« February 2004 | صفحه‌ی اصلی | April 2004 »

بايگانی: March 2004

March 27, 2004

اندر فضايل وبلاگ‌نويسی

هنوز در ميان خواب و بيداری در قيلوله‌ی بعد از ظهر بودم که صدای بانوی بزرگوار مرا به خود خواند که يادداشتی را در ذيل يکی از مطالب وبلاگ‌اش بخوانم. عين آن نظر را ساغر در وبلاگ‌اش آورده است: تنها نظر . . .. اصلاً ديدن چنين نظری برای‌ام غريب نبود. اما گويا شاکی (!) مبهوت محترم (که از آلمان از شهر دوسلدورف نوشته است) مطلقاً توجه نفرموده بودند که متشاکی دارد در پهنه‌ی اينترنت در صفحه‌ی وبلاگ شخصی‌اش می‌نويسد و آن‌چه می‌نويسد به خودش مربوط است و مسئوليت‌اش هم با خود اوست. نويسنده‌ی وبلاگ حتی اگر مسئوليت سخنان خود را نپذيرد و هر سخن خطايی را هم بگويد، جای گله‌‌ی زيادی از او نيست. اين‌جا وبلاگ است،‌ وبلاگ! زنده‌ياد رضا شکراللهی،‌ خوابگرد نازنين‌ ما،‌ زمانی از ابتذال در وبلاگ‌ستان نوشته بود که من و برخی از ملکوت‌نشينان هم نکاتی در ذيل و حاشيه‌ی آن نوشته بوديم. گمان می‌کنم بايد بابی تازه هم بگشايیم به نام ابتذال در وبلاگ‌خوانی و نظر دادن در وبلاگ‌ها! زمانی تصميم گرفته بودم بخش‌ نظرها را از وبلاگ‌ام بردارم چون گروهی صرفاً به قصد آزار و تخليه‌ی روانی خود عرصه را بر ساير خوانندگان و بر خود من تنگ می‌کردند،‌ اما ديدم گاهی اوقات خواندن اين نظرات کلی مفرح است و مايه‌ی مزاح. يکی از مقولاتی که شديداً اسباب خنده‌ی ما را فراهم می‌کند همين ماجرای سلطنت و قبله‌ی عالمی و خدم و حشم و درگاه و اين ماجراهاست! هنوز بسياری از خوانندگانی که تصادفاً‌ به اين‌جا می‌آيند متوجه ماجرا نشده‌اند و نمی‌دانند کل ماجرا طنزی بيش نيست که عباس معروفی به آن دامن زد. عده‌ای اين طنز را چنان جدی گرفته‌اند که تصور می‌کنند حقيقتاً ما خود را سلطانی می‌دانيم بی‌چون و چرا! اما از اين هم چه باک، هر کسی در خانه‌ی خود سلطان است. من هم در وب‌سايتی که از آن خود من است سلطنت دارم و حکم جاری. هر کاری که بخواهم با آن می‌کنم و کسی را هم حق اين نيست که برای من تکليفی تعيين کند و بگويد چه بنويسم و چه ننويسم. نوشته‌های‌ام بر اساس فهم و استنباط خودم است، ولو ضعيف و پر خطا. هر چه باشد من هم بشرم و هزاران بار در همين صفحه آن را فرياد زده‌ام.

ولی خوب طبيعی است که بعضی‌ها از من و از کل حلقه‌ی ملکوت دل خوشی نداشته باشند و به هر بهانه‌ای فرصتی را برای طعنه و نيش مغتنم بدانند. گله‌ای نيست. «که در طريقت ما کافری است رنجيدن». اما گمان نمی‌کنم کسی مجبور باشد که در سرزمين ملکوت تردد کند. خوب اگر کسی ما را خوش نمی‌دارد به خانه‌ی ما نيايد. به نظر شما کسی مجبور است لاطائلات ما را بخواند؟ ما با نوشتن اختيار خواندن يا نخواندن را هم از کسی سلب کرده‌ايم؟!

امروز صلای نخواندن است! لطفاً نخوانيد تا دل و جان‌تان به درد نيايد و عمرتان به لب نرسد!

March 23, 2004

نوروز پر مشغله

هيچ نوروزی چون امسال برای‌ام پر مشغله نبوده است. حالا ديگر برای هر دو نفرمان پر مشغله است. هنوز مجال نکرده‌ام از سر حوصله برای کسی تبريکی خشک و خالی بفرستم. وقتم يا به کار می‌گذرد يا به دانشگاه. الآن هم بايد روانه شوم تا بانوی معظم را از کالج بردارم و برويم عيد ديدنی! دلم می‌خواهد وقت بيشتری می‌داشتم تا کمی حکايت کنم! اما نمی‌شود. تا همين امروز به نحوی از انحاء گرفتار مشکلات اسباب‌کشی بوده‌ايم. حدود يکی دو ماه ديگر هم باز بايد اثاث‌کشی نهايی کنيم. در اين فاصله نوشتن کار دشواری است. موعد تکاليف پايان ترم هم دارد سر می‌رسد. برای درس دموکراسی و اسلام هم هفته‌ی ديگر سخنرانی دارم درباره‌ی جامعه‌ی مدنی و هنوز مطلب مدونی آماده نکرده‌ام. هر جا در قطار فرصت پيدا می‌کنم کتاب‌هايم را تورقی می‌کنم اما وقت درازتری می‌خواهد. هفته‌ی گذشته جلسه‌ای با جان کين داشتم و نکته‌ی جالبی گفت که شايد محض اطلاع بد نباشد بدانيد. دانشگاه وست‌مينستر 150000 پوند برای پروژه‌ی اسلام و دموکراسی بودجه گذاشته است امسال! رقم کمی نيست. يک دانشگاه غربی حتماً در چنين پروژه‌ای چيزی ارزشمند يا مهمی می‌بيند که اين قدر برای آن سرمايه‌گذاری می‌کند. در فرصتی درازتر خواهم نوشت که اهداف و مقاصد دانشگاه چيست، حداقل از نظر من.

پ.ن. اسامی قطعات کلاسيک را که برخی دوستان تذکر داده بودند اصلاح کردم. کماکان برخی از فايل‌های طربستان غير فعال هستند که گمان نمی‌کنم به اين زودی‌ها فرصت کنم آن‌ها را راه‌اندازی کنم. تمامی فايل‌هايی که در شاخه‌ی [swf-f] قرار داشته‌اند فعلاً مفقود هستند. نه وقت کافی دارم که نه در سايت فضای لازم برای آن‌ها وجود دارد. مجالی باشد، دوباره فايل‌ فلش اين‌ها را درست می‌کنم و در جای ديگر آپ‌لودشان خواهم کرد. عجالتاً به همين‌ها که هست بسازيد.

March 20, 2004

اشکال صفحه‌ی ملکوت

ظاهراً اين صفحه ايرادی پيدا کرده است. اگر درست صفحه را نمی‌بينيد، در همين صفحه بنويسيد تا اصلاحش کنم.
پی‌نوشت: ايراد را بر طرف کردم. مشکل فنی کوچکی بود که بايد زودتر به آن رسيدگی می‌کردم. به علت کمبود فضای سايت اين مشکل پديد آمده بود. تعدادی از فايل‌های طربستان را که پيشتر وعده‌ی آن را داده بودم عجالتاً حذف کردم تا به جايی ديگر منتقل‌شان کنم. اگر از نويسندگان ملکوت کسی در صفحه‌اش مشکلی پيدا کرده است، کافی است يک بار ديگر ايندکس اصلی را دوباره ری‌بيلد کند. برای فايل‌های حذف شده‌ی طربستان هم بايد مدتی صبر کنيد.

يک نکته‌ی مهم ديگر برای نويسندگان حلقه‌ی ملکوت: اگر در وبلاگ‌تان می‌خواهيد عکس بگذاريد، سعی کنيد عکس را در جای ديگر آپ‌لود کرده و سپس لينک‌ آن را در صفحه بگذاريد تا دچار کمبود فضای سايت نشويم. شايد ناچار شوم بخش آپ‌لود کردم فايل‌ها را از وبلاگ‌ها بردارم و در عوض راهنمايی تهيه کنم برای آپ‌لود کردن تصاوير تا هم ملکوتيان بتوانند عکس‌هايشان را بگذارند و هم سايت دچار کمبود فضا نشود.

هان تا سر رشته را گم نکنی

می‌خواهم اشارتی به اختصار بکنم به نوشته‌ی ما قبل آخرم در نقد مطلب اسلام اروتيک کاتب کتابچه و ادامه‌ی بحث‌ها و در عين حال تلاش کنم تا چندان خود را درگير مباحثه و احياناً جدليات نکنم. نوشته‌ای که من در نقد آن مطلب نگاشته بودم،‌ تنها به قصد نقد ساختار نوشته بود و يکی دو تذکر محض. در آن نوشته به هيچ رو قضاوت و داوری درباره‌ی مهدی نکرده بودم که هر کسی مشی و منشی دارد و انديشه‌ای و خود اوست که بايد نهايتاً پاسخگوی آن انديشه باشد. اما انتظار نوشته‌ی منطقی و دقيق داشتن از کسی که خود را محقق می‌داند انتظاری گزاف نيست. چنان که به طريق اولی مهدی نيز اگر من نوشته‌ای نادقيق و سرشار از ابهام بنويسم مرا به عتاب خواهد گرفت. خوشبختانه در نوشته‌ی بعدی او يعنی «کابوس تن، کابوس زن» موضع او روشن‌تر طرح و تبيين شده است که جای خشنودی دارد.

ادامه‌ی «هان تا سر رشته را گم نکنی»

انتظار، خستگی و سال نو

تازه آخر ديشب از جا به جايی اسباب‌ها فراغت حاصل کرديم و تازه ديشب بود که توانستيم ارتباط اينترنت جای جديد را به راه اندازيم. منتظر نشسته‌ايم تا سال نو شود! سال نو به همگی فرخنده و همايون باشد. من به سهم خودم ممکن است از فرط خستگی يک ساعت ديگر خوابم ببرد! قبل از اين‌که به تحويل سال نرسم (!!!) و از بيم اين‌که سال نو بدون حضور اقدس ما متولد گردد،‌ ترجيح می‌دهد صفحه‌کليد و کامپيوتر را به بانوی بزرگوار بسپارم. همين. يادداشت نوروزی مرا تنها به همين تبريک مختصر داشته باشيد تا چندين ساعت ديگر باز گرديم! سال نو مبارک!

March 17, 2004

بازخوانی اسلام اروتيک

ديشب مجال پيدا کردم تا يک بار ديگر مطلب کاتب کتابچه را درباره‌ی اسلام اروتيک به دقت بخوانم تا نکاتی را که به اعتقاد من محل ايراد است طرح کنم. چنان که در ذيل همان يادداشت آورده بودم،‌ به اعتقاد من مهم‌ترين و متين‌ترين جمله در اين متن همين يک جمله است: «آزادی انسان روی تن‌اش بنا می‌شود.» که اين جمله را هم تنها در سياق آزادی‌های فردی و بشری که نتيجه‌ی برآمدن فرهنگ بوروکراتيک و اخلاق پروتستان بعد از اعدام لويی شانزدهم است معنا پيدا می‌کند،‌ از اين جهت که قداست تن حاکمان از ميان رفت و در عوض حقوق و آزادی‌های يکايک افراد جامعه حداقل در نظر بيشتر به رسميت شناخته شد. عجالتاً در مقام بسط اين نکته نيستم و تنها به نکاتی می‌پردازم که در مطلب کاتب کتابچه محل مناقشه و خدشه است.

پيش از ذکر نکات فوق،‌ سخنی کلی را درباره‌ی اين نوشته‌ی کاتب کتابچه و برخی از نوشته‌های ديگر متذکر می‌شوم. به اعتقاد من،‌ نوشته‌های وی در بسياری از موارد سرشار از اطلاعات، داده‌ها و معلومات پردازش نشده‌ی فراوان است که برای خواننده‌ی نکته‌سنج بسيار مغتنم است. اما جای دريغ است که ساختار استدلالی در عمده‌ی اين مطالب سست و لرزان است و کاتب عزيز ما غالباً به جای ارايه استدلال خواننده‌ را به مطالعه‌ی منابعی حوالت می‌دهد که ذکر می‌کند. وقتی مطالبی از اين دست نوشته می‌شود،‌ حداکثر می‌توان خواننده را برای ديدن شواهد بيشتر و نه دلايل کافی به اين مأخذ حواله داد. جدای از اين استفاده‌ی نابجا و عجولانه از سورهای عمومی،‌ به زبان منطق رياضی،‌ و کلی‌گويی‌ها و صادر کردن احکام قطعی از ايرادات مشهود نوشته‌های اوست.

ادامه‌ی «بازخوانی اسلام اروتيک»

March 16, 2004

محافظه‌کاران محکوم به شکست‌اند

عنوان را يک بار ديگر بخوانيد. ظاهرش خيلی فريبنده و مطبوع است اما گزاره‌ای است کاملاً نامربوط و غير علمی. به طريق اولی، اين‌که بگوييم اصلاح‌طلبی در نهايت پيروز است يا رو به زوال و افول است هم گزاره‌ای است بی‌معنی و فاقد محمل علمی. اگر به ياد بياوريد مارکس هم گزاره‌هايی مشابه را صادر می‌کرد: «سرمايه‌داری سقوط خواهد کرد»! پيش‌بينی مارکس درست از آب درنيامد و روز به روز شاهد شکوفايی و درخشش سرمايه‌داری بوديم. نه به اين معنا که پيشرفت و ترقی سرمايه‌داری و کاپيتاليسم امری محتوم و قطعی است،‌ بلکه از آن رو که نفس اين گونه پيش‌بينی‌ها غلط است. اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران ناچارند يک بار ديگر در تئوری‌های خود تجديد‌ نظر کنند. در فرصتی ديگر به تفصيل خواهم نوشت که مرادم چيست. بگذاريد يک گزاره‌ی ديگر از همين دست را اضافه کنم تا موضع‌ام روشن‌تر شود: «سنت راهی برای شکوفايی ندارد». کسانی که می‌گويند تنها راه حرکت به جلو متمسک شدن به تجدد است («يا مرگ يا تجدد»)،‌ همين خطا را مرتکب می‌شوند. منطق علمی همگی ايرادی اساسی دارد. باز هم خواهم نوشت.

March 14, 2004

اخبار داغ سياحتی

اگر خطا نکنم و هوش و حواس قبله‌ی عالم هنوز به جا باشد و مايه‌ی رشک ساير حلقه‌نشينان نشود خبر اتمام زايمان دوباره‌ی ايگناسيو،‌ سياح‌الملکوت،‌ را بايد در بوق و کرنا کرده و به سمع و نظر جميع مترددين ارض مقدسه برسانم! وقتی که از برهوت بی‌دانشی و فن‌مردگی سخن می‌گويم مقصودم دقيقاً همين چيزی است که رؤيت می‌فرماييد. خدا به حال کسانی رحم کند که در اين تهی‌دستی علمی دست به دامان من بشوند و توقع داشته باشند در مدت زمانی کوتاه کاری عالی و با کيفيت انجام دهم! رضا علامه‌زاده هنوز منتظر يکی دو کار کوچک است که مجال تهيه و تدارک آن را پيدا نمی‌کنم. اين است که يک روز می‌بينيد يکی صفحه‌ی اصلی حلقه‌ی ملکوت را جلا می‌دهد و يکی قابله‌ی ايگناسيو می‌شود! باری صفحه‌ی ايگناسيو را ببينيد و حظ کنيد! من يکی که يک دنيا لذت بردم. راستش حسودی‌ام شد. هوس کردم من هم بانگ و رنگ و هيأت و سيمای ملکوت را هم ناگهان تغيير دهم. خدا را چه ديد،‌ شايد اين زايش برای ملکوت هم رخ داد. اما باز هم يادآوری کنم که کسانی که اينها را می‌بينند گمان نکنند من بيکار بوده‌ام و وقتم را با اينها پر کرده‌ام. هر کدام از اينها کار دوستانی بوده است که علاقه‌مند زيباتر ساختن مجموعه بوده‌اند. يک بار ديگر هم در همين صفحه مدتی پيش درخواست کرده بودم از کسانی که دانشی فنی در صفحه‌آرايی دارند تا به ياری صاحب حلقه بشتابند و اينجا را دلپذيرتر کنند. هر چه باشد قرار نيست حلقه‌ی ملکوت تنها اعتبارش به محتويات و نوشته‌ها باشد. صفحه‌پرداز ايگناسيو اگر اينها را می‌خواند بداند که ما هم به کمک او نياز داريم! باقی دوستان حلقه می‌توانند به خود سياح‌الملکوت مراجعه کنند و از او راهنمايی بخواهند.

March 13, 2004

غرض كرشمه‌‌ى حسن است

عجالتا مشكلى كه پيش آمده است به اين سادگى قابل حل نيست. ظاهرا يا سى‌پى‌يو سوزانده‌‌ايم يا مادربرد يا پاور! به هر تقدير بايد ديد كى درست مى‌شود. يك دنيا كار و مقاله و تحقيق دارم كه بايد همگى را در همين چند روزه مرتب كنم و كامپيوترم به عالم ارواح رفته است. شايد بتوان جايى تدارك ادامه كارهايم را ببينم اما به هر روى وبلاگ‌نويسى تا مدتى در محاق خواهد بود مگر اينكه بتوانيم امروز اين مشكل را حل كنيم. حيف كه نمى‌توان در ساعات نيمه‌شب از كامپيوترهاى دانشگاه يا اداره استفاده كرد. من هم كه به كامپيوتر خودم عادت كرده‌ام و دستگاه‌هاى ديگر رام دستم نيستند. الآن هم با اين كامپيوتر فكسنى خوابگاه با ويندوز ۹۸ انگليسى با لطايف‌الحيلى دارم مى‌نويسم. به هر حال:

غرض كرشمه‌ى حسن است ورنه حاجت نيست / جمال دولت محمود را به زلف اياز!

پی‌نوشت: ساعتی پيش جنازه‌ی رايانه‌ی مربوطه را که گويا نام ديگرش هووی سلطان‌بانوست، در تابوتی به سمت طبيبی به نام آقای فخر آورديم تا شايد مرض‌اش را تشخيص دهند. دستان مسيحايی فخردر همان لحظات نخست کارش را کرد!تا فخر به کامپيوتر دست زد نفس‌اش بالا آمد! جل‌الخالق! ما که از سخت‌افزار زياد سر در نمی‌آوريم اما دليل اين سکندری خوردن دستگاه را هنوز نفهميده‌ايم. باری علاوه بر اين نکته لازم است نکته‌ی مهمی را يادآور شوم که به لطف صاحب زخمه، تغييری اساسی در صفحه‌ی نخست حلقه‌ی ملکوت پديد آمده است که خود می‌توانيد رؤيت بفرماييد. اين صفحه علاوه بر دارا بودن فهرست به روز شده‌های ملکوت، به اجمال محتويات ملکوت را هم به خوبی می‌نماياند. در اين برهوت بی‌دانشی و فن‌مردگی که قبله‌ی عالم گرفتار آن شده‌اند،‌ اهتمام صاحب زخمه بسيار مغتنم و ارزشمند است. حلقه‌نشينان مراتب امتنان يا احياناً انتقاد خود را به خودشان عرض کنند!

انفجار عظيم هسته‌اى

امروز صبح به دليل انفجارى كه در كامپيوترم رخ داد، ديگر به روز كردن ملكوت تا مدتى تعطيل است. تا وقتى كه همه چيز رو به راه شود، صبور باشيد!

March 11, 2004

رؤيای گم‌شده

می‌خواستم از حقيقت بنويسم. خواستم ذهن و قلم را به فلسفه مشغول کنم و از مارکس و مانهايم بنويسم. می‌خواستم از لرد بيکو پارک استادمان (در سی‌اس‌دی)‌ بگويم که چه اندازه دانشمند و فرهيخته است. اما دست و دلم به کار خرد نمی‌رود. چنان در احوال دل مانده‌ام که خرد را مجال جولان نيست. من در سوگ حقيقت و در ماتم رؤياهای شيرينم نشسته‌ام و دريغا که اهل رازی نيست. هنوز،‌ هنوز هم تنگ غروب است و هول بيابان و راه دور. مهربانی را قدر و منزلتی نيست. همه چيزت را با قدرت و مکنت می‌سنجند،‌ همه چيزت را. تنها اخلاقی که به کار می‌آيد گويا اخلاق قدرت است. روزگاری می‌گفتم و هنوز هم در پستوهای ضميرم اين زمزمه جاری است که:
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم / که در طريقت ما کافری است رنجيدن
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات / بخواست جام می و گفت عيب (راز؟) پوشيدن!
روزگاری قاعده‌ی من اين بود و گمان می‌کنم که هنوز هم باشد که تهذيب اخلاق برای‌ام اساس و بنيان حيات است. روزگاری صحيفه‌ی سجاديه نفسی از من جدا نبود. ايامی بود که اخلاق محتشمی خواجه‌نصير را ساعتی رها نمی‌کردم و بسان صوفيان چله‌نشين هر روز بابی از چهل باب آن را مرور می‌کردم و بر بندهای آن مداومت. امروز کجايم من؟ امروز خويشتن گم‌کرده‌ای خاموش و تنهايم! دلم برای گريستنی دراز تنگ شده است،‌ گريستنی که نه چنان که پير هرات می‌گفت ندانم از سر حسرت گريم يا از سر ناز، بلکه من لازم است که هم از حسرت بگريم و هم از ناز. در اين ميانه دريغا که سهم ناز چقدر حقير و اندک است. هر چه اما به گرد خود می‌نگرم می‌بينم که اخلاق مهذب را به يک جو هم نمی‌خرند تا در مقام قدرت و توانايی نباشی. دردها بسيارند و گوش‌ها و دل‌های همراز و همدل اندک.

March 8, 2004

بن‌بست کلامی قانون اساسی ايران

امروز در کلاس اسلام و دموکراسی بحث شهروندی در اسلام مطرح بود و مدعای بسياری از منتقدين مبنی بر اين‌که مفهومی به نام شهروندی در اسلام وجود نداشته است ذکر شد. در خلال سخن نکته‌ی جالبی به ميان آمد. قانون در مورد بسياری از موارد از جمله تابعيت رهبر و مسئولين روشن و گويا سخن می‌گويد. اما فرض را بر اين بگيريد که در تلقی شيعيان دوازده‌امامی امام زمانی وجود دارد و روزی ظهور خواهد کرد که فقيهان بايد حکومت را به او واگذار کنند (اگر واگذار کنند!). در اين صورت امامی که تابعيت او مشخص نيست و صراحتاً بر اساس متون تاريخی شيعيان دوازده‌امامی ايرانی نيست، چگونه می‌تواند رهبر حکومت ايران و جهان شود؟! آيا فقيهان تدارک اين معضل قانونی را کرده‌اند؟ چه کسی است که بايد حق تابعيت را به امام زمان بدهد؟‌ رهبر در برابر امام زمان از چنان منزلتی برخوردار هست که حق تابعيت را با حکم حکومتی به امام زمان بدهد؟‌ به نظر شما نبايد قانون را در اين زمينه تغيير دهند؟‌ تا اين‌جا فرض را بر اين گرفتيم که قانون فعلی هيچ عيب و نقصی جز همين يکی ندارد! اما واقعاً‌در کشور ولايت، تکليف امام زمان که ولی امر راستين است و صاحب‌ اين امت،‌ چيست؟ او برای احقاق حقوق حقه و قانونی خود بايد به کدام مرجع متوسل شود؟

پ.ن. يک‌بار ديگر در همين وبلاگ يادآور شده بودم که اگر کسی در بخش نظرها يادداشتی بگذارد که حاوی الفاظ رکيک يا تخريب شخصيت و اهانت به افراد باشد، قطعاً آن را پاک خواهم کرد. لذا کسانی که دهان‌شان را باز می‌کنند و بی‌پروا هر لفظی را بر زبان می‌رانند نبايد توقع داشته باشند که در خانه‌ی من مکان امنی برای فحاشی و ناسزاگويی داشته باشند. حتی اگر عقيده‌ای را نمی‌پذيريد ادب سخن گفتن را بايد حفظ کرد و از ناسزاگويی و دشنام پرهيز نمود.

يادداشت شديداً غير سياسی

تاب نياورم که اين را اينجا نياورم. پيش از اين‌که راهی کلاس شوم، نطق موسوی خويينی را در مجلس گوش می‌داديم که سخنان او توسط گروه اقليت به آشوب کشانيده شد. در ميان فريادها، فحاشی‌ها و ناسزاهای طرف مقابل شنيده می‌شود. تصورش را بکنيد جناحی که نمايندگان‌اش در مقام سخن گفتن و احتجاج فحاشی می‌کنند چه موجوداتی هستند! از سخنان خويينی لذت بردم. گمان می‌کنم تا چند سال ديگر محافظه‌کاران از شنيدن نام حضرت امير هم هراس داشته باشند تنها به خاطر نامه‌ای به مالک اشتر! اين چند ساله آن نامه خار چشم و استخوان گلوی حکومت مذهبی ايران شده است. صدای سخنرانی موسوی را در ادامه‌ی اين مطلب آورده‌ام. يادتان نرود که قبلاً صدای موسيقی صفحه را قطع کنيد.

ادامه‌ی «يادداشت شديداً غير سياسی»

March 7, 2004

نيک‌اختری

داشتم به ابيات ناصر خسرو فکر می‌کردم که گفته بود:
به دست من و توست نيک‌اختری / اگر بد نجوييم، نيک‌اختريم
چون تو خود کنی اختر خويش را بد / مدار از فلک چشم نيک‌اختری را
و حکايت نيک‌اختری استخوانم می‌سوزاند. گروهی هستند که هر يک قدم که در هستی بر می‌دارند، مرکب‌شان را در گام بعدی پی می‌کنند! کسانی هستند که بخواهند يا نخواهند تنها‌یند. الهی! انت افردتنی! آن‌که می‌برد و از همه می‌گسلاند مرا، اوست که رشته‌ی هر تعلقی به دست اوست. دريغ و درد آن‌جاست که ما را با خويشتن خويش راه نمی‌دهد: آه که آن صدر سرا می‌ندهد بار مرا! پس کجاست اين نيک‌اختری؟ سعادت و دولت کدامين کيميای گم‌شده است که آدميان را حيران عالم کرده است و در به در،‌ گام به گام و منزل به منزل در پی او هستند و باز هم هر جا گمان می‌کنند يافته‌اندش،‌ آیتی روشن و برهانی متين در چشم آدمی می‌کشند که تو را در اين پرده راه نخواهيم داد! آری! الهی! انت افردتنی! تويی که نه در پرده‌ی اسرار ما را می‌گذاری و نه در سر منزل فراغت رها می‌کنی! گفتيم که اسرار تو بر صحرا خواهيم نهاد. چنان به تيغ غيرت زبان بريدی و طوفان به آشيانه و آتش به کاشانه کشيدی که نه از سری نشان ماند و نه از صاحب سری. روزها و شب‌ها حسرت ملکوتی را می‌خورم که آدميان جز با تولدی ديگر در آن بارگاه راه ندارند. اما انوار جبروت چنان آتش در خشک و تر رهروان و سالکان ملکوت می‌کشد که از ملک گذر ناکرده در غبار ناسوت هستی بر باد می‌دهند و سودای عروج از دل برون می‌کنند. شايد الگو از همان روز نخست غلط بوده است. شايد ملکوت افسانه‌ای بيش نيست. اما اگر هم افسانه باشد،‌ افسانه‌ای است که قرن‌ها پاييده است و دوام داشته. افسانه‌ی جاويد ملکوت. اسطوره‌ی سرمديت و شجره‌ی خلد هنوز طنين دارد در ضمير آدميان. گاهی می‌پندارم که فرزند خسرو از عالمی غريب يا موهوم سخن می‌گويد که در آن نيک‌اختری به دست من و توست. مگر می‌شود هر گام را ببينی و اسرار هر ضميری را به فراست شاهد باشی؟ می‌شود؟ بپرسيد از آن‌ها که ديدند نشان‌ها! نشانه‌ها کجاست؟ من سرگشته‌ی نشانه‌ها در ميان آتش و خون می‌سوزم. نشانه‌ی افسانه‌ها،‌ اسطوره‌ی ملکوت و سالکی تنها در روزگاری که اهل اين معانی رخ نهان کرده‌اند. می‌سوزم!

«وَ مَنْ يُسَاعِدُنِي وَ أَنْتَ أَفْرَدْتَنِي، وَ مَنْ يُقَوِّينِي وَ أَنْتَ أَضْعَفْتَنِي لَا يُجِيرُ، يَا إِلَهِي، إِلَّا رَبٌّ عَلَى مَرْبُوبٍ، وَ لَا يُؤْمِنُ إِلَّا غَالِبٌ عَلَى مَغْلُوبٍ، وَ لَا يُعِينُ إِلَّا طَالِبٌ عَلَى مَطْلُوبٍ. وَ بِيَدِكَ، يَا إِلَهِي، جَمِيعُ ذَلِكَ السَّبَبِ، وَ إِلَيْكَ الْمَفَرُّ وَ الْمَهْرَبُ»
دعای 21 صحيفه‌ی سجاديه

March 6, 2004

نامه‌ی مجعول به نام امير کبير

قبلاً وعده دادم بودم اين را. نقد از ايرج افشار است. عين سخن را بخوانيد:
«جعل عريضه به افتخار اميركبير
چند سالى است ورقه‏اى پلى‏كپى شده به عنوان نامه‏اى از اميركبير به ناصرالدين شاه ومخصوصاً ميان ايرانيان مقيم امريكا دست به دست گردانده مى‏شود. آنهايى كه مى‏خوانندشهامت اميركبير برايشان چند چندان مى‏شود از آنچه در تواريخ خوانده‏اند. تصور چنين است كه‏خط خط حضرت اميرست و سخن سخن او. در حالى كه نامه‏اى مزور و مجعول است آن هم به‏طريقى بسيار جاهلانه. چون ديدم كه عكس آن را آقاى حسين شهسوارانى در مجله ارزشمند اباختر (شماره ۳/۴ تابستان ۱۳۸۲) به چاپ رسانيده‏اند از ترس آنكه مبادا از آنجا به نشريات ديگر سرايت كندضرورت ايجاب كرد كه اين چند كلمه را عرض كنم.
۱. خط در مقام مقايسه با خطوط مسلم الصدور اميركبير كه بارها چاپ شده است‏بى‏دغدغه‏اى گوياست كه جعل است.
۲. شيوه خط و پيچ و خم كلمات آن گوياى تازه‏نويسى و ناشيگرانه‏نويسى است.
۳. هيچ رجل ادارى و ديوانى عصر قاجارى، حتى بقالهاى طهران در عصر اميركبير طهران را «تهران» - كه ساخته و پرداخته عصر بعد از احمد شاه است - نمى‏نوشته‏اند، تا چه رسد به ميرزاتقى‏خان فراهانى.
۴. خطاب كردن به شاه وقت، هر چند نويسنده عريضه اميركبير و قوام‏السلطنه و دكترمصدق باشد، آداب و رسوم خاص و الفاظ معين داشت. استعمال «قربانت شوم» براى طبقه ‏خاصى بود. اميركبير عبارتى كمتر از «قربان خاكپاى همايون مباركت شوم» نمى‏نوشت.
۵. اميركبير بر بالاى عرايض خود «هو» مى‏نوشت.
۶. او معمولاً در ختام نامه مى‏نوشت «الامر همايون مطاع مطاع» و نظاير آن. نه آنكه‏بى‏ادبانه بنويسد «تقى».
۷. در اوائل عصر ناصرى كسى را كه لقب موثق‏الدوله داشته باشد نديده‏ام كه حكومت قم‏داشته باشد. اميدست مورخان تاريخ قم بتوانند نسبت به اين شك من اظهار رأى نمايند. براى اينكه فضاحت كار روشن باشد اميدوارم آقاى على دهباشى عكس ورقه جعلى را درمجله چاپ كند. يكبار براى هميشه و براى تنبه.»

اين مطلب در مجله‌ی بخارا شماره‌ی ۳۱،‌ در مقاله‌ی پاره‌ها و تازه‌های ايرانشناسی به قلم ايرج افشار در بند ۸۰۳ آمده است. تصوير نامه هم در شماره‌ی ۳۲ چاپ شده است. باری اين نامه در بسياری از وبلاگ‌های فارسی موجود بود.

اين هم تصوير اين نامه‌ی جعلی:
نامه‌ی جعلی به نام امير کبير

ناله‌ی عشق است و آتش می‌زند

بشکنيم اين شيشه تا مستی کنيم. صدا، صدای کويتی‌پور است،‌ اما شعر را خوب گوش کنيد. بسيار زيباست به نظر من اين چنگ دل.

March 5, 2004

انتقال طربستان

در روزهای آتی، در نظر دارم قسمتی از فايل‌های طربستان را به جای ديگری منتقل کنم تا فضای بيشتری روی سايت فراهم شود. در نتيجه اگر در هفته‌ی پيش رو ديديد قسمتی از لينک‌هايی که در صفحات خودتان داريد کار نمی‌کند،‌ حتماً به اصل آدرس در همين صفحه مراجعه کنيد. تنها ممکن است چند روز اينها غير فعال باشند.

March 4, 2004

بارانِ بی‌جهت

باران می‌بارد. سه ساعت است که يک‌ريز می‌بارد. باران و آب را روشنايی و نور می‌شمرند. اما امشب باران بی‌جهت می‌بارد! باران که می‌بارد پليد‌ها را از رخسار زمين می‌شويد اما «پستی» و «بی‌لياقتی» ما را نه! باران! از ايثار بی‌جهت تو شرمسارم! تيرگی و ظلمت ما را نه خرد و نه باران و نه آينه زدودن نتوانستد. هيچ‌کدام از مصاف ظلمت مندرج در هستی ما سربلند بر نيامدند. باران! تو هم شرمسار مايی! با خودم گفتم که محرم کلمات ناگفته هستی. گفتم که خاموشی و سکوت فروخورده‌ی ما را می‌شنوی! اما تو هم هزار بار از من و ما بيچاره‌تری. باران! گويی عقيم شده‌ای! سترونی! ديگر زايش و رويش از تو نمی‌آيد. باران! انگار امشب در ماتم و عزای تو نشسته‌ام. شب‌های درازی که با نوازش عاشقانه‌ی تو عشقبازی کرديم و نغمه آزادی را زير لب زمزمه کرديم، به ظلمت بی‌کرانی گره خوردند که بر پيشانی ما مسطور بود و در متن ضميرمان مستور. باران! نمی‌گويمت که سرودی ديگر سر کن که ترجيع تو محزون است چون هميشه. باران! سرودت،‌ سوگ‌سرود است. مرثيه است. و من مرثيه‌خوان دلِ بيهوده‌ی خويشم!

از «مويه‌های مردی بارانی»

March 2, 2004

بوسه

گفتمش:
- «شيرين‌ترين آواز چيست؟»
چشمِ غمگينش به رويم خيره ماند،
قطره قطره اشکش از مژگان چکيد،
لرزه افتادش به گيسوی بلند
زيرِ لب غمناک خواند:
«ناله‌ی زنجيرها بر دستِ من!»
گفتمش:
- «آن‌گه که از هم بگسلند . . .»

خنده‌ی تلخي به لب آورد و گفت:
- «آرزويی دلکش است، اما دريغ!
بختِ شورم ره برين امّيد بست.
و آن طلايی زورقِ خورشيد را
صخره‌های ساحلِ مغرب شکست! . . .»

من به خود لرزيم از دردی که تلخ
در دلِ من بادلِ او می‌گريست.
گفتمش:
- «بنگر، در اين دريای کور
چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است!»

سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
- «چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است
ليکن اين شب نيز دريايی است ژرف
ای دريغا شبروان! کز نيمه راه
می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
گفتمش:
- «فانوسِ ماه
می‌دهد از چشمِ بيداری نشان . . .»

گفت:
- «اما در شبی اين گونه گنگ
هيچ آوايی نمی‌آيد به گوش . . .»
گفتمش:
- «امّا دلِ من می‌تپد.
گوش کن! اينک صدای پایِ دوست!»
گفت:
- «اي افسوس، در اين دامِ مرگ
باز صيد تازه‌ای را می‌برند،
اين صدای پای اوست! . . .»

گريه‌ای افتاد در من بی‌امان.
در ميان اشک‌ها پرسيدمش:
- «خوش‌ترين لبخند چيست؟»
شعله‌ای در چشمِ تاريکش شکفت،
جوشِ خون در گونه‌اش آتش فشاند،
گفت:
- «لبخندی که عشقِ سربلند
وقتِ مردن بر لبِ مردان نشاند.»
من ز جا برخاستم،
بوسيدمش.

سايه
تهران ۱۳۳۴
از: چند برگ از يلدا

خطوط رنج

کهن سال پِيری، گذشته از تندباد قرون، قامت خميده‌ای در زير آوار غربت‌ها، سر از زانوی غم بر می‌دارد. گمان می‌بردند که اکنون چون آفتاب صبح‌گاهان نوشخندی خواهد زد از طرب. خيل مشتاقان اما تنها رخساره‌ای تکيده را ديدند و چشمانی بی‌فروغ را: خطوط رنج بود که پيشانی بلند عشق را چين افکنده بودند! قافله رفته است و حتی نوای محتضر جرس نيز از دور دست بيابان به گوش نمی‌آيد: تنگ غروب و هول بيابان و راه دور . . .

Free counter and web stats