سخن بگو
خاموشی‌ات گرفته دگر دامن حضور
غيبت بس است سينه‌ی سينا سخن بگو
هم‌صحبت تمام نهنگان عالمی
با موج‌های پر صلابت دريا سخن بگو
بالاتری ز پرده‌ی اين گوش‌های تنگ
بيرون ز سوز ناله‌ی نی‌ها سخن بگو
بغضی که قرن‌هاست فروخورده‌ای به دل
آن دل نه جای اوست، به غوغا سخن بگو
در ديرها عيانی و در کعبه‌ای نهان
ای نورِ کفر و سر هويدا سخن بگو
با هر کلامِ جاری‌ات از بطن خاک ما
جوشيده‌ است جان مسيحا سخن بگو
محبوسِ اين زبان نه تويی، ای بيان عشق!
امروز را خموش، ز فردا سخن بگو!

اين غزل را پنجشنبه 5 مهر 1380 سروده بودم و در  بنی‌هاشم وقتی که من و حامد هم‌خانه بوديم تکميلش کردم. آن شب شايد نخستين شبی بود که حامد نگار امروزين خويش را يافت! آن شب، در همان ميهمانی، داشتم متن يک سخنرانی از آن‌ماری شيمل را درباره‌ی اقبال لاهوری می‌خواند که اين ابيات بر قلم‌ام جاری شد و تا آخر شب تمام‌اش کردم.
(اطلاعات بين‌الملل - صفحه‌ی 6، بخش «سرزمين ما»)

October 25, 2004

داوری زمان و حافظه‌ی مردم

تابستان سال پيش بود که در سفر آلمان به ديدار سايه در کلن رفتم. يکی از مسايلی که طبعاً در چندين ساعت نشستن نزد سايه پيش آمد، ماجرا حافظ بود که قصه‌ای بس کهن است و فراوان از آن نوشته‌ام. می‌خواهم امروز بار ديگر اين سؤال را از خود و از شما بپرسم که حافظ و مولانا تا کی و تا کجا می‌مانند؟ سايه خوب می‌گفت که معيار ماندگاری يک شعر استقبال مردم و داوری زمان درباره‌ی آن است. انوری شاعری است بسيار زبردست و سخن‌سنج. اما آيا شعر او به اندازه‌ی شعر حافظ در خاطره و دل جان مردم جاری است؟ خاقانی از اساتيد مسلم شعر پارسی است، اما او کجا و مولوی کجا؟ حتی عطار و سنايی که مولوی بسی وامدار معرفت آنان است، چندان که مولوی در ذهن و ضمير مردم ما جای دارد، در يادها نيستند. حافظ اما از همه بختيارتر بوده است که هنوز هم پرده‌های سوداييان را می‌درد و مقبول خاص و عام است. حکايت شعر امروز اما چيست؟ شعر امروز که می‌گويم شعر به اصطلاح نو يا به طور عام‌تر شعری است که پشت پا به سنت فرهنگی و فکری شعر پارسی زده است. نمی‌توانم شايد مقصودم را خوب بيان کنم، اما يک چيز را با تمام وجود حس می‌کنم که شعری که می‌ماند و بقا و دوام دارد واجد عنصری است که رخنه در دل و جان هر زنده‌‌ای می‌کند. بدون هيچ ملاحظه و محابايی اين را می‌گويم که در زمانه‌ی ما عده‌ای پديد آمده‌اند که هذيان‌های بی‌ سر و ته و نامفهومی را شعر می‌نامند و گويا ديگر بايد نام هر مهمل و مزخرفی را شعر بگذاريم. يکی از دلايل مهم اين آشفتگی و نابسامانی البته اين است که نقادان و خداوندان ادب و دانش گوشه‌ی عزلت و انزوا اختيار کرده‌اند. لازم نيست حتماً در عصر فروزانفر، همايی، نفيسی، محيط طباطبايي، زرين‌کوب و خانلری‌ها زندگی کرده باشيد تا اين را حس کنيد. در زمانه‌ی ما هم اساتيد دانشمند هستند اما در کنج سکوت هستند. سايه در همين سفر اخيری که به لندن داشت برای‌ام حکايت می‌کرد که: «زمانی با شفيعی کدکنی اشعار يکی از به اصطلاح شاعران معاصر را با هم بارها خوانديم مگر چيزی از آن بفهميم. بارها به خود و دانش ادبی خود شک کرديم که مبادا اين‌ها به کشفی عظيم نايل شده‌اند و اصلاً ما هستيم که نفهم مانده‌ايم!» اما حقيقت اين است که وقتی نخست شاعری برجسته که سعی می‌کند به انصاف در دستاورد شعری يک شاعر نگاه کند از فهم معنا و مفهوم آن عاجز می‌ماند و در ثانی آن شعر راه به دل مردم کوچه و بازار نمی‌يابد و از جمع عده‌ای که با هم رفاقت حزبی دارند آن سوتر نمی‌رود، بايد در شعر بودن آن ترديد به دل راه داد.

باری تمام اين‌ها را نوشتم که بگويم حافظ و مولوی، به اعتقاد من، می‌مانند و باقی هستند مگر اين‌که آدمی چنان عوض شود که ديگر دغدغه‌های آدميت را از ياد ببرد. تا عالم و آدم اين است که هست، شعر حافظ و مولوی در ما اثر خواهد کرد. باور ندارم که به اين زودی‌ها عالمی و آدمی ديگر ساخته شود. خدا آخر و عاقبت همه‌ی ما را به خير کند وقتی که آن تمنای حافظ درست از آب در بيايد!

October 24, 2004

ميهمان تازه‌ی طربستان ملکوت

تصنيفی تازه با نام «می‌دانم که می‌آيي» که آهنگساز آن امير حسين سام و خواننده‌ی آن علی بيات است، به مجموعه‌ی طربستان افزوده شده است. از امير حسين سام، قطعاتی ديگر را نيز به تدريج به مجموعه خواهم افزود.

تکمله: شعر اين تصنيف هم سروده‌ی آهنگساز است. تا به حال اگر با نام اين نوجوانِ (!) اهل طرب و دل آشنا نبوديد، اکنون باشيد!

پشت جلد «صبح، بهار، باران» امير علی سام

پ.ن. و اين هم تصنيف «به کجا می‌روی؟» در راست‌پنجگاه با شعری از دکتر سروش. سالی پيش اين مثنوی دکتر سروش را از نوشته‌ی کاتب کتابچه،‌ خود خوانده بودم و متن کامل شعر هم در کتابچه‌ی خلجی آمده بود. ابياتی که در اين تصنيف آمده است برگرفته از همين مثنوی «همسايه‌ی دريای طهور» دکتر سروش است. اکنون که اين تکمله را می‌نگارم، با خود می‌انديشيدم که دريغ است از حس و شعور و ذوق و استعداد موسيقايی و درک سام بی‌نصيب بمانيد. قطعات ديگر آلبوم فوق را امير حسين برای‌ام فرستاده است که به تدريج به طربستان افزوده خواهد شد و می‌توانيد در فهرست طربستان بعد از تکنوازی سه‌تار استاد عبادی بيابيدش.

پ.پ.ن. ديگر اين‌که در بخش نغمه‌ی روز، به اقتضای حال و ايام چند قطعه آمده است که آواز افشاری مثنوی است که شجريان به مناسبت ماه رمضان خوانده است و مناجات ربنای اوست. همچنين تواشيح اسماء الله نيز در همان رديف آمده است. شمس‌الضحای سراج را از اين رو نهاده‌ام که غزل مولاناست و با آن الفتی غريب دارم. آن آخری، ترانه‌ای عربی است که با اين دو بيت آغاز می‌شود:
انا فی سکرين من خمر و عين / واحتراق فی لهيب الشفتين
اين ترانه را از سعيد حنايی کاشانی به يادگار دارم. ترانه‌ی عيد ام کلثوم را هم برای عيد فطر منتظر باشيد.

October 23, 2004

شعور غازها

امشب تلفنی نامنتظر داشتم از حبيب شفيقی ناديده که گويا سال‌هاست ساکن ديار بريتانياست و در تمام اين مدت ايام غربت و فراق، غريب است که توفيق ديدار هم نداشته‌ايم. شرح مفصل حکايت دل را می‌گذارم برای يادداشتی جداگانه و عجالتاً اکتفا می‌کنم به داستانی مفرح و حکمت‌آميز که شنيدم از زبان او. گويا شجريان سال‌ها پيش ميهمان يکی از خويشاوندان آقای خمينی بوده است و محفل ساز و آوازی داشته‌اند. صاحب منزل در ويلای خود غاز نگه می‌داشته است. درحین آواز خواندن شجريان، غازها يک به يک کنار پنجره‌ی اتاقی که شجريان در آن آواز می‌خوانده است به ترتيب صف می‌کشند و گوش به آواز می‌دهند (شايد هم گوش نمی‌داده‌اند! اما نکته‌ی ماجرا چيز ديگری است). شرح ماجرا مدتی بعد به گوش آقای خمينی می‌رسد و او در پاسخ می‌گويد: «عجبا که غاز آواز شجريان می‌فهمد و آخوند نمی‌فهمد!».

October 22, 2004

زهی سودای آن سلطان

دارم راهی می‌شوم که از اداره بيرون بزنم. داشتم غزليات شمس را می‌خواندم به تورق و تفرج‌کنان. ناگهان گلوی‌ام گرفت و حيران ماندم. می‌خواهم از سر درد بنويسم و از دلی گرفته، زمان مجالم نمی‌دهد! ابيات مولوی را که می‌خوانم گويی هم‌پای او سودای رقص (يا به قول رندی که امروز ديدم‌اش: «حرکات‌ موزون»)  در دل‌ام می‌افتد و پر می‌گيرم که بال در بال او اقيانوس آسمان را شنا کنم. می‌خواهم خودم را رها کنم در اين سخنانی که هر بيت‌اش کوره‌ی آتشی است جاودان. هر بار که ابيات ديوان کبير ديوانه‌ی بزرگ بلخی را خوانده‌ام، آسيمه‌سر و مضطرب خود را در دريای مواج شور و جنون‌اش رها کرده‌ام. نفرين زهر‌آلود مغرب زمين گويی در خون جنون‌زده‌ی من کارگر نمی‌افتد. ديوانه‌تر از آنم که به داروی اين طبيبان باختری عقلم به سر آيد. بوی سحرگاه نوزدهم رمضان به سرم می‌زند و حسرت شب‌های گريستن‌های دراز سودايی‌ام می‌کند. هنوز ده دقيقه‌ی ديگر وقت دارم تا قبا بر دوش کشم و راهی مناجات‌خانه شوم! اما مرا که در خلوت و جلوت، در حال مناجات‌ام و هشياری و مستی‌ام را نمی‌توان از هم تميز داد، مناجات چه معنا دارد؟ خانه‌ها را همه ويرانه کرده‌ام، باز هم دل‌ام نمی‌آسايد. هر جا که آن دلبر پری‌وش می‌رود، خطی از خون و آتش در پی می‌نهد! «ان الملوک اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة»! تا به حال هيچ‌ وقت اين تجربه را اين چنين نداشته‌ام: غزليات شمس خواندن در رمضان، آن هم به تکرار! عجيب آدمی را سرمست می‌کند. «دوش خوابی ديده‌ام، خود عاشقان را خواب کو؟ . . .»

October 21, 2004

بدون شرح

سال‌ها پيش، خيلی وقت پيش از آن‌که مدرسه بروم با خواهر اول


 خيلی وقت پيش‌تر از عکس بالايي. وقتی که تازه راه رفتن ياد گرفته بودم. با پدر در يکی از نخستين زمستان‌های حيات.

October 19, 2004

خلوت راز و سردبيری خويش

آيا هر آن‌چه در خلوت آدمی می‌گذرد،‌ نبايد در جلوت آشکارا شود؟ آيا اين قاعده‌ای است که همه چيز را شامل می‌شود؟ يادداشت حسين درخشان،‌ در گوشی حرف زدن جلوی بقيه،‌ بيش از آن‌که به قصد تحليل و ارزيابی رويکردی خاص در وبلاگ‌نويسی باشد، تعيين تکليف است برای نويسنده، اگر چه ظاهراً در همان ابتدای نوشته‌اش سعی کرده است خود را از اين اتهام تبرئه کند. اما واقعيت ماجرا اين است که نويسنده‌ی وبلاگ هر چه بخواهد می‌نويسد. خواننده هم اگر بخواهد می‌خواند و اگر نه صفحه را می‌بندد. يکی از خصايص مهم دنيای مدرن اين است که امکان انتخاب آدميان به طور شگرفی افزايش يافته است. وقتی منابع متعدد و متنوعی برای اطلاع‌رسانی و حتی تفريح و تفرج باشد، ديگر دست کسی بسته نيست که مثلاً هر روز مجبور باشد به تلويزيون‌های ايدئولوژيک دولتی مراجعه کند. از سويی ديگر، رمزآلود نوشتن ايرانی جماعت نخست ريشه‌ی تاريخی دارد. مگر اشعار حافظ با تمام فخامت لفظ و معنای آن، به تعبير او، در گوشی حرف زدن تلقی نمی‌شود؟ آيا حافظ به خواننده‌ی شعر خود اهانت کرده است؟ نويسنده و شاعر خود را هيچ‌گاه به خواننده و مخاطب تحميل نمی‌تواند بکند نه اين‌که نبايد بکند. روزگاری می‌شد گفت که نبايد خود را به خواننده تحميل کرد، اما امروزه امکان پرهيز از سخنانی که باب طبع آدمی نيست به راحتی ميسر است. از اين گذشته،‌ نويسنده‌ی وبلاگ، در کشاکش احوالات درون و فراز و نشيب‌های چالش‌های عقلانی و احساسی خود مطلب می‌نويسد، نه ضرورتاً برای جلب خواننده و بازاريابی! در نتيجه، يک خطای آشکار حسين درخشان اين است که از سنگ‌بنای چنين نوشتاری مطلقاً سخنی نمی‌گويد. وقتی متعلَّق و هدف نوشته‌ای تنها جلب مخاطب و سخن گفتن بر مذاق او باشد، البته رمزی سخن گفتن اهانت به اوست، چون شما داريد اصالتاً برای راضی نگه‌ داشتن او می‌نويسد نه برای بلند بلند فکر کردن!
جمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند / جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
اما اين قاعده‌ی هر وبلاگی نيست و نبايد هم باشد. چنين تقسيم‌بندی و خط‌کشی‌هايی است که اتفاقاً هم توهين به نويسندگان وبلاگ‌هاست و هم توهين به خوانندگان آن‌ها. مگر شما در عرصه‌ی وبلاگ در پی ايجاد و تثبيت اتوريته يا به عبارتی ولايت مطلقه‌ی فقيه هستيد که در وبلاگ چنين خوب است و چنان بد. می‌توانيد به درستی بگوييد که در وبلاگی که،‌ مانند سر دبير خودم،‌ هدف اصلی جلب مخاطب و بالا نگه داشتن ويزيتور روزانه است، در گوشی حرف زدن اهانت به خواننده است. تازه در اين‌ هم هزار شک و شبهه و اگر و اما هست. اما بسيار از اين تعبير بی‌در و پيکر انحصارگرايانه بهتر است. اما،‌ رمزآلود سخن گفتن شايد برای گروهی «نقاب از رخ انديشه گشودن» و «شانه زدن سر زلف عروسان سخن»‌ باشد. شايد عده‌ای بخواهند در وبلاگ‌شان با خویش، با عشق، با بلاغت و فصاحت و نفس زبان عشقبازی کنند! وبلاگ‌نويس، غرض و هدف نوشتار خودش را خود تعريف می‌کند. مخاطب‌اش را هم خود اختيار می‌کند. آن وقت بر حسب غرض و هدف اصلی خود، می‌نويسد.


پ.ن. اميدوارم اين تکمله،‌ توضيح آخرينی باشد که درباره‌ی نظرها می‌نويسم. نخست اين‌که در سراسر اين وبلاگ هيچ وقت ادعای فيلسوف بودن و علامه بودن از ما سر نزده است! ديگر اين‌که من هم چون هر انسانی، تلاش خرد و آهسته‌ی خود را برای کسب معرفت انجام می‌دهد و گمان نکنم هيچ انسانی عاقلی بر اين تلاش خرده بگيرد. ديگر اين‌که لزومی ندارد وبلاگ هر کسی آينه‌ی تمام عيار دانش و معرفت او در هر زمينه‌ای باشد، در عين اين‌که شايد بتواند پاره‌ای از ضعف‌های او را هم نشان دهد، چنان که توانايی‌های او را هم نشان می‌دهد. سخن واپسين اين‌که اين دوست عزيز [اردشير]، و ساير دوستان ناديده‌ای که يادداشت می‌گذارند، کاش خود نيز دستی به قلم داشته باشد و نوشتار و گفتار و انديشه و کردار آن‌ها را هم ببينيم شايد از سنخ ادبياتی که به کار می‌برند و انديشه‌ای که در ضمير دارند، ما هم درس‌ها بياموزيم و از کج‌راه مزخرف نوشتن به صراط مستقيمی که آن‌ها هادی آن هستند بازآييم! هر ناشسته‌رويی می‌تواند در پس پرده بنشيند و بدون هيچ مدرک و مستندی ديگران را متهم به حماقت و نادانی  کند. اما وقتی صريح و آشکار با هويتی روشن در استدلال نويسنده‌ای خدشه وارد کردی، آن‌گه می‌توان آن سخن را داوری کرد که چه اندازه وزن و جايگاه دارد. و در پاسخ خطاب‌های جاهلانه‌ هم تنها سلام کفايت است. سلام عليکم!

مطالب مربوط:
وبلاگ به منزله‌ی [Symptoms]: سرکوب نشانه‌ها (فل سفه)

October 18, 2004

رمضان:‌عزلت و سکوت

دو سه روزی است که رمضان ميزبانی می‌کند و هنوز بر خوان او، چنان که بايد،  به ميهمانی ننشسته‌ام. بس که از تصدق سر حکومت دينی وطنی، در افواه و رسانه‌ها شنيده‌ايم که رمضان ماه تصفيه‌ی باطن و خلوت دل است،‌ گويی اهميت و قدر آن از يادها رفته است. راست گفته‌اند که انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال،‌ اما انصاف بدهيد که در اين زمانه‌ی وانفسای معرفت‌کشی، حتی آن‌ها که به نام و نشان روشنفکر ناميده می‌شوند،‌ تا نامی از خدا و دين می‌شنوند، چنان‌که جن از بسم‌الله،‌ از هر چه متصف به صفت دين است گريزان‌اند. باری، دگران آن‌چه می‌کنند اختيار ايشان است. سخن من،‌ حکايت دل است. دير زمانی است که مجال خلوتی نداشته‌ام تا تجربه‌های سلوک ايام شباب را مرور کنم و غبار از آموخته‌های دشوار آن روزگاران بزدايم. پشت سر را که می‌نگرم احساس می‌کنم ديگر آن چالاکی چندين سال پيش را ندارم. اما شوق و رغبت سر به گريبان فرو بردن و حساب کشيدن از دل و نفس خويش هنوز در اعماق ضميرم جاری است. رمضان برای من پيوندی استوار دارد با دعا که انس و الفتی کهن با آن دارم. ديشب بخشی از دعای حضرت امير را با خود زمزمه می‌کردم که: «مولای يا مولای! انت العزيز و انا الذليل. فهل يرحم الذليل الا العزيز؟» و بر خود لرزيدم که تا به امروز توقع دوستی،‌ همدلی،‌ مهربانی، انصاف و رحمت و رأفت از کسانی داشته‌ام که يا چون من ذليل‌اند يا خود به نوعی گرفتار حرص و آز و آرزو و غضب و شهوت‌اند. گيرم که آدميان روی از من بر تافتند،‌ گيرم که هيچ بنی‌بشری به صدق و اخلاص همراهی‌ام نکرد،‌ عزيز مقتدر جبار هم آيا از در خصومت و نفاق و ريا در می‌آيد؟ می‌خواهم اين رمضان را به عزلت و سکوت سر کنم شايد بتوانم غبار و خاشاک را از آن چشمه‌ی آسمانی بزدايم و بار ديگر جوشش و درخشش آن منبع نور را با تمام ذرات وجود حس کنم. آری سکوت بايد. روزه‌ی سکوت.

پ.ن. برای مهدی، عليرضا دوستدار و کسانی که اين پرسش‌ برای‌شان پيش آمده می‌نويسم. در فرهنگ دينی و من‌جمله دين اسلام، روزه گرفتن اختصاص به لب فروبستن از طعام و شراب نداشته است. قوی‌ترين شاهد آن، آيه‌ی 26 از سوره‌ی مريم است بدين مضمون: « إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْمًا فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيًّا». در نتيجه، ملازمت روزه و سکوت را از شباهت صوم و اصم نگرفته‌ام. اشاره‌ی آشکار من به سخن حضرت مريم است در همين آيه‌ی فوق‌الذکر. يعنی روزه‌ی ظاهری و متعارفی که مسلمين برای ماه رمضان می‌شناسند، تنها يک نوع از انواع روزه است. در بيان مبسوط و عرفانی آن، ملا حسين کاشفی در لب لباب مثنوی، در رشحه‌ی سوم از عين اول، در صدر ابيات مولوی در باب روزه آورده است:


«و آن در شريعت امساک است از مفطرات و در حقيقت اعراض است از التفات به جميع کائنات و گفته‌اند: روزه‌ی جسد باز ايستادن است از طعام و روزه‌ی دل نگاه داشتن دل است از وساوس آثام، روزه‌ی روح، عدم التفات به کل انام و روزه‌ی سر، استغراق در بحر مشاهده است علی‌ الدوام و آن‌که روزه‌ی صورت دارد، افطار او در شب باشد و آن‌که روزه‌ی معنی دارد افطار او در وقت لقای رب باشد که صوموا برؤيته‌ و افطروا برؤيته کما اشار اليه المولوی...»

October 11, 2004

نقاب‌داران نامسلمان

امروز، از سر کنجکاوی و تصادف، فيلم سر بريدن کن بيگلی را ديدم. گروهی به نام اسلام در پس نقاب و پرده‌، دين و اعتقاد را گروگان می‌گيرند و نام رسول‌الله را در رديف پليدکاری‌ها خود ذکر می‌کنند. مهم نيست با چه بهانه و توجيهی خون يک انسان را به خشونت‌آميزترين و تکان‌دهنده‌ترین شيوه می‌ريزند، بهانه‌شان مهم نيست؛ دردناک آن است که با ضد انسانی‌ترين و ضد دينی‌ترين روش‌ها، آبروی مسلمينی را می‌برند که کوچک‌ترين شباهتی در نظر و عمل به آن‌ها ندارند. اکتفا می‌کنم به ذکر سخنان صاحب سيبستان که حق مطلب را به زيبايی ادا کرده است:
« کن بيگلی مهندس بريتانيايی تازه ترين قربانی بربريت جاری در عراق است. اگر در ساير موارد نمی شد با قاطعيت گفت اما سر بريدن اين يکی کاملا آشکار بود که کار طرفداران يا اصلا مزدوران صدام حسين و حواشی اوست. آنها آزادی دو زنی را خواستار بودند که در زمان خود از مقامات ارشد دستگاه آدمخوار صدام به شمار می رفتند. اما عبرت آموز نيست که همين جانيان که مثل آب خوردن آدم می کشند -چون ظاهرا برای همين تربيت شده اند و غير از اين کاری نمی دانند- کار پليد خود را به نام اسلام و زير پرچم اسلام انجام می دهند؟ رسانه ها پر است از عکس اين آدمخواران که نقاب پوشيده اند اما پشت سرشان پرچم توحيد و جهاد و لا اله الا الله آويخته اند. آنها خود را مخفی می کنند اما اسلام ادعايی شان را آشکار می کنند. آنها خود را از خطر شناخته شدن محفوظ می دارند اما اسلام را به همه دين بربرها و آدمکش ها می شناسانند. تامل برانگيز است. نيست؟ امروز هر جنايتکاری جنايتش را به نام اسلام انجام می دهد هر ديکتاتوری به نام اسلام قلع و قمع می کند هر آزادی کشی آزادی را به نام اسلام سر می برد. امروز بزرگترين خطر برای مسلمانان از همين اسلام های خادم جنايت و بربريت و آزادی کشی است. هر ساله در حج مراسم برائت از کفار  برگزار می شود. در حج بعدی بزرگترين کار نه تبری از کفار که تبری جستن از اين نوع اسلام است؛ اگر اندک مايه بيداری و خودشناسی هنوز در مسلمانان باقی باشد.»

October 10, 2004

ناهنجاری‌های فقهی و فتاوی اينترنتی

 خيلی‌ پيش‌تر از اين‌که سردبير کيهان آن يادداشت کذايي و مضحک را بنويسد، در کيهان فتوايی چاپ شده بود از آيات عظام درباره‌ی استفاده از اينترنت. طرفه‌تر آن‌که گويا جمعی از اساتيد و دانشجويان دانشگاه شريف اين خبط را مرتکب شده بودند! نکته‌ی جالب ماجرا در اين است که عده‌ای دانشگاهی (نه عده‌ای سياست‌مدار با مقاصد و انگيزه‌های سياسی) درباره‌ی ماجرايی که هر بقالی می‌تواند درباره‌ی آن اظهار نظر کند، به فقيهانی مراجعه می‌کنند که در اينترنت، فرق رَب و رُب را نمی‌دانند. از کيهان‌نويسان بعيد نبود در پی چنين فتوايی برای لت و پار کردن مخالفان‌شان به هر بهانه و با هر توجيهی باشند. اما، اگر صحت داشته باشد، برای جامعه‌ی دانشگاهی ننگ دارد که اين قدر درکی سطحی و مقلدانه از جهان اطراف داشته باشند و بديهيات دين را ندانند. آيت‌الله صافی گلپايگانی می‌گويد: «واضح است که مراجعه به پايگاه هاي مذكور با محتوياتشان، خلاف شرع و حرام بيّن است»! ملاحظه فرموديد؟ فقيه دانشمند همين جوری حکم وضوح می‌دهد! پرسش‌گران محترم هم از بيخ مسأله را مخدوش و محرف عرضه می‌کنند. از همه طرفه‌تر فتوای حضرت مکارم است که بيشتر به طنز شبيه است تا فتوا: «با توجه به آنچه مرقوم داشته‌ايد كه بسياري از پايگاه‌هاي موجود مشتمل بر اهانت به مقدسات و نشر اكاذيب و برنامه‌هاي مستهجن و نامشروع جنسي و ترويج فرقه‌هاي ضاله و مانند آن است، بي شك استفاده از چنين پايگاه‌هايي حرام و حتي دور از شأن انسان‌هاي غيرمتعهد به اسلام است و بي شك لازم است مراكز خدمات اينترنتي زمينه انتشار پايگاه هاي مذكور را فراهم نسازند. . .». شما فهميديد «انسان‌های غير متعهد به اسلام» که طبعاً شامل کافران و مشرکان نيز می‌شود، با چه منطقی بايد مثلاً به اينترنت مراجعه نکنند؟

در يادداشت پيشين از سقوط اخلاق و انحطاط هولناک اصول انسانی سخن گفته بودم. اما اين را هم بايد افزود که فقيهان هم در جوار قدرت در حال سقوط هستند. در بهترين حالت می‌توان تصور کرد که همه‌ی اين فقيهان با اطلاعات نادرستی برخورد کرده‌اند و بر حسب آن‌ها فتوا صادر کرده‌اند. اما اين هم توجيه مناسبی نيست. فقيهی که اهل تفحص و اجتهاد نباشد، فقيهی منجمد و خشک است. چنين فقيهی از درجه‌ی فقاهت ساقط می‌شود. چنين اگر بود، فقيهان هزار سال پيش درباره‌ی مسايل صد هزار سال آينده از همان زمان می‌توانستند اظهار نظر کنند. در بهترين حالت که بخواهيم شبهه‌ی بندگی قدرت و سياست‌زدگی را از اين فقيهان عالی‌قدر بزداييم، نمی‌توان از بار گران بی‌دانشی و بی‌مسئوليتی که بر دوش آن‌ها سنگينی می‌کند گذشت! حالت بدتر را هم که البته نيک می‌دانيد. امروزه معرفت و دانش، فقه و دين را به بهای سياست هر روز سودا می‌کنند و چوب حراج به آن‌ها می‌زنند. سردبير کيهان، طعمه‌های‌اش را خوب انتخاب می‌کند. اين سمند جهالت و نادانی ماست که می‌تازد، نه بدذاتی و بی‌اخلاقی سردبير کيهان:
در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز / وز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست
زی تیر نگه کرد پر خویش برو دید / گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»

قربانی‌های بعدی جهالت و نيرنگ سردبير کيهان همين آيات عظام هستند،‌ اگر تا آن زمان اندک مايه‌ای از خداترسی و تقوا و پارسايی بر جا مانده باشد.

پ.ن. توضيحات «ملای درس نخوانده‌» در ذيل اين مطلب بسيار روشنگر است: «من از فقه چيزی نمی دانم ولی اين را می دانم که فقيه نمی تواند در باره مصداق حکم دهد. کار فقيه تعيين موضوع است. تشخيص مصداق با مقلد اوست. ضمنا اگر هم به فقيهی تقليد نمی کنيد حکمش هر چه باشد باشد. نمی دانم فلسفه اعلام اين احکام برای آگاهی عموم است يا آگاهی مقلدان اين آقايان». به نظر شما چه اتفاقی افتاده است که کار فقيهان به تشخيص مصداق کشيده شده است؟ معنای صريح و آشکار اين کار اين نيست که فقيهان ديگر کار خود را انجام نمی‌دهند؟ با اين اوصاف باز هم چنين فقيهانی صلاحيت اين را دارند که فقيه خوانده شوند؟

October 7, 2004

عنکبوت اينترنت و رياکاری‌های حُشِر!

در اين هفته گذشته مرتب با خودم کلنجار رفته‌ام که از نوشتن مطلبی درباره‌ی عنکبوت‌بازی‌های شريعتمداری کيهان‌نويس خودداری کنم. پرهيز من بيشتر از اين رو بود که اولويت وبلاگ‌نويسی من پرداختن به مسايل سياسی نيست. هر انسان زيرک و با فراستی به خوبی انگيزه‌ها و برنامه‌های سياسی پنهان در پشت نوشته‌های شريعتمداری به طور اعم و اين يکی به طور اخص را می‌شناسد. در نتيجه، چون اين لاطائلات را در زمره‌ی دغدغه‌های اصلی زندگی خود نمی‌دانستم، از کنارش رد می‌شدم. اما سردبير کيهان، نه شرم می‌شناسد و نه حيا. نه خدا می‌شناسد و نه اخلاق. هر بار که گذارم به تصادف به صفحات اين روزنامه می‌افتد از کثرت و انبوهی ريا و تزوير، سالوس و دروغ،  نامسلمانی و بی‌تقوايیِ آشکار اين مدعی حفظ ارزش‌ها تأسف می‌خورم و از انحطاط هولناک اخلاقی جاری در جامعه‌ی ايرانی اندوهی عميق در جانم چنگ می‌اندازد. پرداختن به خطاهای کودکانه‌ی فنی و تناقضات آشکار و صريح سياسی نوشته‌ی او کار من نيست. بسياری (از جمله حسين درخشان) سخنان او را پاسخ گفته‌اند و نيازی به تکرار آن‌ها نيست. تنها يک نکته را می‌خواهم بازگشايی کنم که در سراسر نوشته‌های او و مخصوصاً اين دو يادداشت او درباره‌ی اينترنت موج می‌زند (از اين پس اينترنت را بخوانيد:‌ عنکبوت! به فرهنگستان زبان فارسی جمهوری اسلامی پيشنهاد می‌شود برای حفظ کيان اسلام و مسلمين از استفاده‌ از کلمه‌ی «اينترنت» اکيداً‌ پرهيز کنند و از کلمه‌ی آسمانی،‌ مقدس و سليس «عنکبوت» استفاده کنند).

حسين شريعتمداری، خود و سازمان‌ها، نهادها و ارگان‌ها و مقامات متبوع خود را نماينده‌ی تام‌الاختيار خدا در کره‌ی زمين می‌داند. هر جا هم که پای استدلال‌اش لنگ می‌ماند،‌ ابتدا آسمان به ريسمان می‌بافد و سپس در نهايت وقاحت و بی‌شرمی،‌ از کلام خدا،‌ آيات قرآن، سخنان پيامبر و هر بزرگ ديگری هزينه می‌کند تا مقصود خود را به کرسی بنشاند. در نوشته‌ی نخست خود، اشاره کرده بود که آن‌چه می‌نويسم برای پسند امام زمان است! ما حيران ما‌نده‌ايم که اين حضرت آقا پسند امام زمان را از کجا فهميده است. منظومه‌ی اعتقادی، دينی و کلامی شيعيان اثنی‌عشری، اکيداً‌ و صريحاً‌ چنين مدعياتی را رد می‌کنند، اگر چه تازگی در ايران اين سنت سيئه‌ی هزينه‌ کردن از اخلاق و ميراث‌های دينی، رسمی رايج و شيوه‌ای استوار است. در همان نوشته، بدون هيچ پروايی، آيه‌ی قرآن را نقل می‌کند و خود مصداق برای آن [اينترنت=خانه‌ی عنکبوت] می‌يابد. حديث پيامبر را آن‌ها که اهل مطالعات دينی هستند به کرات شنيده‌اند که: «من فسر القرآن برأيه، فليتبوأ مقعده‌ النار» يعنی کسی که قرآن را تفسير به رأی می‌کند، نشيمن‌گاهی در دوزخ برای خود فراهم می‌کند. در نوشته‌ی بعدی‌اش، از موهبت الهی دم می‌زند! حديث خرافة يا ام عمرو! اين آقا واقعاً گمان برده است که غازی اسلام است و مأمور محرز و مسلم از سوی حضرت حق و پيامبران و معصومان! هيچ معصومی چنين بی‌پروا رفتار نمی‌کند که اين آقا. آيا در اين کشور که ام‌القرای اسلام‌اش می‌خوانديد، ديگر هيچ فقيه با تقوا، هيچ دانشمند پارسا، هيچ مسلمان متخلق به اخلاق اسلام نمانده است که نهيبی بر اين دين‌ناشناسان بزند که دين ملک طلق شما نيست، ميراث اجدادی پدران شما نيست که آن را بازيچه‌ی دعوای سياسی و منازعات حفظ قدرت خود می‌کنيد. اما همگی می‌دانند که اگر همين يک ابزار را از دست اين‌ها بگيرند، خلع سلاح شده‌اند. شما آيا چهره‌ی بازماندگان حزب توده را در پس اين کسوت به ظاهر مسلمانی تشخيص نمی‌دهيد؟ تمام ماجرا در همين ابيات حضرت حافظ خلاصه است:
بيار باده‌ی رنگين که يک حکايت راست
بگويم و بکنم رخنه در مسلمانی
به خاکپای صبوحی کشان که تا منِ مست
ستاده بر در ميخانه‌ام به دربانی
به هيچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم
که زير خرقه نه زنار داشت پنهانی

مطالب مرتبط:
حسين شريعتمداری: مرد عنکبوتی (سيبستان)
روزنامه‌نگاران ايرانی، تهديد امنيتی عليه جمهوری اسلامی (کتابچه)
حسن عباسي، اهورا پيروز، حسين شريعتمداري (الپر)
عنکبوت خيال‌باف خانه ؛ چرا بايد شريعتمداری را جدی گرفت ؛ نامه‌ی سرگشاده به روزنامه‌ی کيهان ؛ تنبلی مزين به حکمت (حسين درخشان)
بلاى قرن و فتح باب ديالوگ! (پارسا صائبی، فانوس)
حسين شريعتمداری و شبکه‌ی خيالی عنکبوت (ف.م. سخن)
تأملاتی درباره‌ی خانه‌ی عنکبوت (ايرج گلفام)

October 6, 2004

جامعه‌ی مدرن: اقتدارشکنی و حرمت‌شکنی

يادداشت کوتاه حسين درخشان در واکنش به ماجرای اخيری که آتش‌اش را آشوری برافروخته است، نکته‌ی ظريفی را در خود دارد که چه بسا از نگاه بسياری از جوانان وبلاگ‌نويس نهان می‌ماند. سخن درخشان درست است که جامعه‌ی مدرن اقتدار و اتوريته‌ی کسی را بر نمی‌تابد. به درستی، اين يکی از محصولات و نتايج مدرنيته است که ديگر کسی مرجع مطلق و دور از دسترس نمی‌ماند،‌ مگر در حوزه‌ی زندگی خصوصی و جهانی معنوی و خلوتی درونی. دنيای مدرن و اقتصائات سکولار آن راه را بر بت‌ تراشيدن‌ها می‌بندد. اما لغزشی که در نوشته‌ی درخشان هست و چه بسا اصلاً قصد او نباشد، اين است که اقتدار شکنی فرق دارد با اهانت و حرمت‌شکنی. شايد امروزه فرزندانی که دانش‌آموخته مکاتب عاليه و فرهيختگان قرن بيست و يکم هستند، مبنای زندگی و رأی و نظر خود را مواضع فکری و تجربه‌های شخصی پدران‌شان قرار ندهند، اما اين نتيجه نمی‌دهد که ديگر از فردا مجاز هستيم هر ناروايی را به آن‌ها بگوييم و آن‌ها را آماج ناسزا و دشنام سازيم. يکی از آشفتگی‌های زمانه‌ی ما همين است که اين مدعيان آزادی و مدرنيته گمان برده‌اند که ديگر بندی از هيچ اصل اخلاقی بر پای انديشه و جان آدمی نيست و می‌توان فارغ از اخلاق به هر کسی تهتک ورزيد و نام آن را آزادی نهاد. فرق بسيار است ميان آزادی و هرج و مرج. چيزی که صحنه‌ی اين ماجرا را به طرز جدی عوض می‌کند، وجود و حضور بازيگران متنوع و متکثری در اين صحنه است. ما يکسويه و يکتنه در عرصه‌ی جهان و ايضاً اينترنت حضور نداريم.  هر چه ميهمانان اين خانه بيشتر شوند، وسعت آن اگر افزون شود و گر نه، هيچ ميهمانی يا ميزبانی مجاز نيست به ميهمانی ديگر تعدی ورزد يا او را نابود کند. حرمت‌شکنی به بهانه‌ی اقتدار شکنی، سنگ‌بنای نخستين خشونت تئوريک است که در دراز مدت حاصلی جز خشونت عملی نخواهد داشت:
سر چشمه شايد گرفتن به بيل / چو پر شد نشايد گرفتن به پيل
راه خشونت را از اکنون و با فراست و زيرکی بايد بست. قربانی اين بازی در نهايت خود ما خواهيم بود. اين تک بيت ناصر خسرو، بيتی درخشان است و چقدر در روزگار ما معنا دارد:
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس / تا کس نکند رنجه به در کوفتن‌ات مشت!

October 5, 2004

هشدار

بارها اين نکته را نوشته‌ام و بار ديگر به تأکيد می‌نويسم. اين چند روزه که بحث نظری درباره‌ی وبلاگ بالا گرفته است،‌ می‌بينم که در «جستار» آشوری نظرهايی مکتوب می‌شود که سراپا توهين و فحاشی هستند. بدون هيچ درنگ و تأملی اين‌ها را پاک خواهم کرد،‌ به نام هر کس که باشد و خطاب به هر کسی. تحت هيچ شرايطی مطلقاً اهانت، فحاشی و لجن‌پراکنی عليه کسی را در ملکوت بر نمی‌تابم. از سويی، اين شيوه‌ی نظر نوشتن، نشان‌ دهنده‌ی خصايص روانی گروهی از به اصطلاح وبلاگ‌خوانان و وبلاگ‌نويسانی است که سخنان آقای آشوری الحق درباره‌ی آنان مصداق دارد و در اين عرصه هنری ندارند جز جفنگيات نوشتن. مرا نه با حسين درخشان نسبت خويشاوندی و الفت ديرين هست و نه با سياست‌مداران و سياست‌پيشه‌گان،‌ اما هر گاه در سرزمين ملکوت که اختيارش به عهده‌ی من است، ببينم پا از دآيره‌ی ادب و انسانيت بيرون گذاشته شود و به الفاظ رکيک و موهن از کسی ياد می‌شود، دمی در حذف کردن آن‌ها درنگ نخواهم کرد. به زودی، سیستمی را تدارک خواهم ديد تا هر کسی نتواند به اين سادگی از در و ديوار ملکوت برای خالی کردن عقده‌های روانی خودش استفاده کند.

October 4, 2004

فراخوان مناظره درباره‌ی وبلاگ

يادداشت اخير داريوش آشوری [«سلامی دو باره»]، حکيم‌الملکوت عرصه‌ی وبلاگ، اگر چه در حقيقت معرفی چند مصاحبه‌‌ای بود که به تدريج پس از گفت‌وگو درباره‌ی «عرفان و رندی در شعر حافظ» روی وبلاگ‌اش خواهد رفت، اما عملاً ماشه‌ی بحثی تئوريک را دوباره‌ درباره‌ی وبلاگ چکانيده است! به اختصار در ذيل همان مطلب نگاشته بودم که با برخی از نکاتی که او گفته است موافقت ندارم. اما پيش از طرح محل اختلاف، باز هم يادآوری می‌کنم که آشوری در زمره‌ی نخستين افرادی از نسل انديشمند و روشنفکر است که اين رسانه را جدی گرفته است و وارد اين حوزه شده است. کاملاً طبيعی و قابل درک است که ارباب انديشه از نوع آشوری، در ورود به اين عرصه احتياط و درنگ ورزند. اما نکته‌ی به حقی که در ذيل يادداشت او به آن اشاره شده بود، اين بود که نمی‌توان مروج مدرنيته بود اما از فرزند خلف آن گريزان بود. کاتب کتابچه به چالاکی يادداشتی نگاشته است در واکنش به نوشته‌ی آشوری. همين‌جا به جديت از تمام کسانی که در وبلاگ‌نويسی تأملی کرده‌اند و به طور جدی وقت صرف تحليل و بررسی بنيان‌های تئوريک و واقعيت‌های عملی آن کرده‌اند تقاضا می‌کنم در وبلاگ‌های‌شان يا در ذيل يادداشت آشوری عزيز، به نقد و بررسی اين مقوله بپردازند تا جوانب ماجرا بيش‌تر از پيش روشن شود. می‌دانم که تا کنون چندين مرتبه به طور مقطعی اين بحث‌ها در گرفته است. اما اکنون بايد منتظر مناظره‌ای حساب شده و جدی در اين زمينه بود که هم از مجادله پرهيز کند و هم بی‌اعتنا و خونسرد از کنار ماجرا عبور نکند. از ميان کسانی که پيش‌تر باب اين بحث را گشوده بودند، البته حسين درخشان هست و عليرضا دوستدار و سيد رضا شکراللهی خوابگرد،‌ که ديگر نمی‌نويسد، و شماری ديگر از وبلاگ‌نويسان. حلقه‌نشينان ملکوت هم در موقعيت‌های متفاوت نظرهای خود را ابراز داشته‌اند. اينک اين گوی و اين ميدان. بگوييد تا بگويند. صلای مناظره است!

پی‌نوشت:‌ اين هم متن يادداشت مفصل‌تری که برای آشوری نوشته‌ام:


«استاد آشوری نازنين!
اکنون با درنگ بيشتر نوشته‌تان را خواندم و نکاتی را می‌نويسم. نخست اين‌که آن دوستان جوان يا ميان‌سالی که شما را هشدار داده بودند که وارد اين وادی وقت‌کش نشويد، به اعتقاد عميق من ذهن شما را مسموم کرده‌اند نسبت به فضای شريف وبلاگ، مخصوصاً از نوع ملکوتی‌اش. آری، درست است که اگر کسی نداند چه بايد بکند، وقت‌اش تلف خواهد شد و در اين ترديدی نيست:
قطع اين مرحله بی‌همرهی خضر مکن
ظلمات‌ است بترس از خطر گمراهی!
می‌توان از ورود به اين عرصه به اين بهانه تن زد و روی نهان کرد. اما در اين وادی اگر بياموزيم و راه و چاه بشناسيم وقتی از آدمی هدر نمی‌رود. برای جستجوی مطلبی کافی است راه‌های کليدی يافتن آن را بدانيم تا در ظرف چند ثانيه به منزل‌گاه مقصود برسيم. متأسفانه با شما هم‌رأی نيستم که اين کارها يکسره «روزانگی و بازی-بازی» باشد. وبلاگ‌نويسی «می‌تواند» اين چنين باشد، اما لزوماً‌ اين چنين نيست. اين ما هستيم که نحوه‌ی استفاده‌ی خود از آن را رقم می‌زنيم. سخنی با مضمون مشابه را دکتر ابراهيمی دينانی گفته بود. من قبول دارم که گروهی از نسل جوان عادت کتاب‌خواندن و جدی خواندن را با سرسری گرفتن و سطحی خواندن جايگزين کرده‌اند. اما ريشه‌ی اين ماجرا که وبلاگ‌خوانی يا وبلاگ‌نويسی صرف نيست. به جد اين را می‌گويم و مطمئن هستم که اين نظر شمار کثيری از نسل جوان و فهميده ما باشد که شما «بی‌هوده» پا به اين ميدان ننهاده‌ايد. از ملامت طاعنان هراس به دل راه مدهيد. شمار فراوانی از کسانی که شما را هشدار داده‌اند، آشکارا دانشی سطحی درباره‌ی اينترنت و وبلاگ دارند و رسانه و ابزار روزانه‌ی کارشان کامپيوتر و اينترنت نيست.

مگذاريد اين شبهه برای جوانان ما پيش بيايد که شما که همواره از مدرنيته و به روز بودن نوشته‌ايد، سخنان‌تان تنها در حد حرف و نظر و کتاب مانده است. همين که به ايجاد اين صفحه رضايت داديد، نشانی اميدوار کننده بود که شما مرد عمل هم هستيد و فقط برای کتاب و ورق و کاغذ موعظه نمی‌کنيد. اين باده‌ی وبلاگ در روزگار مدرنيته، به فتوای صاحب ملکوت، غبار زرق را از دل سنت‌زدگان مرده‌پرست فرو می‌شويد و جانی تازه و طربناک در آن‌ها می‌دمد. بيت حافظ را خودتان بار ديگر بخوانيد:
بيار می که به فتوی حافظ از دل پاک
غبار زرق به فيض قدح فرو شويم!
قابليت‌های وبلاگ را مانند هر پديده‌ی مدرن ديگری هنوز بايد آزمود و راه و چاه آن را شناخت. سخن من به تمامی مدعيانی که اين کار را اتلاف وقت می‌دانند (دور از جناب شما) اين است که: «به جای غرغر کردن و طعنه زدن، چيز بياموزيد و اندکی در برابر علم و معرفت خفض جناح داشته باشيد. به سادگی می‌توان به اين بهانه که وبلاگ وقت تلف می‌کند،‌ از کسب دانش تن زد و نهايتاً ممکن است فرقی با حسين شريعتمداری نداشته باشيم که آن يادداشت کودکانه و مضحک را در کيهان نوشته است.» وبلاگ با وجود تمامی معايبی که دارد (چنان که تمامی جوانب حيات آدمی، عيب و ايراد دارد و کامل مطلق نيست) منافع و مزايايی هم دارد. شناخت وبلاگ و سوار شدن بر آن صبر و حوصله می‌خواهد. شما هم می‌توانيد چنين باشيد. به طعنه و هشدار رهگذران از ميدان به در نرويد. شما به خوبی می‌توانيد متر و معيار نوشته‌ی خودتان را تعريف کنيد و حتی به مرور زمان اين استاندارد را عوض کنيد. اما،‌ شما کار دل خودتان را بکنيد:
فضول نفس حکايت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن!»

پی‌نوشت: اين عبارات سعيد حنايی کاشانی در «فلّ سفه» بسيار خواندنی است: «برای من وبلاگ «نامه‌ای در بطری» است، نامه‌ای که از جزيره‌ای دوردست در بطری نهاده می‌شود و به آب سپرده می‌شود، چه کسی اين بطری را خواهد گرفت؟ آخرين نامه‌های محکوم به مرگی است برای بازماندگان، خراشهای ناخن زندانی است بر ديواره‌های سلول، ما زمانی اينجا بوديم، اعترافات گناهکاری است برای آمرزش ... ما بايد بنويسيم: ما زمانی اينجا بوديم»

October 1, 2004

حاشيه‌های خشونت،‌ جامعه‌ی مدنی، تجدد و دموکراسی

 چندی پيش کاتب کتابچه يادداشتی نگاشته بود با عنوان «مطبوعات و قوه‌ی قضاييه:‌ ترويج خشونت». در ذيل آن يادداشت نکاتی را به اجمال و اختصار نوشتم و اکنون قصد دارم به تدريج در بسط آن نکات سر بسته، اشاراتی را بنويسم تا گره‌های ماجرا بيشتر گشوده شود. نخست اين‌که چنان‌که در ذيل يادداشت کاتب کتابچه هم نوشته بودم، از بن جان با او موافق‌ام که اين نهادها ترويج خشونت می‌کنند. همچنين دغدغه و نگرانی او را نسبت به رواج و گسترش خشونت و تلاش او برای آگاهی بخشيدن را عميقاً ارج می‌نهم. با اين حال باور دارم که کاتب کتابچه، به شهادت وقايعی که نه در ايران،‌ بلکه در مغرب زمين، در اروپا و آمريکا، و حتی کشوری مثل فرانسه که الگوی آزادی و تفکر فيلسوفان فرانسوی گويا سخت مورد احترام کاتب کتابچه است (و به حق چنين است)، خشونت و درشتی‌ و بی‌رحمی کمتر از ايران رواج ندارد. هم چنان که بايد نسبت به خشونت جاری در وطن هشدار داد،‌ باز تکليف روشنفکر و انديشمند است تا پرده از خشونت‌ها و دژ‌خويی‌های آشکار و نهان، عملی و تئوريزه‌ی جهان و بالاخص مدعيان و گاهواره‌داران مدنيت و تجدد بردارد. جز اين اگر رفتار کنيم، نبايد خرده گرفت بر اين‌که گروهی داوری ما را نامنصفانه و به دور از آداب پژوهش آکادميک بدانند.

قصه را کوتاه می‌کنم و به اصل مطلب می‌پردازم. در واپسين بخش نوشته‌ی کاتب کتابچه بندی آمده است بدين قرار: «فراموش نکنيم که شالوده‌ی تجدد، تأسيس ساختار حقوقی جديد است. بدون نظامِ حقوقی مدرن، خيال صورت‌بستنِ نظام سياسی، اقتصادی و اجتماعی مدرن را بايد از سر به‌در کرد. از قضا در ايران، دستگاهِ قضايی بيشترين فاصله را با معيارهای حقوقی جهانِ مدرن دارد.» با وجود اين‌که در اين بند صراحتاً اشاره‌ای نشده است که زدودن تئوری‌ها و آثار و عواقب خشونت نظری و عملی در گرو متجدد شدن است، با همان تعريفات و توصيفاتی که کاتب کتابچه دارد، اما با اشاراتی که در کل مطلب به دستگاه قضايی شده است،‌ اين ذهنیت قوت می‌گيرد که نويسنده رابطه‌ای تنگاتنگ ميان جهانی متجدد و مدرن و از ميان رفتن يا حداقل کاهش يافتن خشونت می‌بيند. من اين مدعا را نادرست می‌دانم و ادله‌ی فراوانی هم در رد اين ادعا وجود دارد. در  يک جامعه‌ی مدرن، يک جامعه‌ی مدنی و دموکراتيک، ضرورتاً خشونت از ميان نرفته و يا کاهش پيدا نمی‌کند و چه بسا که افزايش يافته و به شيوه‌های هولناکی به آن دامن زده می‌شود. در اين زمينه مقالات و کتب فراوانی نوشته شده است که می‌توان حداقل به ده‌ها نمونه از آن‌ها اشاره کرد [بنگريد به يادداشت‌های کتاب زير]. باری پيشتر از اين، پاره‌هايی را از کتاب «تأملاتی در خشونت»‌ نوشته‌ی جان کين آورده بودم. از قضا، اين کتاب در شرح و نقد گوهر سخن کاتب کتابچه است و هر چه بيشتر اين کتاب و ساير مراجع همراه آن‌ را می‌خوانم، نادرستی يا حداقل نادقيق بودن مدعای کاتب کتابچه آشکارتر می‌شود. برای اين‌که هيچ دخالتی در پروراندن مطلب با بيان زيربناهای فکری خود نداشته باشم، بر آن شدم تا به تدريج، پاره‌هايی را از اين کتاب در قسمت حاشيه‌ها بياورم تا ديدگاه نويسنده بيشتر روشن شود. همچنين در فرصتی مقتضی بخش‌های مرتبط و اساسی کتاب را (شايد حدود نيمی از آن را) به صورت پی‌دی‌اف آپلود خواهم کرد تا همگان دسترسی به کل مطلب داشته باشند و داوری آسان‌تر باشد [برای اين‌که مشکلی در زمينه‌ی حقوق مؤلف پيش نيايد ناچارم ابتدا از صاحب اثر اجازه‌ی بازتوليد اين بخش‌ از کتاب را بگيرم. در نتيجه، در صورتی که ناشر اجازه‌ی نشر آن را دهد، مجبور خواهم بود به تدريج آن را تنها در حاشيه‌ بياورم]. مشخصات کتاب در لينک بالا آمده است. اين اثر جان کين، شايد بعد از رساله‌ی مختصر هانا آرنت،‌ «درباره‌ی خشونت»، يکی از جامع‌ترين آثاری باشد که در اين زمينه نوشته شده است. بخش مهمی از کتاب به تجليات خشونت در جهان اسلام تعلق دارد و نويسنده با بی‌طرفی، بدون موضع‌گيری احساسی تلاش دارد تا لب ماجرا را دريابد.

نکته‌ی آخر اين‌که، آن‌چه در نقد کاتب کتابچه می‌گويم، به هيچ وجه من‌الوجوه در تأييد خشونت نيست. اگر کاتب کتابچه در استدلال و شناسايی ريشه‌های خشونت و راه‌های زدودن آن خطا کند يا تعلقات فرامتنی داشته باشد، به هيچ عنوان موضوع سخن از اعتبار نمی‌افتد. تمام هدف من روشن‌تر ساختن فضای بحث و نقد شيوه‌ی استدلال است. از سوی ديگر، نوشتار کاتب کتابچه و لحن آن، چنان که گاهی اوقات گريبان‌گير نوشته‌های من نيز می‌شود، حکايت از نگاهی ژورناليستی و احساسی دارد. برای يافتن ريشه‌ی اين غده‌ی سرطانی دقت نظر و موشکافی بيشتری لازم است. اميدوارم کاتب کتابچه در ادامه‌ی اين بحث اهتمامی جدی کند تا بر زوايای پنهان این ماجرا پرتو نوری تابيده شود.

ادامه‌ی «حاشيه‌های خشونت،‌ جامعه‌ی مدنی، تجدد و دموکراسی»

Free counter and web stats