« January 2004 | صفحه‌ی اصلی | March 2004 »

بايگانی: February 2004

February 27, 2004

از فتنه‌های دربار

الساعه که مقام منيع شهرياری فراغتی از امور متفرقه‌ی اندرونی حاصل فرمودند در خاطر مبارک‌شان خطور نمود که شبِ دوشين را در معيت ملازمان درگاه اعنی سه نفر از ساکنان ارض مقدسه که همانا ملک‌الشعرای دربار، نازک‌الملکوت و قند‌الملکوت باشد همگی در رکاب سلطان‌بانو در رستوران حافظ بوديم و ميهمان ملک‌الشعراء برای بزرگداشت سالروز ولادت سلطان‌بانو. باری قبله‌ی عالم تنها می‌خواستند خاطر نشان کنند که ملک‌الشعراء در محفل دوشينه اشارات متعددی به فتنه‌ها و دسيسه‌های واقعه‌ی اخير در ممالک محروسه ما اشارت فرمودند و البته به کرات از توطئه‌های شنيعه‌ای ياد کردند که به زعم ايشان از سوی ظهير‌الملکوت صادر می‌شود. عجالتاً دستور تشکيل کميته مخصوص برای پی‌گيری جوانب امر را صادر فرموديم. هر چه باشد اراضی مقدسه‌ نيز خطوط قرمزی دارد. بارها متذکر شده‌ايم که اينجا مقولاتی از قسم دموکراسی نداريم. هر چه هست الطاف بيکران همايونی ماست. ساکنان درگاه هم البته يکايک از رقت قلب نازک شهريار آگاه‌اند! وليعهد بارگاه نيز نيک می‌داند که ما چه می‌کشيم. سلطان‌بانو هم که جای گفتن ندارد.

قصه را مختصر می‌کنيم عجالتاً تا نتايج استفسارات به سمع مبارک همايونی برسد. شايد در روزهای آتی سلطان‌بانو روايت ماجرا را مرقوم دارند.

قبله‌ی گوش به زنگ فتنه‌ها!

February 26, 2004

بايد که تو هم باشی

می‌خواستم بنويسم:
«در بگشاييد
شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يکسو زنيد از رخ مهتاب
شايد اين از غبار راه رسيده
آن سفری همنشين گمشده باشد»
ديدم که روز می‌آيی و در روز شمع نمی‌افروزند. با خودم گفتم که: «آب زنيد راه را . . .»، باز ديدم که خيابان‌های اينجا غبار کوير وطن را ندارد که از سم اسبان غباری بر پا شود. اينجا غباری به دامن کس نمی‌نشيند. من خودم غبارم. آری نگار می‌رسد! و من پريشانم و حيران. مضطربم و هيجان‌زده. ماه‌های گذشته را باور ندارم بس که سيل بلا باريد و در اين دو سال گذشته آفت بود و قحط عافيت. گويی تمام هستی دارد با همه‌ی عظمت‌اش فرود می‌آيد. اشک‌ريزان پنهان من روزی از شوق است و روزی از دوری. امروز اما می‌آید. اما حال منِ بی او، بغض غزلی بی‌لب است. بی او حال کسی را دارم که قرن‌ها تمنای سخن‌ گفتن و سرودن دارد اما لبان‌اش را دوخته باشند. امروز می‌خواهم سخن بگويم. نمی‌دانم کجا گم‌اش کرده بودم که بايد بعد از اين همه راه پر پيچ و خم و هجوم دلهره، چنين می‌یافتم‌اش. فرداها را نمی‌دانم،‌ اما لحظه‌لحظه‌ام را می‌خواهم که او هم باشد. او که نفس‌بريده‌ی اين دور سرسام آور هستی است. دوستش دارم تا مرز جنون، هر چند غريب است از من که از جنون بگويم. می‌خواهم‌اش چنان که بی‌پناهی در غربت بيابان پناهِ سايه‌ساران را. او می‌آيد! درست دو سال پيش بود که من به اينجا رسيدم و اکنون اوست که دو سال بعد به همين جا می‌رسد. دقيقاً دو سال پيش. امروز او پس از دو سال که خون دل خوردم و خاموش نشستم اينجا خواهد بود. خوابم به چشمان نمی‌آيد. بی‌وقفه‌ترين عاشق، موندم که تو پيدا شی . . .

جل الخالق!

باورم نمی‌شود! ديگر داشتم کم کم از خودم نااميد می‌شدم. يک نفر اجابت دعوت کرد و چهار خط در دبيره نوشت، باشد تا تذکره‌ای باشد برای اولوا الالباب! کاش بقيه هم ياد بگيرند. نويسنده‌ی اسپيد روح جد اندر جد قبله‌ی عالم را شاد کرد با اين کارش. البته يادآور خاطراتی هم شد برای ما که روزگاری در راهروهای دانشکده‌ی ادبيات می‌زديم زير آواز و خلقی از دست ما عاصی بودند. اما نگفت که روزگاری هم بلوار خيام مشهد را هر شب طی می‌کرديم تا جايی که همگان احتمالاً ما را چون دوقلوهای ديوانه و آوازه‌خوان آن وادی شناخته بودند! جداً‌ مايه‌ی خرسندی است. ای ساکنان ارض ملکوت! بجنبيد! شما را به خدا تعلل نکنيد!

پادشاه شهر کوران يا . . .؟

امشب يادداشت نويسنده‌ی وبلاگ کلاغ‌ سياه را خواندم درباره‌ی فيلم چرخ و فلک. ماجرای طعنه‌های نهفته در نوشته‌ی ايشان را به «ملکوتيان» و کاتب سيبستان هنوز نفهميدم. باری در خصوص اين‌که فيلم چگونه بود و آيا به قول ايشان «الک و دولک» بود يا نه لازم می‌دانم دو سه نکته را بگويم که خالی از فايده نيست. شايد نويسنده‌ی عزيز بعد از يک ساعت فيلم ديدن متوجه نشده است که چرخ و فلک اشاره دارد به يک نوع موسيقی و آواز در تاجيکستان. باز هم نمی‌دانم ايشان برای ديدن فيلم آمده بود يا برای سالاد خوردن (!) که آن را حال به هم زن يافته بود. باری سخن گفتن از ضعف فيلم البته بايد متکی به استدلال باشد نه ادعای صرف. اين فيلم پيش از اين‌که به صحنه بيايد به رؤيت افراد صاحب‌نظر زيادی رسيده است که در اين ميانه تنها من‌ام که نه دانش آن را دارم و نه تخصص اظهار نظر سينمايي. اما کاش کسی که چنين چيزی می‌نويسد اشاره‌ای هم به فيلم آريانا فرشاد می‌کرد که درست يک هفته قبل در همين سالن نمايش داده شد. آن زمان نخواستم چيزی از فيلم بنويسم چون تنها اتلاف وقت بود. خانم فرشاد حتی به خود زحمت نداده بود پژوهش مختصری درباره‌ی تصوف، ايران، زرتشت،‌ دراويش قادری کردستان و بقيه‌ی موضوعات فيلم بکند و تنها مشتی تصوير سطحی را جمع‌آوری کرده بود و به بيننده نمايش داد. مرادم از نقل اين حکايت اين بود که چرخ و فلک داستان‌اش روشن است و روايت‌ فيلم هم در سايت آن ثبت است. آنها که فيلم را ديده‌اند می‌توانند داوری کنند که کيفيت آن چگونه است. اما اين فيلم نخستين فيلم مستندی است که دولتمند خال را به مخاطبان فارسی زبان و انگليسی زبان معرفی می‌کند. گذشته از اين که موسيقی و نکات ظريف فيلم بسيار درخور توجه است از اين جهت که آشکارا جهانی را نشان می‌دهد که برداشتی غير فقهی و عارفانه از دين دارند که اتفاقاً دريکايک زوايای زندگی آنها حضور دارد. برای کسانی که تاجيکستان را ندیده‌اند قطعاً ديدن اين فيلم فرصت مغتنمی است که با فرهنگ و زندگی تاجيکان آشنا شوند. بايد نشست و ديد که ايشان اهل استدلال هستند؟ فيلم‌ساز هستند؟ منتقد سينما هستند؟‌ یا . . . بگذريم. همين يک بيت از حافظ کفايت که تصور مرا از اين يادداشت نمايان کند:
کمال سر محبت ببين نه نقص گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند!

پ.ن. منتظر می‌مانم تا کسانی که در نقاط مختلف دنيا فيلم را ديده‌اند هم نظرشان را بنويسند. شايد صاحب سيبستان نخواهد خود اينها را بگويد اما من می‌گويم. افرادی که فيلم را ديده‌اند کسانی بوده‌اند که همگی برگزيده شده بودند. کسانی بودند که هر کدام در زمينه‌ای صاحب‌نظر و متخصص بودند. به هر تقدير،‌ کسانی که در جمع آن شب حضور داشتند همگی شاهد واکنش حاضران بودند. به گمان من حتی مقايسه کردن اين فيلم با فيلم هفته‌ی گذشته جفاست به ادبيات، موسيقی و فرهنگ تاجيکستان. سخن درباره‌ی نقاط ضعف يا قوت فيلم بماند برای وقتی ديگر. اما کاش ياد مي‌گرفتيم به جای دهن کجی دو خط حرف مستدل بزنيم ولو گزنده و تند.

تکمله: نوِِيسنده‌ی کلاغ سياه در وبلاگ‌اش مطلبی را به نقد و با زبانی جدی و منسجم آورده است (نگاهی به چرخ و فلک). با نگاهی به محتوِيات وبلاگ اولين تصوری که به من دست داد اين بود که نوشته­ی جديد از اين قلم صادر نشده است گويی. باری، الله اعلم!

February 23, 2004

اغتنموا ايها الاصحاب!

ديگر به چه زبانی بنويسم؟! اين دبيره را ما همين جور از سر بخار معده نگذاشتيم اينجا! آنهایی که ننوشته‌اند معلوم است چه کسانی هستند، چون آنها که نوشته‌اند هم معلوم‌اند! ظاهراً اصلاً خوشتان نمی‌آيد چهار خط از خودتان بنويسيد! می‌ترسم اين صفحه عمر نوح بکند و گرد قيامت بر آن بنشيند! شما را به خدا يک بار هم که شده به يک تقاضای جدی من پاسخ درست و حسابی بدهيد! اصلاً فايده ندارد. بگذاريد برگرديم به فضای شهرياری خودمان:

وليعهد جان!

تصدقت گردم! اين ساکنان درگاه قبله‌ی عالم را جان به لب کرده‌اند. تمامی اوامر همايونی را پشت گوش می‌اندازند. ما نمی‌دانيم اينها چرا تا پای‌شان به ممالک غربيه می‌رسد ناگهان حقوق شهرياری ما را از خاطر می‌برند. الساعه که داشتيم تعدد منشورهای همايونی را در الزام به رونق دادن حجره‌ی مبارکه‌ی دبيره رؤيت می‌کرديم ديديم که ما هر وقت که مجال فراغت از امور اندرونی و مهمات مملکتی حاصل کرده‌ايم محض تنبه هم که شده،‌ اشارتی کرده‌ايم تا شايد حس حضور در سايه‌ی مقدس همايونی و بارگاه مبارک ملکوتی کمی رگ حميت مترددين ارض مقدسه را بجنباند و اهتمامی در آبادانی آن گوشه‌ از ملک ما نمايند. ما توانستيم ظهير درگاه را که آن قدر گريزپا بود و صدر اعظم بارگاه را که پيوسته در سفرهای پاريسيه و سير آفاق و انفس و تفرج صنع بود به راه بياوريم. گويا ديوان مظاهرت و دفتر صدارت بيشتر دغدغه‌ی آبادانی ملکوت را دارند تا ساکنان متفرقه در اقصا نقاط کره‌ی ارض. گفتيم شايد چنان که رسم ديرين ملوک بوده است، چاکران درگاه از وليعهد پر اقتدار ما حداقل به اعتبار سبيل‌اش حساب ببرند و امتثال اوامر کنند. ناچار دست به دامان شما شديم. روا ندانستيم از سلطان‌بانو بخواهيم در اين غايله شوم دخالت نمايند. چه بسا که نمامان و کج‌انديشان زبان بی‌آزرم خويش بر ايشان نيز دراز کنند از آن رو که خود نيز قلمی بر پهنه‌ی دبیره نگذاشته‌اند که البته دليل‌اش بر ما مکشوف است.

عجالتاً فرمان شهرياری بر اين تعلق دارد که استفسار لازم فرموده ببينيد چرا جمع کثيری از حاضران درگاه و ايضاً غايبان در کار دبيره قصور و اهمال دارند. مراتب را در اسرع وقت با چاپار سريع‌السير سلطنتی به سمع مبارک شهرياری برسانيد. نکته‌ی ديگر اين‌که اگر کسی از ساکنان ارض مقدسه دليلی يا محظوری برای نوشتن دارد می‌تواند در خفا و در پرده‌ی اسرار آن را به اطلاع سلطان برساند. اينجا حاجب و دربان برای گفت‌وگو با سلطان نداريم. مطلقاً کسی را هم رد صلاحيت‌ نمی‌کنيم. همگان آزادی محض دارند که بيايند و بروند اما آبروی ملک نبرند.

قبله‌ی عالم نگران بقای ملک

February 22, 2004

سيستان و بلوچستان: استان حزب‌اللهی

داشتم آمار ميزان مشارکت مردم در انتخاب را از سايت وزارت کشور می‌ديدم که ميزان مشارکت اين دوره را با دوره‌ی پيش مقايسه کرده بود. به جز استان سيستان بلوچستان که افزايش مشارکت داشته است، در همه‌ی استان‌های کشور بين 10 تا 30 درصد کاهش مشارکت ديده می‌شود. بالاترين ميزان کاهش مشارکت هم در تهران بوده است که از 57.15 به 33.47 درصد رسيده است. با اين اوصاف بايد گفت که تنها استانی که صد در صد در خط رهبری حرکت کرده است و حقيقتاً دل دلسوزان انقلاب را شاد کرده است،‌ استان سيستان و بلوچستان بوده است! چشم آقای کامبوزيا نماينده‌ی زاهدان روشن! البته عجيب است چون همين آقای کامبوزيا مستند رد صلاحيت‌اش عدم تابعيت ايران بود! به هر تقدير، پيروزی قاطع محافظه‌کاران را از همين آمار وزارت کشور می‌توان استنباط کرد و البته جای هيچ ترديد نيست که وزارت کشور دروغ می‌گويد و همه‌ی آمار به جز در مورد سيستان بلوچستان کذب محض است. بقيه ايرادات همه نتيجه‌ی القائات و تبليغات سوء دشمنان اسلام و مسلمين است. شما را به خدا يکی به من بگويد که اين آمار سايت وزارت کشور دروغ اندر دروغ است.

ما که از تحليل سياسی سر در نمی‌آوريم. لابد آقای حداد عادل و آقايان ناطق نوری و احمد توکلی می‌توانند اين آمار محيرالعقول را برای ما رمز‌گشايی کنند. اخباری هم که می‌رسد ضد و نقيض است. يکی می‌گويد محافظه‌کارن پيروزی قاطع داشتند و مردم بالاترين رأی را به آنها دادند. يکی هم مثل همين سايت وزارت کشور با آمارش دقيقاً جهت مقابل را نشان می‌دهد. کسی می‌داند واقعاً چه خبر شده است؟!!

از اصحاب ملکوت

امشب در محل نمايش فيلم چرخ و فلک ساخته‌ی صاحب سيبستان و مشغول تماشای فيلم بوديم که سلطان بانوی ملکوت تماس گرفت و خبر انتخاب شدن حلقه‌ی ملکوت را داد. مرا از چند و چون و جزييات مسابقه اطلاعی نيست و بر خلاف مدعای کسانی که داوران اين مسابقه را به انواع اتهامات نواخته‌اند،‌ هيچ‌کدام از داوران را نه از نزديک می‌شناختم و نه با هيچ‌کدام دوستی داشتم. اما به هر تقدير،‌ چنان که در خبرها آمده است ملکوت وبلاگی برتر شناخته شده است. پيش از اين‌که حکايت مسابقه‌ای در ميان باشد،‌ که نه من و نه هيچ يک از نويسندگان حلقه به قصد برنده شدن ننوشته بوديم، يک بار ديگر توضيحی در باب حلقه و نحوه‌ی شکل گرفتن و بسط آن داده بودم. گمان می‌کنم واجب باشد بار ديگر ذکر خيری از تمام کسانی شود که نقشی در گسترش حلقه و بهبود آن داشته‌اند. چنان که پيشتر هم گفته بودم روزگاری من بودم و ملکوت به تنهايی در پهنه‌ی بيکران اينترنت و وبلاگ و کاری به کار کسی نداشتم. صاحب سيبستان نخستين کسی بود که او را وسوسه‌ کردم تا وبلاگی فراهم آورد و هنوز آن زمان ميهمان يک روز در ميان بلاگ‌اسپات بوديم و ملکوت آدرس سايت نداشت و از مووبل تايپ خبری نبود. باری من و صاحب سيبستان نخستين کسان مجموعه بوديم. در واقع بايد گفت که بلا ترديد کسی که نقشی اساسی در نهادن سنگ بنای ملکوت داشت او بود. به گمانم وبلاگ سمرقند نيز همان روزها پديد آمد. مجادلات قلمی او و من با مهدی خلجی باعث شد که چندی بعد کتابچه متولد شد و سپس به فاصله اندکی، از بيم هوو، طوعاً او کرها، وبلاگ مختصر ماه‌منير که آن زمان چای تلخ بود پديد آمد که مصادف شد با انفجاری اتمی در سرزمين ملکوت و همه چيز ويران شد و ناچار سی و شش ساعت پای کامپيوتر بيدار بودم تا همه چيز را دوباره مرتب کردم. مدتی نگذشته بود که روزی عباس معروفی تلفن کرد و حکايت از ساخت وبلاگ برای چند نفر از بچه‌های برلين و خانه‌ی هدايت شد. در همين گير و دار بود که شوخی شوخی عباس معروفی را هم آلوده کردم. کيوان و فرين هم همان ايام از راه رسيدند. جمشيد برزگر و کيانوش فريد هم همان روزها به قافله‌ی ملکوتيان پيوستند. بقيه افراد هم مانند قطرات جيوه همديگر را پيدا کردند و مجموعه بسط يافت تا رسيد به آنچه امروز هست.

ادامه‌ی «از اصحاب ملکوت»

February 21, 2004

نخستين نمايش عمومی فيلم چرخ و فلک در لندن

پاک از خاطر برده بودم که اين را بگويم. امشب در برونئی گالری در دانشگاه سوآس،‌ اولين نمايش عمومی فيلم چرخ و فلک در لندن خواهد بود. برنامه ساعت 5 عصر آغاز می‌شود و تا 9 ادامه خواهد داشت. کارگردان و تهيه‌کننده‌ی فيلم نيز حضور خواهند داشت. چرخ و فلک فيلمی است درباره‌ی موسيقی و رقص تاجيکستان و اطلاعات مفصل درباره‌ی فيلم در سايت فيلم موجود است البته به زبان انگليسی.

افزايش‌های اخير و مجدد طربستان

لازم ديدم اينها را يادآوری کنم. تعدادی تصنيف و ترانه‌ی جديد از بنان و مرضيه به مجموعه‌ی طربستان افزوده شده است. مشکل هميشگی من با اينها باز هم بر جاست. يعنی من نام برخی از تصنيف‌های مرضيه را اصلاً نمی‌دانم (درست مانند همان کاری که با قطعات هايده کرده بودم) در نتيجه من همان نامی را که خودم برساخته‌ام روی آنها گذاشته‌ام. از اين بابت از اهل فن عذر می‌خواهم اما اگر کسی نام درست هر کدام از اينها را می‌داند متذکر شود. با اين حال نام قطعات را سعی کرده‌ام گويا انتخاب کنم تا بخشی از متن ترانه باشد.

February 20, 2004

بن بست قانون اساسی: بخش دوم سخنرانی سازگارا

قمست دوم سخنرانی را در اينجا بشنويد. ببخشيد که اين گونه غير فنی با ماجرا برخورد می‌شود. معضل از کمبود فضا برای سايت است. در ابتدای همين بخش است که سازگارا تحليل جالبی از مرجعيت به عنوان يکی از ارکان جمهوری اسلامی ارايه می‌کند و اين‌که چگونه در ايران «مرجع‌کشی» هم مشروعيت يافته است!

ادامه‌ی «بن بست قانون اساسی: بخش دوم سخنرانی سازگارا»

بن بست قانون اساسی

تازه از سخنرانی محسن سازگارا برگشته‌ام. سخنرانی که چه عرض کنم، کلاس درس بود. سخنان بسيار جالب و نکات ظريفی را برای گفتن داشت. سازگارا حدود يک ساعت سخنرانی کرد اما پرسش و پاسخ‌ها تا نه شب طول کشيد. باری سخنان سازگارا و قسمتی از پرسش و پاسخ را ضبط کرده‌ام که به صورت فلش در اينجا می‌آورم (بايد قسمت ادامه‌ی اين مطلب را کليک کنيد و قبلاً موسيقی اصلی صفحه‌ را خاموش کنيد).

ادامه‌ی «بن بست قانون اساسی»

سخنرانی محسن سازگارا در لندن

برای کسانی که در لندن زندگی می‌کنند می‌نويسم. خبر را دقايقی پيش شنيدم اما کسانی که بخواهند می‌توانند خودشان را برسانند. امشب ساعت شش و پانزده دقيقه محسن سازگارا در دانشگاه سوآس سخنرانی دارد. جزييات سخنرانی را نمی‌دانم. فقط به اختصار اينجا نوشتم تا آنها که احتمالاً گذارشان به اين صفحه می‌افتد با خبر باشند. هنوز سه ساعتی وقت هست که خودتان را برسانيد (البته نه از هر جای دنيا!!).

اين آغاز انتصابات است

قرار است از اين لحظه انتصابات مجلس هفتم آغاز شود. ماجرا آن قدر روشن است که آن که اهل خرد و انصاف است از خود حتی ديگر نمی‌پرسد که بايد رأی بدهد يا نه. تنها بايد نشست و ديد که سرمستان قدرت که هنوز نتايج انتصابات خود را نگرفته تيغ به روی قلم می‌کشند و روزنامه می‌درند، امروز چه حاصلی خواهند يافت. بث‌الشکوا خواندن خاتمی آن هم از زبان عين‌القضات کاری ناروا بود. خاتمی کجا و قاضی شهيد همدان کجا؟! خاتمی هنوز شهامت اين را ندارد که بگويد من نمی‌توانم. اگر روزی هزار بار بگويد که من استعفا می‌دهم،‌ شب نشده امتثال اوامر می‌کند. ديگر توجيه موجهی نيست که خاتمی بگويد من برای پرهيز از فروپاشی و جلوگيری از خونريزی مماشات و تمکين می‌کنم. اين سخن را ديگر به چيزی نمی‌خرند ولو راست باشد. خاتمی يا می‌داند که قانوناً شورای نگهبان و رهبری می‌توانند دقيقاً کارهايی را که انجام داده‌اند انجام بدهند يا دارد خودش را فريب می‌دهد. اصلاح‌طلبان بعد از شش سال فهميده‌اند که اصلاحات در اين قالب محال است؛ خشت بر آب زدن است و آب در هاون کوفتن. اما کاش فردا فقط وبلاگ‌نويسان گزارش کنند که چه ديده‌اند. چقدر خوب است عين واقعيات را مو به مو روايت کنند تا بدانيم که ما ايرانيان حقيقتاً چه هستيم و چه می‌خواهيم. اگر واقعاً همانی هستيم که محافظه‌کاران مدعی هستند،‌ حداقل بدانيم با چه انسان‌هايی طرف هستيم! حداقل دست‌مان برای خودمان رو باشد و روزی به جايی نرسيم که فرياد بر آريم که:
شکايت از که کنم؟ خانگی است غمازم!

February 19, 2004

چشم شور آشوری

هنوز مدت درازی نگذشته است که داريوش آشوری آن توصيف تمجيدآميز را از محمد قوچانی و روزنامه‌ی شرق کرد. وضعيت بحران‌زده‌ی سياست ايران هم هميشه مستمسک خوبی برای به مسلخ فرستادن روزنامه‌هاست. توقيف شرق تقارن عجیبی داشت با تعريف آشوری از آنها. در ايران هم قاعده‌ی اين است که وقتی روزنامه‌ای توقيف می‌شود، از برکت پايمردی آقای خاتمی توقيف موقت نمی‌شود بلکه مستقيم در تابوت خوابانده می‌شود راهی مدفن هميشگی روزنامه‌ها می‌شود مگر اينکه استثنائاً به يکی از کانون‌های اصلی قدرت محافظه‌کاران وابسته باشد. شرق پر! محمد قوچانی پر! کلاغ پر! خبر پر! امشب که به خانه بازگشتم خبر توقيف شرق را در اخبار هنوز نديده بودم. به روز شده‌های ملکوت را که ديدم، عباس معروفی اولين کسی بود در حلقه‌ی ما که با درد و دريغ از وفات شرق ياد کرده بود. اما مرگ روزنامه‌ها چيز تازه‌ای نيست. اگر روزنامه ای دوام می‌آورد عجيب بود. اصلاً عجيب نيست. کاملاً طبيعی بود. عزيزی امشب می‌گفت که اينها تا شش ماه ديگر چنگال‌شان در تن نمايندگان است. اما شش سال و حتی خيلی بيشتر شده است که چنگال‌شان در تن روزنامه‌نگاران و اهل قلم است. راستی به نظر شما عجيب نيست که دکتر سروش تا به حال رنگ زندان را به خود نديده است؟ دليلش چيست به نظر شما؟ دکتر سروش حاشیه‌ی امن دارد يا از او می‌ترسند؟ يعنی قلم دکتر سروش اين‌قدر هراس دارد که علی‌رغم انتقادهای تند و گزنده‌اش کاری به کار او ندارند؟ يا شايد کسی که روزگاری «آفتاب ديروز و کيميای امروز» را می‌نوشت هنوز جسارت آن را پيدا نکرده است بگويد کيميای امروز از نظر او در عرصه‌ی سياست مرتکب کدام خطا شده بود. شايد هنوز دکتر سروش زمان آن را مناسب نمی‌داند که علناً مشی سياسی بنيانگذار انقلاب را به نقد بکشد. يعنی ممکن است روزی عقايد خلوت خود را اگر در آن‌ها ثابت‌قدم باشد، علنی کند؟ بايد ماند و ديد. نمی‌دانم چه شد که از سوگ‌نامه‌ی شرق به حديث آزادی دکتر سروش رسيدم. اما شرق به مسلخ رفت و دکتر سروش به پرينستون و هاروارد. کديور و مهاجرانی هم سر از آمريکا در آوردند. به نظر شما در چند سال آينده ديگر کسی در ايران می‌ماند؟

تکمله: به نظر شما توقيف شرق و ياس نو به اين معنا نيست که محافظه‌کاران علی‌رغم يکدست کردن فضای انتخابات و درو کردن همه‌ی کانديداها،‌ باز هم از شکستی که می‌دانند در انتظار آنهاست هراس دارند؟

February 16, 2004

از خاک تا افلاک

بشنويد ای باد و باران . . . شده است که حيران ميان آسمان و زمين گوشه‌گوشه‌ی جهان را در جست‌وجوی‌اش باشيد؟ درد عظيم‌تر من از آن است که در کنار من است، با من است،‌ حاضر است و موجود، اما درد استخوان‌گداز دوری‌اش ريشه‌ام را می‌سوزاند! امشب بی‌بهانه دل‌ام پرپر می‌زد برای‌اش. مو به مو دارم سخن‌ها، نکته‌ها از انجمن‌ها! چه انجمن‌ها که نديديم! از انجمن اخوان‌الصفاء بگير تا انجمن پريشان‌حالان عاشق و دلبردگان زمانه‌ی ما! شمع خود سوزی چو من،‌ در ميان انجمن،‌ گاهی اگر آهی کشد دل‌ها بسوزد! نمی‌دانم از چه رو قصد آزردن ما دارند اين خلايق؟ يک چنين آتش به جان،‌ مصلحت باشد همان، با عشق خود تنها شود،‌ تنها بسوزد! امروز غروب برای هادی می‌گفتم که مردمان به چه جرأتی صدق ارادت ما را در ترازوی هوس خود می‌نهند و ايمان عشق را به آلودگیِ خيال خود می‌سنجند؟! منِ خونين دل را از چه رو به تازيانه‌ی ملامت می‌رانند؟ اينجا حديث يار و اغيار در ميانه نيست. حکايت اخلاص است که در شمار می آيد. و اين سری است که ميان من، نه ميان ما،‌ و اوست. هم او که از فراز آسمان‌ها دستی دراز کرد و دو سرگشته را که هيچ ربطی به هم نداشتند در کنار يکديگر نشاند! هم او که مصداق جوشش و کششی دريايی و شوری آذرخش آساست. هم اوست:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم!
ما اگر پيريم و گر برنا،‌ مرد غوغاييم و طوفان‌ را پای‌ می‌فشاريم. قرن‌هاست که همراز ملامت بوده‌ايم. قرن‌هاست که پنهان ره سپرده‌ام،‌ از صورتی به صورتی و از قبايی به قبايی! از دياری به ديار و از خاک تا افلاک! دانم که به اين‌جا هم نخواهيم پاييد. نشان پا هم از خود نخواهيم گذاشت بر پهنه‌ی خاک:
در نيابد جست‌وجو آن مرد را / گر چه بيند رو به رو آن مرد را
هنگامه‌ی رقصی است افلاکی که:
رقص تن در گردش آرد خاک را / رقص جان بر هم زند افلاک را

ز عنقا قياس کار بگير

گوشه‌نشينی و سکوت خاصيت‌ها دارد. وقتی که آدمی خود را در منظر و مرآی خلايق می‌افکند،‌ آن هم در روزگار مدرن، مهم‌ترين رکن و برجسته‌ترين عنصرش اختيار است: اختيار رفتن و آمدن. اختيار گفتن و نگفتن. فضای متموج و طوفانی وبلاگ جايی نيست که بتوان در آن از آداب و ترتيب دم زد. وبلاگ‌نويسی چون برخی ديگر از جوانب روزگار مدرن، قابل اخلاق و آداب معرفتی و سلوکی نيست. اين سخن بدين معنا نيست که پس می‌توان بی‌اخلاق بود و هر چه بتوانيم بايد بگوييم. اما در چنين فضايی که بسياری از چهره‌ها مجازی هستند،‌ هرگز نمی‌توان دستور و آدابی نوشت که ضرورتاً مراوده و داد و ستدی ميان ساکنان سرزمين وبلاگستان بر قرار باشد. آدمی حتی اگر هم بيکار مطلق باشد هيچ ضرورتی ندارد که مثلاً بنشيند و برای اين و آن نامه بنويسد يا ايميل بزند يا تلفن کند يا يادداشت پای مطالب وبلاگی بگذارد. نفس وبلاگ‌نويسی در کنار تمامی فضايلی که ممکن است داشته باشد و چنان که کاتب کتابچه گفته بود به رغم گناه شيرينی که در آن مندرج است،‌ به قدر کافی از آدمی رهزنی می‌کند که ما را در درنگ بيشتر نهيب بزند. از طرفی گاهی اوقات حتی برای نوشتن دو کلمه هم آدم حس و حال و شوق و رغبت ندارد. آدمی مثل من که تمام گفتار و کردارم محصول لحظه و زاييده‌ی حال است هرگز نمی‌تواند برای خوشامد اين و آن و علی‌الخصوص کسانی که اصلاً نمی‌شناسد روزگار بگذراند. من در همين وبلاگ بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گويم که وبلاگ می‌نويسم برای خود و بدون چشمداشت از کسی. توقع ندارم و از کسی هم التماس نکرده‌ام که لطفاً به وبلاگ من سر بزنيد. با ذائقه‌ی من هم بسيار ناسازگار است که مرتب در اين وبلاگ و آن وبلاگ نظر بنويسم و تشويق کنم يا تقاضايی از قبيل درخواست‌هايی که گاهی اوقات می‌بينم: «مبادله‌ی لينک»! اينها به اين معنا نيست که هيچ وبلاگی را نمی‌خوانم. بسياری از وبلاگ‌ها را می‌خوانم بدون اين‌که حتی يک بار در آنها نظری بنويسم. مطلقاً نمی‌خواهم چيزی يا کسی آزادی و استقلال فکری يا عملی مرا سلب کند و از من توقعی داشته باشد که چنين کن يا چنان. چنين باش يا چنان. اينجا عرصه‌ی ظهور يا حداقل آزمايش يک خويشتن و فرديتی مستقل است. وبلاگ برای من مقام سلوک نيست. جايی است که زيستن در روزگار مدرن را در آن می‌آزمايم. همين و بس. شايد روزی در خلوتِ خاموشی نشستم و ديگر هرگز ننوشتم:
ای خمشی مغز منی،‌ پرده‌ی آن نغز منی / کمتر فضل خمشی،‌ کش نبود خوف و رجا

February 14, 2004

اسپيد پرند

يک عضو ديگر به سلسله ی ملکوتيان افزوده شد. چنان که در نخستين يادداشت صفحه آورده‌ام،‌ کاتب اسپيد از کيمبريج می‌نويسد اما اينک را در لندن است. بانگ و رنگ و آرايش صفحه‌اش هنوز احوال نخستين خود را دارد. همين روزها اگر مجال بيشتری حاصل شود و فرصتی درازتر پديد آيد، دست به کار تحولاتی اساسی در صفحه‌آرايی و نظام صفحات خواهم شد. مشغوليت‌های فراوان و البته قلت دانش فنی باعث می‌شود که قالب کلی صفحات مانند هم باشد. اگر از اصحاب وبلاگيه‌ی کهکشان بزرگ وبلاگ‌نويسان فارسی کسی به مدد مجموعه بيايد سپاسگزار خواهم شد. باری عجالتاً غرض نوشتن است. آرايه‌های صوری را می‌گذاريم برای بعدتر.

مفتی عقل . . .

در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز / چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

February 12, 2004

افتاده در غرقابه‌ای. . .

اين باد اندر هر سری سودای ديگر می‌پزد / سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن شما
ديروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله / امروز می در می‌دهد تا بر کند از ما قبا

February 11, 2004

بهاران؟ خجسته باد؟

امروز سالگرد 25 سال انقلاب ايران است. اين موسيقی را بشنويد (بهاران خجسته باد) و آن روزهای نخست را به ياد بياوريد. ببينيد در آن روزها چه حالی داشتيد؟ چه احساسی نسبت به ايران، انقلاب، شاه، و تحولات ايران داشتيد؟ چه آرزويی برای ايران داشتيد؟ اصلاً آرمانِ شما چه بود؟ امروز آرمان‌تان چيست؟ امروز چه می‌خواهيد؟ آيا هنوز هم ايرانی هستيم؟ به آنان که با قلم قوانين دهر را . . . هنوز آيا قلم را همان قدرت هست يا نه؟ قلم ديگر چه کاری می‌تواند بکند؟ به چشمِ جهانيان ما امروز چه هستيم و چه جايگاهی داريم؟ اصلاً جهانيان برای ما مهم هستند؟

February 10, 2004

سکوت يا سخن؟

امروز در کلاس شانتال موف، در انتهای بحث وقتی سخن از دموکراسی و مشروعيت کاريزماتيک از نگاه ماکس وبر بود،‌ اتفاقاً سخن از ايران به ميان آمد و چهره‌ی کاريزماتيک آقای خمينی که من به عنوان مثال از آن ياد کردم. ماکس وبر پديد آمدن چهره‌های کاريزماتيک را از پيامدهای نظام‌های دموکراتيک می‌داند. باری در خلال صحبت سخن از ميزان اثرگذاری مردم در نقش دادن به نظام سياسی کشور هنگام حضور يک چهره‌ی کاريزماتيک بود که چگونه يک رهبر با وجهه‌ای فرهمند با تکيه بر عواطف مردم نظامی را اداره می‌کند. به اعتقاد شانتال موف، هيتلر برجسته‌ترين رهبر کاريزماتيک در جهان بود. نکته‌ی مهم اين است که در نظام‌های سياسی بايد از رويکرد ارزشی پرهيز کرد. يعنی اينجا در جايگاه کاريزماتيک نمره‌ی هيتلر از آقای خمينی هم بيشتر می‌شود. لذا در سياست و حتی يک نظام دموکراتيک ضرورتی نيست که رهبر الزاماً اخلاق‌گرا باشد.

بهانه‌ی اين يادداشت،‌ نوشته‌ی اخير عباس معروفی است در حضور خلوت انس با عنوان «با استعفا مخالفم». شايد ضرورت داشته باشد که اهل تحقيق اين ماجرا را به داوری بنشينند که اهل ادبيات چگونه می‌توانند در رخدادهای سياسی يک کشور نقش ايفا کنند و تا چه اندازه مؤثر واقع می‌شوند. به عقب برگرديد و چهره‌هايی مثل ملک‌الشعرای بهار، سيد حسن تقی‌زاده، احمد کسروی، علی دشتی، جلال آل احمد و افرادی از اين دست را ببينيد که کارشان از سويی مربوط به ادبيات بود و از طرفی متصل به سياست. هنوز که هنوز است ادبياتی که آل‌احمد و شايد سيد احمد فرديد در خصوص غرب‌زدگی در ادبيات سياسی ما جاری کردند در نگاه ما نسبت به غرب حضور دارد. به طريق اولی نوع نگاه کسانی چون تقی‌زاده نيز تأثير خود را بر جای نهاده است. در کشور ما متأسفانه، ادبيات سياسی ادبياتی صيقل‌خورده و عالمانه نيست. محور عمده‌ی اين نگاه‌های سياسی واکنش‌های عاطفی و برخوردهای احساسی است. همه چيز از غيرت و حميت يا هيجان و عاطفه برمی‌خيزد. در دوران اخير هم،‌ حرکت‌های اصلاح‌طلبان و مقاومت‌ها و واکنش‌های عصبی محافظه‌کاران از اين قاعده مستثنی نيست. اين تنها محافظه‌کاران نبودند که ترمز بريده و فرمان‌کنده شدند. اصلاح‌طلبان نيز همين خطا را به نوعی ديگر مرتکب شدند.

ادامه‌ی «سکوت يا سخن؟»

آنها که موسيقی را نمی‌شنوند . . .

برای کسانی که موسيقی را نمی‌شنوند و هنگام مراجعه به سايت مکرومديا در پياده کردن فلش‌پلی‌یر مشکل دارند، زير کليد‌های کنترل خاموش و روشن کردن موسيقی لينکی را گذاشتم تا اين فايل نيم‌مگابايتی را از همين‌جا پياده کنند. پس از نصب و اجرای مجدد اکسپلورر، موسيقی را خواهيد شنيد. برای آن‌ها که تا به حال اصلاً دقت نکرده‌اند يادآوری می‌کنم که هر وقت نخواستيد موسيقی را گوش بدهيد کافی است دکمه‌اش را بزنيد و خاموش‌اش کنيد. در خصوص سرعت پايين اينترنت در کشورهايی مثل ايران، خودم هم اين را تجربه کرده‌ام که سرعت پياده‌ کردن بقيه‌ی مطالب‌تان کمتر می‌شود اما نه به آن اندازه که برخی گفته‌اند. چون در کرمان با آن سرعت‌های اسفناکی که ما ديديم باز هم می‌شد موسيقی را بعد از سی ثانيه شنيد.

طلايی،‌ سرخ و سياه: غ . . .غ . . .غ

زنی حدوداً شصت ساله و کوتاه قد. گيسوانی طلايی. کت و شلواری سرخرنگ و کفش و جوراب‌هايی سياه. کيف دستی سرخرنگ و گردن‌آويزی با نقش سياه. تمام ترکيب اين زن فرانسوی تبار، به جز گيسوان‌اش يا سرخ است يا سياه. شانتال موف،‌ استاد درس «علوم بشری و منظرهای آن» است که امروز نخستين جلسه‌ی کلاس‌اش بود. تا دقايقی پيش موضوع بحث ماکس وبر و تئوری سياسی او بود. يک ساعتی طول کشيد تا لهجه‌ی غليظ فرانسوی‌اش را در زبان انگليسی هضم کنم. تمام «ر»ها را بلااستثناء «غ» می‌گويد از جمله نام مرا «داغی‌يوش» می‌خواند! تمام «ها»ها را غيرملفوظ می‌بيند و «هانا آرنت» برای‌اش «آنا‌ آرنت» است! به جای «هی‌ير»‌می‌گويد «ايغ». «رشنال» را «خشنال»‌ می‌خواند. خداوند به ما صبر بدهد با اين لهجه‌ی استاد. فهرست درازی دارم از غ‌های غريب و خنده‌دارش اما استادی است مسلط و با سواد. عجالتاً می‌روم که وقت تنفس کلاس تمام شده است.

February 9, 2004

يک اشتباه تاريخی

ديروز که توی هواپيما داشتم بخارا را می‌خواندم چشمم به عکس نامه‌ای افتاد منسوب به اميرکبير که گويا به ناصرالدين شاه نوشته است. اين نامه که خيلی از وبلاگ‌نويسان آن را در مديحت اميرکبير و مذمت خويشاندسالاری آورده بودند، جعلی است. آن دستخط از آن ميرزا تقی خان نيست. شماره جديد بخارا که آن‌لاين شد، به صفحه‌ی مربوط لينک خواهم داد. عجالتاً محض تذکر و اصلاح اين نکته را نوشتم تا دوستانی که با شور و حرارت و غيرت آن نامه را نقل کرده‌اند، خطايشان را اصلاح کنند.

دموکراسی و اسلام

امروز اولين جلسه‌ی آغاز ترم جديد بود. وقتی که می‌خواست وارد آسانسور بشوم، استاد درس «دموکراسی و اسلام» عبدالوهاب الافندی هم همراه‌ام بود. کلاس خلوتی داريم. برای هشت نفر دانشجو جان می‌دهد که استاد را ذله کنند. البته کلاس ما فقط دو موجود پر سر و صدا دارد که سرشان برای بحث درد می‌کند: من و امتياز خان. بقيه‌ی دانشجوها از اين قماش نيستند و اصولاً چندان سابقه و زمينه‌ی مطالعاتی عميق در اين مقولات ندارند. تازه دارند می‌فهمند اسلام يعنی چه. يکی از هم‌کلاسی‌های ما آمريکايی است و داشت مثال می‌زد که رد صلاحيت محمدرضا خاتمی نمونه‌ای است از تناقض اسلام و دموکراسی!! جالب است که رفتار شورای نگهبان در جريان انتخابات حتی موضوع بحث‌های يک محفل آکادميک را هم اين‌طور متأثر می‌کند. امروز علی‌رغم بحث کوتاه دو سه ساعته‌ای که داشتيم مرور فشرده‌ای از وقايع سياسی ايران در قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يکم داشتيم. برای استادمان خيلی جالب بود بداند شيخ فضل‌الله نوری پدر بزرگ کيانوری رهبر حزب توده‌ای ايران بوده است. مجالی حاصل شود فشرده‌ای از رووس مطالب کلاس را خواهم آورد. ساعتی پيش در بالکن طبقه‌ی چهارم داشتم قدم می‌زدم و صبحانه‌ام را می‌خوردم. همين طور که به آسمان زل زده بودم، ناگهان احساس کردم آسمان اينجا چقدر صاف و شفاف است! انگار اينجا زمين کروی‌تر از ايران است! با خودم می‌گفتم هر کجا باشم آسمان مال من است، اما انگار اينجا آسمان بيشتر مال من است تا در ايران. خدا به همه آسمان بدهد هر چقدر دل‌شان می‌خواهد. آسمانِ همه‌تان افزون باد.

February 8, 2004

ناقه‌ی مجنون

تازه از راه رسيده‌ام و وسايل را که در اتاق‌ام نهادم به همراه مهدی بيرون زدم. طاقتِ خانه ماندن و مرتب کردن نداشتم. خستگی تن ندارم. دل ام در جايی است و تنم در اينجا. هنوز قصه‌ی عروسک قشنگِ مخمل‌پوش‌ام در گوش طنين‌انداز است. اشک‌های‌ام را يکسره فروخوردم. چه دشوار است بند کردن سيل! در طول سفر خود را مشغول به خواندن بخارايی کردم که دهباشی داده بود مگر خود را در آنجا رسوا نکنم. اما دل رسواتر از آن است که بود:
هر چه دل از سنگ خارا می‌کنم / باز رو سوی بخارا می‌کنم!

هوای لندن خنک است. سوزش آزار می‌دهد آدم را. هوای تهران در برف و باران‌اش هم گرم‌تر از اينجا بود. امشب و امروز را گذاشته‌ام تا در و ديوار و حال و هوای لندن را بازآفرينی کنم. فردا را صبح تا شب کار دارم. شديداً! مشغول‌ام. هزار و يک کار عقب مانده و يک زندگی نوين که بايد يک نفس برای‌اش کار کرد. يا علی مدد!

February 7, 2004

شاعر و شيرينی و گل

ديشب را ميهمان همايونی حامد بوديم! بماند که چه ماجرايی پيش آمد بر سر خمی که بشکسته بود!! القصه شب دوشين را با حامد گذرانيديم در خلوتی سه‌نفره و فارغ از حضور اغيار. تا روايت حامد از آنچه ديشب گذشت چه باشد. باری صبح که راهی خيابان شديم، يکی دو ساعتی را برای تکميل خريد کتاب‌ها و سفارشات احباب سرگرم تفرج در کتاب‌فروشی‌های روبروی دانشگاه بوديم. آخرين باری که نزد دهباشی بوديم قرار کرده بود که نسخه‌ای از يکی از شماره‌های کلک را که خواهان مقاله‌‌ای از آن بودم،‌ برای‌ام تهيه کند. سپرده بودم که مصطفی و تقی که نزد او می‌روند آن نسخه را از او بستانند که نکرده بودند. ناچار هم برای ستاندن آن نسخه و هم برای تجديد ديدار و درد دلی با دهباشی دوباره سر از سمرقند و بخارا در آورديم. يک ساعتی را به گفت‌وگو گذارنيديم تا وقت رفتن شد و هنگام ظهر. دو سه روزی پيش با سايه که اين روزها در ايران است صحبت کرده بودم که پيش از مراجعت به لندن و آغاز درس و مشق حتماً‌ ببينم‌اش. قرار ما به امروز ظهر افتاد. دوست داشتم با تقی و مصطفی هم هماهنگ کنم تا بيایند و دقايقی با سايه باشيم. مصطفی خود ناپديد شده بود و تا پديد آمد فرصت گذشته بود و مجال هماهنگی با تقی نيز حاصل نشد. با الهه نزد او رفتيم و يک ساعتی را به سخن نشستيم و حکايت و روايت. سايه برای من همان سايه‌ی هميشگی و ديرين بود که ديدن‌اش مرا به شوق می‌آورد و نديدن‌اش دلتنگ‌ام می‌کند. منش و گفتار و صميميت سايه برای الهه نيز بسيار دلنشين بود و توقعی جز اين هم نداشتم. تنها چيزی که ماند اين بود که سايه کلی سفارش الهه را به من کرد که مراقب‌اش باشم و حرمت‌اش نگاه دارم که مبادا در ديار غربت نه رنجيده‌خاطر که دلتنگ هم نشود! راست می‌گويد!
من و دل گر فدا شويم چه باک / غرض اندر ميان سلامت اوست
متأسفانه دوربين همراه‌ام نبود که باز سايه‌ی گريزان را شکار کنم! قول‌اش داديم که ديگر بار در کلن به ديدن‌اش برويم، اگر عمری باقی باشد.

February 6, 2004

شمه‌ای واگو از آن خوش حال‌ها

دو شب پيش، قصد کرديم سری به کافه‌ی شوکا بزنيم. از سال گذشته که آخرين باری بود به شوکا رفته بودم،‌ يار علی مقدم را نديده بودم. وقتی که وارد شديم و احوال‌پرسی کرديم با مقدم، ما را به اتنهای کافه راهنمايی کرد. تا می‌خواستيم بنشينيم، ناگهان کسی که سيگار به دست در کنار پيشخوان ايستاده بود و جرعه جرعه آبش را داشت می‌خورد به سمت ما برگشت. با ديدن چهره‌اش ناگهان با صدای بلند گفتم: «استغفر الله ربی و اتوب الیه»! کافه ناگهان ساکت شد. باورم نمی‌شد کسی را که سال‌ها نديده بودم و هميشه پاتوق ما و او و ساير حلقه‌ی دوستان از جمله مهرداد شوقی همين کافه بود، ‌اينجا ببينم. محسن قريب به يک سال يار غار و حريف حجره و گرمابه و گلستان من بود. دست روزگار و حوادث غريبه ميان من و او و ديگران شکافی عميق انداخت. اين سال‌ها اگر چه مرتب با او در تماس تلفنی بودم اما هرگز نديده بودمش. آن شب تا يکی دو ساعت بعد مرتب ذهنم درگير بود و تا اعماق سال‌ها به عقب رفتم. ياد آن شب‌ها و حکايت‌های پرشور. حديث معنا و حکايت باطن. شور و حال خضر و سليمان و ادريس. شوق حضور عيسی و بال در بال فرشتگان پريدن. نمی‌دانم که ديگر بار آيا آن حديث معنويت برای ما تکرار خواهد شد؟‌ آیا خواهيم توانست ميان آن معنويت‌ و خواطر روحانی با عوالم جسمانی و ابعاد دنيوی حيات توازن و تعادلی بسازيم؟ می‌شود آيا؟

February 4, 2004

وقايع اتفاقيه

دو سه روزی شده است که عزم نوشتن دارم و مجالی حاصل نمی‌شود تا شرح حکايات اخير را بازگويم. روز يکشنبه به ديدار علی دهباشی و همسرش طوبی ساطعی رفتيم در محل مجله‌های بخارا و سمرقند. وقتی که وارد دفتر کارشان می‌شوی مهم‌ترين چيزی که توجه‌ات را جلب می‌کند ازدحام و اجتماع انديشه و فرهنگ است. فارغ از هر گونه ارزش‌گذاری، به گمان من دهباشی يکی از کسانی است که خدمتی عظيم به فرهنگ و ادبيات ايران کرده است و در حرکت مهمی که در انتشار کلک و بخارا داشته، شايد برجسته‌ترين ويژگی کار او احتياط‌اش در نزديک شدن به عرصه‌ی سياست بوده است. محال است نگاهی به کلک و بخارا بيندازيد و چهره‌ای برجسته و بزرگ در ادبيات، تاريخ و فرهنگ ايران را از مجله‌ی او غايب ببينيد. تصادف را، روز يکشنبه، نيما افشار نادری از اصحاب سايت پندار نيز آنجا بود. گويا حضور من برای‌اش مايه‌ی تعجب و حيرت شده بود. باری، در خلال گفت‌وگو با او درباره‌ی تغيير دادن صفحه‌ی نخست سايت گفت‌وگو کرديم که البته پيشنهادی بود که قبلاً صاحب زخمه داده بود. اما دليل تأخير در تغيير دادن آن سردر پيش از هر چيز ديگر ضيق وقت و قلت دانش فنی من بود. اين يک ماه گذشته هم که چنان پر مشغله بوده است که فرصت هر کاری را از ما سلب کرده بود. اميدوارم از چند روز آينده مجال فراخ‌تری برای ديدار دوستان و رسيدگی به امور فرعيه پيدا کنم. القصه، برای طرح صفحه‌ی نخست تلاش می‌کنم کاری انجام بدهم. دانيال کشانی به گردن ملکوتيان حقوق زيادی دارد. شايد ديگر بار او را به زحمت بيندازم.

ادامه‌ی «وقايع اتفاقيه»

February 2, 2004

قربان‌گاه اسماعيليان

در دلم بود که . . . عيد قربان است. ندانستيم که خود قربانی هستيم و:
مست و پريشانِ توام، موقوف فرمان توام / اسحاق و قربان توام، کاين عيد قربانی است اين
و روزگار ابراهيم سپری شد و عيد اسماعيل. دريغا که تيغی نيست و عزمی صافی نه که تسليمی در برابرش بايد و فدايی صفت شدن را شايد. عيد گذشت. نه، همين امشب می‌گذرد و حديث مجال بازگشتش را ندانم:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود / زنهار از اين بيابان، وين راه بی‌نهايت
ای آفتابِ خوبان! می‌جوشد اندرونم / يک ساعتم بگنجان در سايه‌ی عنايت
خود به قربان‌گاه می‌رويم شاد و خندان؛ اسماعيل‌وار. خليل! گلستان! نمرود! آتش! هاجر! زمزم!

Free counter and web stats