« June 2004 | صفحه‌ی اصلی | August 2004 »

بايگانی: July 2004

July 30, 2004

حاشيه‌های ملکوت

ديروز در سيبستان، سيبستانکی برای باغبان آن بر پا کرديم و امروز تدارک همان عمارت خرد را در ملکوت ديدم. ستون حاشيه‌ها را در ملکوت برای عبارات و مطالبی جداگانه در نظر گرفتم که از گوشه و کنار به چشمم می‌خورد و مقتضای حال باشد يا واجد نکته‌ای که مرا به کار می‌آيد. نخست نام «حکمت» را برای اين ستون برگزيده بودم که سريعاً از نهادن اين نام منصرف شدم به دلايل چندی. نخست اين‌که نمی‌خواستم باز عده‌ای بانگ و فرياد بر آوردند که حکمت را تباه کردی يا توقع داشته باشند در اين ستون فيلسوفی حکيم ببينند. «در کوی نيک‌نامی ما را گذر ندادند»، بگذار همان نام سياه رندی بر نامه‌ی ما رقم بخورد. ملکوت من زمينی است! با ملکوت شما آسمانيان لاهوتی کاری ندارم. به قول اخوان: «بهل کاين آسمان پاک چراگاه کسانی چون مسيح و ديگران باشد . . . »! شما شيخان پاکدامن اهل فضيلت و تقوا، ما تردامنان رانده از فردوس برين را در ضلالت خويش رها کنيد! بگذريم! جدای از اين دليل مهم،‌ می‌خواستم دستم در انتخاب حاشيه‌ها باز باشد. يعنی اگر روزی از عين‌القضات و مولوی و حلاج نقل کردم، روز ديگر بهانه جويان نگويند که چرا مثلاً از نيچه يا سارتر يا کافکا قطعه‌ای آورده‌ام. شايد هم روزی آبادانی حاشيه بر عمارت صحن ملکوت چربيد. کسی چه می‌داند؟

July 28, 2004

از گزند سوفسطاييان

مطلبی را از سعيد در فل‌سفه خواندم (فلسفه و زندگانی شخصی فيلسوفان) و دريغم آمد بخشی از آن را عيناً نقل نکنم:
«
سقراط قواعد بازی فلسفه را تعيين کرد و حريفان خود را به ميدانی کشاند که همه در آن شکست می‌خوردند. سقراط به آنان نشان می‌داد که چيزی هست که هيچ عقل انسانی نمی‌تواند آن را منکر شود، چون هيچ انسانی عليه خود شهادت نمی‌دهد مگر اينکه گناهکار باشد. از جمله روشهای سوفسطاييان در مبارزه با آراء حريفان يکی حمله به خود حريف بود در جايی که حمله به آراء او ممکن نبود. در چنين مخمصه‌ای که سوفسطايی نمی‌توانست برهانی عليه استدلالهای حريف خود داشته باشد، به خود حريف حمله می‌شد و شخص با خوار کردن و ناچيز جلوه دادن شخص، اينکه او بيگانه‌ای است يا از تباری پست است يا فلان شعائر دينی را به جا نمی‌آورد و با عموم مردم همراه و همرای نيست و فلان انحرافات را دارد، بحث را منحرف می‌کرد و از ميدان می‌گريخت. سقراط در چنين اوضاع و احوالی نشان می‌داد که آنچه ما از آن بحث می‌کنيم هيچ ارتباطی به گوينده‌ی آن ندارد و آن چيز يا خودش درست است يا خودش درست نيست و اينکه من به آن معتقد باشم يا شما به آن معتقد باشيد هيچ فرقی در حقيقت آن ندارد. اگر چيزی حق باشد خودش حق است و اعتقاد ما درباره‌ی آن نه به معنای حق بودن آن و نه به معنای باطل بودن آن است.»

و چقدر در اين عالم سوفسطايی زياد است!

July 26, 2004

وليعهد منور

به ميمنت و مبارکی! داشتيم امروز در صحيفه‌ی خبرپراکنی سرکار مکرمه اليزابت خانوم تفرجی می‌کرديم، ناگهان چشم‌مان به جمال منور و براق وليعهد بارگاه روشن شد. اسباب شعف و مسرت فوق العاده‌ی قبله‌ی عالم شد اين رؤيت غير منتظره وليعهد بارگاه همايونی. تو را به خدا ببينيد چقدر نورانی است! وليعهد منور درگاه ملکوت؛ فشارش بدهيد به عکسی منورتر می‌رسيد!سبحان الله!‍ ما خودمان که در بلده‌ی پروسيه‌ی برلين وليعهد را ديديم اين‌قدر نورانی نبود! گويا تا سيمای بی‌صدای وليعهد در مقابل دوربين قرار می‌گيرد از آن نورهايی که توی‌اش می‌گويند فر دارد و فره (شايد هم فرفره؛ در طفوليت موهای وليعهد ما فرفری بوده است!) در آن هويداست. هر چه باشد شاهان و سلاطين همه فره‌ی ايزدی داشته‌اند!‌ وليعهد هم هر وقت بخواهد به مسند ملکوتی بنشيند لاجرم اين فره را اکتساب خواهد کرد. القصه،‌ ماجرا را کوتاه کنيم مبادا بدخواهان و بهانه‌‌جويان سعايت يا نمامی کنند. ظهير‌الملکوت دل خوشی از وليعهد ما ندارد و بساط توطئه‌چينی هم از جانب عناصر اخلال‌گر و نامطلوب در خفا و نهان در جريان است. گفته بوديم خفيه‌نويسان و مفتشان درگاه متخلفان را گوشمالی دهند. باری وليعهد جان! ما خرسنديم از انوار مشعشع ولايت‌عهدی.

July 24, 2004

از عشق گفتن

حکايت من و موسيقی بعضی وقت‌ها می‌شود قصه‌ی فراق و زهر تلخی که بی‌محابا به کامم می‌ريزند. هميشه سعی کرده‌ام حرف‌های نگفته و غصه‌ها و قصه‌های نشسته در پشت ديوار دل‌ام را در حديث ديگران و با لحن مطربان فرياد کنم. برای هم‌دلی با اين‌ها، با اين موسيقی‌ها و غم‌ها تنها بايد صاف و ساده بود و خالی از تعلق و گرد و غبار. هيچ کس شايد هرگز نتواند دقيقاً بفهمد که کسی که الآن دلبرده‌ی تصنيفی سوزناک است چه چيزی در جان دارد که اين جور آه‌اش به عرش دارد می‌رسد. دردهای آدمی هميشه در عاشقی يا فراق و خوشبختی و بدبختی سياه و سفيد خلاصه نمی‌شوند. بعضی وقت‌ها چيزی در دل داری که بيان و فهم‌اش حتی برای خودت محال است. خودت هم از پس خودت بر نمی‌آيی. همين جوری بی‌خودی، حتی بدون اين‌که واقعاً متعلقی خارجی داشته باشد، ناله می‌کنی که: «ای شادی جان! سرو روان! کز بر ما رفتی . . .». شايد ناگهان ياد تمام عزيزانی بيفتی که تا گورستان روانه‌شان کرده‌ای روزی و ديگر اميد ديدارشان نداری. چقدر دردناک است وقتی بی‌ هوا به ياد تمام روزهايی می‌افتی که تنها با خاطره‌ی کسی سپری کرده‌ای که روزی رخت بقا را به عالم ديگری کشيده است و تو تنها خود را اين‌گونه تسلا می‌دهی که: «خوب مثل هميشه رفته است سفر! رفته است مأموريت! بر می‌گردد! حالا چند روزی ديرتر!». دريغ که روزهای سفرش هنوز تمام نشده است و فکر نمی‌کنم تا من زنده هستم تمام شود! مسافر؟! الآن يواش يواش دارد بيست سالی می‌شود رفتی. نمی‌خواهی دست ما را هم بگيری؟ سخت است به خدا! آن عيش و تنعم را تنهايی می‌خواهی؟ باور کن، باور کن که:‌ «فتادم از پا به ناتوانی . . .رهايی از غم نمی‌توانم» !

بعضی وقت‌ها مدتی می‌شود که اين وبلاگ چند روزی يا شايد چند ماهی سکوت کند در نوشته‌های‌اش، اما هميشه زبان موسيقی باز است. اما موسيقی‌ها و نغمات روز، مرتب به روز می‌شوند و غصه‌های دم به دم مرا نمايش می‌دهند. نغمه‌های روز حکايت‌ بعضی لحظه‌های نادر و گريزان من هستند. اين وبلاگ هم به رغم بغض و کينه‌ی بعضی آينه‌ی تمام عيار لحظاتی هستند که شکار خيال و قلم‌ام می‌شوند.

July 21, 2004

هرزه‌نويسی‌های اديبانه

ماجرای ابتذال‌ وبلاگستان چيز تازه‌ای نيست. چندين بار ديگر هم درباره‌ی نوع نظرهايی که گاهی در وبلاگ خودم يا ساير وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت ظاهر می‌شوند، نوشته‌ام. صحنه‌ی وبلاگ‌نويسی به زبان انگليسی را هم هنوز چندان نيازموده‌ام که بتوان آن را با اين مورد قياس کنم. اما اگر حکايت‌ نظرهای بی‌ربط و تقاضاهايی از قبيل «به وبلاگ من هم سر بزنيد» را کنار بگذاريم،‌ به نوع ديگری از نظرها برخورد می‌کنيم که تنها می‌توان نام «تخليه‌ی روانی» بر آن نهاد. مدتی است شاهد چنين نظرهايی هستم که نويسنده‌ی نظر بدون توجه به ربط موضوع نظرش با مطلب نوشته شده تنها برای این‌که چيزی نوشته باشد، خود را خسته می‌کند. هر وبلاگی در عنوان و محتوا و تنوع مطالب‌اش، کارکردش را تعريف می‌کند و طبيعی است که اگر کسی دارد در وبلاگ‌اش برای دل خودش تنها چيزی می‌نويسد يا دارد بلند بلند با خدای خودش يا محبوب خودش نجوا می‌کند، کاری عبث و بل آزارنده است که نظری پای آن مطلب بنويسيم که ربطی به موضوع ندارد. در وبلاگ ملکوت که بارها اين را در آن نوشته‌ام، اينجا کسی نبايد دنبال رساله‌ی سير وسلوک يا معرفت نفس بگردد، عده‌ای بدون خواندن مطالب مختلف در خيال خود غوطه‌ور می‌شوند و توقعی را از ملکوت پيدا می‌کند که روح صاحب آن هم از چنين توقعاتی خبر دار نيست! گروهی هم قسمت باز نظرهای ملکوت را محل عقده‌گشايی‌های خود از نويسنده‌ی ملکوت يا عرض وجود خود می‌يابند. عزيزی می‌گفت به خاطر يک بی‌نماز در مسجد را نمی‌بندند. اما دريغ که فضای وبلاگستان ايرانيان جوری است که عده‌ای بی‌کار گويا تنها دوست دارند خود را اين‌جا تخليه کنند. البته طبيعی است که وقتی در ماجرايی جدی نقدی يا نظری می‌نويسم انتظار واکنشی نسبت به آن را دارم و آن را به دقت می‌خوانم (هر چند که در همان‌ها هم باز عده‌ای سوراخ دعا را گم می‌کنند). اما دسته‌ای از مطالب ملکوت، حرف دل است و بس. فکرش را بکنيد اگر روزگاری پيش بيايد که مردم بتوانند بخشی از آن‌چه را که در مغز شما می‌گذرد بخوانند و بدانند، کم‌ حوصله‌گان عيب‌جو چه پدری از شما در می‌آورند! وبلاگ هم چنين است. هر کس هم که وبلاگ می‌نويسد بر حسب ظرفيت خود، توقعات، ديدگاه و اصول خودش مطلب می‌نويسد که شايد جاهايی شديداً با گفته‌های خودش متناقض باشد. به گمان من هيچ حرجی بر چنين نوشتاری نيست. وقتی کسی به اين‌جا می‌آيد تا آدميت خودش را تجربه کند و اين هستی مجازی را محک بزند، چه جای بهانه‌ای؟ نمی‌توان به کسی گفت چنين بينديش يا چنان مينديش. چنين بنويس يا چنان ننويس. اگر کسی مثلاً مدعی شد که فلان قانون فيزيک خطاست،‌ اگر حوصله و دل و دماغ داشته باشی، شايد دو خط برای‌اش بنويسی که به اين دلايل مدعای تو نادرست است. چنين نوشته‌ای می‌شود صد در صد غير شخصی و عاری از حب و بغض. همين پنج شش مطلب اخير ملکوت را بخوانيد. آقا يا خانمی با اسم و آدرس مستعار (از آلمان) اين‌جا را کرده‌ است محل بغض‌های خودش از نمی‌دانم که. فکر می‌کنم خيلی مهم است قبل از اين‌که بخواهيم برای کسی نظری بنويسيم و در نوشتن جدی باشيم، ابتدا بدانيم و بفهميم مراد طرف چی‌ست. گويا هنوز ادب زيستن در جهان مدرن برای عده‌ای قابل فهم نيست. وبلاگ هر کسی خانه‌ی مجازی اوست. وقتی که ببينی کسی دارد از باز بودن و بی‌حصار بودن فضای خانه‌ی مجازی‌ات سوء استفاده می‌کند و به جای تردد آرام و بی‌آزار و اذيت، پليدی از خود به جا می‌گذارد، راه‌اش را می‌بندی. بيماران اينترنتی هم که بی‌شمار هستند. بار ديگر تقاضا می‌کنم از دوستان که نظرهای نامربوط پای مطالب نگذارند و گر نه پاک‌شان خواهم کرد. آن‌ها هم که بيمارند راه‌شان مسدود خواهد شد. بدترين وضعيت هم تعطيل کردن بساط نظرخواهی است. البته گروهی طبيعتی جز عيب‌جويی ندارند «که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند»! واپسين سخن اين‌که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از این گناهی نيست

مطالب مربوط:
روزگار معضل فرديت
ملکوت من زمينی است
حکايت اشراق ملکوتی
هيچ کس بی دامنی تر نيست
اندر فضايل وبلاگ‌نويسی
ابتذال در وبلاگستان (عليرضا دوستدار)
ابتذال در ملکوت (مجموع‌نوشته‌های آقا/ خانم م)

July 16, 2004

شباويز

ای مرغ سحر!‌ ناله به دل بشکن!
هنگامه‌ی آواز شباويز است!

July 14, 2004

تلخ است سکوت

شمعی هستيم نهاده بر گذرگاه باد


برخيز به خون دل وضويی بکنيم
در آب ترانه شست‌وشويی بکنيم
عمر اندک و فرصت خموشی بسيار
تلخ است سکوت، گفت‌وگويی بکنيم


- قيصر امين‌پور 

July 8, 2004

خواب‌های‌اش را باد برد

هنوز رد پای نوشته‌ی آخرم درباره‌ی رؤياهای سيد رضای خوابگرد دارد روی خط ول ول می‌زند اما به گمانم باز هم بايد بنويسم برای سيد خوابگرد. لازم نمی‌دانم بگويم که سيد خوابگرد را من از نزديک ديده‌ام و ذره‌ ذره‌ی وجودش، صفا و صميميت و صداقت‌اش را در نگاه‌اش و وجنات و سکنات‌اش ديده‌ام. اما اين هم دليل نوشتن نيست. در يادداشت پيشين به اشاره گفته بودم که وبلاگ‌نويسی برای بعضی‌ها تجمل است. از شما چه پنهان شايد برای من هم بدجوری تجمل است! اما از حکايت سيد رضای خوابگرد چيزهای ديگری را هم بايد و هم می‌توان فهميد اگر ديده‌ی بصيرت داشته باشی و قصد آزار نداشته باشی: «حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود». اما سيد رضا نَقلِ می را در افواه عام کرده است و در معبر خرقه‌پوشان (که در اينترنت و سرزمين وبلاگستان هم کم نيستند) حديث خلوت انس گفته است. پس عجب نيست که طعنه‌ی زاهدان عالم و محتسبان وبلاگستان خواب‌های او را هدف قرار دهند. اما يک نکته هست و آن اين است که همواره از آن نوشته‌ام. آمدن و رفتن در وبلاگستان، چنان که لحن و شيوه‌ی نوشتار هر کسی به خود او مربوط است و نمی‌توان به او گفت چنين باش و چنان باش. اگر روزی در جايی از این کره‌ی خاک، که رؤياهای آدمی هم حفاظ ندارند، به خواب‌های کسی دستبرد بزنند و رؤياهای شيرينش را به سلول انفرادی بيندازند و کابوس به خواب‌اش بفرستند، آن آدم حق دارد بگويد من ديگر اصلاً خواب نمی‌بينم! آخر چه مرضی داريم بی‌دردی و رفاه خودمان را بخواهيم به همه تسری بدهيم؟ مگر همه در همه‌ جای دنيا آرام و بی‌دغدغه نشسته‌اند و نان ارزان و بی مشقت می‌خورند؟ جز آن عده‌ی معدود خارج از ايران که چنگال زور بر گلوی‌شان نيست، باقی هشت‌شان گرو نه است. هر روز ممکن است بساط‌شان را جمع کنند،‌ علی‌الخصوص که بخواهند جدی بنويسند، اهل معامله و سوداگری نباشند، برای ارباب قدرت و ثروت هم لوندی نکنند! خوب اين‌جوری معلوم است که خواب‌های‌ات را هم باد می‌برد! اينجا که در وبلاگستان «کبر و ناز حاجب و دربان در اين درگاه نیست»، پس چه معنی دارد به کسی بگويی (با درشتی و تشدد) که کی بيا و کی برو يا چه بگو و چه مگو؟! اما با تمام اين‌ها، سيد جان! اگر رنجيدی، تو خوش باش که ما گوش به هر کس نکنيم: «دولت پير مغان باد که باقی سهل است / ديگری گو برو و نام من از ياد ببر». اما، «روزی ما دوباره کبوترهایِ‌مان را پيدا خواهيم کرد / و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت . . .». غمين مباش! آن روز هم می‌رسد. اگر دل‌ات از وحشت زندان سکندر گرفته است، چرا عزم ملک سليمان نمی‌کنی تا از گزند ديوان خود را برهانی؟ بند زندان سکندر هم اگر سخت باشد، باز در آن همه ظلمت، خضرِ راهی هست! خضری که همراه پيادگان است! غصه دار مشو از فخرفروشی و طعنه‌ی سوارگانی که ديگران سوارشان کرده‌اند. تو باش تا عزيز شوی و بگويندت روزی که:


امروز عزيز همه عالم شدی اما / ای يوسف من حال تو در چاه نديدند

July 7, 2004

سرور و سوگ!

امشب، شب ششمين ماهی است که من و الهه ازدواج کرده‌ايم. در نتيجه، امشب نيم‌سال‌مان را می‌گرديم (بر وزن سال‌گرد، که در آن چيزی می‌گردد!). اما، امروز ناچار شدم مبلغ فراوانی پول زبان بسته را حرام کنم. شايد بيش از دو هفته شده است که عينک‌ام را از وسط نصف کردم يعنی قاب عينک را به شيوه‌ای حرفه‌ای شکستم! کسانی که گذارشان به لندن افتاده است برای زندگی خوب می‌دانند که شکستن عينک چقدر خرج روی دست آدم می‌گذارد. بعد از کلی اين در و آن در زدن، خيال کرديم که با مراجعه به بوتس (به جای رفتن به ويژن اکسپرس)، يکی دو جفت عينک معقول می‌توانيم با حدود 100 پوند بخريم. اما امروز بعد از اتمام معاينه چشم هر چقدر قاب عينک عوض کرديم ديديم قميت مناسبی يافت می‌نشود! اما بدتر از همه قيمت شيشه‌های عينک است. قيمت شيشه‌ها از خود قاب عينک گران‌تر در آمد. اين شد که 140 پوند پول را مفتی مفتی ريختيم به جيب چشم پزشک برای فقط يک عينک آن هم با قابی معمولی! تازه بدتر از هر چيزی بعد از يک هفته انتظار برای وقت معاينه‌ی چشم، به ما می‌فرمايند که برای گرفتن عينک يک هفته تا ده روز بايد صبر کنيد! به گمانم اگر برای خريد عينک ايران رفته بودم ارزان‌تر از آب در می‌آمد! خوب است به خدا! هديه‌ی ششمين ماه ازدواج بايد قيمتی داشته باشد بالاخره!

July 6, 2004

قصه‌ی معيشت و ماجرای عاشقی

ديشب اين يادداشت نقطه‌ی صفر سيد رضا شکراللهی را خواندم. با خودم گفتم با توپ پر می‌روم سراغ‌اش و به او می‌گويم تو اين کاره نيستی! باز فردا می‌نويسی، اگر اينجا نشود جای ديگر. اما آيا واقعاً ماجرا به همين سادگی است؟ وبلاگ‌نويسی آيا تجملی است که نصيب هر کسی می‌شود؟ ببخشيد اگر با لحن پرولتاريا ستيز و بورژوا شکن مارکسی حرف می‌زنم، ولی واقعاً هر کدام از ما که وبلاگ می‌نويسيم چقدر وقت داريم تا بنويسيم و جدی بنويسيم؟ آری، می‌شود وبلاگ نوشت و حرف روزمره زد اما شرط دارد البته. برای بعضی‌ها حضور در عرصه‌ی اينترنت به نوعی نشان دادن جايگاه متفاوت‌شان در حوزه‌ی اجتماع است. وبلاگ‌نويسی برای همه فقط نشستن پای اينترنت و تايپ کردن نيست. اما با تمام اين اوصاف مطلقاً با سيد خوابگرد موافق نيستم که يا همه يا هيچ. سيد خودش هم خوب می‌داند که با اين شعار اصلاً نمی‌شود زندگی کرد حتی، مخصوصاً در ايران. در ولايت ما (ديگر مملکت نداريم که؛ ملکی در کار نيست!)، تنها اهل قدرت و سياست که تمامی مجاری اعمال اقتدار را در اختيار دارند می‌توانند بگويند يا همه يا هيچ. بقيه با اين شعار يا بايد منزوی شوند و سکوت کنند يا سر به باد دهند. پس نتيجه می‌شود اين‌که خاموش و سر به زير حرف بزنی. گاهی اوقات هم به رندی و زيرک‌ساری در پس هزاران پرده حرف بزنی که: «به بانگ چنگ مخور می که محتسب تيز است»! هر جا را هم که نگاه کنی هيچ کس در آن ولايت بند زبان ندارد که جان در امان بماند. پس حکايت باز هم حکايت جان است و لقمه‌ای نان. اين را هم در همين حواشی بگويم که وقتی ازدواج کردی ديگری خودت تنها نيستی که بگويی کار ملک است آن‌که تدبير و تأمل بايدش! زندگی خانواده هم تدبير و تأمل می‌خواهد. می‌خواستم بگويم که اگر سيد خوابگرد قلم بر زمين می‌نهد، کسانی هستند که بختک غصه‌ی نان بر زندگی‌شان نيست و می‌نويسند به جای او و اوهای ديگر. اما نمی‌شود! رضا شکراللهی خودش بايد بنويسد و خودش بايد باشد. اگر نباشد، يک جای آسمان انتقاد و ادبيات و فرهنگ سوراخ می‌شود. وقتی هم که سوراخ شد ديگر رفو نمی‌شود. روزگاری خودم نیت کرده بودم اين وبلاگ را تعطيل کنم و بروم پی کارم با انگيزه‌هايی شايد مشابه سيد خوابگرد. اما نمی‌دانم، راستش را بخواهيد نمی‌دانم که چه شد باز نوشتم. نوشتن آن هم به اين ترتيب «نفس اماره»‌ای می‌خواهد که خيلی زورش به تمامی کف نفس‌های زاهدانه بچربد. ما هم که خدا را شکر (هزار شکر که ياران شهر بی‌گنه‌اند) بازيچه‌ی نفسيم! سر سيد رضا سلامت که از بند ملامت می‌رهاند خودش را! ولی خودمانيم. کسی که اين مرض لاعلاج نوشتن در جان‌اش رخنه کند شب‌ها هم کابوس نوشتن می‌گيرد. می‌گوييد نه؟ می‌بينيد! اگر سيد رضا شکراللهی ديگر ننويسد، شب‌ها حتماً خواب می‌بيند دارد توی وبلاگ‌اش می‌نويسد. مگر نه اين‌که وبلاگ‌اش نام خوابگرد را دارد. خدا به خير کند! حالا که شب‌ها توی وبلاگ‌اش نمی‌نويسد، کجا می‌رود خوابگردی؟!

Free counter and web stats