« August 2004 | صفحه‌ی اصلی | October 2004 »

بايگانی: September 2004

September 27, 2004

مقام عزت

ديرگاهی است، بل که سال‌هاست در تأمل‌ام که آدميان آيا خود را به چه بهايی می‌فروشند. هر کسی خود را به چه اندازه قيمت می‌نهد؟ ما در نهايت سر به چه فرود می‌آوريم؟ دولت دنيا؟ مجيز و تملق مديحت‌گويان پنج‌روزه؟ شهرت؟ حسن مه‌رويان؟ عشق؟ کدام؟

يکی دو هفته است اين بيت اقبال لاهوری را با خود زمزمه می‌کنم که:
مقام آدم خاکی نهاد دريابند / مسافران حرم را خدا دهد توفيق
جهانی معنا در همين مصرع نخست ريخته است. آدميان نخست مقام خويش را در يابند، سفر کعبه پيشکش چه رسد به جهان ديگر و وعده‌ی بهشت نعيم. درست است که آدميان همگی آماج جفاها و ستم‌های روزگارند و هيچ کس مصون از دست‌اندازی تقدير نيست:
رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او
اگر امروز نبرده است، که فردا ببرد!
اما، هيچ يک از اين‌ها باعث فروريختن بنای اخلاق و مناعت طبع انسانی فرهيخته نمی‌تواند باشد چندان که کرامت خويش در پای هر خاکی نهاد ديگری بريزد! خاکيان که سهل‌اند، جبرييل امين را هم چندان منزلت نيست که هم‌پايه و هم‌رديف اين خونين‌جگر صاحب‌نظر شود. بلند نامی او از بلندی بام است! آن که سزاوار مديحت بيکران آدمی است يا هنوز بر پهنه‌ی خاک نيامده است و يا از چنين سخنانی رخ نهان می‌کند:
هر که داد او حسن خود را بر مزاد / صد قضای بد سوی او رو نهاد!
بياييد يک بار ديگر از خود بپرسيم که خود را به چه بهايی فروخته‌ايم؟ اين ابياتی را که شجريان از فروغی بسطامی می‌خواند (عارف حق بين - طربستان را گوش کنيد)، و مولوی نيز ابياتی با مضمون مشابه دارد را بخوانيد:
هم نکته‌ی وحدت را با شاهد يکتا گو / هم راز اناالحق را بر دار معظم زن
گر تکيه دهی وقتی بر تخت سليمان ده / ور پنجه زنی روزی در پنجه‌ی رستم زن
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان زن / ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن
[شعر مولوی اما اين است:
گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه/ ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن]

آدميان خاکی را، در مقام معاشرت، حدی است معين چنان که حتی فرشتگان را حدی است. می‌توان و بايد به آدميان مهر ورزيد و آن‌جا که مقام معرفت و دانش است، آن‌جا که مقام صفا و صداقت‌ است، آن‌جا که منزل‌گه عشق است، گريبان دريد حتی! اما تا چه حد و چگونه؟ خاطرم هست که دوستانی به خاطر مهری که به سايه و سروش و مشکاتيان ابراز می‌کردم طعنه‌ها در من می‌زدند. هنوز بر سر همان مهر پيشين هستم، اما هيچ‌کدام از اين‌ها را از جايگاه بشريت خود خارج نکرده‌ام هرگز و اگر لغزشی ببينم که بايدش گفتن، از تذکر آن هرگز فروگذار نخواهم کرد. با اين حال حتی ميان اين‌ها و خود چندان فاصله نينداختم که يکی بر عرش عزت باشد و ديگر بر زمين ذلت! سايه هم حتی چون من يکی آدمی است،‌ با اين تفاوت که آن‌چه من از او ديده‌ام صفا و صداقت است و محبت و تواضع، ولو در عقايدش هنوز بر مشی پنجاه سال پيش می‌رفته باشد!
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات / بخواست جام می و گفت عيب [راز] پوشيدن!

اما چنان که بارها گفته‌ام، بار دگر می‌گويم که ما آدميانی هستيم بر زمين. گوشه‌ی ملکوت هم، ملکوتی زمينی است. عمر خاکيان را بقا باد!‌ ديدار افلاکيان باشد برای نهان‌خانه‌ی جان! نبايد زلف در دست صبا و گوش به فرمان رقيب با همه در ساخت! قدر مرتبت خويش را نيک بايد شناخت.

September 23, 2004

در انتظار معجزه

اين يادداشت را نخوانيد اگر حوصله‌ی حديث غصه شنيدن نداريد!

تنها برای خودم می‌نويسم: خاموش و بی‌صدا! روزگاری دراز در اين کنج مجاز الفتی با خود يافته بودم تا زمزمه‌های دل را اين‌جا رها کنم. چاهی که دردهای عظيم را در آن فرياد می‌کردم. آن‌ها که از اين وادی عبور می‌کردند ناله‌ها می‌شنيدند و حکايت‌های غربت و عزلت. اکنون از دست خود اما به فغانم. راهی پيش رو نمی‌بينم. جان‌پناهی نيست که نفسی در آن آرام گيرم شايد که سنگينی بار غربت و هجرت و هجران بختک شوم‌اش را از تنگنای سينه‌ام بردارد. هر چه می‌نويسم، چنان که عين‌القضات گفته بود، نشايد که نويسم! می‌خواهم با خود عهدی کنم که سخن نگويم که: ای زبان تو بس زيانی مر مرا! می‌گويند که الله اشد حناناً من الام! مادر خاکی عمر در پای فرزندی کرد که هيچ نکرد و هيچ هديتی نداشت جز ملال و رنج و زحمت. اما گذرگاه عمر آيا همين است؟ همين دو روزه را که سپری کرديم، قصه به آخر می‌رسد آيا؟ چندان که بيشتر در کار خود درنگ می‌کنم تنها می‌بينم که وجودم و سخن‌ام تنها زحمتی است برای آن‌ها که عزيزترين‌های من هستند. شايد تنها جايی که بتوان حق مهر و دوستی را ادا کرد فقط در عدم باشد! وجودها چندان تزاحم و تضاد دارند که مجالی برای مهر نمی‌گذارند. ماه مهر است و من هرگز، خيری نديده‌ام زين ماه مهر سرد! هيچ مهر ماهی را به ياد ندارم که در آن رنج‌های عظيم و شکنجه‌های روان‌فرسا پنجه در جان‌ام نکشيده باشد. هر مهری آميخته به اشد قهر بوده است. کاش تنها می‌شد مهر و دوستی را بدون سخن گفتن نشان داد. کاش آدميان را زبان نبود. کاش اين عقرب جرار و سهمناک را مجالی برای نمود نبود. اين عقرب را اگر عقلانيت هم مهار کند، تضمينی نيست که زهرش بر جان دوستی و نازنينی نريزد. هر چه بيشتر می‌نويسم، پريشانی‌ام افزون‌تر می‌شود. مدتی است خود را آموخته بودم که دردها را در سينه نهان کنم و دم بر نياورم. امروز اما هيچ نمی‌دانم که آن‌چه گفته‌ام از خير يا شر روا بوده است يا نه؟ می‌دانيد وقتی که خلع سلاح شده باشيد، چه می‌توان کرد؟ وقتی که سايه‌ی سنگين و جان‌کاه هر خطايی و هر اتهامی بالای سرت باشد و هيچ راهی برای دفاع نداشته باشی، چه می‌توان گفت يا چه می‌توان کرد؟ اينک تنهای تنهای‌ام. خدا،‌ خدايی آيا، در ترازوی عدالت و رحمت خود، به قهر و به مهر خود حساب از من می‌کشد آيا؟ خدای را در اين عالم دستی گشاده هست يا نه؟ من چشم انتظار معجزتی هستم. رؤيای کرامت اهل همت و پاک نفسی را از عالم بی‌تعلقی می‌بينم تا اگر خطا کرده‌ام، چنان که مستوجب عقوبت‌ام، مرا سزا دهد. امروزِ عالم هيچ بشری و فوق بشری در برابر من دينی ندارد،‌ که خود مديون نازنينان و مرهون خويش‌ام. خدايی که در سکوت ابدی است،‌ سکوت‌اش امشب کشدارتر و تلخ‌تر است.

عظيم‌ترين سيئه‌ی من سخن گفتن است:‌ استفاده از الفاظ! روزگاری خرسند بودم که کلمات چنان در دست من رام هستند که می‌توانم متين و فصيح سخن بگويم و حق سخن ادا کنم. اکنون ديگر کار از فصاحت گذشته است. من‌ام که غرقه‌ی نمی‌دانم چيستم! اگر می‌دانستم که مرگ پرده‌ای را می‌گشايد و  فتوحی در وجود فروبسته و هستی گره‌ خورده‌ی من می‌آورد، دمی در فراخواندن آن و اجرای آن درنگ نمی‌ورزيدم.

هر چه بيشتر می‌نگرم، تنها دستاويزی که می‌يابم خداست. تلخ‌ نوشته‌ام که کام‌ام تلخ است. هر چه نيت در هر کجا صافی کردم، از پس هر غباری، ره‌آوردی نبردم از اين سفر درونی. يا شايد هم پادافره‌ای هست و من هنوز نمی‌بينم! شايد بهين راه آن است و همين است که اقرار دارم عليه نفس خود. اما گويا تنها من‌ام که اقرارم هم به پشيزی نمی‌ارزد؟

اين من‌ام که در سخت‌ترين شب‌ها،‌ هيچ هم‌نفسی عقده‌ی سختی را که در گلوی من است شکستن نمی‌تواند! هيچ نمی‌توان گفت! هيچ نمی‌توان کرد!‌ هيچ نمی‌توان بود!
دردا و ندامتا که تا چشم زديم / نابوده به کام خويش نابوده شديم!

September 21, 2004

معمای حافظ و حديث اخلاق

چند شب پيش داشتم آوازی از شجريان را گوش می‌دادم که غزلی از حافظ را می‌خواند: مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو . . . شجريانی ابياتی را خواند که در نسخه‌ی قزوينی نيامده است:
هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد / زرد رويی کشد از حاصل خود وقت درو
اندر اين دايره می‌باش چو دف حلقه به گوش / ور قفايی رسد از دايره‌ی خويش مرو

روزگاری شده است که ديگر گوشی برای شنيدن اين سخنان نيست. ديگر کسی حديث معرفت و حکايت حکمت نمی‌جويد. گويی اعتنا به ظواهر و پرداختن به تن چنان فربهی يافته است که جايگاهی معانی و حق جان به چشم نمی‌آيد. ظاهر اين سخنان بوی نوميدی و يأس می‌دهد و گويی کسی با حسی نوستالژيک از گذشته‌ای از دست رفته سخن می‌گويد. اما حقيقت ماجرا اين است که حتی اگر به هزاران سال پيش هم باز گرديد، اين طايفه از اهل حکمت هميشه از قلت گوش‌های شنوا شکايت داشته‌اند.

باری، اين دقايق معرفتی به اعتقاد من تفاوت دارند با سخنانی که مشمول گذشت زمان می‌شوند و در زمانی خاص اعتبار دارند. همين‌قدر که سخنی قابليت تأويل‌پذيری داشته باشد، می‌توان آن‌ را در ظرف‌ها و زمان‌های مختلف جای داد. درس‌های معنوی عمدتاً اين خصلت را دارند که غبار زمان بر چهره‌ی آن‌ها نمی‌نشيند ولو تحولاتی شگرف در جهان و احوال آدميان رخ دهد. آيا در جهان امروز کسی هست که ظلم، دروغ، ريا، تجاوز، نامردمی، پليدی و پلشتی را بپذيرد و رواج دهد؟‌ شايد تعاريف اين‌ها امروزه تفاوتی پيدا کرده باشد، اما نفس مفاهيم قدرت و قوت خود را هنوز دارند. طبيعی است که وقتی کثرت‌گرايی را به نسبيت فرو بکاهند، ديوان حافظ و مثنوی مولانا تنها به درد بالای طاقچه خواهند خورد و هيچ بخشی از آن‌ها نمی‌تواند در انديشه و گفتار و کردار ما راهی ببرند. درست است که نمی‌توان زبان حافظ و مولانا را در علم و فن به کار برد. از ابتدا هم قرار نبوده است چنين استفاده‌ای از آن‌ها بشود. اما نمی‌توان نتيجه گرفت که بايد ديگر آن‌ها را به باد فراموشی سپرد. نسل امروزه زمانی که تمام ارتباط‌اش با پشتوانه‌های معرفتی و معنوی‌اش، چه قرآن باشد و چه حافظ و مولانا،‌ گسسته شود، به چه چيزی تکيه خواهد کرد؟

نمی‌خواهم نتيجه بگيرم که اين‌ها بايد جای عقلانيت را بگيرند. زندگی آدمی ابعاد فراوانی دارد و قطعاً رهنمودهای معرفتی جايگاهی بلند در افشاندن آب لطف بر خشونت‌های جهان ما دارند. بهره بردن از تجارب روحی و دستاوردهای معرفتی پيشينيان آدمی را از تکرار تجربه‌های تلخ گذشته باز می‌دارد. جهان يکسر دگرگون نشده است. آدميان در حافظه و خاطره‌ی خود، گذشته‌ی خود را به همراه دارند و هنوز هم به گواهی تاريخ فزون‌طلبی‌ها،‌ دراز‌دستی‌ها، حرص و طمع‌ها و آزمندی‌های کهن خود را دارند ولو در جامه‌ی آدميانی مدرن و دموکرات ظاهر شوند. مدرنيته، رذايلی را که آدميان مرتکب می‌شده‌اند، ريشه‌کن نکرده است. هنوز هم تحت لوای مدرنيته و دموکراسی آدميان نابود می‌شوند و به بهانه‌ی همين قراردادهای بشری می‌توان بديهی‌ترين حقوق انسان‌ها را ضايع کرد. به قول مولانا:
نفس فرعونی است هان سيرش مکن / تا نيارد ياد از آن کفر کهن
در تو نمرودی است آتش در مرو / رفت خواهی اول ابراهيم شو
مرغ پر نارسته چون پران شود / طعمه‌ی هر گربه‌ی دران شود

تا جهانی باقی است،‌ آدميان نياز به معنا،‌ اخلاق و دين دارند و اين‌ها نقاط مرجع اخلاق هستند و هنوز درخشان و ارزنده:
تا ز ميخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود
حلقه‌ی پير مغانم ز ازل در گوش است / بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود

September 19, 2004

برای ايگناسيو

ظاهراً وبلاگ ايگناسيو مشکلی جدی و اساسی دارد، چون دقايقی پيش يادداشتی توضيحی در ذيل مطلب اخيرش برای مشکلی وجود داشت نوشته بودم و يادداشت ناپديد شد. برای اين‌که بتواند از توضيح من استفاده کند و احياناً بی‌خبر نماند،‌ دو يادداشت اخير - که ياداشت آخر من هنوز به جای خود باقی است - را در وبلاگ خودم می‌آورم تا همگان از جزييات ماجرا مطلع شوند.

ادامه‌ی «برای ايگناسيو»

September 18, 2004

معضلات ازدواج‌های خاندان سلطنتی بريتانيا و مدرنيته

 خانواده‌ی سلطنتی بريتانيا قرن‌هاست که با اين معضل اساسی دست به گريبان است که ازدواج‌های خاندان سلطنتی ناچار بايد از صافی قواعد و مقررات بسيار سخت‌گيرانه‌ی مذهبی عبور کند. در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادی هنری هشتم پادشاه انگلستان از همسر خود فرزندی نداشت و او را به همسری نمی‌خواست. از طرفی طلاق دادن اين زن و اختيار کردن همسری تازه همگی منوط به رأی و تصميم کليسا بود. نهايتاً پادشاه همسر خود را طلاق داد و به زنی که مدت‌ها رابطه داشت عقد ازدواج بست و او را ملکه اعلام نمود. در خلال اين ماجرا، سر تامس مور گردن زده شد و شاه خود را رييس کليسای انگلستان اعلام کرد و راه خود را از پاپ جدا کرد. جريانات پروتستانتيزم هم البته هم‌زمان در حال شکل‌گيری و تأثير‌گذاری بودند. به هر تقدير، با وجود اين‌که امروز نظام دينی انگلستان از پاپ تبعيت نمی‌کند، معضل ازدواج کردن خاندان سلطنتی کماکان باقی است و به عنوان مثال هنوز پرنس چارلز نمی‌تواند بدون رأی ملکه با کاميلا پارکر ازدواج کند. اين ماجرا بارها به رسانه‌ها کشيده شده است. قاعده اين است که مادر پادشاه آينده‌ی انگلستان بايد (قبل از ازدواج) باکره باشد! از آن‌جا که بريتانيا قانون اساسی مکتوب و نوشته‌شده‌ای ندارد (حتی بر خلاف کشوری مثل ايران!)، همه چيز به رأی ملکه باز می‌گردد که او هم به اين سادگی نمی‌تواند به ازدواج اين دو تن بدهد. مذهب، حتی در کشوری مثل بريتانيا،‌ رکنی مهم در شکل دادن به تصميمات سياسی کشور است. حتی نخست وزير اين کشور نمی‌تواند کاتوليک باشد! اين خلاصه را از اين جهت نوشتم که در بحث‌هايی که بر سر مدرنيته پيش می‌آيد به اين نکته توجه داشته باشيم که موانع و محدوديت‌های دينی، صرف‌نظر از درست يا غلط بودن يا معقول و نامعقول بودن‌شان، حتی در کشوری که از پيامدها و نتايج مدرنيته بهره‌ی وافری می‌برد، به قوت و قدرت حضور دارد. پس آن‌چه که در کشورهای جهان سوم مانع پای‌گرفتن مدرنيته می‌شود، دين نيست. دين می‌تواند نقش مثبت يا منفی خود را ايفا کند، اما جهت‌گیری کلی سياست يک کشور منوط به وجود يا عدم دين نيست. اين آدميان  سياست‌مداران هستند که سياست را شکل می‌دهند با تفسيری که از سياست و دين می‌کنند. کشورهای جهان سوم برای رسيدن به مدرنيته از حذف دين هيچ طرفی نخواهند بست. البته جزييات ماجرا در جهان اسلام، در يهوديت و مسيحيت تفاوت‌های فراوانی دارد. آن‌چه که می‌خواستم بر آن تأکيد ورزم اين است که مدرنيته برای رشد و گسترش، بر اعدام دين يا سنت متکی نيست. شواهد نقض خلاف آن هم فراوان است. يک کشور می‌تواند مدرن باشد و فرهنگ سنتی و دين خود را نيز حفظ کند. مدرنيته تضادی اساسی با دين ندارد. با اعتقاد من کسانی که مدرنيته و عقلانيت [بخوانيد روشنفکری] را در تضاد و منافات قطعی و آشتی‌ناپذيری با سنت و دين می‌بينند، متکلمانی هستند که به شيوه‌ای جزمی و ايدئولوژيک در مقام دفاع از مدرنيته برخاسته‌اند که حتی به باور من در اين هم بايد ترديد کرد. مدرنيته با جزميت و ايدئولوژی‌گرايي سازگاری ندارد. نمی‌توان مدرن بود و حق عمل به فرايض دينی را از گروهی سلب کرد (چنان که افراطيون فرانسوی در باب حجاب می‌کنند).

در اين زمينه سخن بسيار است و به تفاريق ديدگاه خود را روشن‌تر بيان خواهم کرد. چنان‌که صاحب سيبستان خواسته بود، تعريف خود را هم از مدرنيته، سنت و اسلام ارايه خواهم کرد تا موضعی روشن و آشکار داشته باشم.

September 14, 2004

قدم در راه بی‌برگشت

چندين ماه پيش با يکی از استادان‌ام گفت‌وگويی دوستانه داشتيم و اندرزی بسيار حکيمانه از او شنيدم. او می‌گفت: «هيچ‌گاه قدم در راه بی‌برگشت و بی‌فرجام منه به خاطر اين‌که ما همگی آدميانی‌ هستيم جايز‌الخطا و حتی در تشخيص مقدس‌ترين امور هم ممکن است به راه خطا رفته باشيم. در هر مقامی که باشی بدان که بايد راهی برای بازگشت داشته باشی حتی اگر هيچ وقت قصد بازگشت نداشته باشی.». اين سخنی بسيار سنگين است و شايد نتوان به قطعيت آن را به هر مقامی تسری و تعميم داد. اما به اطمينان می‌گويم که اندرزی است گران‌بها. اگر بخواهيم درباره‌ی فلسفه‌ی عمومی زندگی سخن بگوييم و مثلاً رويکرد سياسی يک انسان را نقد کنيم، کسی که برای تئوری‌های فلسفی و روش‌های سياسی، عقايد دينی و ديدگاه‌های اجتماعی خود جزميت قايل است، بسا که بارها مايه‌ی رنجش و آزار خود و ديگران را فراهم کند. به هر حال آدمی زندگی می‌کند که شاد و خوش‌بخت باشد (و اين خوش‌بختی و شادمانی را به ديگران نيز هديه کند)  و اگر قرار باشد تفکری داشته باشی که هيچ‌وقت نخواهی در آن تجديد نظر کنی، آن را حقيقت مطلق تلقی کنی و ساير راه‌ها را ضلالت محض ببينی، سعادت خود را به باد احتمال و تقلب روزگار سپرده‌ای. در مورد موضوعات اخيری هم که نوشته‌ام، يعنی ماجرای تروريزم يا بحث سنت و مدرنيته، با وجود اين‌که، چنان که صاحب سيبستان به درستی می‌گويد، بايد تعريفی روشن و دقيق از اين مقولات ارايه داد، هيچ‌گاه رسماً برای هيچ‌کدام از مواضع خود، چنان که ديگران می‌کنند، اعلام قطعيت و جاودانه‌گی نکرده‌ام:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم / چون ره آدم بيدار به يک دانه زدند
آن‌چه من می‌دانم و می‌خواهم جهانی است که آدميان بپذيرند آدمی هستند و فرزندان آدم. جهان نخوت عقلانی و تفرعن روشنفکری ولو بسيار دلنواز و آرامش‌بخش، چندان به کار من نمی‌آيد. عقلانيت و دانش، نخستين ثمره‌ای که بايد داشته باشد تواضع است و فروتنی و آمادگی اذعان به خطا کردن. وقتی مدت‌ها با کسی سخن می‌گويي که مثقال ذره‌ای هم در سلامت و صحت عقايد خود ترديدی به خود راه نمی‌دهد، بايد از آن فرد هراسيد. اين راهی است که افراطيون رفته‌اند. اين راه اهل ايدئولوژی است، چه قايلان به اين شيوه بن‌لادن و مقتدا صدر باشند چه به ظاهر مدرن‌ترين انديشمندان اروپايی. نقدهای ما همگی ناب و خالص نيستند. نمی‌توان نقد خويش را سکه‌ی مطلوب بازار قلمداد کرد و ديگران را متهم به فروختن کالای قلب نمود. نقدها را بود آيا که عياری گيرند؟!

September 12, 2004

من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد

شعری از کاظم کاظمی در وبلاگ ماهنی خواندم. حديث نقد حال من بود و دريغم آمد که اين‌جا نياورمش:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد
شد
و سفره اي كه تهي بود بسته خواهد شد
ودر حوالي شبهاي عيد همسايه ‏
صداي گريه نخواهي شنيد همسايه ‏
همان غريبه كه قلك نداشت خواهد
رفت ‏
وكودكي كه عروسك نداشت خواهد رفت ‏
‏****‏
منم تمام افق را به صبح گرديده
منم كه هركه مرا ديده در سفر ديده ‏
‏ منم كه ناني اگر داشتم از آجر بود‏
و سفره ام –كه نبود – از گرسنگي پر بود‏
به هرچه آينه تصويري از شكست من است
به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است ‏
اگر به لطف و اگر قهر مي شناسندم ‏
تمام مردم اين شهر مي شناسندم ‏
من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد
‏***‏
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره ام – كه تهي بود – بسته خواهد شد‏
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
‏***‏
چگونه بازنگردم ؟ كه پيكرم آنجاست ‏
چگونه ؟ آه ! مزار برادرم آنجاست ‏
چگونه باز نگردم ؟ كه مسجد و محراب ‏
و تيغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست ‏
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام بستن و الله اكبرم آنجاست
شكسته باليم اينجا شكست طاقت نيست ‏
كرانه اي كه در آن خوب مي پرم آنجاست
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم ‏
مگير خرده كه آن پاي ديگرم آنجاست
‏***‏
شكسته مي گذرم امشب از كنار شما
وشرمسارم از الطاف بی شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم ‏
شهيد داده ام از دردتان خبر دارم ‏
تو هم بسان من از يك ستاره شر ديدي ‏
پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي
توئي كه كوچه غربت سپرده اي با من
و نعش سوخته بر شانه برده اي با من
تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم ‏
تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم ‏
‏***‏
اگر چه مزرع ما دانه هاي جو هم داشت ‏
و چند بوته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشه تان ‏
اگرچه كودك من سنگ زد به شيشه تان
اگر چه سيبي از اين شاخه  ناگهان گم شد  ‏
و مايه نگراني براي مردم شد
اگرچه متهم جرم مستند بودم ‏
اگرچه لايق سنگيني لحد بودم ‏
دم سفر مپسنديد نا اميد مرا
ولو دروغ عزيزان بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
به اين امام قسم ! چيز ديگري نبرم ‏
به غير عكس حرم چيز ديگري نبرم ‏
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان ‏
و مستجاب شود باقي دعاهاتان
هميسه قلك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان – هر كه هست – آجر باد‏
(بازگشت - محمد کاظم کاظمی)

September 11, 2004

تروريزم، يازده سپتامبر و حسن نيت

اين يادداشت شايد چندان فاصله‌ای با مفهوم اساسی سخن من در نوشتار پيشين نداشته باشد. آيا تروريزم از دل اسلام بر می‌آيد؟ اين پرسش هولناکی است که شايد بسياری به سرعت و صراحت بدان پاسخ دهند. اما می‌توان موضعی داشت که بدون تخطئه‌ی آدميان و ارباب عقايد مختلف، راهی به سوی صلح و آرامش جست. تروريزم چنان‌که تاريخ گواه آن است، مطلقاً پديده‌ای نبوده است که مختص جوامع دينی باشد. به طريق اولی، اين پديده اختصاص به جهان اسلام ندارد. آيا امروزه کسی خراب‌کاری‌ها و قتل‌های جنبش آزادی‌خواه ايرلند را به پای کليسای کاتوليک می‌نويسد؟ آيا جنايات شارون را به پای يهوديان جهان می‌نويسند؟ از اين قبيل مثال‌ها زياد است. اتفاقاً موارد فراوانی هم وجود دارد که بسيار شباهت دارد به مدعيات گروه‌های افراطی مسلمان و حزب‌اللهی‌های وطنی که در بعضی جاها به حق بر تجاوز، نقض حقوق بشر و تروريزم از سوی ابرقدرت‌ها انگشت می‌گذارند. نمی‌توان ادعا کرد که رفتارهای خشونت‌آميز جورج بوش در کشوری که بر جدايی دين از سياست تأکيد دارد، رنگ و بوی دين ندارد. افراطی‌گری‌های صليبی‌وار بوش به روشنی نشان از عقايد جزمی مسيحی دارد. باری، با وجود اين هيچ منصف خردمندی خطاهای عظيم يک سياست‌مدار غربی را به پای مسيحيت نمی‌نويسد. البته افراطيون ايرانی بسيار تمايل دارند خطاهای شارون را به پای قوم يهود بنويسند و روزی ريشه‌ی نژاد يهود را بخشکانند!
بگذاريد اندکی از مقدمه‌ی سخن فاصله بگيريم و به ماجرای روز بپردازم. به اعتقاد من در جهان هنوز آن مايه‌ی خرد و صفای نيت هست که آدميان فارغ از مذهب و رنگ و نژاد بتوانند در کنار هم با صلح زندگی کنند. خاطرمان هست که در ايران گروهی از هم‌وطنان‌مان، به جان‌باختگان فاجعه‌ی يازده سپتامبر ادای احترام کردند که البته مطلوب افراطيون نبود. اين روش نيکو آن چيزی است که بايد مورد تأکيد قرار گيرد و آن را ترويج داد. خاتمی تنها مسلمانی نبوده است که سعی کرده بود چهره‌ای صلح‌دوست از اسلام ارايه‌ دهد. تلاش‌های او البته به هر دليل ناکام ماند. اما به جز ساکنان ايران باز هم در ايران مسلمان هست و همه مهر تصويب بر رفتار طالبان، مقتدا صدر و شورشيان مسلمان چچن نمی‌نهند. اهل انصاف حساب مشتی نادان را به پای عقلای قوم نمی‌نويسند. اما می‌توان گريبان عقلای قوم را گرفت که چرا اين اتفاقات رخ می‌دهد. و بسيار فرق است ميان گريبان گرفتن و توضيح خواستن تا تخريب کردن و ابراز نفرت کردن. اما اين را نيز نبايد از ياد برد که جبهه‌ی مقابل نيز مجمع قديسان و محفل پاکان نيست. حتی وجود دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و حقوق بشر هيچ‌گاه گواهی استوار به سلامت اين جوامع نبوده است. در اين ماجرا آدميان همگی به يک اندازه سهم دارند. از ميان رفتن جان يک نفر در چنين فاجعه‌ای به همان اندازه بايد باعث تفکر در يک مسلمان شود که در يک مسيحی يا يهودی می‌شود. انسان‌ها، به اعتقاد من در وضعيت بسيار دشواری قرار دارند و يکايک ما مسئول پايان دادن به خشونت بيشتر هستيم. اما «خون به خون شستن محال آمد محال»، چه اين خون خون مسلمانان باشد چه غير مسلمانان. بهترين راه ترويج اين آرمان، گسترش حسن نيت است نه نشر نفرت و بی‌اعتمادی. اعتقاد راسخ من اين است که تفاوت چندانی ميان افراطيون متدين و افراطيون غير متدين وجود ندارد:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست

مدرنيت و مدنيت:‌ قصه‌ای کهن و گرهی کور


گاهی اوقات که در ماجرای مدرنيته و تقابلی که ميان آن و سنت ديده می‌شود فکر می‌کنم، می‌بينم که ماجرا تنها از ميان رفتن هويت و اعتبار يک گروه نيست، بلکه بيشتر استعلای آن گروه سرمست از اقتدار تکنولوژيک است که بر آتش اين تفرقه‌ها می‌دمد. يادداشتی که کاتب کتابچه، بی‌هيچ محابايی بر نقل قول صاحب سيبستان در سيبستانک آورده بود، عميقاً مرا به فکر فرو برد که حقيقتاً معضل و گره اصلی کار ما در کجاست؟ چنان که بارها پيش از اين آورده‌ام، عقلاً و منطقاً نمی‌توانم با کاتب کتابچه هم‌رأی و متفق باشم. کاتب کتابچه بارها نوشته بود که من در يادداشت‌های‌ام عاطفی و احساسی برخورد می‌کنم و نوشته‌های من (و گويا صاحب سيبستان از ديد او) بيش از آن‌که حظ و بهره‌ای از عقلانيت داشته باشد، از آبشخور عاطفه سيراب می‌شود. با اين‌ حال يادداشت اخير کاتب کتابچه گواهی محکم است بر اين‌ که خود او بسی بيش از من و صاحب سيبستان دستخوش عواطف و احساسات است. يادداشت‌های متعدد و مکرر کاتب کتابچه و همين يادداشت اخير به شيوه‌های متفاوت نشان داده‌ است که يک زیر بنا و رکن رکين برای تمامی مدعيات او وجود دارد و آن زيربنا همانا اين است که غرب و اروپاييان سردمدار معرفت و آزادی و عقلانيت هستند و شرقيان يکسره در دام تعصب و جهالت دست و پا می‌زنند و در حال سقوط و غرقه شدن هستند. فی‌الجمله همين عبارت را بخوانيد بار ديگر: «اگر قرار بود برای لغو حکم اعدام، همه‌پرسی برقرار شود، اروپاييان به اين اندازه از مدنيت نمی‌رسيدند که جان آدمی را با چيز ديگری (دست‌کم در سطح نظری) برابر نکنند». پيش فرض مسلم انگاشته شده‌ی کاتب کتابچه اين است که اروپاييان اين اندازه در مقام مدنيت هستند که حکم اعدام را لغو کرده‌اند. باری از بند واپسين نوشته‌ی کاتب کتابچه که سراسر روانکاوی و عاطفه‌گرايی است اگر بگذريم، هنوز آن ميزان سردی و بی‌طرفی لازمه‌ی بحثی عقلانی را در اين نوشته نمی‌بينم. کاتب کتابچه از همان آغاز سخن موضع خود را نسبت به مدرنيته روشن می‌کند. او خود را مدرن می‌داند و به آن افتخار می‌کند و خود را مهيای نبردی افتخار آميز به نفع مدرنيته و عليه سنت می‌کند که به زعم او پوسيده و در حال احتضار است [به نظر شما، تفاوت اين کار با جهاد مقدس و جنگ عادلانه‌ای که بن لادن و جورج بوش بر طبل آن می‌کوبند چی‌ست؟]. صرف‌نظر از درستی يا نادرستی اين مدعا، به اعتقاد من، همين‌که از ابتدای يک مناظره عقلانی پيش فرضی داشته باشی، ولو پيش فرضی بسيار متعالی و ارج‌مند، غبار تعلق و آرزوست که بر تمام آن انگيزه‌های نيک خواهد نشست. تمام فرض من اين است که کاتب کتابچه از سر دردمندی و برای انذار و محض شفقت و نيک‌انديشی اين تذکرها را می‌دهد. اما اگر انگيزه‌ی مطلب او اين‌ها باشد، قطعاً روش و شيوه‌ی او نادرست است. با آن‌چه من ديده‌ام، تنها می‌توان مدعيان را فروکوفت و دهان سرکشان را شکست! حاشا که چنين روشی ميان دوستان پای گيرد. گمان نمی‌کنم مجادله و نوشتار پلميک جای دو سطر استدلال عقلانی صريح و روشن را بگيرد. هيچ از خود پرسيده‌ايد که چرا آدميان بر سر مجموع زوايای مثلث در هندسه‌ی اقليدسی هيچ‌گاه جدل نمی‌کنند، اما گاهی اوقات بر سر ساده‌ترين مسايل زندگی روزمره حاضرند مرتب با هم در نزاع باشند؟ چرا؟ حال بدون اين که بخواهيد اعتنايی به نوشته‌ی من داشته باشيد، يک بار ديگر با آهستگی و طمأنينه، بدون شتاب يا تنگ‌نظری هر دو نوشته‌ی اخير صاحب سيبستان و کاتب کتابچه را بخوانيد.
آن‌چه من می‌دانم اين است که نه مدرنيته و نه سنت را نمی‌توانم و نبايد بی‌جهت تقديس يا تقبيح کنم. هر کدام جای خود را دارند و قدر خود را:
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او / ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنيم!

پ.ن. برای احسان می‌نويسم در پاسخ نظرش: دوست بزرگوار! من در اين يادداشت در مقام ارايه‌ی تعريف از سنت و مدرنيته نبودم و به اعتقاد من وقتی پيش‌فرض‌ها و انگيزه‌ها و دواعی پيشینی بر بحثی سايه می‌افکنند، اصولاً از تعريف دم زدن کار عبثی است. نمونه‌ی آشکارش، بحث پر جنجال روشنفکری‌ است که هنوز بسياری از مدعيان تعريف روشنی از مفهوم، معنا و خاستگاه روشنفکری ارايه نکرده‌اند. باری، تمام سخن من در اين يادداشت کوتاه همين جمله‌ی به قول شما «کليشه‌ای» بود! هرگز نمی‌توان با انگ زدن و از پيش قضاوت کردن، حق سخن را در باب موضوعی ادا کرد. حتی اگر هم از تعريف سخن بگوييم، نهايتاً هر کس ممکن است تعريف متفاوت خود را از سنت يا مدرنيته ارايه دهد. تمام سخن من اين است که در مقام تعريف پديده‌های بشری نمی‌توان با جزميّت و به ضرس قاطع ابراز نظر کرد و مدعی وصول به لُبّ حقيقت در آن موضوع شد. اعتراض ضمنی من به اين است که گروهی (فرق نمی‌کند کدام گروه باشد: سنت‌ستيز باشد يا مدرنيته‌ستيز) انديشه‌ی خود را آينه‌ی تمام نمای حقيقت در موضوع بداند و ديگران را به هر بهانه‌ای محروم از داشتن حظ و بهره‌ای از حقيقت بداند. اين‌جا تقابل آشکاری ميان پلوراليسم و مطلق‌گرايی است. اندکی تواضع بايد (که قطعاً اندرزی برای خود من نيز هست)!

Free counter and web stats