« April 2004 | صفحه‌ی اصلی | June 2004 »

بايگانی: May 2004

May 30, 2004

تمثال حضرت جان کين اعلی الله مقامه


در راستای اين‌که ظهير درگاه ظاهراً اشتياق وافر و ارادت غريبی به رؤيت مسوده‌ی تصاوير آن عالم استراليايی کانادا ديده‌ی بريتانيا نشسته‌ی برلين رفته پيدا کرده‌اند، عجالتاً به نقش تمثالی از معلم قبله‌ی عالم اکتفا می‌کنيم که در ذيل می‌آيد:


حضرت جان کين
 اين هم عکسی دیگر از آن عالم بی‌بديل:
حضرت کين


که البته مربوط به ايام جوانی ايشان است گويا! باری، برخی از اشارات و کتاب‌های جان کين در حجره‌ی لينکدونی ارض مقدسه آمده است. طالبان می‌توانند به همان‌جا رجوع کنند. اما ما هنوز هم به ظهير شک داريم. نمی‌دانيم اين سخنان چرب‌زبانانه را به چه قصد و نيتی گفته است. وليعهد هم که در پاسخ مرقومه‌ی ما تعلل وافر کرده است. نمی‌دانيم چه خبر است در درگاه. پراگيان که سر در نقاب سکوت کشيده‌اند الا ظهير. برلينيان هم که احتمالاً در معيت وليعهد به خاطرشان جای ديگری مشغول است. اهل وين هم که شده‌اند حاجی حاجی مکه! چه خبر است در درگاه؟ ما چهار روز ملتزم درس و مشق بوديم همه‌تان پراکنده شديد؟ زهی همت! آی ملکوت نشينان!‌ ما هول برمان داشته است؟ وليعهد! کجا رفتی؟
 قبله‌ی عالم نگران که قلبش دارد از دهانش در مي‌آيد!

May 28, 2004

فاخته‌ی ملکوتی

وليعهد جان
تصدقتان گردم! مرقومه‌ی شريفه‌ی والاجاه وليعهد بزرگ بارگاه عز وصول يافت و به رؤيت چشمان خاقان جم اقتدار رسيد. از ضمير منور وليعهد درگاه البته نهان نماند و نيست که در اين ايام دراز فراق و جدايی از تدبير امور ملک و تمشيت ارکان ملکوت، لحظه‌ای از ياد رعايای درگاه غافل نبوده‌ايم. باری بارها نيت کرده بوديم که مرقومه‌ای مفصل به رسم معهود شهريارانه مکتوب کنيم و چاپار مخصوص همايونی را مکلف کنيم که به طرفة‌العينی منشور مقدس خاقانی را به تمامی اطراف و اکناف ملکوت ارسال دارند. سلطان‌بانو هم مکرراً ملال خاطر خود را از بی‌رونقی دفتر ديوانی و غبار نشستن بر کنگره‌ی ملکوتی بارگاه ابراز داشته‌اند. ما هم چنان که رسم اجداد جهاندارمان بوده‌ است مدام از نگاه عبرت و اشارت حکمت متفطن اين نکته بوديم که:


آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
ديديم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای
بنشسته همی گفت که کو کو؟ کو کو؟
هر چه باشد از این سکوت و خاموشی مستعجل ملالی به دل راه مدهيد که قبله‌ی عالم تازه ديروز از مداومت بر تکاليف جامعه‌ی غربيه‌ی وست‌مينستر و تمرين لوازم دموکراسی فراغت حاصل کرده‌اند. چنان که رسم معهود ارباب دانشگاه است گرفتار تدوين رساله‌ای بوديم که ختم تحصيل را اعلام نماييم. هنوز هم البته چندين ورق‌پاره را بايد سر و سامان دهيم تا فراغت کامل حاصل آيد.
و اما بعد؛ در باب روزگار ارض مقدسه و ممالک محروسه‌ی ملکوت لازم افتاده است که تذکرات واجب و تنبيهات لازم همايونی برای قاطبه‌ی مقیمان درگاه ارسال شود تا به آداب حضور واقف بمانند و در رسوم اقامت قصوری نورزند. وليعهد جان! قربانتان گردم! گويا تنها شما هستيد، که با وجود تنهايی که مثل تنهايی خدا شده است انگار، دمی از تمشيت امور حجره‌ی منوره‌تان غافل نمی‌شويد. بعضی‌ها گويا به سفر قندهار و هرات رفته‌اند. يکی دو نفر را که ما البته اطلاع واثق داريم که از ظل انوار همايونی خروج کرده‌اند. نازک‌الملکوت و ماوراءالملکوت سر از سمرقند و بخارا در آورده‌اند. خودتان می‌دانيد که اين طايفه‌ی دل در هوای خوبان را نمی‌شود دمی در آستان مقدسه پای‌بند کرد. هوای سيه‌چشمان کشميری و ترکان سمرقندی رهاشان نمی‌کند! صدر اعظم درگاه هم که می‌بينيد و می‌دانيد کم‌گوی شده است و اخيراً هم از قبله‌ی عالم درخواست کردند که آن نشان عاليه‌ی ادبی را که بیتی درخشان از حافظ شيرين سخن بود از صدر منزل‌شان برداريم مبادا جماعت صادر و وارد ظن خودبينی و کبر و نخوت بديشان ببرند. دل رئوف قبله‌ی عالم اجابت درخواست کرد البته. اما ما به همان بيتک خوش بوديم. ظهیر‌الملکوت که تن‌تن تنی ناتن‌تنی در آورده‌ است! ما نفهميديم ظهير با که تنی است و با که ناتنی؟ مدتی پيش از صدر اعظم شنيديم که با اتفاق يکی از مه‌پيکران پراگی سودای آب‌تنی داشته است. راست است آيا؟ هر چه باشد تأکيد فراوان بفرماييد به ايشان که احتياط واجب است که در رعايت آداب شرع کوشش وافر کنند. در همه حال از دوختن آن کلاه مشهور غفلت نکنند که مايه‌ی خذلان و شرمساری ملکی و ملکوتی نشود! سياح‌الملکوت و قديسة‌الملکوت هم گويا هوس ديار شيطان کرده‌اند. خودتان استفسار لازم را بفرماييد و خبرش را به سمع سلطان برسانيد که اين‌ها چرا از درگاه ما خارج شده‌اند؟ قصد سفر داشته‌اند فقط؟ ما مراتب رنجيدگی عميق خود را از اين بی‌ سر و سامانی درگاه به شما ابلاغ می‌کنيد. فکری بکنيد تو را به خدا!
وليعهد بزرگ! ساعد و قبضه‌ی قبله‌ی عالم از ترقيم و تحرير ديگر رنجه شد. عجالتاً همين مرقومه‌ی مختصر را داشته باشيد تا مجالی اگر حاصل شد، رقعه‌ی جديدی صادر کنيم.
 قبله‌ی در کار درگاه و دلتنگ وليعهد

May 24, 2004

دست ما کوتاه

مدتی پيش‌تر از اين بايد اين يادداشت را می‌نوشتم. نزديک به يک ماه است که دسترسی من به اينترنت شديداً‌ محدود شده است و در يکی دو هفته‌ی اخير محدوديت مضاعفی هم بدان افزوده شده است. در نتيجه مجال رسيدگی فوری به امور وبلاگی و ای‌ميلی فراهم نيست. در اين مدت اگر پاسخ نامه‌ای را دير می‌دهم رنجيده خاطر نباشيد. در چند هفته‌ی آينده‌، اگر خدا بخواهد تدارک‌اش خواهم کرد.


از ساکنان ملکوت هم تقاضا می‌کنم اگر فايلی را به صورت گرافيک و عکس آپ‌لود می‌کنند حتماً حجم آن را تا زير 100 کيلوبايت کاهش دهند تا من اين‌جا دچار مصيبت نشوم. تنگ‌ کردن فضای سايت به عکس‌های حجيم برای همگی ساکنان ملکوت دردسر درست می‌کند. خودم هم مدتی است به تدريج دارم فايل‌های طربستان را به جای ديگری منتقل می‌کنم. شما هم در اين تنگ‌نا ياری‌گر من باشيد. سعی کنيد عکس‌های‌تان را کوچک کنيد و سپس آپ‌لودشان کنيد. اينترنت سريع وسوسه‌تان نکند. دچار توهم نشويد! فضای ملکوت محدود است!‍

May 21, 2004

آن دستان هنرمند

گشايش
چيزی هست. در آن اعماق چيزی هست که در تار و پود هستی من تنيده است. کسی بايد باشد که با هنرمندی دستی در جان آدمی بزند و رگ و پی را به فراست بجنباند. يافتن اين نقطه‌ی نهان جان کار هر کسی نيست. تا خويشتن خود را ندانی، هرگز نخواهی فهميد که چی‌ست که تو را تا عرش می‌کشاند؛ آن‌که تو هستی کدام است و آن که ديگری است کی‌ست. طبيبی که خداوند دل باشد و «مسيحا دم و مشفق» حتی اگر به تمنا در پی تو دوان باشد، وقتی که دردی در تو نباشد دوای‌اش بيهوده است. برای بهره جستن از اين چشمه‌ی نوش تنها ارادت کافی است که اغلب آدميان از آن‌ تهی‌اند و اسير خودفريبی. «در بيابان فنا گم شدن آخر تا کی . . .»؟ عاشق خود را در مرکز عالم می‌بيند! تعجب نکنيد. همين‌طور است. عاشق گرد خود می‌تند، بر خلاف عاقل که گرد خرد می‌تند. عاشق پيش از اين‌که عاشق معشوق شود عاشق خود است. عشق لباسی است که عاشق بر قامت معشوق دوخته است؛ بسيار پيش‌تر از آن‌که معشوق را ببيند. اما . . . حکايت من اين نبود . . . قصه‌ی من قصه‌ی سوز بود. زخمی هست. زخمی در اعماق دل هست که گاه‌گاهی به نيشتر آرامی سر باز می‌کند و خون از آن فواره‌ می‌زند. آن درد نهان را ديدن کار هر کس نيست. اين زخم هم هرگز بهبود نمی‌يابد. اين زخم همواره با من است:
به آن زخم‌های مقس قسم / که جز زخم مرهم برای تو نيست
اين «شوکران» را نوشيده‌ايم که زمانی آن را بر هر انگبينی رجحان داده بوديم. امروز هنوز هم اين شوکران در دل و جان کار می‌کند. اين زهر «هستی» در سراسر اجزای من جاری است. دشوار است «بودن».


حصار
بايد اين گوهر مقدس را در دژی بلند نشانيد و از دسترس هر کسی حتی عزيزترين‌ها دور داشت. اين گوهر نخستين پاسخی که خواهد يافت انکار است: «ای به انکار سوی ما نگران . . .»! شهادت شنيدن و تسليم ديدن در برابر چهره‌ی جميلی که دلربايی بی‌کران و حسن بی‌پايان دارد، امروزه کيمياست. آن‌ها که مرد معرفت‌اند نهان‌اند. همه در لباسی ديگر دعوت می‌کنند. دعوت رنگی ديگر يافته است. اين دعوت امروزه به کفر شبيه‌تر است تا به ايمان. «قلب او مؤمن دماغ‌اش کافر است». اين کفر دماغی و ايمان قلبی سکه‌ی روز است. خود را حصار نشين‌ کرده‌ايم تا جهان‌ها را مجال تزاحم و تضاد نماند. هنوز هم همان ادبيات جاری است: عبور از تضاد، درنگ در ترتب و وصول به وحدت! رفيقان! صلای قيامت است! حصارها را دريابيد!

May 14, 2004

حکايت اشراق ملکوتی

ساعتی است که منتظر کسی نشسته‌ام تا بيايد. در اين فاصله به مطلبی اشاره می‌کنم که در قصه‌ی غربت غربی طرح کرده بودم. چند نکته را می‌نويسم که البته به هيچ رو مانع از اين نخواهد بود که کماکان پاسخی برای پرسش پيشين بنويسيد.


اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، چنان که بارها گفته‌ام، در ابتدا وبلاگ تنها تفننی بود برای پر کردن اوقات فراغتم. نوشته‌های نخستين اين وبلاگ گواهی بر اين سخن است. خيلی اوقات وسوسه شده‌ام که آن مطالب اوليه را يکسره پاک کنم تا بار آن ادبيات مبتذل بر شانه‌های وجدانم سنگينی نکند، اما هنوز می‌خواهم که باشند. اما، ملکوت فارسی برای خود من شاخصه‌ای مهم داشته است و آن زبان رازآلود و رمزگونه‌ی آن است (که حسين درخشان به درستی به آن اشاره کرده بود). وبلاگ نوشتن برای من هرگز به منزله‌ی عريان شدن در برابر انظار آدميان نبوده است و امروز هم نيست هر چند گاهی اوقات از اين قاعده عدول کرده‌ام. چه بسا سخنان دارم که هرگز در اين صحنه مطرح نشده‌اند و هرگز هم نخواهند شد مگر به زبان رمز. ديگر اين‌که اين‌جا ميدانی بوده است برای عشقبازی با محبوب‌های ديرينم در ادبيات يعنی حافظ و مولوی که روزگار درازی از عمر عزيز را در پای آن‌ها نهاده‌ام و مثقال ذره‌ای از اين همنشينی پشيمان يا شرمسار نيستم. هنوز هم گاهی که احساس غربت و تنهايی می‌کنم و هيچ وقت نيست که اين حس از من کناره بگيرد و در هر حالی ممکن است گريبانم را بچسبد، به زبانی که نگاه من و اوست، پاسخ دل خود را می‌دهم.


اما هنوز غم چونان وديعه‌ای در نهاد آدمی سر به صخره‌ی دل‌ام می‌زند. هنوز درازدستی اندوه را از آستين کوته روزگار بر ملک گوشه‌گير وجودم می‌بينم. روزگاری است که مجال همنشينی با حافظ و مولوی و موسيقی را از آن دست که خود می‌طلبم برای رعايت خاطر عزيز بانو ندارم، اما هنوز هم آتشی - که نميرد - در اين‌جا زبانه می‌کشد. زمانی نوشته بودم که ملکوت من زمينی است. امروز هم بر سر همان سخن هستم. اين‌جا نام ملکوت را يدک می‌کشد و صد البته بی‌حکمت نيست. بارها گفته‌ام که چه تعلق خاطر عجيبی به اين نام دارم. برای من جهان، جهانی تصادفی نيست. اين عالم را در بطن عالمی گسترده‌تر و عظيم‌تر می‌دانم. جهان محسوس را در دل جهان معقول و عالم ظاهر را هم، هر چند تناقض‌آميز ممکن است به نظر برسد، آبستن عالم باطن می‌کنم و قايل به روزی هستم که در آن اسرار هويدا می‌شوند که وعده داده‌اند يوم تبلی السرائر را. اين تلقی از عالم شايد کمی عجيب به نظر برسد مخصوصاً برای کسانی که زير آوار و سيلاب برتری مهيب تمدن غربی کمر خم کرده‌اند يا مبهوت آن شده‌اند. برای من خدا زنده است. خدای من نمرده است. و در همين ملکوت زمينی من باور خود را دارم و بر آن پای می‌فشارم چنان‌که هيچ‌گاه توقع ندارم کسی را به اين روش و منش بخوانم: حلقه‌ی پير مغان‌ام ز ازل در گوش است / بر همان‌ايم که بوديم و همان خواهد بود! هنوز برای من جست‌وجوی معنا و تپيدن برای حکمت و حقيقت که گاهی اوقات اين روزها برای من واژه‌هايی غريب می‌نمايند، درد است و دغدغه که هرگز نمی‌خواهم در مسير زندگی و در تنگنای واقعيت‌ها تلخ و عبوس بشريت دلبستگی به آن‌ها را مفت و رايگان رها کنم. همين جا اذعان می‌کنم که دشوار است، خيلی دشوار است که آدمی دل‌اش برای حقيقت، همان حقيقتی که پيامبران به آن اشاره داشتند، بتپد و بتواند در اين زمانه‌ی مردم‌ستيز عاشق‌کش دوام بياورد. جايی ديگر در همين وبلاگ گفته بودم که دارم تمرين می‌کنم تا آداب و اخلاق قدرت را بياموزم! اگر سپر و حفاظ قدرت را نداشته باشی همه چيزت را می‌ربايند، همه چيزت را: حتی عشق را! و آدمی البته در مقام اختيار و رقم زدن سعادت و شقاوت خويش در دنيا و عقبی است (اگر به اين يکی باور داشته باشيد). شايد چيزهايی در زندگی باشند که از اختيار آدمی خارج باشند، اما آدمی آن مايه اختيار دارد که بتواند مسير زندگی خود را تغيير دهد. همين الآن که اين را می‌نويسم دست و دل‌ام از مهابت اين قصه‌ی خون‌افشان می‌لرزد. پس به شتاب از آن می‌گذرم.


بگذاريد همين جا تمام کنم به اين بيت حضرت حافظ:


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند / نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست!


پ.ن. نغمه‌ی روز را هم عوض کرده‌ام که حال دل را بنماياند. تنها کسی که اين آواز را با من خوب به خاطر دارد صاحب مجلس‌افروز است که روزهای درازی را همنشين و هم‌نوای من بوده است.

May 12, 2004

دموکراسی ايرانيان

امروز جلسه‌ی مفصلی داشتم با جان کين درباره‌ی سفر اخيرش به ايران. يکی از نکات برجسته‌ی سفرش البته ديدار با سران جبهه‌ی مشارکت بود که مخصوصاً از ديدار محمد رضا خاتمی، حجاريان،‌ مزورعی و ساير ارکان مشارکت بسيار ذوق‌زده بود. خاتمی بيش از هر کسی ديگری برای او دلنشين و جذاب بوده است. چنان که پيش‌بينی می‌کردم وقتی که او درباره‌ی اصلاحات و سرنوشت آن از مشارکتی‌ها پرسيده بود،‌ گويا همگی اتفاق‌ نظری ولو ضمنی داشته‌اند که اصلاحات و تجربه‌ی پارلمانتاريسم در ايران شکست خورده است! يک نکته‌ی حاشيه‌ای ديگر اين‌که سران محافظه‌کاران هيچ‌کدام به سراغ او نرفته بودند و لاريجانی تئوريسين هم که قرار ملاقاتی با او داشته، هرگز با او ديداری نکرده است. محافظه‌کاران چندان از جان کين‌ خوششان‌ نمی‌آيد. قابل درک است البته! عجالتاً شتاب دارم و مجالی هم برای وبلاگ‌نويسی نيست. فرصتی فراهم شود مفصل‌تر درباره‌ی ديدار اخير جان کين از ايران خواهم نوشت.

May 8, 2004

قصه‌ی غربت غربی

درباره‌ی ملکوت غربی [Occidnetal Malakut] در مطلب قبلی نوشتم. هنوز نمی‌دانم آيا ساير حلقه‌نشينان تمايلی دارند که به انگليسی مطلب بنويسند يا نه. وبلاگ انگليسی همچون وبلاگ فارسی‌ام در روزهای نخست هنوز برای من موجود غريبی است. هنوز نمی‌دانم چه از آن بر می‌آيد. در نتيجه لحن نوشتار، نوع تعابير، محتوای مطالب هنوز در مقام امکان و تغيير هستند. باری اکنون که چنان کاری کرده‌ام می‌خواهم بدانم تا به امروز که عمری از اين وبلاگ فارسی می‌گذرد، خوانندگان چه نظری درباره‌ی ملکوت فارسی دارند. سؤال مشخصی را می‌خواهم بپرسم تا دلايل وبلاگ‌نويسی انگليسی‌ام روشن‌تر شود.


به نظر شما، مهم‌ترين خصيصه و برجسته‌ترين ويژگی وبلاگ فارسی ملکوت چی‌ست؟ ملکوت فارسی در نگاهی اجمالی و کلی چه چيزی را منعکس می‌کند؟ نماينده‌ی چيست؟ ادبيات نوشتاری آن چه چيزی را نشان می‌دهد؟


پاسخ به اين سؤال را خودم بعداً به مطلب تکميل خواهم کرد. اما می‌خواهم بدانم خوانندگان چه تصور و استنباطی از آن دارند.

May 6, 2004

ملکوت غربی

بالاخره از سر اين بيم گذشتم! امروز ملکوت غربی را به عرصه وبلاگ‌‌ام آوردم. بعد از اين همه درنگ و تأخير ملکوت را به انگليسی هم خواهم نوشت، هر چند نمی‌دانم سرنوشت همين وبلاگ‌نويسی فارسی يا نفس وبلاگ‌نويسی در من چه خواهد بود. اما عجالتاً آغازش کرده‌ام. انگيزه‌های نوشتن ملکوت فارسی طبعاً تفاوتی عظيم و شگرف دارد با ملکوت غربی من. نامی را هم که برای ملکوت انگليسی برگزيده‌ام [Occidental Malakut] هنوز همان دغدغه‌ها و زمزمه‌های نهان جان‌ام را هويدا می‌کند. اين صفحه‌ی نو هنوز کار دارد و کمی ريزه‌کاری فنی لازم دارد که اگر مجالی داشتم بيشتر به آن رسيدگی خواهم کرد.

باری تنها همين نکته را بگويم که چرا در نوشتن به انگليسی اين همه درنگ کرده‌ام. نوشتن وبلاگ در درجه‌ی نخست برای من نجواهای درونی خودم با خودم به صدای بلند بود. توجه به مخاطب بيرونی بعداً به سراغ‌ام آمد. اين نجواهای بلند دردآلود زمانی فرم، محتوا و ادبيات‌شان تغييری اساسی کرد. لحن نوشتار ملکوتی من هم مرتب تغيير کرده است. وسعت و تنوع مخاطبان ملکوت و حلقه‌ی ملکوت خود دليلی ديگری برای تغيیر دادن لحن و تأمل در نوشتارم بوده است. اما از انگليسی نوشتن پرهيز داشتم چون در پی مخاطبی به آن زبان نبودم هرگز. شايد امروز،‌ از اکنون به بعد، چنين مخاطبی يافتم اما هنوز آن ديوار ستبر و ضخيم زبان فارسی با همه‌ی شيرينی و دلربايی‌اش که اتفاقاً بسيار هم رهزنی می‌کند، پا برجاست و باز هم ترجيح می‌دهم که همين زبان و ادبيات را حفظ کنم. هنوز زمان مستوری است. هنگام مستی و قلندری شايد نرسیده باشد. اما همين اندک مايه مستی که در کار کرده‌ام عمری مرا کفايت است. «تا چه پيش آيد در اين سودا سرانجامم هنوز»!

May 3, 2004

دل به عشوه‌ی نازيان

اين چند روز گرفتار رسيدگی به کارهای معوقه پايان‌نامه‌ام هستم و ناچارم مروری دقيق بر رويدادهای هفت هشت‌ساله‌ی اخير ايران داشته باشم. در مجموعه‌ی کتاب‌هايی که چند روز پيش برای‌ام از ايران فرستاده بودند، کتاب «تراژدی دموکراسی در ايران» باقی هست که به پيوست آن متن سخنرانی سعيد امامی در دانشگاه همدان آمده است. در بخشی از اين سخنرانی،‌ سعيد امامی از اسپيلبرگ سخن می‌گويد و او را دست پرورده‌ی آژانس يهود می‌شمارد. با استدلال‌های او، اسپيلبرگ با ساختن فهرست شيندلر تنها قصد مظلوم‌نمايی برای يهوديان را داشته است. باری اين قسمت را بخوانيد که شديداً تأمل برانگيز است:
« . . . خب الآن دارد يک مجموعه‌ای از تاريخ يهود را ظلمی که بر يهود رفته می‌سازد. در صورتی که شما می‌دانيد اگر کتاب‌های تاريخی را خوانده باشيد، اين بحث 6 ميليون يهودی يک جفنگ تاريخی است. من يک سری از دوستان نازی و نئونازی داشتم کتاب‌های معتبر درجه يک را در اين رابطه برای من فرستادند،‌ آخرين آماری که خود يهودی‌ها جمع کرده بودند، 250 هزار نفر بود. کل کشته‌ی يهودی‌ها در جنگ دوم جهانی. در ضمن می‌دانيم که چند ميليون نفر در جنگ دوم جهانی کشته شد. ولی دنيا را 6 ميليون يهودی کشته پر کرده. تمام تصاويری که توی مجلس اسراييل هست تمام تصاوير آشويتس و چيزهای مختلف کنده‌کاری روی دیوار مجلس اسراييل کردند، و تعميرش هم کردند . . .»

به نظر شما وقتی يک مقام عالی‌رتبه‌ی امنيتی «دوست» نازی و نئونازی داشته باشد و صراحتاً به آن معترف هم باشد، چه معنی دارد؟ اين آقا و هم‌فکرانش اصلاً توجه نداشتند که مسأله کشتن يک نفر يا شش ميليون نفر نيست. مسأله دقيقاً کشتن يک انسان به خاطر عقيده است. هر چند اين ماجرا بسيار قديمی است و طرح آن شايد امروز کمی بلاموضوع باشد، اما هنوز اين دغدغه‌ها را داريم. هنوز جان آدميان قداست ندارد. هنوز هم می‌توان برای ستاندن جان يک انسان بهانه تراشيد يا تلف شدن يک آدمی را امری خرد و حقير دانست. هنوز هم فاشيسم حکمرانی می‌کند.

امروز اگر هر کسی، هر مسلمانی در مقام نقد اسراييل بنشيند و تمامی حرکات ضد بشری و فاشيستی صهيونيست‌ها را به حق هم محکوم کند، اگر حتی به قدر مثقال ذره‌ای به نابودی يک انسان حتی رضا داشته باشد، به قدر ارزنی برای او وزن و منزلت قايل نيستم. اگر کسی منتقد سياست‌های خشونت‌آميز صهيونيست‌ها باشد و بخواهد آشويتس يا نازيسم هيتلری را کم‌رنگ کند و حتی به قدر ذره‌ای تلاش‌ کند که بگويد اين‌ها 10 نفر نبودند و يک نفر بودند، صداقت او را باور نمی‌کنم. ميان کشتن ده نفر و يک نفر فرقی نيست. هيتلر اگر فرمان مرگ،‌ سوزاندن يا اعدام حتی يک نفر را به جرم عقيده صادر کرده بود، همين ننگ برای او تا قيام قيامت کافی بود. و چنين است وضع هر سياست‌مدار ديگری. هر کس، به نظر من، ستاندن جان انسانی را به جرم عقيده روا بداند، فرقی با هيتلر ندارد.

و ما همگی قربانی کشتار و قتل به نام دین، به نام اعتقاد، به نام سياست، به نام دموکراسی بوده‌ايم. نابودی آدميان به هر اسم و تحت هر بهانه‌ای که باشد، فعلی منفور و منزجر کننده است. بس است ديگر. مرگ نمی‌خواهيم ديگر. زندگی می‌خواهيم. وقتی که نخستين بار فهرست شيندلر را ديدم همين را نوشتم. پيانيست رومن پولانسکی هم چنين بود. مصايب مسيح هم از همين دست بود. علی ابن ابيطالب را هم که در کوفه شهيد کردند، ماجرا همين بود. مرگ برای هر انسانی، مرگ برای آدميان است.

بگوييد زندگی. تنها زندگی می‌خواهيم. زندگی. . . زندگی . . .

از تهی سرشار، جويبار لحظه‌ها جاريست ،
چون سبوی تشنه کاندر خواب بيند آب و اندر آب بيند سنگ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من!
زندگی را دوست می دارم! مرگ را دشمن!
وای! اما با که بايد گفت اين:
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن!
جويبار لحظه ها جاری...!

Free counter and web stats