« March 2004 | صفحه‌ی اصلی | May 2004 »

بايگانی: April 2004

April 29, 2004

اتفاق را

كم‌گوي شده‌ام و كم‌نويس، اما معنايش اين نيست كه هيچ‌ام در درون نيست. تگرگي هست، دردي هست . . . مرگي هم البته هست! در راه كه مي‌آمدم با خودم مي‌گفتم كه:
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يارب از مادر گيتي به چه طالع زادم!
هنوز دست غم بر اركان وجودم دراز است، هنوز! هنوز تيشه بر ريشه‌ام مي‌كوبد. روزي اين غم مي‌كشدم! هزاران بار گفتم كه:
نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم

اما كو شادي، كو غزل؟ مجال غزلخواني نيست! در اين هجوم فتنه‌ها تنها مي‌توان در خويش فروريخت و شانه‌هاي دل‌ را در سكوت لرزاند. همين! از اين است كه بغض‌ها نمي‌شكنند. از اين است كه غم‌هاي عظيم‌تر را نهان بايد كرد. اما . . . الهي! دلي ده كه آتش هواي تو در آن بود و زباني ده كه جز به كار ثناي تو نيايد!

April 27, 2004

منشی قبله‌ی عالم

تاجری در خم شد
عارفی بازاری
در همان منزل اول گم شد

شاعری خم می شد
منشی قبله عالم
می شد

زاهدی نام خدا را به زبان جاری کرد
بعد
خرما را خورد

زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آوای حزین آه کشید
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

شاعری خانه نداشت
در خیابان خوابید
شهرداری سر ذوق آمد و
اقدامی کرد

جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ می زد
ژنده پوشی طلب برهان کرد
شاعری شعری گفت
عاشقی آه کشید
عارفی هوهو کرد
تاجری دسته چکش را رو کرد

عارفی وارونه حس می کرد
و کرامات غریبی هم داشت
مثلا طشت طلا را
لگن مس می کرد

شاعری کهنه سرا
شعر نیما را دید
زیرلب غرغر غرایی کرد

شاعری اشک نداشت
و لهذا خندید

از سيد حسين حسينی - نقل از: ابراهيم نبوی

April 23, 2004

اين بغض بی‌قرار

امشب هوای گريستنی داشتم دراز. بوی خاک، بوی ديار و بغض‌های مهجور در گلو مانده‌ای که تنها بر مزار عزيزان می‌شکست، اينجا حسرت شده است برايم. نه پای ماندن دارم و نه شوق رفتن اما. نمی‌دانم از چه بايد بگويم تا حق اين بغض‌های نشکسته ادا شود. تنها می‌دانم که يکی در دلم سخت دارد برای وطن و برای من می‌گريد. خودم و ديارم. خويشتن‌ام و روزگارم. هستی‌ام و پدرم. وجودم و مادرم. فرهنگ‌ام و تمام آرزوهای‌ام. عشق‌ام و اميدم . . . باد می‌آيد! و . . . پيمانه را گم کرده‌ام!

April 19, 2004

جستار آشوری در آسمان ملکوت

دير زمانی است که جويای این بودم تا داريوش آشوری با نوشته‌های نقاد و جاندارش پا به وادی ملکوت بگذارد تا هم نوشته‌های خود او يک جا و با نظم و ترتيب بهتری در پهنه‌ی اينترنت مجال ظهور پيدا کند و هم مجموعه‌ی ما از وزن و اعتبار معرفتی، علمی و زبان‌شناسانه‌ی آشوری بهره‌مند شود.

شايد اکنون بيش از سه هفته باشد که صفحه‌ی آشوری را با نام جستار در ملکوت راه‌اندازی کرده‌ام. شکل و شمايل اين صفحه نيز مانند ساير صفحات ملکوت است (به جز يکی دو تا) که گمان می‌کنم اختيار کردن اين شکل به همگنی و يک‌پارچه‌گی ملکوت کمک می‌کند. در جستار آشوری، اغلب مطالب به صورت متنی آمده است. اما چنان که خود آشوری هم در يادداشت افتتاحيه‌ی جستار آورده است، خواندن متن هر جستار به طور دقيق لازم است از آن رو که سرسری نوشته نشده‌اند. در نتيجه مناسب‌ترين کار برای اين امر استفاده از فايل پی‌دی‌اف مطالب است. که تقريباً در همه‌ی موارد وجود دارند. البته هنوز تغييراتی مختصر در بخش‌های صفحه به سفارش خود آشوری و اجتهاد اهل فن صورت می‌گيرد که شايد از اين پس ديگر به چشم نيايد.

باری، حضور آشوری مديون عطف توجه مشتاقانه‌ی خود او و همت پی‌گيرانه‌ی صاحب سيبستان در متقاعد ساختن آشوری به ملکوتی شدن است. حضور فرخنده‌ی آشوری را به فال نيک می‌گيرم و اطمينان دارم که جستارهای او فتح بابی خواهد بود برای بحث‌های بسيار جدی که شايد اثر ديگرگون در عرصه‌ی اينترنت و وبلاگ‌نويسی بگذارد. شايد اين گام نخست، ساير انديشمندان ما را نيز متقاعد کند تا برای ارتباط بر قرار کردن با بخش پويا و زنده‌ی جامعه‌ی جوان ايرانی از اين ابزار توان‌مند بهره‌ی لازم را ببرند و خود را اسير تلقيات کهن و ابزارهای سنتی نکنند. انديشه اگر پا به پای زمانه و به شتابی از همان دست به پيش نرود مهجور و مستور خواهد ماند:
چون گل و می دمی از پرده برون آی و در آی
که دگر باره ملاقات نه پيدا باشد

April 13, 2004

ياد پدران

امروز بعد از يکی دو هفته به خانه تلفن کردم و خبری را شنيدم که ديگر برای خانواده قديمی شده بود اما برای من تازه بود و دردناک. پيشتر از اين در همين جا از مجيد ميرزاوزيری ياد کرده بودم که رفيقی همراه و دوستی همدل بود و هست. پدرش اما، در پيرانه سر در تهران می‌زيست و هر از چند گاهی که با هم صحبت می‌کرديم ياد او خاطره‌های زيادی را برای‌ام زنده می‌کرد. وزيری بزرگ ديگر نيست و تمام يادها و خاطره‌ها را با خود به سفر برد. او ديگر زيستن و بودن را فراموش نمی‌کند. هم او نخستين کسی بود که مرا «داری» صدا می‌کرد. پيرمرد ذات طرب بود انگار. حس طنزی بی‌نظير و شگرف داشت. می‌دانم که غم ناگهانی فقدان پدر برای مجيد چه اندازه سخت است. اما، او ديگر يادها و فراموشی‌ها را با رفتن‌اش جاودان ساخت. يادش گرامی باد. دوستش داشتم، فراوان.

تحول طربستان

بالاخره در کار طربستان اين صفحه گشايشی بزرگ حاصل شد. به ياری نويسند‌ه‌ی در عصر ظلمت (محمد اکبر بوشهری) قالب جديدی را برای پخش موسيقی از اين صفحه به کار بستم تا کسی مجبور نباشد موسيقی را به انتخاب من گوش کند و موسيقی از همان ابتدا خاموش باشد و هر کس خواست موسيقی مطلوب خودش را انتخاب کند. هنوز البته برخی از فايل‌هايی را که در جا به جايی اخير از دست داده بوديم جايگزين نکرده‌ام. مجموعه‌ای از کارهای مرحوم بسطامی داشتم که اکنون ديگر نيستند و فرصتی بايد تا دوباره آن‌ها را گرد هم آورم. القصه، تغيير کدهای بخش طربستان را مديون آقای بوشهری هستم.

بقيه‌ی قطعات فلش را هم به تدريج به اين بخش خواهم افزود.

April 5, 2004

هذيان‌های يک ذهن بيمار

امروز به مدد لينکی که کاتب کتابچه در وبلاگ‌اش آورده بود،‌ نوشته‌ی دراز داريوش آشوری را درباره‌ی سيد احمد فرديد خواندم. متن اين مقاله که بهتر است نام آن را کتاب بگذارم،‌ در سايت نيلگون منتشر شده است و برای سهولت دسترسی عين فايل را به فضای ملکوت منتقل کردم. عنوان مطلب اين است: «اسطوره‌ی فلسفه در ميان ما». (البته اين فايل به صورت پی‌دی‌اف است).

دير زمانی است که مترصد اين بودم تا نويسنده‌ای شرحی (!!) يا نقدی بر تنها کتاب منتشر شده از فرديد که در حقيقت تقرير سخنرانی‌های اوست بنويسد. آشوری اين کار را بالاخره انجام داده است و به باور من اثری است بی‌همتا و درخشان در نقد فرديد و تمام آن‌چه که به او نسبت می‌دهند. شايد جذاب‌ترين بخش تحليل آشوری قسمتی است که در آن به زبان‌شناسی و زبان‌دانی فرديد می‌پردازد که همان زمينه‌ای است که بسياری از شاگردان‌اش او را در آن نابغه‌ای چيره‌دست می‌دانند. آشوری اما در عين روايت و گزارش پريشانی فکری فرديد و موج‌سواری سياسی او به زبانی بسياری صريح و بی‌محابا او را به چالش می‌گيرد و بدون هيچ‌گونه ترحمی اين تئوريسين خشونت را فرو می‌کوبد.

تنها برای اين‌که چند نمونه از نقدها - بهتر بگويم حملات بی‌دريغ آشوری - را به او ببينيد،‌ چند بند را نقل می‌کنم. در صفحه‌ی 38 اين فايل آشوری چنين می‌نويسد (در ذيل بخش «فرديد و زبان‌شناسی تاريخی»):
«فرديد . . . در نوشتن عاجز بود و به کسانی که توانايی نوشتن داشتند سخت حسادت می‌کرد . . . از دل آن ذهن پريشان و اين زبان درمانده است که حکمت متعاليه‌ی فرديديه به صورت گورزادی زمينگير به دنيا می‌آيد با زبان الکن،‌ اما با گزاف‌ترين ادعاهايی که تا کنون کسی بر روی زمين در قلمرو انديشه و فلسفه کرده است. اما اين افليج فلسفی برای پوشاندن همه‌ی درماندگی خود و جبران آن به شگردی دست می‌زند که آن هم به تقليد از هايدگر است . . .». از صورت‌بندی جملات می‌توان دريافت که فرديد و عقبه‌ی فکری‌اش تا چه اندازه مايه‌ی رنجش و آزار آشوری و جمع کثيری از ارباب قلم و انديشه بوده است. در ادامه،‌ آشوری از آن‌جا که موضوع زبان‌شناسی در حوزه‌ی دانش خود اوست،‌ معايب آشکار تئوری‌های عجيب‌ و غريب فرديد را نشان می‌دهد. مخصوصاً جايی که فرديد، تهی و تائو را از يک ريشه می‌داند اسباب خنده‌ی فراوان من شد.

شايد قسمت ارزيابی پايانی مطلب که از صفحه‌ی 52 آغاز می‌شود توصيفی از عمق ماجرا و توضيحی بر دلايل تعويق در نوشتن چنين مطلبی از سوی آشوری را آشکار می‌کند:
«ديديم که در اين مجموعه‌ی گفتارها نه از ادب درس چيزی هست و نه از ادب نفس - دو اصطلاحی که فرديد بسيار دوست داشت به کار ببرد. يک سال است که با دريافت کتاب ديدار فرهی و فتوحات آخرالزمان می‌خواهم چيزی درباره‌ی آن بنويسم، زيرا از چند جهت،‌ که بر شمردم، به نظر-ام ضروری ست. اما دست‌ام به نوشتن نمی‌رفت. اين که دست‌ام به نوشتن نمی‌رفت از جهت زشتی و پلشتی بی‌اندازه‌ی اين کتاب بود. آنچه مرا از اين کتاب گريزان می‌کرد آن همه عربده‌جويی،‌ آن همه فضل‌فروشی بيمارگونه‌ی بی‌بنياد،‌ آن همه پارانويا و مگالومانيا،‌ آن همه کين‌توزی و بدخواهی و بدخيمی و نفرت‌زدگی بود؛ آن همه ضعف و زبونی که نمايش پهلوانی می‌دهد؛‌ آن همه شارلاتانيسم و دروغ که به نام عالی‌ترين پايه‌ی معرفت و فضيلت و حقيقت و معنويت و عرفان در اين سخنرانی‌ها يقه می‌دراند؛ آن همه تباهی و پوسيدگی که می‌خواهد خود را داروی شفابخش جا بزند؛ آن همه نادانی و پريشان‌دماغی که می‌خواهد خود را به نام عالی‌ترين مرتبه‌ی تفکر به صحنه‌ آورد . . . هيچ دل‌ام نمی‌خواست دست‌ام را به چنين چيزی بيالايم؛‌ کاری که همه‌عمر نکرده بودم. اما،‌ سرانجام می‌بايست يقه‌ی خود را بگيرم و خود را بنشانم و بر خود زور آورم تا اين مقاله را بنويسم. اين کار را همچنين می‌بايست به عنوان نوعی روان‌پالايی می‌کردم،‌ برای پاک کردن حساب خود-ام با دورانی از زندگی‌ام، چه بسا با آلايش‌هايی که هنوز از آن دوران در من مانده است؛‌ و نيز به نوعی سندی و گواهی برای جوان‌ترها و شايد نسل‌های آينده که با حيرت به سکوت ما در برابر اين کتاب نگاه نکنند و به ريش ما نخندند و نگويند که چه احمق‌هايی بودند اين‌ها که هذيان‌درايی را از گفتار فلسفی باز نمی‌شناختند.»

آشوری در اين مقاله،‌ در نقد و بازنمايی هذيان‌ها يک ذهن بيمار که کوس خدايی می‌زد،‌ جهد بليغی کرده است. دست مريزاد. اکنون که با اين دقت در گفتارهای فرديد که دست بر قضا و شايد به رغم خواسته‌ی پيروان فرديد مکتوب شده‌اند،‌ اين شبه‌فيلسوف ضد فلسفه، چنين به باد انتقاد گرفته شده است، جای آن است که اگر طرف‌داران فرديد باور دارند که استادشان اين نبوده است که آشوری گفته است،‌ چند خطی در ايضاح يا حتی نقد - ولو نقد بی‌محابايی از جنس نقد آشوری - بنويسند «تا سيه ‌روی شود هر که در او غش باشد».

اما چنان‌که يک بار ديگر مدت‌ها پيش در همين وبلاگ نوشته بودم،‌ با همان برخورد نخستی که با آن کتاب داشتم،‌ فرديد را فردی يافتم فوق‌العاده بی‌ادب و بی‌تقوا که مثقال‌ ذره‌ای پروای مسلمانی ندارد. حتی اگر او را فيلسوف بدانند،‌ من به چنين فيلسوف دهن‌دريده‌ و ناسزاگويی نه اميدی دارم و نه ايمانی. معلمی که هيچ بهره‌ای از تزکيه‌ی نفس و ادب و خداترسی ندارد، تنها بايد از فاصله‌ای دور در او نگريست و همانا بايد مايه‌ی عبرت باشد. دريغا که می‌بينم فرديد در مقام علم هم حظی از دانش ندارد و هر آن‌چه گفته است،‌ مشتی پريشان‌گويی و هذيان‌بافی بوده است.

اکنون که اين عبارات را می‌نويسم از خودم می‌پرسم که آيا نبايد اندکی آهسته‌تر گفت؟ به اعتقاد من نه. اگر کسی سزاوار تکريم و تعظيم است، استادانی از قبيل زرين‌کوب و مينوی و همايی و صفا (که از قضا فرديد به هيچ رو با آن‌ها ميانه‌ی خوشی نداشت)‌ هستند که هيچ اگر از اخلاق‌شان نگوييم،‌ در کار علم و امر دانش حق معرفت ادا کرده‌اند و عمری را صادقانه در پای معرفت و حکمت نهاده‌اند و برای ارضای «نفس اماره»،‌ از انبان خويش «حکمت معنوی» در نياورده‌اند. کار آشوری را حتی اگر ايراداتی داشته باشد،‌ بسيار درخشان می‌دانم. جای چنين نوشته‌ و نقدی درباره‌ی فرديد شديداً‌ خالی بود.

April 4, 2004

زورخانه و رقص ايرانی در بريتيش ميوزيم

ديروز و امروز (در واقع از دوم تا چهارم آوريل) در موزه‌ی بريتيش، برنامه‌های ورزش باستانی و رقص ايرانی اجرا می‌شد که ديروز ما هم آن‌جا بوديم. ورزش باستانی و گود زورخانه‌ای که تدارک ديده شده بود بسيار جالب توجه بود. به دنبال برنامه‌ی ورزش باستانی، يک سلسله‌ رقص ايرانی اجرا شد که با وجود ضعف‌هايی که داشت، علی‌الخصوص بانوی بزرگوار می‌فرمودند اين دختران برای ما کلی آبرو خريدند، همان آبرويی را که اين روزها هر روز به نام اسلام و به کام قدرت بر باد می‌دهند. خواجه‌ی شيراز راست گفته بود که:
بيفشان زلف و صوفی را به پا بازی و رقص آور
که از هر رقعه‌ی دلقش هزاران بت بيفشانی!

در چند روز آينده سعی می‌کنم قطعاتی از فيلم‌های کوتاهی را که از مراسم ورزش باستانی و رقص گرفتم همين بياورم.

April 2, 2004

بيداد را . . .

دو شب پيش می‌خواستم بنويسم که:
دستم کنون در دامن آه است
از من به من فرسنگ‌ها راه است . . .
دستی، دست پر تمنايم را از دامن آه فرو کشيد و نامه‌ی مويه‌های‌ام را دريد . . . فرياد را فرياد رسی نيست که بيداد را چاره کند؟! نه، باور دارم که هست! مرا از زنجير انديشه رها کنيد که بيزارم از اين بندهای حسابگری. جامه دريدن و نعره زدن را سودی نيست. چشم‌های گريان و بغض‌های آبستن‌ام را به کار گرفته‌ام تا ريشه‌ی عشق را آب دهم. روزگاری عشق را به افسون سخن و به سخاوت حکمت آبياری می‌کردم تا معرفت چندان در بطن عشق باشد که درختی شود که سر به افلاک می‌کشد. امروز اما، سکوت مرا بايد. جهان، رنگ فريب دارد و آدميان همگی منفعت خويش در تو می‌جويند. شايد همگی چنین هستيم! اما هستند کسانی که بی‌علت و بی‌رشوت،‌ پاک‌بازانه می‌بخشند و سودی نمی‌طلبند. کسانی که چنان از سر مهر در تو می‌نگرند که از مهر‌ورزی خود هم خجل خواهی بود. مهر مسيحايی کار هر کس نيست.

قصه‌های‌ام درازند و بغض‌های لخته‌بسته در خون که گلو را راه می‌بندند و مجال گريستن نمی‌دهند. امشب با خود عهد کرده بودم که:
از دل تنگ گنه‌کار بر آرم آهی / کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
با خود گفته بودم که:
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار / که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
اما آن زاهد خود بين که به جز عيب نمی‌بيند، آيينه‌ی ادراکی روشن دارد هنوز. من اما معيوبم! ياد اخوان نازنين‌ام گرامی که گفته بود:
منم آن سنگ تيپا خورده‌ی رنجور
من دشنام پست آفرينش نغمه ناجور!
مسيحای جوانمرد من ای ترسای پير پيرهن چرکين!
سلامم را تو پاسخ گوی! در بگشای!
و در اين گرمای غروب جمعه‌ی لندن، من مانده‌ام بی‌سلام! «ز بام و در همه‌ جا سنگ فتنه می‌بارد»، پس «کجا به در برمت ای دل شکسته کجا؟».

هنوز ته دلم زمزمه‌ها می‌شنوم که:
در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس / بازار خودفروشی از آن سوی ديگر است!
اما سال‌هاست که اين دل شکسته را دست به دست می‌برم! سال‌هاست که اين سند پاره‌پاره را منزل به منزل می‌برم. هنوز از لا به لای زخم‌هايی که چند ماهی بيش نيست که مرهمی بر خود دارند خون می‌تراود و چرک! هنوز زخم‌ها چرکين‌اند! درد دشوارتر اين که برای زخم‌های چرکينی که از تير زهرآگين مدعيان بر جانت نشسته، ملامت بايد ديد و جور بايد کشيد!

حکايت عشق همين است، برادر! جای گله‌ای نيست:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه‌ی عشق / چار تکبير زدم يکسره بر هر چه که هست.

April 1, 2004

آخرين هفته‌ی حيات حلقه‌ی ملکوت

از هفته‌ی آينده، حلقه‌ی ملکوت به طور کامل و مطلق تعطيل خواهد شد:
بر نتابد زحمت ما بيش از اين خاک درت
لطف‌ها کردی بتا تخفيف زحمت می‌کنم

پ.ن. خوب! سيزده سپری شد ديگر! ما باز دوباره می‌آييم!

Free counter and web stats