« December 2003 | صفحه‌ی اصلی | February 2004 »

بايگانی: January 2004

January 29, 2004

توضيحی در باب ای‌ميل‌های ملکوت

ظاهراً دو سه روزی است که ای‌ميل‌هايی مشکوک از آدرس‌های ملکوت به افراد مختلف و از جمله خودم ارسال می‌شود. برخی از اين ای‌ميل‌ها (شايد همه‌ی اين‌ها) حاوی ويروس باشند. تشخيص اين نامه‌ها سخت نيست. کمی دقت در عنوان نامه (و گاهی اوقات متن آن) و ضميمه‌های‌اش مشکوک بودن آن را آشکار می‌کند. دوستان کمی در باز کردن و پياده‌ کردن اين فايل‌ها و نامه‌ها دقيق و محتاط باشند تا از حملات ويروسی در امان بمانند. ای‌ميل‌های حاوی ويروس از کامپيوتر من برای کسی ارسال نشده است. لطفاً دقت بيشتری به خرج دهيد.

که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد

بالاخره امروز از مصيبتِ عظمای بودن در کرمان خلاصی يافتيم. چند ساعتی بيش نيست که به تهران رسيده‌ايم. هنوز مجال گرد هم آوردن آن همه وقايع غريبه‌ای که در کرمان بر سرمان آمد دست نداده است. تنها به اشارت نکته‌ای را بگويم که دوستانی که در ذيل کرمانيه‌ی 1 چنان از سخنان نقادانه و گزنده‌ی من بر آشفته بودند، اگر در اين چند روز گذشته جای من بودند، چه بسا سخنانی می‌نوشتند که به مراتب درشت‌تر و تلخ‌تر بود. باری آن جفاها و بی‌وفايی‌هايی که در کرمان بر ما رفت، جای نقل و شرح ندارد. اما اگر نبود دستگيری دوستان و خويشاوندان و هم‌سلکان کرمانی که بعضی از آن‌ها از هيچ لطف و نوازشی فروگذار نکردند، معلوم نبود آن عده‌ی ديگر از کرمانی‌ها چه بلايی بر سرمان آورده بودند. مباد که ديگر گذارمان به آن شهر و آن طايفه از آدميان ناموافق‌طبع و آزاررسان بيفتد. اشتباه نکنيد! محض رضای خدا درست بخوانيد! همه‌ی کرمانی‌ها چنين نيستند. چه بسا همه‌ی شيرازی‌ها نيز چنان نباشند. اما روز و شب‌مان را تلخ و تباه کردند. آهنگ بازگشت‌مان را تندتر کردند اين مردمان ستم‌گر و . . . ديگر نمی‌دانم چه بگويم. سخن‌ها ناگفته بماند به.

January 27, 2004

غيبت‌نامه‌ی کرمانيه

دو سه روزی است که ملکوت از عرصه‌ی روزآمد شدن به دور افتاده است. تنها به اختصار همين نکته را می‌گويم که دليل غيبت ما قطع شدن تلفن خانه به دليلی نامعلوم است! باری به محض اين‌که به تهران برسيم، نظام صفحه به حال نخستين بازخواهد گشت و هم ملکوت و هم ساغر به روز خواهد شد. اگر اين دو سه روز تهی‌دست از اين خانه باز گشته‌ايد، خطا از جانب ما نيست. باز می‌آييم!

January 21, 2004

شجريان؟ تا کجا؟!

امشب مطلب صفحه‌ی آخر شرق را می‌خواندم به قلم سجاد پرهيز با عنوان «باز هم شجريان را آزردند». توقع‌ام اين بود که گزارشی را بخوانم که روايت اخبار باشد و حکايت واقعيت‌ها. با کمال تعجب به سيلی از مديحه‌ها و ستايش‌ها برخورد کردم که حتی برای من که روزگار درازی است دل‌بسته و سر سپرده‌ی آوازِ او هستم، آزار دهنده و گزنده بود. اين شايد ايرادی است که از جهتی به خودِ من وارد است، اما چيزی که همواره محل توجه من بوده است اين است که هيچ‌گاه آدميان را ناگهان فوق‌بشر نکنم که دست نقد از آنها کوتاه شود. زمانی برخی از دوستان ملامت‌ام کرده بودند که چرا از سايه با آن همه تکريم ياد می‌کنند يا چرا به سخنان سروش ابراز تمايل فراوان می‌کنم. شايد از جهتی سخن‌شان درست باشد، اما در تمام اين موارد هيچ وقت آنها را از دايره آدميان خارج نکرده‌ام و تمام سعی‌ام اين بوده است که در عين اينکه تکريم مقامِ آنها (از نظر خودم) می‌کنم، بيهوده عبارات و الفاظ وزين را خرج کسی نکنم.

جای دريغ است که يادداشت امروز شرق، چنان شجريان و کلهر و عليزاده را هم‌رديف و هم‌عنان سيمرغ و عنقا و ققنوس و هر چه موجود اسطوره‌ای در تاريخ و فرهنگ ما يافت شود، قرار داده است که کسی به خودش جرأت نمی‌دهد بگويد بالای چشم شجريان ابروست. از نظر من شجريان پهلوان آواز ايران است. استادی است مسلم که در توانايی و مهارت مثقال ذره‌ای ترديد نيست. اما انصاف بايد داد که به کار بردن عباراتی از آن دست تنها به کار نوشتن انشاء در دوره‌ی دبيرستان و راهنمايی می‌خورد تا نمره بگيريم. اين گونه خرج کردن مفاهيم و گوهرهای ادبيات و فرهنگ ايران روا نيست. کاش در مصرف اين تعابير درنگ و تأمل بيشتری به خرج می‌داديم. با اين مدايح تنها شجريان را می‌توان تخريب کرد و آبروی ادبيات و فرهنگ را برد:
نازنينی تو ولی در حد خويش / الله الله پا منه از حد به پيش

نظر پاک خطاپوش

لازم دانستم توضيحی برای طربستان بنويسم تا هر روز ناچار به توضيح دادن نباشم. هنگامی که تصانيف موجود در طربستان را گرد هم می‌آوردم، تنها دسترسی به فايل صوتی آن داشتم (البته به جز در مورد قطعات کلاسيک که هديه‌ی جمشيد برزگر بود) و در نتيجه اسامی آلبومی بعضی از ترانه‌ها را نمی‌دانستم. تنها موردی که در اکثريت قريب به اتفاق می‌توانم با اطمينان از آن ياد کنم، آثار شجريان است که روزگار درازی با آنها دمساز بوده‌ام. باری هر جايی که به نوار اصلی يا آلبوم دسترسی داشته‌ام، سعی کرده‌ام نام کامل قطعه را بياورم. در ساير موارد يا به خاطر کمبود جا در منوی طربستان و برای حفظ شکل صفحه نامی را خلاصه کرده‌ام يا اينکه دستم تهی بوده است. القصه اگر کسی نام درست برخی قطعات را که به اشتباه اينجا آمده‌اند می‌داند، لطف کرده و متذکر شود. در مورد قطعات کلاسيک هم بار ديگر توضيح می‌دهم که عيناً از روی جلد سی‌دی‌ها مربوط به آنها اسامی را نوشته‌ام. با اين وجود وقتی دوباره به لندن بازگشتم باز هم اسامی را مجدداً بررسی و اصلاح خواهم کرد. از حسن التفات و تذکرات دوستان هم سپاسگزارم. اين روزها کماکان گرفتار مشکل اينترنت هستيم. صبور باشيد.

January 20, 2004

کرمانيه‌ی ۳

برف می‌بارد! کرمان هوای‌اش برفی است! باور کردنی نيست. هنوز ساعتی نگذشته است که برای کاری تا ارگ رفته بوديم و قدم زنان خيابان شريعتی را طی کرديم. هوا صاف بود. اين چند روز مرتب باران می‌باريد، اما اکنون برف می‌بارد. برف می‌بارد به خاک ستم‌کشيده و سوخته‌ی کرمان. برف با دانه‌های درشت‌اش زمين تشنه‌ی اينجا را نوازش می‌دهد. نمی‌دانم اين برف دانه‌درشت چه اندازه تاب می‌آورد. اما ديدن اين برف برای من که در اين دو سال اخير به ندرت برف ديده‌ام، شوق انگيز است.

January 16, 2004

کوير اينترنت و ميدان گنجعلی‌خان

فکر نکنيد خبری شده است. اينجا اتصال اينترنت به طرز اسفناکی کم سرعت و طاقت‌سوز است. همين ديروز باغ شازده رفته بوديم و ماهان. امروز هم که داشتيم ميانه‌روز در حمامی مختلط می‌گشتيم! اين هم ميانه‌ی ميدان گنجعلی‌خان،‌ همين امروز ظهر!

dari-ganjali.jpg

January 14, 2004

کرمانيه‌ ۲

کرمان نمونه‌ای متوسط است از يک شهر ايرانی که به طور نامتوازن در معرض امواج مدرنيته قرار گرفته است و نسيم مدنيت غربی بر آن وزيده است. پيش از اينکه نکته‌ای ديگر را بنويسم، اين را بايد متذکر شوم که التفات به ناهمگونی بافت اجتماعی و فرهنگی يک شهر مطلقاً به معنای تحقير يا تمسخرِ اهالی يک ولايت و يا ساکنان يک شهر نيست. جالب است که در ذيل يادداشت قبلی من گويی عده‌ای تنها مترصد سخن گفتن من بودند تا سيل دشنام و ناسزا را سرازير کنند.

تا جايی که من می‌بينم به جز يکی دو مورد، در ساير مواردی که ذکر کردم، داوری نکرده‌ام و تنها به گزارش واقعيت‌ها اکتفا کرده بودم و اينها تنها يک از هزاران بودند. نکته‌ی ديگر اين است که مطلقاً چنين نيست که زيستن در لندن اين بينش را به من داده است. سال‌ها پيش از آن‌که به لندن بروم نيز همين تصورات را درباره‌ی تناقضات و عجايب رفتاری مردمان ايرانی داشته‌ام. نمی‌توان با چشم‌پوشی يا بزرگ‌نمايی خصوصيات مثبت فرهنگی، در اصلاح معايب يک جامعه کوشيد. از طرفی ديگر، رفتار مؤدبانه و احترام‌آميز چند نفر را نيز نمی‌توان يکسره به فرهنگ غربی نسبت داد اما برخوردهای متعدد با آدميانی با انديشه‌ها و فرهنگ‌های مختلف خود نقشی در پالايش شدن رفتارهايی دارد که پيشتر تنها در حوزه‌ی روابط بومی معنا پيدا می‌کردند. اما، بر خلاف آنچه دوستی نوشته‌ است به هيچ رو اتفاقاتی که در اينجا رخ می‌دهند قابل قياس با آنچه در مثلاً لويشام يا بريکستون رخ می‌دهد نيستند. الگوهای رفتار اجتماعی به طور کلی در بريتانيا با اينجا تفاوت دارد و حساسيت‌های دولت و مسئولين آن سرزمين زمين تا آسمان به شيوه‌ی برخورد مثلاً پليس 110 کرمان تفاوت دارد.

اتفاقاً بر خلاف تصور دوست ديگرم، سال‌ها پيش بارها نه تنها کتاب تاريخ کرمان احمد علی‌خان وزيری را خوانده‌ام بلکه مرتب ورق به ورق کتاب‌های باستانی پاريزی را به دلايل شخصی ديگر می‌خواندم. اما اين نکته غير قابل انکار است که مؤلفه‌هايی از فرهنگ غرب در اينجا رسوخ کرده است که با کليت ساختار و بافت کرمان و ايضاً بسياری از شهرهای ما سازگاری ندارند. شايد تنها نمونه‌ای که بتوان نام برد که تقريبی به آن وضعيت دارد، تهران است که آن هم مشکلات ويژه‌ی خود را دارد و از اين روست که می‌گويم قبای جامعه‌ی مدنی بر قامتِ آن گشاد است. اگر کسی مدعی است که تهران جايی است که تجسم و عينيت جامعه‌ی مدنی است شواهد خود را عرضه کند تا تناقضات‌اش آشکار شود. اين بحث يک بحث عقلانی است که در آن می‌توان خدشه کرد و ضعف‌های‌اش را نشان داد. در اين موارد ديگر نمی‌توان احساسی برخورد کرد. اما در برخی موارد ديگر، وقتی من احساس‌ام را از برخورد با يک رفتار اهانت‌آميز بيان می‌کنم و اين رفتار را به وفور در اين شهر می‌بينم تنها تصوری که به ذهن‌ام می‌آید اين است که اين رفتار تبديل به يک نرم و قاعده شده است. اين‌ها ديگر مثال‌هايی گزينشی نيست. دغدغه ودلبستگی من به فرهنگ و هويت ديارم نيز مقوله‌ای نيست که بخواهم برای آن شاهد و گواه بياورم و برای کسی آن را ثابت کنم. اما دغدغه و حس هويت آدمی هر چقدر هم که شديد باشد، نمی‌توان غافلانه از خلل‌ها و حفره‌های بزرگ يک مجموعه چشم پوشيد و آن را مجسمه‌ی کمال دانست. دلايل اين معايب هم پيچيده‌تر از آن است که بتوان در دو سه پاراگراف برای آن نسخه پيچيد. شايد بهتر است دوستان به جای اين‌که بيهوده غيرتی شوند، سفری به کرمان داشته باشند و چند هفته‌ای در اينجا زندگی کنند و اجزاء مختلف تشکيل دهنده‌ی اين جامعه را با گوشت و پوست لمس کنند و از توجيه کردن کژی‌ها پرهيز کنند. هنگام ديدن نقصان‌های يک مجموعه نمی‌توان آن را با عقب‌افتاده‌ترين، توسعه‌نيافته‌ترين، ابتدايی‌ترين و بومی‌ترين بخش‌های جهان مقايسه کرد. راه اصلاح، درک موقعيت خودمان در جامعه‌ی جهانی است نه زيستن در جهانی پيله‌وار.

January 13, 2004

کرمانيه ۱

سه چهار روز شده است که در کرمان هستيم و هر روزی که می‌گذرد چيزی جديدی در اين سرزمين مرا حيران می‌کند. اين شهر و احتمالاً‌ بسياری از شهرهای ديگر مجموعه‌ای از تناقضات عميق رفتاری و فکری است. تصور گرد هم آمدن رفتار سنتی و شايد روستايی با منش‌های مدرن خيلی سخت است. در اين ميان البته نکاتی هم هست که هيچ ربطی به مدرنيته ندارد و صرفاً ماجرای اخلاق است. خيابانی هست در بلوار جمهوری کرمان به نام هزار و يکشب. در اين خيابان چندين فروشگاه وجود دارد که حضورشان با مجموعه‌ی شهر کرمان مطلقاً هم‌خوانی ندارد. انواع و اقسام پيتزا فروشی‌ها با اسامی غربی. اما در همين خيابان فروشگاهی هست به نام گامْرون. اين فروشگاه چيزی شبيه سوپر مارکت است. يا به عبارتی چيزی شبيه تسکو و سینزبری يا سيف‌وی در لندن. صاحب مغازه يک نفر کرمانی است که با همسر و دخترش اينجا را اداره می‌کند. همه چيز مرتب و منظم چيده شده است و انواع و اقسام اجناس با بهترين کيفيت در آن موجود است. از همه مهم‌تر رفتار بسيار مؤدبانه و محترمانه‌ی فروشنده و صاحب مغازه است که می‌خواهد مشتری‌اش به هر نحوی از کارش رضايت داشته باشد. گويی اين فروشگاه اصلاً‌ تعلقی به شهر کرمان ندارد. هر چقدر از ادب و تشخص اين خانواده‌ی فروشنده بگويم کم گفته‌ام. اما در عوض تا دل‌تان بخواهد در هر دو قدمی ديگر به رفتارهايی برخورد می‌کنيد که دود از مغز آدمی بلند می‌کند.

باری، در همين بلوار جمهوری چند روز پيش برای ناهار به رستورانی رفتيم به نام «پارسيان». رستورانی بسيار نظيف و مرتب که اصلاً از يک رستوران در اروپا کم نمی‌آورد. در و ديوار اين رستوران منقش به نقوشی از تخت جمشيد و نمادهای ايران باستان بود. از همه جالب‌تر اين بود که ميزها شماره نداشت بلکه اسم داشتند: کوروش، داريوش،‌اشکان،‌پانته‌آ و اسامی باستانی و کهن ايرانی. غذای‌شان هم که البته بسيار عالی بود. آن طرف خيابان پاساژی هست به نام پاساژ گلستان که باز هم مجموعه‌ی غرايب است. در اين مجموعه مدرن‌ترين چيزها با کهن‌ترين و ابتدايی‌ترين تفکرات و برداشت‌ها گرد هم آمده است. فقط همين نام را ببينيد:«ارکست طوفان»! اشتباه نکنيد! اين همان ارکستر است! فروشنده که انواع و اقسام آلات موسيقی را می‌فروشد واقعاً فکر می‌کنيد بايد بنويسد ارکست! نمونه‌ی ديگر که خيلی خنده‌دار است و سعی می‌کنم عکسی از آن را روی وبلاگ بگذارم اين است: قهوه‌سرای سنتی بابا نوئل! هيچ توضيحی لازم ندارد . از اين قبيل تعابير زياد اينجا هست. دارم فهرستی از تمامی اينها تهيه می‌کنم و همه‌ی اينها را بدون هيچ شرحی اينجا می‌آورم.

با اين اوصاف، برای من واقعاً عجيب است که خاتمی در چه کشوری دارد از جامعه‌ی مدنی صحبت می‌کند. جامعه‌ی مدنی قبايی است که حتی بر قامتِ شهری مثل تهران هم گله‌گشاد است چه برسد به جايی مثل کرمان. ايران ما شتر گاو پلنگی است که تغيير يافتن‌اش زمانی به درازای قرن می‌خواهد.

January 10, 2004

شهر مصيبت‌زدگان

گفتم که‌ تازه ديشب به کرمان آمده‌ايم با الهه. يک نکته را عجالتاً‌ می‌نويسم از کرمان. اينجا شهر مصيبت‌زدگان است. به هر خيابانی که پا می‌گذاری کسی حداقل يکی از عزيزانش را از دست داده است،‌ اگر گروه‌گروه خويشاوندانش به کام خاک نرفته باشند. سوار هواپيما که می‌شوی، در مسير کرمان همه از زلزله می‌گويند و اصلاً‌ عجيب نيست که در طول پرواز يا هنگام ورود به کرمان صدای ضجه‌ی زنان مسافر و اشک‌های بی‌اختيار مردان را ببينی. اين استان يکسره مصيبت‌زده است. ماتم بم،‌ غم اين سرزمين و غم ايران است. مباد که فراموش کنيم. اينجا در هر جايی سخن زلزله‌ی بم اولين سخنی است که مردم با آن سخن می‌آغازند. در اين شبانه‌روز گذشته‌ اتفاقات جالبی رخ داده‌اند و کشف‌های جالب‌تری هم کرده‌ايم که بعداً خواهم نوشت. جدای از ماجرای زلزله، کرمان برای‌ام عجيب است. وقتی که به لندن می‌آمدم،‌ همه‌ی دوستانم می‌گفتند دچار شوک فرهنگی خواهی شد و لندن برای‌ات به اين زودی قابل هضم نخواهد بود. متأسفانه چنان نشد و لندن برای‌ام کاملاً‌ طبيعی بود! نکته‌ی عجيب اين است که هر بار به ايران می‌آيم شوک فرهنگی مرا بهت‌زده می‌کند. وقتی که رفتار مردم در تهران برای‌ام عجيب شده باشد و مدام يادم برود که به ايران آمده‌ام،‌ ديگر تکليف‌ام در کرمان روشن است. خدا به خير بگذراند!

سپاس‌نامه

پيش از هر چيزی، از جانب خودم و الهه، از تمام نازنينانی که ازدواج‌مان را تبريک گفته‌اند و در وبلاگ‌های‌مان پيام تبريک نوشته‌اند، سپاسگزاری می‌کنم. اين روزها،‌ چنان که اقتضای اين امور است درگيری و مشغله‌ها فراوان است و مجال وبلاگ‌نويسی يافت نمی‌شود. از اين گذشته، هنوز بايد تکاليف عقب‌مانده‌ی پايان ترم را تحويل دهم که فرصت برای آن‌ها هم اندک است و دو سه روزی بيش وقت ندارم. اين نوشته‌ی مختصر گزارش‌گونه‌ای بيش نيست و الزام تشکر از رهگذران اين وادی و مخصوصاً‌ ساکنان سرزمين ملکوت بود که بايد چيزی می‌نوشتم. تازه ديشب به کرمان آمده‌ايم و فراوان کار داريم.

January 7, 2004

محبوبِ من وطن

پريروز در ميان مشغله‌های فراوان حوالی ظهر بود که نزد مشکاتيان بوديم تا ديداری تازه کنيم و نسخه‌ای از فيلم چرخ و فلک را به او برسانم. حکايت‌ها رفت از جمله‌ی قصه‌ی ايرج بسطامی و آن چنان که بود. خوشبختانه وقتی که به همراه بانوی مکرم پيش او بوديم، خودش تنها در خانه بود و بچه‌ها. هر چند ساعتی بيش درنگ نکرديم، اما همان مختصر ساعت مغتنم بود. کار جديدی که از آثار او منتشر شده‌ است تحت عنوان 20 سال با آثار مشکاتيان که مجموعه‌ای است از آثار او با خوانندگان مختلف. اين نامگذاری و اين نحوه‌ی انتشار، بهانه‌ای بوده است برای مجوز پخشِ‌ «محبوب من وطن». گوش بدهيدش.

January 4, 2004

ايوان مدائن

هان ای دل عبرت بين از ديده عبر کن هان / ايوان مدائن را آيينه‌ی عبرت دان
دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو / پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گويد که تو از خاکی و ما خاک توايم اکنون / گامی دو سه بر ما نه اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه‌ی جغد الحق ماييم به درد سر / از ديده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گيتی / جغد است پی بلبل نوحه است پی افغان
ما بارگهِ داديم اين رفت ستم بر ما / بر قصر ستمکاران گويی چه رسد خذلان

کاش بعضی‌ها عبرت بگيرند!

January 2, 2004

سالِ نو

مهرداد شوقی برای تبريک سالِ نو طرحی را با ای‌ميل فرستاده است. فهميدنش کمی زحمت دارد. می‌گذارمش اينجا تا شما هم اندکی با آن کلنجار برويد:

ايرانيان با سواد و بی‌بی‌سی

دقايقی پيش اخبار شبکه‌ی يک بی‌بی‌سی را نگاه می‌کردم. ظاهراً سفارت ايران مراسم بزرگداشتی را برای زلزله‌زدگان بم برگزار می‌کند. تلويزيون بی‌بی‌سی با فردی به نام خليل‌نژاد امروز صبح مصاحبه کرد و از او پرسيد که آيا در اين مراسم شرکت می‌کند يا نه؟ اين آقا با انگليسی شکسته‌بسته و اسفناکی گفت که با وجود اينکه اعضای خانواده‌اش را در بم از دست داده است در اين مراسم شرکت نخواهد کرد چون دولت ايران هيچ کاری برای نجات جان مردم نکرده است. در اينکه دولت يا حکومت در خيلی جاها قصور کرده است ترديدی نيست، اما کار بی‌بی‌سی کاری خنده‌دار بود. با کسی مصاحبه می‌کردند که نه سخنانش انسجام منطقی داشت و نه حتی انگليسی را درست صحبت می‌کرد. حتی ابتدايی‌ترين ساختارهای زبان انگليسی را نمی‌دانست. شما تصور بکنيد کسی که سال‌ها در لندن زندگی کرده باشد و انگليسی را بدين نمط سخن بگويد، چه کاره است؟ اينها از ميان پيغمبرها هم جرجيس را انتخاب کرده بودند. يکی نيست به آن آقا بگويد شما که مقصودت را به طور عادی نمی‌توانی با انگليسی سليس و روان بيان کنی، چه اجباری داری که در شبکه‌ی تلويزيونی بی‌بی‌سی برای مصاحبه حاضر شوی؟ خداوند شعور عنايت کناد!

بعدالتحرير: امشب نکته‌ای را که شايد بدان توجهی نکرده بودم بايد متذکر شوم. اين آقا ظاهراً 6 نفر از بستگانِ خود را در زلزله‌ی بم از دست داده بود. اهميت انتخاب اين فرد برای مصاحبه از اين رو بوده است. اما جهتی که برای من مهم بود تصويری است که از ايرانيان در رسانه‌های عمومی انگليس مطرح می‌شود. نامِ اين آقا را هم تلويزيون سراسری بی‌بی‌سی اعلام کرده بود. با گفتن من چيزی نه از آن کم می‌شد و نه به آن اضافه. در ضمن، دريافتن سطح نازل ارايه‌ی مطلب هم ربطی به دانش يا فضل‌فروشی ندارد. اگر کسی به ضعفِ بيان مطلبی ايراد بگيرد نمی‌توان او را فضل‌فروش دانست.

Free counter and web stats