« July 2004 | صفحه‌ی اصلی | September 2004 »

بايگانی: August 2004

August 28, 2004

تاب سنگواره‌گی

تا مرز سنگ شدن خود را تاب آوردم. کشاکش‌های دل را به باد بی‌خيالی دادم که عزيزترينم استوارتر و پای‌دارتر از اين، رهسپار ايام ظاهراً کوتاه اما هر ثانيه‌اش سالی شود که بايد اين روزها سپری شود. اما ساعتی هست که ديگر مهربان‌ترينم با من زير يک سقف نفس نمی‌زند. سنگين‌دلی کردم که باز هم ننويسم و تاب نياوردم. تنها هم‌زبان‌ام که در اين سال‌های دراز انتظارش را می‌کشيدم اکنون رو به آسمان ايران می‌رود. اشک‌ها را فروخوردم. اما سرشک عزيز او پرده‌های ما را می‌دريد. بغض را ساعت‌ها تو سری زدم که هنگام رفتن‌اش گلوی‌ام را نگيرد و رسوای‌ام نکند، اما ديگر هر روز ميهمان گلوگاه من است اين بغض. اندوه هست، شادی هم هست. شادی اين‌که می‌دانم او با من است همواره و اندوه اين دوری ناگزيرِ کوتاه اما نفس‌بُر.

با همه‌ی تنهايی‌ام، ايستاده‌ام هنوز! قامت راست می‌کنم و بار زمانه را به دوش می‌کشم تا تيرگی‌ روزهای پردرنگ و عبوس‌مان بگذرد. تا شادی را برای خودمان و ديگران بغل بغل هديه کنم. می‌خواستم چند روز پيش از ملکوت بنويسم. از حلقه‌ای که اين روزها حلقه‌حلقه است. حلقه‌حلقه که می‌گويم يعنی مثلاً حلقه‌ی لندنيه، پراگيه، برلينيه و هکذا. اين يکی دو سالی که از سرم به گرانی گذشت، کوشش کردم که در سيل بی‌امان ظلمت و اندوه، شادی را در کنج دل رفيقان و حتی نارفيقان بنشانم. پاداش آن نيک‌خواهی را که نيت من بود (اگر چه شايد در عمل ناتوان از آن ماندم) ارج‌مند‌ترين و پربهاترين گنجينه‌ی عمرم را در ساغری نصيبم ساختند که برای‌ام سر به سر سعادت است و امنيت. اما، زبان بهانه‌جو و طبع سرکش‌ام هيچ‌گاه مجال نمی‌دهد که مستی اين باده را در برابر تلخی طعم‌اش چندان که بايد منت‌گزار باشم. . . گويی دارم سخنرانی می‌کنم! اما باکی نيست. اگر ننويسم، ويران‌ام می‌کنم اين ذراتی که گرداگردم سراسر بوی او را دارند.

از ملکوت می‌گفتم؟ آری! ملکوت من زمينی است! متکثر است! تنوع دارد. هر قسم سخن و هر جنس متاعی در آن يافت می‌شود. شايد نيمی از آن‌چه در خانه‌ی من ميهمان است، موافق پسند و ذوق‌ام نباشد، اما همين‌ها مجموعه‌ی ملکوت را می‌سازد. ملکوتی که هنوز در اعماق ضميرم با نام‌اش مهری می‌ورزم آسمانی! هنوز هم آن بيت حافظ را زمزمه می‌کنم: ز ملک تا ملکوت‌اش حجاب بردارند . . .

ملکوت را نمی‌دانم که تا کجاها خواهد رفت. مجموعه را می‌گويم آن چنان که اکنون هست. خودم اما در اين گوشه‌ی خراب مجازی، هنوز زمزمه‌های خود را جاری خواهم ساخت تا نای نوشتن باشد و سخنی برای گفتن. ديگران هم تا بدان‌جا که همراه هستند و همد‌ل يارند و دلنواز. اگر هم ملکی داشته باشند و از ميهمانی من به سرای خود رفتن خواهند، عزيزند و هم‌سخن خانه‌ی مجاز وبلاگيه. من در اين گوشه‌ اما همان زاويه‌نشينی خود را دارم.

شايد بايد اين نجواهای ملکوتيه و حلقه‌‌ای را در يادداشتی جداگانه می‌آوردم تا به زمزمه‌های دل‌ام در نياميزند. اما بهانه به خود می‌دادم تا دل‌مشغول تنهايی نباشم. نه غباری از کسی هست و نه غباری می‌خواهم بر دل کسی باشد. شب و روز قصه‌ی شادی را تکرار می‌کنم تا حديث غصه را از اين خانه‌ی طرب بيرون کنم. هر روز گريبان از دست غم به بهانه‌ای برون می‌کشم. ياران شفيقی که زير آسمان اين شهر نفس می‌زنند تنها‌ی‌ام نگذاشته‌اند تا به حال. دست بلند دوست هم سايه بر سرم دارد تا در نبردِ غم‌کُشان از پا نيفتم:
ای مطرب روشن‌دل! تو دشمن غم‌هايی
هر لحظه يکی سنگی بر مغز سر غم زن!

August 23, 2004

حس غريب زاده شدن

شب پيشين، سالروز تولدم بودم و هنوز هر سال در چنين روزی حس غريبی دارم، نه از آن‌ حس‌هايی که شايد ديگران دارند. غريب است از آن رو که نمی‌دانم چرا و چگونه و اصلاً به چه دليلی بی‌هوده دل‌خوشی بايد داشته باشم! اما امسال نخستين سالی است که در کنار نازنين ياری هستم که همراه، هم‌قدم و هم‌نفس‌ها تمام رنج‌ها و شادی‌های من است و تنها مايه‌ی خرسندی خاطرم. دريغ که رنج‌های من بسی فزون‌تر از طرب و شادمانی‌های من است. دريغ بيشترم از اين است که او هم ناگزير پاره‌ای بزرگ از غم‌های گران مرا بايد به دوش بکشد. تمام اين شب‌های تار و غصه‌های بی‌امان را از سر می‌گذارنيم به اميد روزی که نيم‌نفسی برای دقيقه‌ای طرب‌ناک فرا چنگ آيد. در ميان اين خيل انبوه اندوهان، حضور انس ياران دلنواز و دوستان موافق مغتنم است. و هنوز با خود آن بيت سايه را زمزمه می‌کنم که:
ای مرغ گرفتار! بمانی و ببينی
آن روز همايون که به عالم قفسی نيست
اين روزهای سنگين را که گران می‌گذرند و نفس می‌برند، به اين سودا شانه بالا می‌اندازم که روزی اندکی خرمی در دل نازنين‌ام و رفيقان يکرنگ اندازم. نه، باشد که اين طرب و خرمی، سعادت و شادی نصيب هر دل‌آزرده‌ای باشد که نصيبی از جان دارد و جهان را تاب می‌آورد. و سپاسی هم بايد بگويم تمام دوستانی را که در اين وادی پر نهيب، زادروزم را تبريک گفته‌اند. بانو هميشه شعری می‌خواند که بخشی از آن اين است:
«يادم به خير و من . . .
خيری نديده‌ام
از مردمان شهر!»

August 22, 2004

قرار

قراری کرده‌ام با می‌فروشان
که روز غم به جز ساغر نگيرم

August 20, 2004

نو ملکوتی‌ها

مجموعه‌ی ملکوت، چنان‌که اقتضای زنده‌گی و احوال يک موجود زنده است، همواره قبض و بسط از سر می‌گذراند. تا به امروز، گاهی اوقات چنين بوده است که وقتی عضوی جديد به اين مجموعه پيوسته است، تا زمان حضور آشکار و علنی‌اش مدتی زمان گذشته است. به هر تقدير، ملکوت صاحب دو عضو جديد شده است که مدتی است در کار نوشتن هستند. نخستين آن‌ها، ساقی خردمند است که وبلاگ طرقه را می‌نويسند. وبلاگ‌اش را که بخوانيد و يادداشتی که در دبيره نوشته است، حال و هوای وبلاگ‌اش را نشان می‌دهد. بانو هم در وبلاگ‌اش مدتی پيش و همين امروز درباره‌ی او دو يادداشت نوشته است به عنوان‌های «طرقه» و «زاده‌ی اسفند». اين‌ها خود معرف ساقی خردمند هستند!
ديگری، پرويز جاهد، سينماگر و منتقد فيلم است که حضورش در مجموعه‌ی ما مغتنم و ارزش‌مند است. جاهد قلمی توانا در عرصه‌ی سينما دارد (نه اين‌که مدعی سينما‌دانی شوم؛ اما قلم او را خوش می‌دارم). خودش حتماً گزارشی از آثار و احوال خود در دبيره خواهد داد. جاهد، وبلاگ خشت و آينه را می‌نويسد. عجالتاً مطالب نخست او مجموعه‌ی نقدها و يادداشت‌هايی است که به قلم او در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده‌اند و باقی نوشته‌های او به تدريج در صفحه‌ی تازه‌بنيادش پديدار خواهد شد. جاهد، جدای اين‌که عضو تازه‌ی ملکوت است، دوستی مهربان و شفيق است که بارها او را زحمت داده‌ايم و او صبورانه درشتی‌ها و خطاهای مرا تاب آورده است. باشد که ما او را کمتر زحمت دهيم و بيشتر از دانش‌اش بهره‌مند شويم! آمين!

August 18, 2004

عتيقه‌های کاون گاردن

پريروز بعد از ظهر راهی کاون گاردن شديم تا ناهار ديرگاه‌مان را در پيتزاهات آن‌جا بخوريم. تا به حال اين‌قدر زود به کاون گاردن نيامده بود. می‌دانستم در کاون‌ گاردن بازاری هست اما هرگز نديده بودم از چه جنسی است. نگاه که می‌کنی گويی پا به بازار عتيقه‌فروشان گذاشته‌ای. هر چيزی اين‌جا پيدا می‌شود. از اسکناس‌های کهنه و قديمی تا ابزارهای دريانوردی صد سال دويست سال پيش. فروشنده‌ای که تلسکوپ تک‌چشمی و قطب‌نما و اين جور و وسايل را می‌فروخت، کارتی به من داد که نام و نشان‌اش بر روی آن بود: آقای ويراف، شرکت اهورا! طرف گويا زردشتی بود. من علاقه‌ی عجيبی به اين اشياء خورده ريز دارم. اگر الهه همراه‌ام نبود شايد ساعت‌ها در اين بازار گم شده بودم. اين بازار مرا به دوران کودکی‌ام برد. ياد بازار روس‌های مشهد افتادم. هنوز هم وسوسه می‌شوم هفته‌ای یک بار به اين‌جا سر بزنم شايد چيز دندان‌گيری نصيبم شود! امان از وسوسه‌های کودکی!

August 7, 2004

زبان، فرهنگ و قرآن

سها تاجی فاروقی،‌ محقق فلسطينی‌الأصل ساکن انگلستان که در دانشگاه دارهام تدريس می‌کند،‌ اخيراً کتابی را منتشر کرده است که مجموعه‌ی مقالاتی است با عنوان «انديشمندان مدرن مسلمان و قرآن».
طرح جلد کتاب خانم فاروقی
يکی از اين مقالات درباره‌ی نصر حامد ابوزيد به قلم نويد کرمانی است (ظاهراً بايد ايرانی باشد) با عنوان «نصر حامد ابوزيد و مطالعه‌ی ادبی قرآن» (اين فايل پی‌دی‌اف و بسيار حجيم است؛ حدود 9 مگابايت). بارها خواستم بخش‌هايی از اين مقاله را به فارسی برگردانم و در ملکوت بياورم که در اين چند روزه مجال آن فراهم نمی‌شد. اما خارخار اين وسوسه با آمدن داريوش آشوری به لندن قوت گرفت. آشوری،‌ که حالا او را «حکيم‌الملکوت» می‌خوانيم، ديشب در کتابخانه‌ی مطالعات ايرانی درباره‌ي «زبان و مدرنيت» سخنرانی داشت. سخنان ديشب او و گفت‌وگوهای صميمانه‌تر پريشب ما هنگام شام، مرا واداشت تا يادی از نصر حامد ابوزيد بکنم هر چند گذرا.

ابوزيد از بسياری جهات در طرح تئوری‌های مدرن (ظاهراً مدرن البته)‌ درباره‌ي قرآن از دکتر سروش بسيار جلوتر است، اگر چه سروش در ايران نخستين کسی بود که مقوله‌ی سياليت تفسير را طرح کرد. با اين حال هزينه‌ای که ابوزيد برای طرح مقوله‌ی قداست‌زدايی از تفسير قرآن و پيش کشيدن بشريت رسول خدا پرداخت بسی بيشتر از هزينه‌ای بود که سروش در حکومت اسلامی پرداخت. بگذريم. گمان می‌کنم بهترين کار اين است که همين مقاله از کتاب بالا را بخوانيد و البته توصيه می‌کنم خود کتاب را حتماً‌ بخوانيد. به اعتقاد من در روزگار ما، اعتنا به جايگاه ادبی قرآن و وزن و منزلت فرهنگی آن رو به افول است. گروهی چنان دين و فرهنگ را به سياست گره زده‌اند که به خاطر ناکامی يا دژخويی يک نظام سياسی هر چه فرهنگ و معرفت ديده‌اند قربانی بغض يا ستيز خود با آن نظام سياسی کرده‌اند. به اعتقاد من قرآن هنوز هم يکی از برجسته‌ترين شاهکارهای ادبی و فرهنگی برای اعراب است. اعراب بدون قرآن هيچ نيستند. قرآن است که زبان عربی را از زمين به آسمان برد.

پ.ن. مسيحا درباره‌ی دو جمله‌ی آخر نوشته است: «اين عبارت از پشتوانه تاريخی بهره چندانی ندارد. قرآن محصول يک فرهنگ و زبان است». اين دو جمله که به سهو و شتاب نوشته‌ام تنها برداشت من از يکی از بندهای مقاله‌ی فوق است و بس [فکر می‌کنم بهتر باشد همان مقاله را به دقت بخوانيد تا جملات مشوش مرا!]. با اين حال مغشوش بودن دو جمله‌ی آخر صدمه‌ای به کل مدعای من نمی‌زند. هنوز هم باور دارم که قرآن يکی از استوانه‌های متين و استوار فرهنگ و ادبيات عرب است.

Free counter and web stats