« May 2004 | صفحه‌ی اصلی | July 2004 »

بايگانی: June 2004

June 27, 2004

صعب روزی، بلعجب کاری،‌ پريشان عالمی

چند روزی است شديداً‌ دچار قحط و برهوت اينترنت هستيم؛ يعنی اين‌که اتصال اينترنت ما اصلاً حال خوشی ندارد و دم به دقيقه غش می‌کند و مطلقاً به فرمان ما نيست و گر نه حرف برای گفتن زياد است اما گوينده کو؟!

June 24, 2004

دارالترجمه‌ی ملکوتی

مدتی است که مرددم اين را اينجا بنويسم يا نه. اما شايد دير هم شده است. اگر در لندن، يا هر جای دنيا به ترجمه‌ی متون انگليسی به فارسی يا فارسی به انگليسی نياز داريد، می‌توانيد با آدرس ای‌ميل translations AT malakut DOT org تماس بگيريد و ترجمه‌ی کارتان را در اسرع وقت تحويل بگيريد. متنی که قرار است ترجمه شود بايد در صورت امکان به آدرس فوق ای‌ميل شود (يا از طريق ای‌ميل بپرسيد که متن مورد نظر را چگونه می‌توانيد ارسال کنيد) و هر گونه اطلاعات لازم درباره‌ی چگونگی ارسال مطالب يا قيمت ترجمه را می‌توانيد پس از مکاتبه به آدرس بالا دريافت کنيد. حالا شايد در فرصتی مناسب لوگويی برای دارالترجمه‌ی ملکوت در همين گوشه‌ی صفحه درست کرديم. مترجم ملکوت هم حداقل دوازده سال سابقه در کار ترجمه در زمينه‌های مختلف دارد!

June 23, 2004

هيچ کس بی‌ دامنی تر نيست

شايد در خيلی از وبلاگ‌های جدی و تفننی، يا مبتذل و غير مبتذل (استفاده از فرهنگ خوابگردی!)، به اين جمله برخورد کرده باشيد که: «اين وبلاگ صفحه‌ی شخصی من است» يا به عبارتی روشن‌تر، مردم در وبلاگ‌شان بلند بلند فکر می‌کنند. البته بلند بلند فکر کردن، چندان شوخی و هزل نيست و طبعاً بی‌صدا و خاموش هم نيست در نتيجه نمی‌تواند فارغ از تأثير گذاری باشد. خلاصه اين‌که نوشتن در وبلاگ، چندان نمی‌تواند معادل انديشيدن باشد که بتوان خيلی صريح آن را در دايره‌ی آزادی بيان قرار داد. البته آزادی بيان و آزادی پس از بيان حرمت دارد به شرطها و شروطها! به گمان من هيچ چيزی در اين عالم بی‌قيد و شرط و مطلق نيست، حتی آزادی. وقتی که کسی در وبلاگ درباره‌ی موضوعی اظهار نظر جدی می‌کند و چه بسا سخنانی تند و گزنده می‌گويد طبيعی است که گروهی آزرده خاطر شوند و عده‌ای خشنود. اين طبيعت عالم انسانی است. آدم نمی‌تواند دل همه را به دست آورد. به اعتقاد من، آدم اگر بخواهد همه را خوشحال نگه دارد، موجودی بی‌خاصيت می‌شود. کسی که بخواهد دل همه‌ی آدميان کره‌ی زمين را به دست بياورد ديگر برای خودش کسی نيست. ديگران است. اما آدم اگر آينه باشد، هر کسی را همان‌طور که هست به خودش نشان می‌دهد و البته در توصيف مقام آينه‌گی مناقشه و مجادله بسيار می‌رود که ترجيح می‌دهم از خير آن بگذرم.

اما بعد، به کرات ديده‌ام که گروهی از خوانندگان صفحه‌ی من انتقاد، شکايت يا درشتی کرده‌اند که چرا من در سخن‌ گفتن از ديگران (احتمالاً از بعضی‌ها؛ چون نمی‌توانم درباره‌ی همه حرف بزنم!) درشتی می‌کنم و لحنی گزنده و طعنه‌آلود دارم. انصاف می‌دهم که بخشی از اين تندخويی خصلت ذاتی و عيب طبيعی من است! خرده مگيريد! به بزرگواری سخاوت‌مندانه‌ی خود از قصور و خطای من بگذريد! خدای‌تان خير دو جهانی دهاد! اما، يک حرف صوفيانه بگويم، اجازت است؟ من يک نفر در مقام نوشتن شايد جاهايی نهان‌ورزی کنم و در نوشتارم به دلايلی تستر و تقيه بورزم، اما به طور قطع و يقين، از ابراز صريح عقيده‌ام درباره‌ی چيزی که گمان می‌کنم خطاست (شايد هم واقعاً آن چيز درست باشد!) پروايی ندارم. اما ساير آدميان چگونه‌اند؟ شما وقتی که بخواهيد درباره‌ی موضوعی جدی حرف بزنيد چه می‌کنيد؟ لی‌لی به لالای همه می‌گذاريد؟ وقتی نوشته‌ای را می‌خوانيد که شديداً از آن رنجيده خاطر می‌شود و بغض‌تان می‌گيرد از نادانی يا تنگ‌نظری نويسنده‌اش (به نظر خودتان و با مبانی فکری خودتان) چه کار می‌کنيد؟ اگر دستی به قلم داشته باشيد نظرتان را گوشه‌ای می‌نويسيد. در روزگار ما هم اينترنت خيلی از ديوارها را برداشته است و نتيجه‌اش می‌شود چيزی شبيه وبلاگ! من بارها گفته‌ام که وبلاگ جايی است برای انسان بودن و انسان خطا می‌کند. اصلاً بياييد اينجا که خطا کنيد. مگر ما آمده‌ايم خود را اينجا قديس بنماييم؟ مگر مثلاً من با انتخاب نام ملکوت، ادعای رسالت کردم و جهانيان را به آيين تازه‌ی خودم دعوت کردم؟ تا جايی که به ياد دارم، خيلی به ندرت پيش آمده است در وبلاگ کسی (البته شايد به جز وبلاگ‌های اصحاب ملکوت) يادداشتی نقادانه نوشته باشم و خواسته باشم گريبان کسی را بگيرم. سعی کرده‌ام هر چه می‌نويسم همين جا باشد، مگر اين‌که دليل جدی و محکم ديگری برای نوشتن در جای ديگری داشته باشم. نتيجه‌ی مستقيمی که از اين حرف می‌شود گرفت اين است: آن علامت ضرب‌در گوشه‌ی سمت راست صفحه‌ی مرورگرتان را بی‌هوده نگذاشته‌اند. صفحه‌ی ما را ببنديد و شما را به خير و ما را به . . . ملامت! ما هم که نامه ننوشته‌ايم در خانه‌ی مردم که يا ايها‌الناس بياييد بخوانيد که: «بلعجب نادر شکار آورده‌ام»! دوست نداريد نخوانيد. چه نقدی بر حسين درخشان باشد يا مهدی خلجی يا سايت لوح يا محمدرضا شجريان! حاشا که مثلاً مهدی خلجی را با سايت لوح يا نوشتارهای حسين درخشان در يک جا بنهم. هر کسی جای خودش را دارد. اما من نظر خودم را می‌نويسم و بس! من و دوستان‌ام همديگر را می‌شناسيم و حکايت ما از آنِ ماست. اما آن‌ها که به تلخی از نامردمی‌شان ياد می‌کنم، قطعاً در نظام فکری من جايگاهی درخور اعتنا و منيع ندارند که از آن‌ها پرهيز کرده‌ام. اگر مثلاً من آقای آوينی را خوش نمی‌دارم حتماً برای آن دلايلی دارم. چه لزومی دارد که من از آقای آوينی خوش‌ام بيايد يا مجيزش را بگويم؟ اصلاً چه لزومی دارد که شما مثلاً جلوی جرج بوش کرنش نکنيد؟ خوب معلوم است! مثل او فکر نمی‌کنيد! رفتارش را با معيارهای خودتان انسانی يا خردمندانه و منصفانه نمی‌دانيد. پس هر کس به دليلی ممکن است از کسی خوشش نيايد يا نظر خودش را به گونه‌ای ابراز کند. در اين پريشان نوشته‌‌ها تلاش کرده‌ام خودم باشد بی‌هيچ پرده‌پوشی با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها‌ی‌ام (که البته بدی‌های‌ام قطعاً بر خوبی‌های‌ام می‌چربند!). خدا را هم به قدر شعور خودم بنده‌ام! به رسول‌اش و روز جزا هم به مقدار وسعی که دارم باور دارم (اين قدر هست که گه‌گه قدحی می‌نوشم!). اگر هم درشتی کرده‌ام و از اين به بعد می‌کنم، بدون هيچ‌گونه تزوير و ريايی اين کار را می‌کنم. ظاهر و باطن من همين است. برقی است که می‌جهد و می‌رود. خوش نمی‌داريدم؟ با بسته شدن صفحه‌ام به دست شما دوست عزيز، تخفيف زحمت می‌کنم. اما محال است که من کور شوم، لال شوم، کر شوم! سعی می‌کنم خودم باشم با همين سواد اندک.

بگذاريد تأکيد کنم که اين نوشته مخاطبی خاص و معين ندارد. افراد زيادی از آشنا و غريبه سخنی به مضمونی مشابه در نقد يا مذمت من نوشته‌اند: وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم! گله‌ای نيست. اما ما راه خود را می‌رويم و حکايت آدميان خاکی در اين جهان ناسوتی که ملکوت‌اش هم در مرزهای خيال ما تنها می‌گنجد اين است و بس:
هيچ کس بی‌ دامنی تر نيست ليکن ديگران
باز می‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ايم! 

June 22, 2004

من‌ام و يک قبيله دل

حالا دل‌ام برای خودم، برای تو، برای همه‌ی نجواهای‌ام تنگ است. حالا فقط دوست دارم بعضی وقت‌ها اگر خلوتی باشد، اگر رمقی مانده باشد، بنشينم و همين‌جوری خيال‌ام را رها کنم که دامن تو را بگيرد مگر با خودت به آسمان‌ام ببری . . . مگر بخت همصحبتی با تو نصيبم شود. می‌دانی که فراوان خوابت را می‌بينم. او هم خواب تو را چند بار ديده است. نمی‌دانم مناسبت تو با او چی‌ست. می‌دانم برای‌ات حرمت قايل است و دوستت دارد. اما حکايت من خيلی کهنه‌تر از اين‌هاست. خودت می‌دانی که اين روزها آشفته‌ام؛ او هم آشفته است. هر دو تا دلتنگ‌ايم. می‌بينی چگونه آواره شديم؟ هميشه با خودم گفته‌ام حتماً اين در به دری‌ها حکمت دارد. حتماً اين بازی‌ها که داری با من می‌کنی حکمتی دارد که من نمی‌فهمم. حتماً دارد! چيزهايی هست که عقل آدمی به گردشان هم نمی‌رسد. تو که صاحب سری و واجد حال می‌دانی حتماً. امروز داشتم صدای‌ات را گوش می‌دادم و دل‌ام پر کشيد برای ديدن‌ات. آری . . . نشود دل نفسی از تو جدا به خدا!

حوصله‌ام دارد سر می‌رود از خودم. خودم روی دوش خودم سنگينی می‌کنم. شانه‌های‌ام خميده است از بار خودم. می‌دانی؟ روزها را به شب‌ها گره می‌زنم. هر روز کار و هر روز بيهودگی. در اين ميانه‌ی غوغا تنها دل‌ام به عشق خوش است و به او. اما هراس بودن مثل زهر توی خون‌ام می‌دود. اگر به خاطر او نبود اصلاً نبودم. اما پای‌بندم همين‌جور بيخودی. دل‌ام گر می‌گيرد وقتی می‌بينم هر کس که گرد من می‌چرخد، تمامی رنج‌ها و امتحان‌های من هم بايد به او سرايت کند. سخت است به خدا! خودت خوب می‌دانی! می‌گذاری دور روز بدون غصه‌های بيهوده نفس بکشم؟ نمی‌گويم مشکل نمی‌خواهم. بلاهای تو را هم خوش‌ام. اما رها کن که آن غصه‌های بزرگ و آن بارهای طاقت‌فرسا و کمرشکن را تنها من بکشم. هر چه باشد، اين وجود را اختصاصاً به من دادی. اين را که با کسی قسمت نکرده‌ای؟ کرده‌ای؟ آخر من را تنها به دنيا آوردی و تنها هم می‌بری. پس بگذار بعضی چيزها فقط بلای جان من باشد. باشد؟

June 15, 2004

الواح جزميت و هنر ايدئولوژيک

 

يکم
دير زمانی است که می‌خواهم يادداشتی برای سايت به اصلاح فرهنگی و ادبی لوح بنويسم که يا فرصت آن را نمی‌یافتم و يا حال و حوصله‌اش را نداشته‌ام. به هر روی مختصری که می‌نويسم نگاهی است که مدت‌ها روی اين سايت سنگينی کرده است و امروز بايد بيان شود. بدون هيچ مجامله و تعارفی بگويم که سايت لوح (که هنوز نمی‌دانم املای نام سایت چرا [louh] است!)، از نگاهی ادبی و زبانی سايتی است قوی. اکثر نويسندگان آن و در صدر همه‌شان سرلوحه نويس آن‌ها رضا اميرخانی قلمی دارد استوار. اما دريغ که «جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض خال». از آن هزار نکته‌ی کار و بار دلداری، خال درشتی بر عارض اين نوشته‌ها نشسته است که هر چه جمال است در سايه‌ی آن ضايع می‌شود. اگر بخواهید در روزگار معاصر فضايی اينترنتی را بجوييد که هم اهل ادب و قلم باشد و هم شديداً دلبرده و سر سپرده‌ی آرمان‌های انقلاب و اسطوره‌های شخصی‌ شده و جزمی اين دو دهه‌ی گذشته، حتماً بايد اين سايت را در صدر همه‌شان ببينيد. به نظر من لوح، نمونه‌ای است معتدل، بزک شده و فریبنده از روزنامه‌ی کيهان که تمام نيش و زهرهای سياسی‌اش در لفافه‌ای ادبی نهان شده است. بگذاريد بسيار صريح به آينه‌ی تمام عيار اين سايت اشاره کنم که همانا رضا اميرخانی است (نويسنده‌ی سرلوحه‌ها) و به اعتقاد من اين‌جا تريبون اختصاصی و جولانگه يکه تازی اوست و ديگران تنها در زير سايه‌ی سنگين او حرفکی می‌زنند. درباره‌ی داستان‌نويسی امير خانی می‌توانيد يادداشت پدرام رضايی زاده را ببينيد که بسيار رسمی و سرد بدون هيچ اشاره‌ی صريح و بی‌محابايی از او ياد کرده است. اما، در شاعری اميرخانی عميقاً متأثر از علی معلم دامغانی است که به خوبی معروف خلق عالم است و مراتب و درجات او در سلوک ولايی و ذوب فقهی اظهر من الشمس. به همان طريق می‌توان ارادت اميرخانی را به او و تمامی تيره و طايفه‌ی اين قوم و قبيله خوب فهميد، لذا عجيب نيست اگر در لايه‌های زيرين سخنان اميرخانی ردپای آشکار ديدگاه‌های سيد احمد فرديد را هم ببينيد. طبيعی هم هست که او از شيفتگان و مريدان سينه‌چاک سيد مرتضی آوينی هم باشد. شعر او را با عنوان امام‌زاده در مدح آوینی بخوانيد تا بفهميد با چه موجودی طرف هستيد! امير خانی از سويی ديگر از منتقدان طراز اول اصلاحات است و زبانی بسيار گزنده دارد در کوبيدن ارباب اصلاحات. بخوانيد يادداشت او را در مضحکه ساختن ابطحی تا لطافت طبع و ايضاً وقاحت‌های لفظی او را دريابيد. خلاصه کنم که در لوح جايی برای تکثر و تنوع نيست. اين‌جا هر چه هست جزميت است و ايدئولوژی. اين‌جا هر که با ما نيست بر ماست. اين‌جا هر کس اهل ولايت نباشد، انگ خيانت می‌خورد و مزدور است. این‌جا به هوش باشيد و گرنه به طرفة‌العينی به استعمار و استکبار وابسته می‌شويد و سيل دشنام‌هايی از جنس دشنام‌های صبح و کيهان و فرديد و قبيله‌ی تهمت‌زنان بر سر و روی‌تان می‌ريزد. لوح زبان گويای حوزه‌ی هنری تبلیغات اسلامی است. دوست دارم آن‌ها که در ايران هستند و شايد بيشتر با اين حوزه و حلقه آشنا هستند، بيشتر از آن‌ها بنويسند و حتی بر نوشته‌ی من نقد بگذارند. چه بسا برخی نکاتی را هنوز من نمی‌بينم.

دوم
نغمه‌ی روز را عوض کرده‌ام و نی‌نوای حسام‌الدين سراج را گذاشته‌ام. اين کار شعرش از علی معلم حميد سبزواری است و آهنگ‌اش از حسين‌عليزاده. شعر بسيار قوی و استوار است و سرشار از تصوير گری. آهنگ‌ هم که ديگر جای گفتن ندارد. اين نمونه‌ی موسيقی يکی از برجسته‌ترین شاهکارهای استفاده از ادبيات، شعر و موسيقی در پيش‌ بردن اهداف انقلابی و ايدئولوژيک است. اين تصنيف عميقاً برای من لذت‌بخش است، بماند البته که نشانه‌های افراطی‌گری انقلابی و جزميت در آن آشکار است. به هر روی تصنيفی است بسيار قوی و پر ضرب که شور و هيجان را در رگ‌های آدمی می‌دواند.

June 13, 2004

هم سوخته شمع ما،‌ هم سوخته پروانه

نغمه‌ی امروز را،‌ باز هم، قطعه‌ای را گذاشته‌ام که کويتی‌پور خوانده است. در ايران که بودم بسيار به ندرت پيش می‌آمد که حتی نام اين آدم به گوش‌ام بخورد، اما اين‌جا می‌بينيد که چندين مرتبه است پای او به ملکوت باز شده است! به هر تقدير، قطعه‌ی امروز تقديم است به ميرزا محمد خان متين که علاقه‌ای عجيب دارد به کويتی‌پور. ميرزا محمد خان، زمانی صاحب حجره‌ای مجازی و مخيل در سرزمين ما بود که يکی از راه رسيد و نام آن وادی را بر حجره‌ی خويش نهاد! اما ميرزا محمد خان هنوز هم صاحب هيچستان است، هر چند در هيچستان ملکوت کس ديگری می‌نويسد و سال به سال حجره‌اش را گرد‌گيری می‌کند.
حال او بنشيند و گوش بدهد که:
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه . . . و ياد عمليات‌های جنگ در غرب کشور بيفتد و داغ‌اش تازه شود.
پ.ن. بهتر است از همان قسمت نغمه‌ی روز به اين قطعه گوش دهيد تا اين‌که بخواهيد روی لينک بالا کليک کنيد.

June 12, 2004

سلاح‌های هسته‌ای و جنجال قدرت

 يکی دو سال است که ماجرای سلاح‌های هسته‌ای ايران بحث داغ اخبار جهان است. مدتی است که می‌خواهم يادداشتی برای نيروهای هسته‌ای بنويسم و مجال پيدا نمی‌کنم. اتفاقاً مقاله‌ای که بايد برای درس حقوق بشر بين‌الملل می‌نوشتم موضوع‌اش همين بود. پيش از اين‌که به ايران بپردازيم، توجه به اين نکته از هر چيزی واجب‌تر است که تنها حکومت‌هايی که عملاً در برابر ممنوع اعلام کردن سلاح‌های هسته‌ای مقاومت کرده‌اند و تن به معاهدات سازمان ملل نداده‌اند کشورهای عضو شورای امنيت و در رأس آن‌ها آمريکا است. پيشنهاد ممنوع اعلام کردن استفاده از سلاح‌های هسته‌ای به عنوان سؤالی از سوی سازمان ملل متحد در سال 1994به ديوان عدالت بين‌المللی ارايه شده بود که پاسخ به آن‌ [تحت عنوان Advisory Opinion] پرسش هم تنها مشوش و مبهم ارايه شده بود و جوابی در خور نيافته بود (مقالات سايت کميته‌ی بين‌المللی صليب سرخ را هم در اين زمينه ببينيد.). القصه، نکته‌ی ظريف ماجرا اين است که آمريکا تنها با دستاويز بازدارندگی برای خود مجوز استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را حفظ کرده است و هر گونه قطع‌نامه‌ی سازمان ملل را نيز وتو کرده است. در نتيجه، بدون هيچ ترديدی تنها عامل بزرگ و عمده‌ای که در برابر منع استفاده و گسترش سلاح‌های هسته‌ای وجود دارد خود آمريکاست که با ممنوعيت آن‌ها تفوق و برتری سياسی و نظامی خود را در جهان به مخاطره می‌اندازد. آمريکا هنوز پای بسياری از معاهدات بين‌المللی را امضا نکرده است. از جمله اين‌که در قوانين آمريکا قانونی هست به نام حمله به لاهه که بنا بر آن دولت آمريکا می‌تواند برای آزاد ساختن هر يک از تبعه‌های‌ خود حتی به دادگاه بين‌المللی لاهه لشکرکشی کند!
اما سوای قلدرمآبی و قداره‌بندی آمريکا، اين را هم نبايد از ياد برد که نفس استفاده از سلاح‌های هسته‌ای و گسترش آن‌ها به هر نحوی، حاوی مشکلات جدی و اساسی اخلاقی و اجتماعی است. برای خلاصه کردن مطلب تنها يک بند را از کتاب «تأملاتی بر خشونت» [Reflections on Violence] نوشته‌ی جان کين نقل می‌کنم که به خوبی گويای اين مطلب است:
«سلاح‌های هسته‌ای اين امکان را دارند که از اختيار آدمی خارج شوند. کشورهای جهان می‌توانند هزاران سلاح هسته‌ای توليد کنند. در شرايطی غير‌قابل تصور، جنگ‌هايی ممکن است رخ دهد که هزاران سلاح هسته‌ای در آن به کار می‌رود و صدها ميليون انسان کشته می‌شوند. با وجود اين‌که اين امر شديداً غير محتمل است، اين امکان طبيعت ذاتی سلاح‌های هسته‌ای است.»
اما برای جهانيان، تنها وجود دولت ديوانه‌ای چون آمريکا کفايت است. سياست‌مداران همواره ممکن است ديوانه شوند. نه برای ايران و نه برای هيچ کشور ديگری توجيه عقلی و اخلاقی مناسبی برای استفاده از سلاح‌های هسته‌ای وجود ندارد. ولی زورگويی و قدرت‌طلبی مسری است. حکومت‌های جهان هيچ‌کدام الاهی و دست‌نشانده‌ی خدای عالم نيستند. همگی خطاکارند و همان به که ابزار نظارت آدميان بر سر آن‌ها باشد تا خشونت نورزند و دريغ که دموکراسی هميشه در ذات خود نطفه‌ی خشونت را می‌پروراند. تفصيل اين ماجرا باشد تا بعد. اما عجالتاً از اين کتاب جان کين در صورتی که يافتيدش غفلت مورزيد.

June 8, 2004

ما آمده‌ايم

به سلامتی امروز بعد از صرف مبلغ معتنابهی پول زبان بسته معضلات رايانه‌ای ما حل شد. عجالتاً تازه اتصال اينترنتی ما راه افتاده است که اميدوارم به مشکلی برنخورد. باری ارباب و اصحاب ملکوت کماکان بدانند و آگاه باشند که قبله‌ی عالم تمامی امور معقول و منقول را برای مدتی معين و محدود همين جوری خشک خشک به وليعهد درگاه محول کرده است. يعنی اين‌که چون وليعهد اين روزها هوس کرده است ديوان جان کين تصحيح کند گفتيم حتماً کفايت ولايت‌عهدی بايد تدارک امور محروسه‌ی معظمه‌ را هم بنمايد. در نتيجه از آن‌جا که قبله‌ی عالم هنوز گرفتار هستند، امور جزييه‌ و کليه را تنها در حاشيه‌ی مشغله‌های معاش می‌توانيم انجام دهيم! می‌بينيد چه بر سر قبله‌تان آورديد شماها؟!

June 6, 2004

فقر امكانات

روزگار اينترنتى ما بهتر كه نشده است بدتر هم شده است! تازه اسباب‌كشى كرده‌ايم دوباره اما هنوز اينترنت محل جديد راه نيفتاده است. تأخير و درنگ ما در نوشتن تنها از كمبود شديد امكانات است. در ضمن كسانى كه شعر در آن يكشنبه‌ى سرد را از صفحه‌ى سلطان بانو مى‌خوانند كمى دقت كنند كه آن شعر اولاً از آن ساعد باقرى است كه بانو به او ارادت دارد و تنها دليل نقش بستن آن غزل بر آن صفحه است (سيد الملكوت براى اين بل گرفته و از سر بخار معده و كمبود سوژه دل اى دل سر داده بود!!). ديگر اين كه آن شعر را خود من گذاشته بودم چون اول خودم از آن غزل خوشم آمده بود و بعد هم بانو! همين! هيچ خبرى نيست. زندگى اندرونى سلطان هم تنها به خودش مربوط است و بس!

June 3, 2004

نخستين کتاب جان کين به فارسی

امروز در کنفرانسی که دانشگاه درباره‌ی اتحاديه اروپا تشکيل داده بود، دکتر علی پايا را ديدم که تازه از ايران بازگشته بود. شايد برای کسانی که اين مباحث را پی‌گيری می‌کنند جالب باشد که بدانند انتشارات طرح نو، ترجمه‌ی کتاب «رسانه‌ها و دموکراسی» از جان کين را با ترجمه‌ی نازنين شاه‌رکنی منتشر کرده است.

June 2, 2004

اُرکت و پلکسو

مدتی است که استفاده از اُرکت در ميان بسياری از ايرانيان اينترنت‌باز رواج فراوان يافته است. حسين درخشان درباره‌ی آن قبلاً توضيحی نوشته که شرح لازم را داده است. مدت درازی است که خودم از برنامه‌ی پلکسو استفاده می‌کنم و شايد برای بسياری از دوستانم دعوت‌نامه‌ی آن را فرستاده باشم. پلکسو در واقع يک برنامه‌ی آن‌لاين است که آدم می‌تواند همه‌ی آدرس‌های ای‌ميل‌اش را هميشه به طور آن‌لاين در هر نقطه‌ای از جهان در اختيار داشته باشد. اين مخصوصاً به درد کسانی که با آوت‌لوک کار می‌کنند می‌‌خورد. در واقع پلکسو کار يک کارت ويزيت آن‌لاين را انجام می‌دهد. نکته‌ی مهم اين است که اگر يکی از دوستان شما، برای‌تان دعوت‌نامه‌ای فرستاد و از شما خواست که اطلاعات آن را کامل کنيد،‌ هول برتان ندارد! اين اطلاعات به طور آن‌لاين فقط در اختيار همان فرد خواهد ماند. در نتيجه بيمی نداشته باشيد که ممکن است اطلاعات شخصی شما برای همه ارسال شود. از اين گذشته هر وقت که بخواهيد می‌توانيد همه‌ی اين اطلاعات را پياده کرد و به برنامه‌ی ای‌ميل خود منتقل کنيد. به نظر من، پلکسو مدل متمدن‌تر و بسيار محدود‌تری از او اورکت است. می‌توانيد در پلکسو عضو شويد و سپس برنامه‌اش را پياده‌ کرده و روی برنامه‌ی ای‌ميلتان نصب کنيد و هميشه با آدرس‌های ای‌ميل‌تان به روز بمانيد.
حال که اين يادداشت را گذاشته‌ام،‌ فکر می‌کنم همين‌جا لازم باشد خواهشی بکنم از تمام کسانی که اين صفحه را می‌خوانند. اگر کسی خبری يا اثری از دانشجويی داشته باشد که سابقاً دانشجوی رياضی دانشگاه فردوسی مشهد بوده است، ممنون می‌شود اگر با او آشنا شوم. اين توضيح را هم بدهم که من دانشجوی رياضی ورودی سال 72 بودم. الآن فکر می‌کنم حتی با يک نفر از هم‌کلاسی‌های آن زمان هم تماس ندارم. کاش می‌شود اين هم‌درسان سابق را پيدا کرد. کسی خبری دارد؟ اگر می‌شناسيدشان به اورکت يا پلکسو معرفی‌شان کنيد!!


پ.ن. در ضمن ملکوتيان هم لطفاً اگر بدشان نمی‌آيد به اورکت بپيوندند تا مجموعه‌ی حلقه‌ی ملکوت در آنجا تکميل شود!

Free counter and web stats