« November 2003 | صفحه‌ی اصلی | January 2004 »

بايگانی: December 2003

December 31, 2003

آخرين شب 2003 ميلادی

امشب، واپسين شبي سال 2003 است. تا ساعتی ديگر، سالی سپری می‌شود که سرشار از جنگ و قتل و ناامنی بود. سالی که تجسم جفا بر آدميان بود. بنشينيم و بينديشيم که در اين سالی که گذشت چه‌ها کرده‌ايم. ارزيابی کارنامه‌ی خودمان و جهانيان کار واجب است در اين آخرين ساعات. باشد که بدانيم چه خواهيم شد!

پريشان‌خانه‌ی وبلاگستان

ماجرای وبلاگ‌نويسیِ ما ايرانيان حکايتی است ديدنی و شنيدنی. اين که جمع فارسی زبانِ ما و ايرانيان تا چه اندازه ظرفيت و گنجايش فضای ابراز خودی را دارد و چه اندازه آدميت و حرمت رعايت می‌کنند، مقوله‌ای است که به راحتی با يک چرخش سريع در عمده‌ی وبلاگ‌های پر خواننده قابل سنجش است. امروز به فلسفه‌ی وجودی بخش نظرخواهی فکر می‌کردم و حال و هوای برخی نظرها. به عنوان کسی که وبلاگ می‌نویسد شنيدن رأی خواننده و دانستن نظر ديگرن برای‌ام مهم است. اما چنان که کاتب کتابچه نوشته بود وبلاگ گناهی شده است پر لذت؛ برای من هم. دل بستن به تعريف و تمجيد کسان از نوشته‌های وبلاگ کار بخردان و اهل بصيرت نيست. اگر چه بايد قدردان عنايت و التفات خواننده‌ای بود که وقتِ شريف خود را صرف خواندن تراوشات ذهن ما می‌کند،‌ اما دل نهادن به اين تمجيدها آفتش بسی عظيم‌تر است. گروهِ ديگر ناقدانی هستند که کژی و نقصان رأی ما آدميان جايز‌الخطا را به شیوه‌ای انسانی باز می‌نمايند. ديگر گروه اما همان کسانی هستند که ذهن مرا امروز به خود مشغول داشتند. گروهی که يا فحاشی می‌کنند و لجن‌پراکنی و يا عقده‌های ديرين خود را از اين و آن در فضايی که در مرآی خاص و عام است به نمايش می‌گذارند و مکانی را می‌يابند برای خالی کردنِ خود. تشخيص اينها چندان دشوار نيست. مرور ادبياتی که در نوشتنِ يادداشت‌های‌شان به کار می‌برند و نوع مباحثات‌شان،‌ وزن سخنِ ايشان را باز می‌نمايد.

ادامه‌ی «پريشان‌خانه‌ی وبلاگستان»

December 30, 2003

زلفِ‌ خود را شانه‌ کردی،‌ شانه بوی گل گرفت

خيال ايرج بسطامی آسوده‌ام نمی‌گذارد. خاطره‌ها را که مرور می‌کنم می‌بينم با هر نفسِ او خاطره‌ دارم. ديشب که با مشکاتيان سخن می‌گفتم،‌ پريشانی و درد در صدای‌اش بود. شايد هيچ کس به قدر مشکاتيان ايرج را نمی‌شناخت. دقايقی پيش تصادفاً يکی از نوارهای ايرج را از کشوی ميزم بيرون آوردم. تا جلد نوار را ديدم،‌ چشمم به عکس ايرج افتاد و ناگهان دلم فرو ريخت. نمی‌دانستم اين قدر دلبستگی به او داشتم. هنوز هر وقت به ياد می‌آورم که آن شبی که در خانه‌ی پرويز ديدمش شبِ آخر بوده است،‌ آه از نهادم بلند می‌شود. اکنون، ايرج مانده است تنهای تنها. اين جمله‌ای را که مشکاتيان ديشب گفت و در گزارش بی‌بی‌سی آمده است يک بار ديگر بخوانيد: «مشکاتيان او را خواننده ای می‌داند که در عين فقر خود را حفظ کرد و به سرودخوانی تن نداد». حتماً سرودخوان بلند آوازه صدا و سيمای لاريجانی را خوب می‌شناسيد! درنگ ايرج اما برای ما به قدرِ يک نفس بود و . . . يک نفس با ما نشستی،‌ خانه بوی گل گرفت؛ ساقی و ساغر،‌ می و ميخانه بوی گل گرفت!

پ.ن. اين را نمی‌خواستم بيفزايم به نوشته‌ام ولی تاب نياوردم. در گزارش بی‌بی‌سی، آقای علی‌نژاد مطلبی را نوشته است که تنها مايه شرم است. بخوانيد اين را: «آن نوارها که بسطامی بعد از «افشاری مرکب» بيرون داد نشان از افت صدايش داشت. اعتياد از او جلو افتاده بود و کارش را در زايل کردن صدا بهتر از خود او در پرورش صدايش پيش می برد». درد آور است که در اين هنگامه‌ی فقدان بسطامی اين کوته‌نظری‌ها چنين خود را بروز می‌دهد. نخست اينکه بسطامی اگر معتاد بوده است يا نه،‌ که حکايت ترکِ اعتياد يا اعتيادِ او موضوعی است شخصی که تنها به او مربوط است و بس،‌ چنان در صدای او تأثير نگذاشته است که علی‌نژاد می‌گويد. در همين مجموعه‌ای که من در طربستان افزوده‌ام و اتفاقاً قطعات کار وطن من در آن نيست می‌توانيد توانايی صدای بسطامی را ببينيد. آقای علی‌نژاد با همين جمله ثابت کرده است که نه تنها موسيقی ايران، آواز و ايرج بسطامی را نمی‌شناسد بلکه بی‌پروا می‌خواهد نام بسطامی را هم لکه‌دار کند. آن هم آن ايرجی که ديگر امروز در ميان ما نيست. فرض را بر اين بگذاريد که بسطامی معتاد بوده است. امثال آقای علی‌نژاد آيا سخن مشابهی را درباره‌ی شاملو و نادرپور و بسيار کسان ديگر گفتند؟ اين جفا در حق بسطامی نيست آیا؟ آن هم ايرجی که در عين فقر و تهی‌دستی عزت و آبروی خود را حفظ کرد و قناعت ورزيد؟ باقر معين چگونه نشر اين سخنان را روا می‌داند؟ آیا طرح اعتياد ايرج آن قدر در کارنامه‌ی او مهم بود که بشود حيثيت هنر و آبروی بسطامی در گذشته را با آن به بازی گرفت؟ ما ايرانيان عادت کرده‌ایم که پهلوانان و بزرگان خود را مرده بخواهيم و وقتی هم که مردند به آنها لگد می‌زنيم. آقای علی‌نژاد! دست مريزاد! شرف و جوانمردیِ ايرانيان را رو سپيد کرديد!

مجلس افروزِ ملکوت

سحرگاهانِ امروز،‌ وبلاگی ديگر در حلقه‌ی ملکوت زاده شد. اين بار، ارض ملکوت ساکنی دارد از آمريکا، از بوستون. نويسنده‌ی مجلس‌افروز از هاروارد می‌نويسد و در هاروارد کار می‌کند. حالا فقط مانده است که در آفريقا و استراليا هم نويسنده‌ای از ملکوت داشته باشيم تا به تمام معنای کلمه پنج قاره را تسخير کرده باشيم. کوته‌نوشته‌ای در ابتدای وبلاگِ امين افزوده‌ام و خودش هم توضيحاتِ کافی را خواهد داد. مختصر بگويم که امين انواع و اقسام سازها را می‌نوازد و پسرش هم البته اين روزها حسابی ياد گرفته است که چنگ بزند. اهالی ملکوت لطف کنند و لينک‌های صفحات‌شان را اصلاح کنند و وبلاگِ جديد را بيفزايند.

آواز بنان: تولدی در خواب!

داشتم خواب می‌ديدم. استاد عبادی را. احمد عبادی را. بسيار عجيب بود. استاد عبادی وقتی که از جهان رفت،‌ شايد من طفلی بودم. هرگز هم او را در عمرم نديده‌ام. او را در همان احوالِ آخر عمر ديدم. مهمانش بودم. مرا به اتاقی برد و قطعه‌ای را برايم گذاشت تا بشنوم. گفت اين آواز را همين حالا تمرين می‌کنی تا ياد بگيری! آن آواز، يک قطعه‌ی افشاری بود که بنان می‌خواند و اتفاقاً از اوج شروع می‌شد. شعرش تصور می‌کنم از حافظ بود. اگر دوباره خوابيدم و دنباله‌ی خوابم را طبقِ‌ معمولِ خواب‌هايم ديدم،‌ حتماً شعر را در خواب يادداشت می‌کنم. اما من يقين دارم که بنان هرگز چنين آوازی را در افشاری با اين کيفيت نخوانده است. انگار بنان اختصاصاً برای من و در خواب من به طور زنده می‌خواند! الآن که در بيداری به آن فکر می‌کنم دارم شاخ در می‌آورم! در همان احوالِ رؤيا،‌ چند ساعتی قبل در خانه‌ی مشکاتيان خود را به خواب می‌ديدم. اين برايم عجيب نبود اصلاً چون هم سابقه‌ی الفتی با هم داريم و هم امشب تلفنی با او صحبت کرديم. يکی از دوستان می‌خواست سؤالاتی را درباره‌ی مرحوم بسطامی از او بپرسد از جمله درباره‌ی توانايی چپ‌کوک خوانیِ ايرج. شايد کسی بايد همين روزها مطلبی مفصل درباره‌ی ايرج و توانايی‌های آوازی او بنويسد. همين روزها که هنوز تن او در خاک بم داغ است. عجيب است. مشکاتيان هم داشت در خانه‌ی خودش مرا تعليم آواز می‌داد. اين واقعاً از عجايب است. اول استاد عبادی و بعد هم مشکاتيان! من و مشکاتيان هرگز با هم در اين زمينه صحبتی نکرده بوديم که من آواز بخوانم! اتفاقاً او مرا همواره از آواز خواندن منع می‌کرد! خوابِ عجيبی بود. بنان برايم ولی آوازی خواند در افشاری که از اوج شروع می‌شد و شعری از حافظ را خواند. دريغ که شعر يادم نمی‌آید. در خواب دو بيت اول را دو سه بار در حضور عبادی مانند بنان برايش خواندم و او ايراداتم را تذکر داد. آوازِ افشاری بنان!
گل عزيز است،‌غنيمت شمريدش صحبت / که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
پ.ن. مزيد اطلاع، تعدادی از آثار مرحوم بسطامی را در فهرست طربستان افزوده‌ام که می‌توانيد از منوی همين صفحه پيدايشان کنيد. کارها زياد است اما فرصت نداشته‌ام که همه را منتقل کنم.

December 29, 2003

زبانِ دين و حقوقِ مفسران

تا به حال چندين مرتبه مقاله‌ی محمد رضا نيکفر را درباره‌ی دين و حقوقِ بشر خوانده‌ام. به کاتب کتابچه هم گفتم که اين مطلب را بيشتر می‌پسندم تا موضع‌گيریِ برهنه و تندِ او را. در سخنان نيکفر هم البته ايراداتی می‌بينم که شايد در مجالی ديگر به تفصيل بنويسم. مقاله‌ی نيکفر شايد به جز تدوين عباراتی منسجم و منطقی چيزی زيادی به موضوع بحث نيفزوده است. در سراسر اين مقاله چندين بار به بيان‌های مختلف نيکفر آورده است که افراد حق تفسير دين را دارند و بايد به اين حق آنها احترام گذاشت. از سويی نيکفر در بسياری از جاها تفسير اربابِ عقايد گوناگون را در حدِ يک اختلاف سليقه فرو می‌کاهد. آنچه که من فهميدم اين است که گويی از نظرِ نيکفر دين يک مقوله‌ی يکپارچه و عينیِ تاريخی است که صفات و ويژگی‌های ثابت و معينی دارد و نهايتاً عده‌ای ممکن است بر حسبِ آرزو يا سليقه، استنباطی مختلف يا متفاوت با آن پيشينه‌ی تاريخی عرضه کنند. لذا، نهايتاً از منظر يک انسان مدرن می‌توان و بايد به حق اين تفسير سليقه‌ای و بيانِ آرزو احترام گذاشت.

ادامه‌ی «زبانِ دين و حقوقِ مفسران»

برف می‌بارد

از صبح آسمان لندن بارانی است. ساعتی پيش که از ايستگاه گرين‌پارک بيرون آمدم تا راهی دفتر ايران اير شوم، ميان قطرات باران برف هم شروع به باريدن کرد. دفتر هواپيمايی ايران اير اما در و ديوارش قصه‌ی رنج بود. بر ديوارهای دفتر، تنها عکسی که دو نسخه از آن وجود داشت، عکس ارگ بم بود! گفتمشان که اين عکس‌ها را برداريد که ديگر نه ارگی مانده است و نه شهری، نه دياری و نه ديّاری. بم شهر ارواح است. گويی هر چه بمی بوده است راهی ديار فنا شده است. بم ديگر ساکنی ندارد. خانواده‌ای نيست که داغدارِ عزيزانش نباشد. چنان ابعاد فاجعه وسيع است که در خيال نمی‌گنجد. باری می‌خواستم ديگر از بم ننويسم. می‌خواستم گريه‌ها را خاموش فروبخورم. امروز عکس‌های بم بر ديوار دفتر هواپيمايی آشفته‌ام کرد دوباره. خاتمی گويا هنوز به بم نرفته است. طبيعی است که کارشناسانش نمی‌گذارند! در اين ميانه‌ی غوغا، غارتگران مجالِ چپاول يافته‌اند. گويی خيلی پيشتر از اين آدميت در ميانِ اينها مرده بود. از مردگان و مرده‌ريگِ رفتگان نيز نمی‌گذرند. چه خبر است در ديارِ من؟ نمی‌دانم که اگر در اروپا هم مثل ايران مرتب زلزله می‌آمد چه می‌کردند. ولی نه. معلوم است چه می‌کردند. زلزله‌ی هفته‌ی پيش آمريکا نشان داد که چه می‌کنند. تنها دو نفر کشته! ديديم که چند روز بعدش زلزله‌ی ايران چند نفر قربانی گرفت. بس است ديگر. نمی‌خواهم از زلزله بنويسم. هنوز خيال برف در ضميرم می‌چرخد. به ياد سياوش کسرايی افتادم و آرش کمانگير. زمستان رسيده است و همين روزها نوروز از راه می‌رسد. بشنويد حکايتش را از زبانِ خودِ سياوش: آرش کمانگير
اما می‌خواستم تمامِ آثاری را که از ايرج بسطامی دارم جمع کنم و همه را يکجا روی سايت بگذارم. اولين و آخرين برای که ايرج را ديدم در منزل پرويز مشکاتيان بود. خاطرم هست که دو سه هفته‌ای مانده بود تا به لندن بيايم. هنگام غروب بود که رسيدم به خانه‌ی پرويز. قرار نبود مهمانی داشته باشد. ما بوديم و پرويز. شايد دو ساعتی پرويز سخن گفت و گله‌ها کرد از چيزی که من سر در نمی‌آوردم. پروای سخن گفتن هم نداشتم. در اين ميانه زنگ در خانه را زدند و شکوه‌های پرويز قطع شد. هيچ کدام باورمان نمی‌شد. ايرج بسطامی بود و شهلا صالح. هنوز نيم ساعتی نشده بود که پرويز او را واداشت که آوازی بخواند. حالش خوش نبود. لهجه‌ی شيرين کرمانی‌اش اولين چيزی بود که توجهم را جلب کرد. با آن حالی که داشت گمان هم نمی‌کردم بتواند آواز بخواند. اما خواند و بی‌نظير خواند. صدايی بود در اوج. پنجره‌ها با صدای او وقتی که در اوج می‌خواند می‌لرزيد. اتفاق را، در مسيری که به سمتِ خانه‌ی پرويز می‌رفتيم، همين آواز کنسرت افشاری را داشتيم گوش می‌داديم و توانايی حنجره‌ی ايرج که برايم حيرت‌آور بود هميشه. نمی‌دانستيم که قرار است ايرج را هم به تصادف آنجا ببينيم. و نمی‌دانستم که بارِ آخری است که او را می‌بينم. آری، ايرج بسطامی ديگر نيست. بسطامی نيست.

December 27, 2003

عزای خاکيان یا مرثيه‌ی آن بنای گلين؟

از صبح ديروز که آن خبر دهشتناک روزم را تباه کرد و غم‌های کهنم را زنده ساخت، واکنش فراوان ديده‌ام. هم در ماتم آن همه جان‌باخته‌ی بی‌گناه و هم در عزای آن گوهرِ ميراثِ تاریخ ايران زمين. خودم گفتم اما که نمی‌دانم بر کدامين درد باید گريست. رنجم از اين است که می‌بينم گروهی از هم‌وطنانِ ما نه شأن این را نگاه می‌دارند و نه حرمت آن را. ما ملت افراط و تفريطيم. هيچ وقت نتوانستيم این را دريابيم که هر چيزی به جای خويش حرمتی دارد و حرمتی شگرف و بلند دارد. خودم وقتی که رنج و دردِ‌ همسرم را که عشق به آن بنا و هنرش و معماری در جانش ریشه دارد ديدم، ملامتش کردم که به ياد آدميان هم باشد. این را گفتم که تنها از رنجِ او بکاهم. خودم نيز دلم برای آن همه مصيبت‌زده گريان است. دريغ اين است که وقتی دیگران را ديدم که از فقدانِ آن اثر طرفه‌ی معماری نوشته بودند، گروهی زبان بر ایشان دراز کرده بودند که پس آن همه کشته را چه می‌گوييد؟ آخر ما چگونه آدميانی هستیم؟ چرا همه چیز را دوست داريم با هم خلط کنيم؟ چرا فقط آموخته‌ايم که به هم ناسزا بگوييم یا مچ همديگر را بگيريم؟ حتی در وقت حادثه و هنگام فاجعه هم عادات بد خود را از خاطر نمی‌توانيم بردن و گويی باید از هر فرصتی برای ابزار خود استفاده کنيم. آی آدم‌ها! آن شهر، گوهری بود بی‌نظير که از کف رفت. آن آدم‌ها کويريانی بودند نازنين که تباه شدند! بياييد آدم باشيم. هم محيط خود و طبيعت را قدر بدانيم و هم حرمتِ جانِ آدميان نگاه داريم. بس است ديگر. به خدا خود پرستی بس است ديگر. چرا از هر فرصتی برای لجن‌پراکنی و روان‌کاوی استفاده می‌کنيد؟ جای چون و چرا و ترديدی نيست که جان آدميان عزيز است. کسی که اندوه تباهیِ‌ جانِ کسی را نخورد، آدمی نيست. اما هرگز شده است فکر کنيد که ما داريم با محيط‌مان چه می‌کنيم؟ چگونه است که آن همه زيبايی و لطافت را در آن ارگ کهن نديده می‌گيريد و نابودی آدميان را بهانه‌ی نسيانِ خود می‌کنيد؟ باورم نمی‌شود که کسی که ذات زيبايی و گوهر عشق را درنيافته باشد، حتی برای جانِ آدميان ارزش قايل باشد. اينجا سخن از انتخاب ميان جان و بنا نيست. سخن از فهم است و ادراک. کسی نمی‌گويد بياييد آنها را که زير آوار مانده‌اند از ياد ببريد و برای ارگ صبح و شام بر سر و روی بکوبيد. اما بفهميد که چه چيزی را از دست داديم. همين که يکايکِ ما از مسئول گرفته تا آدمِ عادی از فهمِ‌ اين ظرافت‌ها عاجز بوده‌ايم کار را به اينجا کشانده است که هر روز گوهری را از دست می‌دهيم. معضل تنها سازمانِ‌ ميراث فرهنگی نيست. از آنهايی حساب بخواهيد که مال و سرمايه‌ی شما را خرج ايدئولوژی‌ها می‌کنند و به جيب برادرخواندگان سياسیِ خويش می‌ريزند. اينجا ديگر معضل حتی طبيعت نيست که فعلِ عادی خويش را انجام می‌دهد. شما آيا دريا را به خاطر طوفانی شدن هرگز ملامت کرده‌ايد؟ ملامت را بايد متوجه اهل اختيار دانست نه معطوف به آن که رفتارِ‌ مفطورِ خود را دارد. شما را به خدا آدم باشيم. در بم دو ماتم بزرگ داريم که هيچ يک از آن ديگری کم ندارد. بياييد بفهميم چه از دست داده‌ايم. جز اين اگر باشد باز هم روزی خواهد رسيد که حتی شايد کسی مثلاً در تختِ‌ جمشيد زير آوار نماند و نميرد اما ميراثِ هزاران‌ساله‌تان به باد برود. روزی شايد برسد که ديگر مسجد شيخ لطف‌الله بناشد. شاید روزی برسد که نقش رستم ويران شود. نمی‌دانم ديگر کجا را نام ببرم که احساس غيرت بکنيد هم برای خاکِ ديارتان و هم برای ساکنانش. هرگز فکر کرده‌اید که يک اثر معماری چرا و چگونه خلق می‌شود؟ برای که خلق می‌شود؟ هرگز به دستانی که با عشق و سوزِ دل در آن کوير خشت بر خشت نهادند فکر کرده‌ايد. بياييد اروپا را ببينيد تا بدانيد با ميراثِ تاريخ خود چه می‌کنند. مهدی راست می‌گويد. ما به فاجعه خو کرده‌ايم. اما با فرهنگ و دردمندی هم گويی فاصله داريم. به خدا ذره‌ذره‌ی ايران جواهر است. انصاف داشته باشيم. همه چيز را خرج سياست اسلامی يا ضد اسلامی، کمونيستی يا ليبراليستی نکنيد. آدميان هم مهم‌اند با تمامیِ شئون حياتشان. از گوشت و خون و جانشان گرفته تا خانه و ميراثشان. آدم باشيم.

December 26, 2003

ارگ بم: چندين هزار اميدِ بنی‌آدم!

بزرگترين بنای خشتیِ ايران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمی‌شود. وقتی که همسرم گريان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من داد، دهانم از درد و حيرت باز ماند. هنوز هشت ساعت نگذشته است که داشتم به ارگ بم فکر می‌کردم و اينکه اين بار که به ايران رفتم حتماً سری به آنجا بزنم. امروز جهانی از ياد و خاطره برای من آنجا مدفون شد. امروز بخشی از تاريخ من و تبارم در آنجا ويران شد. امروز من ويران شدم. هنوز پنج روز نشده است که نوشتم ديدنِ ارگِ بم برايم حسرت شده است. حالا شد حسرتِ جاويد. شبِ ولادت عيسا مسيح بود و شب مرگ ارگِ بم.

نمی‌دانم بر فقدانِ آن بنا بايد گريست يا بر نابودیِ آدميانی که در آن بنا بودند. گروهی از دانشجويان مرمت دانشکده‌ی هنر کرمان در آن ميان بودند که بی‌خبريم از آنها. اگر کسی از مسئولين قصوری کرده بود، شايد می‌شد گريبانِ يکی را گرفت که کوتاهی کرده است. اما، اين بار کارِ بشر نيست. شما فکر می‌کنيد می‌شود با وجود زلزله‌ی عظيم، ارگ بم را حفظ کرد؟ می‌شد؟ هنوز گيجم، گيج. باورم نمی‌شود. باورمان نمی‌شود. ارگِ بم؟ رفت؟ خبر را به هر کسی که می‌دهم، به همان اندازه که برای آدميان اندوه می‌خورد، از نابودی ارگ هم گويی تيشه بر جانش می‌زنند. اين بنا با جانِ چند نفر آدم گره خورده بود؟ معمارش که بود؟ ساکنانش که بودند؟ اين چه مکافاتی است برایِ ما؟ اين سال‌ها در ايران، زلزله از زلزله، سيل از سيل، قتل از قتل، نامردمی از نامردمی باز نمی‌شود. اين زنجيرِ بلا و عقوبت تا کجا می‌رود؟ سالِ بلواست، سالِ بلوا! مرثيه‌خوانان کجايند که داغدار ماتمی بزرگيم. وقتی بنايی با اين عظمت و اين همه فرهنگ و تاريخ از ميان می‌رود، گويی ريشه‌ی يک قوم را از بيخ کنده‌اند:
فلک را جور بی‌اندازه گشته است . . .

تعبير خواب

داشتم خواب می‌ديدم. من زياد خواب می‌بينم. وقتی هم که خواب‌های آشفته می‌بينم عجيب نگران می‌شوم. حتماً خبری هست يا اتفاقی افتاده است وقتی که اين خواب‌ها را می‌بينم. اين رؤياها برای من مثل تاريخ شده‌اند. انگار تمام زندگی‌ام را دارم تماشا می‌کنم. همه‌ی شخصيت‌ها با نيمی از وقايعی که اتفاق افتاده‌اند يا می‌افتند و نيمِ ديگری که همه خيال است، جلوی چشمم رژه می‌روند. کسانی را که دلم برايشان خيلی تنگ شده است، توی همين خواب‌ها می‌بينم.

همين غروبی که چشمم گرم شده بود، فرهنگ را خواب ديدم توی هتلی که با پارسا نشسته بودند سرِ ميز صبحانه بخورند. داشتم شاخ در می‌آوردم. پريدم بغلش کردم وسط جمعيت. نزديک بود زار بزنم از فرط خوشحالی. چقدر دلم برايش تنگ شده است. راستی از اون بعيد بود: کراواتش رو چيکار کرده بود؟ اون که هيچ‌وقت بدون کراوات جايی نمی‌رفت! پسرش سياوش بايد حالا دو سالش شده باشه. هم‌سن خواهر زاده‌ی من بود. . . چند وقت پيش که تلفنی در بيداری با هم صحبت می‌کرديم متوجه شدم دوباره دارد پدر می‌شود. چقدر زود! تا آمديم با هم گپ بزنيم، ديگر بيدار شده بودم.

عجيب است. در آن واحد داشتم با شش هفت نفر صحبت می‌کردم. با يک دستم گوشی را نگه داشته بودم و با محمود و فرخ و فيروز توی پاريس حرف می‌زدم. از يک جاي ديگر صدای زهرا از آلمان می‌اومد. شماها هم که همه‌اش صداتون از پراگ تو گوشمه. ساعت سه صبح بود. دراز کشيده بودم وسط لابی هتل. عجيب بود که هيچ بنی بشری اونجا نبود. انگار هتل مالِ خودم بود! مثل اينکه توی خواب، خوابم تعبير شده بود: يک شرکت مخابراتی عظيم مال خودم بود. همين بود که کمبود خط تلفن نداشتم!

December 25, 2003

موسيقی‌های ايدئولوژيک

ضمن وبگردی‌های آخر شب، برای يافتن ترانه‌ای از مرضيه داشتم در سايت ايرانيانِ جهانشاه جاويد جستجو می‌کردم. تا به حال دقيق نشده بودم که صفحه‌ای دارد که اختصاص به سرودهای انقلابی ايران دارد. شنيدن بعضی از اين سرودها ناگهان تمامِ خاطراتِ دوران طفوليت‌ام را پيش چشمم زنده کرد. ناگهان ياد گروهِ سرود دبستانم افتادم که من هم عضو آن بودم. آن روزگار معلمِ دينیِ ما، که فکر می‌کنم زارع نام داشت، چنان که رسمش بود، مسئول امور تربيتی (بخوانيد ايدئولوژيک) بود و رهبرِ گروهِ سرود ما که در ناحيه‌ی ما برنده‌ی جايزه‌ای در ايام دهه‌ی فجر شد. تعداد زيادی از اين سرودها را ضبط کردم و شايد در وقتِ مقتضی روی سايت گذاشتمشان. شنيدن دوباره اين سرودها برای خيلی‌ها يادآور خاطره است. برای خيلی هم دردناک است. زنده شدنِ آن همه آرمانِ آن روزی، تجسم ايام جنگی که عمر و جوانی آن همه ايرانی را خاکستر کرد، هم جالب است و هم رنج‌آور. آن سرودها، با موسيقی‌هايی که گاهی اوقات بسيار ابتدايی و عاری از ظرافت‌های اصيل هنری بودند، چنان با دين، قرآن، اعتقاد و باور مردم عجين شده بودند، که تصور القايی بودن اينها برای يک کودک دبستانی طبعاً بسيار دور از ذهن بود. اما امروز همان کودکان دبستانی گويی تمامِ آن سرودها و شعارها را از ياد برده‌اند و ديگر به اين سادگی تسليمِ هر باورِ جزمی نمی‌شوند. نمی‌دانم. شنيدنِ دوباره‌ی اينها حال عجيبی برای‌ام داشت. مخصوصاً آن سرود ايران ايران که رضا رويگری خوانده بود، چيز پر خاطره‌ای بود. همين روزها يکی دو تا از اينها را روی سايت می‌گذارم.

December 24, 2003

چهلمين روز درگذشت شرف

داشتم سخنان سروش را در مراسم بزرگداشت چهلمين روز درگذشت شرف‌الدين خراسانی می‌خواندم. تنها چيزی که از شرف به ياد دارم آهنگ صدای‌اش بود که لرزان و ضعيف از پشتِ تلفن می‌آمد. وقتی که هنوز در ايران بودم، شبی در خانه‌ی پرويز مشکاتيان بودم و گروهی از اهل هنر هم جمع بودند و سخن از موسيقی بود و ادبيات. در همان ميانه پرويز به شرف زنگ زد که احوالی از او بپرسد. گمان می‌کنم آن موقع مصادف بود با سفری که خاتمی به فرانسه کرده بود و برای‌اش جنجالی به پا کرد. پرويز بدون هيچ مقدمه‌ای گوشی تلفن را به من داد و به شرف گفت با فلانی صحبت کنيد. من فقط مات و مبهوت احوالی از پيرمرد پرسيدم و بس! آنچه از شرف به ياد دارم همين است و بس!

December 23, 2003

يادداشت فنی

ديشب برنامه‌ای آنلاين را کشف کردم به نام پلاکسو که لينکش را همين بغل گذاشته‌ام. دريغم آمد توضيح از آن اينجا ننويسم. کسانی که ايميل پاپ دارند و از اوت‌لوک استفاده می‌کنند، حتماً با اين موضوع برخورد کرده‌اند که اگر جايی به مسافرت بروند، ديگر به فهرست آدرس‌های ثبت شده در کامپيوتر خودشان دسترسی ندارند. اين برنامه دقيقاً می‌تواند فهرست آدرس‌های تماس شما را به شيوه‌ای تميز و مرتب سازماندهی و ثبت کند تا از هر کجای دنيا که خواستيد به آن دسترسی داشته باشيد. البته می‌توان از اين فهرست در ياهو هم استفاده کرد. به راحتی قابل درج در ياهو است. من که ديشب از ديدنِ آن کلی ذوق کردم. اگر مرتب سفر می‌کنيد و لپ‌تاپ نداريد، اين سايت و امکاناتش جان می‌دهد برای شما.

شيرين‌تر از انگبين

عسل‌ات می‌خوانم، اما شيرين‌تری از عسل!

December 22, 2003

تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسيده‌ام!

اين نوشته البته که مخاطب دارد. مخاطبش محبوب ازل و ابد است. روی اين سخن به هيچ وجه با خاکيان و زمينيان نيست. روزگارمان به در به دری و غربت، از اين شهر به آن شهر، از اين کشور به آن کشور گذشت. روزی سر به سوی آسمان کردم که در آسمانت بجويم، اشارت به زمين کردی مرا. در زمين، در ميان زمينيان، دلِ خود را به هزاران شيوه آزمودم، اما باز هم در ميان آنها نيافتمت. سايه‌وار از من می‌گريزی. از آسمان به زمين و از زمين به آسمان. به هر کجا که رسيدم، نامرادی‌ها را برکشيدی و بدگمانی‌های خلايقِ تنگ‌حوصله را. گويی می‌خواستی به عمل بياموزم و بيازمايم که آن که در خورِ عشق است، تويی و بس! بشريت را آزموديم تا تهی‌دست از خاک به افلاک نياييم و سيب زنخدانِ شاهدان گزيده، در حضورت باشيم. اما نه. آنجا هم نبودی. آن آزمون هم هزار مکافات در پی داشت. سود و زيان جهان را آزمودم و رنجش بسی بيش از راحتش بود. اما تا کجا؟ تا کی؟ چقدر بايد در پی‌ات ديوانه‌‌وار و هشيار صفت آمد؟ دردی در جانم انداخته‌ای و زخمی به دل نهاده‌ای که درمان‌اش تنها با تست. از اين همرهان سست‌عناصر تنگ‌دلم. صاحب‌دردی بوديم، اگر نه صاحب‌دل. بی‌دردان را از اين عالم چه خبر؟
هنوز، در پیِ آن سينه‌ی آتش‌افروزم. هنوز ضميری صافی می‌جويم که هم احتمالِ آدميت و خطاکاریِ مرا داشته باشد و هم همدلی همراه باشد. آری، يافت می‌نشود! و چه می‌ماند جز آن نکته که هزار بارش تحقيق کرده‌اند و کرده‌ايم. حديثِ عشق را می‌هلم اکنون که از همين رهگذر قيامت‌ات را به پا کردی:
ان الملوک اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة

هنوز . . . لاله می‌دمد از خونِ ديده‌ی فرهاد

از ميهمانیِ يلدای ايرانيانِ اينجا بازگشته‌ام و هنوز شب است. شبِ من امشب عجيب يلداست! تلخی می‌کنند اين شب‌ها و بدتر از هر شبی امشب:
ديرگاهی است که در خانه‌ی همسايه‌ی من خوانده خروس
وين شبِ تلخِ عبوس
می‌فشارد به دلم پای درنگ!
با خودم می‌انديشيدم که در تمامِ اين سال‌ها، به جز يک روز در همين ماه اکتبر، هيچ روز و هيچ شبی تهی از غم نبوده است و گويی آن نذرِ ديرينِ من هيچگاه نبايد ادا شود. پريشان‌تر اينکه روزهای فرخنده و شب‌های مبارکِ من، حداقل آنها که آدميان مبارک‌شان می‌دانند، برای من غم داشته است و دلتنگی. از جهان، در بهترين وضع و شيرين‌ترين دمش هم گويی تنها رنج و محنت حاصل است:
دريغ و درد که در جستجوی نقدِ حضور / بسی شدم به گدايی برِ کرام و نشد
به لابه گفت شبی ميرِ مجلسِ تو شوم / شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد
و اين شب‌ها چه کند می‌گذرند. سپيده‌ای کجاست؟ می‌خواستم آواز کوچه‌سارِ شب را بگذارم. با خود گفتم که آنچه که اکنون وصفِ حال است تنها اين است که:
هست شب يک شب دم‌کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است!

من سردم است. امشب نه تنها شب است و شبی دراز است و قصه‌ای خون‌افشان را از سر خواهد گذراند، سرد هم هست. چنان سرد است که استخوان می‌سوزاند. من گرمم نمی‌شود. هيچ چيز گرمم نمی‌کند. شب است. سرد است. خورشيد کجاست؟

December 21, 2003

من هنوز باکره‌ام!

دلم گرفته است برای خودم. غمِ غريبی در جانم موج می‌زند. نه، اشتباه نکنيد! وقتی می‌گويم غم، مرادم اندوهِ نامرادی نيست. هرگز! خودم را آدم بدبختی نمی‌دانم. آدم اگر آرزويی داشته باشد، آدم اگر، چه باک، حسرتی هم داشته باشد، باز هم دليل نمی‌شود بدبخت باشد. من حسرتِ ديدار بعضی‌ها را خورده‌ام. از شما چه پنهان اوقاتی را که صبح و شام حسرتِ ديدار خضر و سليمان را می‌خورم. نه که نمی‌يابمشان، نه. نمی‌گويم قديس شده‌ام. اين هم نه. اما گاهی از همين مرزها هم رد شده‌ام و ديده‌ام اينها را، ولو در لباسی ديگر. گاهی اوقات، حتی مثلاً ديدن ارگِ بم برايم حسرت شده است! عجيب است ولی آدمی بعضی چيزها را دوست دارد. اما بگذاريد از اين وادی بيايم بيرون. می‌خواستم از اول بنويسم من هنوز باکره‌ام؛ و هنوز هيچ دستیِ تنِ جانم را لمس نکرده است! می‌خواستم بگويم چنان دست نخورده‌ام که . . . اما خيالی از راه رسيد که مثل لشکر تاتار فروريخت تهِ دلم. من که هزار بار به غارتِ عشق رفته‌ام. گاهی روزی ده‌‌ها بار تازگی و بکارتم را می‌ربايد! اما غريب‌تر اين است که او که پا به اين حريم می‌گذارد، هر بار تازه‌تر می‌شوم. انگار بکارتی دارم بديع. اين چه کيميايی است که آدمی را می‌سازد؟ ياد آن شعر حيرت‌آور مولوی افتادم که اين گونه آغاز می‌شود: داد جاروبی به دستم آن نگار . . . غزلی بی‌نظير است. چنان تصويرهای تو در تو و بلندی دارد که آدمی سرگيجه می‌گيرد و هوش از کف می‌دهد با ديدن اين همه پرواز ذهن. دريغم می‌آيد همه‌ی غزل را نياورم:
داد جاروبی به دستم آن نگار / گفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت / گفت کز آتش تو جاروبی برآر
کردم از حیرت سجودی پیش او / گفت بی‌ساجد سجودی خوش بیار
آه بی‌ساجد سجودی چون بود / گفت بی‌چون باشد و بی‌خارخار
گردنک را پیش کردم گفتمش / ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد سر بیش شد / تا برست از گردنم سر صد هزار
من چراغ و هر سرم همچون فتیل / هر طرف اندر گرفته از شرار
شمع‌ها می‌ورشد از سرهای من / شرق تا مغرب گرفته از قطار
شرق و مغرب چیست اندر لامکان / گلخنی تاریک و حمامی به کار
ای مزاجت سرد کو تاسه دلت / اندر این گرمابه تا کی این قرار
برشو از گرمابه و گلخن مرو / جامه کن دربنگر آن نقش و نگار
تا ببینی نقش‌های دلربا / تا ببینی رنگ‌های لاله زار
چون بدیدی سوی روزن درنگر / کان نگار از عکس روزن شد نگار
شش جهت حمام و روزن لامکان / بر سر روزن جمال شهریار
خاک و آب از عکس او رنگین شده / جان بباریده به ترک و زنگبار
روز رفت و قصه‌ام کوته نشد / ای شب و روز از حدیثش شرمسار
شاه شمس الدین تبریزی مرا / مست می‌دارد خمار اندر خمار
من هنوز گيج اين جمالِ شهريارم که بر سرِ روزن، من سرگشته را می­پايد. نه! من ديگر باکره نيستم. تو عصمتم را به باد دادی! اصلاً پيشِ تو مگر عصمتی هم می‌ماند؟ تو که خود جانِ هر عصمتی هستی، پيش تو چه بايد گفت؟ پيش تو تردامنی و پاکدامنی يعنی چه وقتی ميزانش خودت باشی؟ عصمت را که ستانده‌ای، من اما منتظر ولادتِ مسيحای تازه‌ی توام. طاقت بارداری‌ام ده!

December 20, 2003

اهلِ کام و ناز را . . .

ديری بود که حسرتِ گريستنی دراز در سر داشتم و آرزوی سيلِ سرشکی که بندِ هزاران مانع بود. همين سحرگاهان بود که مجالِ خلوتی دست داد تا شکوه‌ی خويشتن را با او بکنم. من اما از که بايد به که شکايت ببرم؟ اين سحرگاهان چنان رازی سينه‌ام را می‌فشرد که با هيچ کس‌اش نمی‌توانستم گفتن. در ميان اين همه آتش و خون، در متنِ اين همه فاجعه، تنها اشک بود و آرزو که مرا دوره کرده بود. دردی که آدميان بر آدميان نازل می‌کنند. ستمی که از بی‌خردی می‌خيزد؟ يا از خودخواهی؟ نمی‌دانم. اين قدر می‌دانم که سخت بر خود لرزيده‌ام، چنان که مادر بر فرزند. بر ايمان خود لرزيدم امشب و غوغايی در درونم به پا شد که من هم آيا؟ من هم روزی تا اين مايه ممکن است از خويشتن و از تو جدا بيفتم که معرفت و ارزش و حکمت و آدميت را به بهای هيچ بفروشم؟ يوسف خود را به ثمنِ بخس ارزانیِ دنيا کنم؟ از من می‌آيد؟ کابوسی چنين، گريبانم را چنان گرفته است که خوابم از ديدگان می‌ربايد. دريغا که غمگساری نيست. دردا که اين قصه را برِ هيچ کس نمی‌توان برد. اين چندين هزار اميد بنی‌آدم است که دود می‌شود. اين زندگانیِ ماست که بر باد می‌رود. اين دل است، دل! آهن نيست! اين دوست است، اين يار است، يار! ياری که ديگر به اين خوبی و لطافت، به اين صفا و صداقت نتوان يافتش. اين عشق است، عشق! عشقی که در اين زمانه کمياب است و ديرياب. عشقی که اين روزها گريزپا شده است و روی از همگان نهان می‌کند. زمانه‌ی ما را چه افتاده است آيا؟ اين سيه‌روزی و تيره‌بختی حاصلِ کدامين دژم‌خويی است؟ اين وفا شکستن‌ها و بی‌مروتی‌ها از کجاست که بر می‌خيزد؟ دريغم از خود می‌آيد. اما مباد! مباد که رها کنم اين خصمِ جان را. رسوايش می‌کنم که قصد آزار عزيزان نکند. خسته‌ام، خسته. اما تنها خرمیِ خاطرم سايه‌ی دوست است که بر سرم هست هنوز.

نمی‌دانم چه نوشتم و چرا نوشتم. شايد خودم هم دو روز ديگر نفهمم اينها چيست. تنها شده‌ام دريای کف‌آلودی که از خشم و حسرت می‌غرد. همين. اما، اين را هنوز دارم:
از سرِ کوی تو هر کو به ملالت برود / نرود کارش و آخر به خجالت برود
از نزدِ چون تو کريمی، هرگز تهی‌دست باز نخواهم گشت.

اينها را بگذاريد و بگذريد. بگذريد که پريشانم و پريشان نوشته‌ام.

December 19, 2003

روزگارِ معضلِ فرديت

نمی‌خواستم ذوقِ انديشيدن به انگور را خراب کنم. لذتِ باده برايم بيشتر از مشغله‌ی فکری فلاسفه است. باری الآن داشتم به روزگارِ خودم، خودمان، فکر می‌کردم. مخصوصاً به آنچه در اين خانه‌ی مجازی می‌نگارم. در اين فکرم که اگر قرار بود همه‌ی آدميان آنچه را می‌انديشند، آنچه را که در ضميرشان می‌گذرد، بدون پرده‌پوشی و ريا بگويند و ما توانِ تسامح و انگيزه‌ی روا دانستنِ آدميتِ آدميان را نداشته باشيم، جنگی بر پا می‌شد که نهايت نداشت. بارها در اينجا نوشته بودم و اکنون هم می‌نويسم که: ملکوتِ من زمينی است؛ من آدمی هستم مثل سايرِ آدميان؛ مدعیِ کمالِ مطلق هم نيستم و نسخه‌ی درمانِ همه‌ی دردهای آدميان را نه هيچ وقت پيچيده‌ام و نه دوست دارم زمانی اين کاره بشوم. نه از آنها هستم که از عقل می­لافند (چرا که خدای شوريده‌سری هستم) و نه از آنها که طامات می‌بافند و مرتب هو می‌کشند. آنچه را که الآن و در همين لحظه هستم بدون سالوس و تزوير می‌گويم، حال چه اين اعتقادِ به دين باشد چه کفر. هيچ کدام را هم وحی منزل نمی‌دانم و توقعی ندارم که کسی پيرو اينها باشد چون من که پير و مرشدِ کسی نيستم. اينجا وبلاگ است به همان شيوه‌ای که من می‌فهمم. در آن احتمالِ خطا هست و اتفاقاً مکانِ آزمايش و خطاست. در اين فکرم که شايد بخش نظرها را از صفحه‌ام بردارم. نمی‌دانم. نه شيفته و کشته مرده‌ی تحسين و تشويق کسی هستم و نه حوصله‌ی طعنه‌زدن‌های بيمارگونه‌ی آدميان را دارم که عقده‌های ساليانِ خود را از اين و آن اينجا خالی می‌کنند. من در اينجا همانی می‌نمايم که هستم. می‌توان در اينجا داستان گفت. می‌شود دردِ دل کرد. آدمی می‌تواند از نوعِ نگاهِ خود به عالم بگويد، اما اگر بخواهی طرح بنويسی و مدعیِ فضل و معرفت باشی و خواهان اثباتِ مدعا، کاری است عبث به اعتقادِ من. وبلاگ رساله‌ی دانشگاهی نيست. مجله‌ی آکادميک علمی هم نيست. با خودم گفتم که وبلاگ را می‌آزمايم. خوب زير دندانم مزه‌اش می‌کنم. عصاره‌اش را بيرون می‌کشم. وقتی که حس کنم ديگر چيزی برايم ندارد و تنها دارم خودم را بيهوده خرجش می‌کنم، حتماً رهايش می‌کنم:
والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود / آوارگی کوه و بيابانم آرزوست
زين همرهانِ سست عناصر دلم گرفت / شيرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست

انگور و آفرينش

انگور، شراب، باده و مستی حتی زمانی که تنها با نامشان نردِ عشق می‌باختم برايم عظمتی داشتند. خلقتِ انگور به گمانم هم‌عنان با خلقتِ آدمی باشد. انگور، حامل رازهاست و حامله‌ی شراب. انگورِ سفينه‌ی مستی است؛ مستی و راستی. شايد حکمتی باشد در اينکه گاهی اوقات گرانبهاترين چيزها را در جايی می‌شود يافت که گمانِ آن نمی‌رود: در خراباتِ مغانِ نورِ خدا می‌بينم! انگور چنان که نمادِ مستی است، رمزِ خرابات و خرابی را نيز در خود دارد. وه که وقتی به يادِ تاکستان می‌افتم، تصورِ اجتماع و ازدحامِ آن همه مستی، آن همه می، هوشم از سر می­ربايد! در اين سال‌ها، همين سه چهار سال گذشته، با خودم انديشيده بودم که اگر من اين نبودم که اکنون هستم، اگر روز و روزگارم به قلم و انديشه پيوند نخورده بود، اگر جاذبه‌ی شعر و دغدغه‌های فيلسوفانه جانم را چون کشتی بی‌لنگر به اين سوی و آن سو نمی‌برد، حتماً ميخانه باز می‌کردم! باده‌فروش می‌شدم. ذوقِ عجيبی دارد ديدن مستی و آسودگیِ آدميان. چندان خيال و نازک‌انديشی در باده موج می‌زند که ناگهانِ عنانم از دست می‌ربايد. تنها دريغی که دارم اين است که هر بار بايد اين باده را تأويل کنم! آری همين باده‌ی انگوری را بايد تأويل کنم، بس که ناشسته‌رويانش به دهان بردند. آخر بوسه زدن به جامِ می، هم‌نفس شدن و همراز شدن با باده کارِ هر کسی نيست. حافظ بود که می‌گفت:
ما سر خوشان مستِ دل از دست داده‌ايم / همراز عشق و هم‌نفسِ جام باده‌ايم
اين جذبه‌ی هوش­ربا چگونه تسخيرش کرده بود که می‌گفت:
مهل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند / مرا به ميکده بر، در خمِ شراب انداز!

December 18, 2003

طربستانِ باختری

امروز 25 قطعه‌ی کلاسيک ديگر نيز به طربستان افزوده شد. اين قطعات در مجموعه‌ای پنجگانه گرد آمده بودند به نام: «موسيقی تأمل» و مشتمل بر پنج آلبوم: نور، هوا، باد، خاک و شب است. از اين پنج آلبوم، سه آلبوم را امروز در طربستان گنجاندم تا کسانی که می‌خواهند از آنها استفاده کنند. نام‌ها را چنان که می‌ديدم عيناً می‌نوشتم چون نه دانشِ موسيقايی کلاسيکِ من آن قدر بالاست و نه در واقع ديگران هم چندان به جزييات می‌پردازند. برای اين سه آلبوم، يعنی نور، هوا و خاک بخشی را در فهرست اين صفحه جدا کرده‌ام و کسانی که می‌خواهند عيناً نام قطعات را به لاتين به همراه نام آهنگساز ببيند، می‌توانند به فهرست طربستان باختری رجوع کنند.

پ.ن. دوستانی که از فهرستِ طربستان استفاده می‌کنند، بهتر است هر از چند گاهی، نگاهی به سورس کدهای صفحه بيندازند و فهرست آپديت شده را استفاده کنند. هر روز و هر دقيقه نمی‌توانم خبر افزايش يکی دو فايل را بدهم!

December 17, 2003

آن نيز هم

اين که می‌گويند آن خوشتر ز حسن
يار ما اين دارد و آن نيز هم

December 15, 2003

همه‌ی اعتراف‌ها

. . .
تو خوبی
و اين همه‌ی اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گريسته‌ام
و اين بار راست می‌گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشکِ من نخستين لبخندم بود.
***

ادامه‌ی «همه‌ی اعتراف‌ها»

رندانِ تشنه‌لب را . . .

گويی ولی‌شناسان رفتند از اين ولايت

December 13, 2003

برای امروز

غلامِ نرگسِ مستِ تو تاج‌دارانند / خراب باده‌ی لعلِ تو هوشياران‌اند
تو را صبا و مرا آبِ ديده شد غماز / و گرنه عاشق و معشوق رازداران‌ند
نصيبِ ماست بهشت ای خداشناس برو / که مستحق کرامت گناه‌کاران‌اند
تو دستگير شو ای خضرِ پی خجسته که من / پياده می‌روم و همرهان سواران‌اند
نه من بر گلِ عارض غزل سرايم و بس / که عندليب تو از هر طرف هزاران‌ند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد / که بستگانِ کمندِ تو رستگاران‌اند

December 12, 2003

عبادی: عقده‌ای در گلوی دشمن و دوست

سخنِ درشت و شايد متهورانه‌ای باشد، اما چنان که پيشتر نوشته‌ام و بر اساسِ آنچه من باور دارم و می‌فهمم، روشنفکریِ ايرانيان عمدتاً ناقص‌الخلقه است و نشانه‌ی بزرگ‌اش کلی‌گويی و صادر کردنِ رأی‌های گزاف است. طرفه‌تر اين که گروهی از اين طيف چنان انحصارگرا شده‌اند که جز خود را به هيچ نمی‌انگارند و نادان می‌شمارند. سخنِ من تنها روی‌اش به فردی چون احمد فرديد نيست که صراحتاً برخی را احمق می‌خواند و سخنان‌شان را نامربوط و مغشوش. اين آفت حتی دامن‌گير افرادی از طيف مقابلِ فرديد نيز هست. در اين غوغای خويشتن‌پرستانه‌ای که تحتِ لوای نقد و ژستِ انديشه‌ی علمی پناه گرفته است، البته روز به روز هر کسی که مثقال ذره‌ای آبرو و عزت می‌تواند برای ما به ارمغان آورد، قربانیِ اين جنجال‌هاست. آخرين نمونه‌اش به گمانم عبادی است. عبادی را هم افراطيونِ داخل ايران از خود می‌رانند و هم به اصطلاح روشنفکرانِ خارج از ايران. مطلقاً قصد ندارم بگويم که اگر کسی جايزه نوبل را برد، هر سخنی را بايد بگويد و مجاز است هر رأی مشکوک و ادعای مشوشی از او صادر شود. اما اين برای من سؤال است که اگر نگاهی به فهرست برندگان جايزه‌ی صلح نوبل بيندازيم، آيا کسی از ميان آنها هست که قديس باشد يا امامزاده؟ کسی از ميان آنها هست که معصوم باشد؟ حتی روشنفکران‌شان هم خطا می‌کنند. اما کسی هست که چنين بر کسی که مايه‌ی مباهات وطن‌اش شده است بتازد و به صرف داشتنِ ادعايی که چندان هم بی‌طرفدار و گزاف نيست، مغضوب کسانی شود که تا همين دو سه روز پيش از کسبِ اين جايزه شادمان بودند؟

ادامه‌ی «عبادی: عقده‌ای در گلوی دشمن و دوست»

December 11, 2003

دردی بايد

غباری بر تن دارم که رخصتِ پروازِ جانم نمی‌دهد. آنها که بال در بال من بوده‌اند و هم‌پروازم، می‌دانند که در سيرِ جان، چالاک‌تر از اينيم. همين اکنون در خاطرم گذشت که زمانه‌ی ما را چه افتاده است که دردِ ابوسعيد ابوالخير و تيزبينیِ مولوی و رندی حافظ در آن نيست. اشتباه نکنيد. مقصودم اين نيست که در زمانه‌ی ما بايد حلاج و عين‌القضات و ابوسعيد با همان کيفيات ظهور کنند. حاشا! دريغم از اين است که گوهرِ سخنانِ ايشان در غبارِ فراموشی و جفاست. بگذاريد اين گونه بنگريم: مگر سخنان افلاطون و ارسطو را امروزه از آن رو که هزاران سال پيش زيسته‌اند کسی به خواری می‌نگرد؟ چه شده است که آنها که سخن از معرفت می‌گويند و حديث حکمت بازگفته‌اند نزدِ مدعيانِ امروزیِ معرفت قدری ندارند؟! يادداشتِ پيشين را که می‌نوشتم با خود می‌انديشيدم که کسی که دردی نداشته باشد، نه تنها اين سخن به کارش نخواهد آمد که مايه‌ی طعن او هم خواهد بود. کسی خدمتِ جامِ جهان نما می‌کند که باور داشته باشد که اين جام را خاصيتی هست. جز اين اگر باشد، ملکوت و لاهوت و جبروت مشتی الفاظ و عبارات رهزن خواهند بود برای آن طايفه که مجال عرضِ اندامِ از ايشان می‌ستانند:
طبيبِ عشق، مسيحا دم است و مشفق ليک / چو درد در تو نبيند که را دوا بکند؟
دردی بايد. دردی بزرگ. بی‌دردان نشسته در کنجِ عافيت چه می‌دانند که از چه دور افتاده است اين نای؟
هر که او از همنشينی شد جدا / بی‌نوا شد گر چه دارد صد نوا
و اگر بانگِ اين نغمه‌سرای جاويد در گوش اين خفتگان اثری ندارد يا از ناپاکيزگی اين گوش‌هاست که حکم اغلب است:
نوای بلبل‌ات ای گل کجا پسند افتد / که گوشِ هوش به مرغانِ هرزه‌گو داری
و يا اينکه بسامدی دارد اين نغمه برون از طاقتِ ادراکِ اين گوش‌های حقير:
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز / بيرونی از اين پرده‌ی تنگ شنوايی

December 10, 2003

براي ايمان

دير زماني است مي‌خواهم چيزي بنويسم براي ايمان. ايمان براي من گره خورده است به فرهنگ و سنتي كه در متن آن روييده و باليده‌ام. ايمانم را هرگز نخواستم و نمي‌خواهم قرباني جنجالِ علم كنم كه متأسفانه ايرانيانِ شيفته‌ي غربِ ما بسي در آن تهي‌دست‌اند. قصد اسائه ادب به هيچ پژوهشگري را ندارم، اما دريغم مي‌آيد كه گوهر ايمان را در غبارِ نزاع‌هاي بيهوده گم كنم. آري، ايمان براي من به آموزه‌هاي دين‌ام گره خورده است. البته كه ضرورتي ندارد هر ايماني از متنِ يك فرهنگِ ديني شناخته شده برآيد. ترديدي نيست كه ايمان را خارج از قالب شناخته شده‌ي مذهبي‌اش نيز مي‌توان جست. اما اين ايمان،‌ چنان كه من مي‌بينم‌اش و مي‌شناسم‌اش براي من عزيز است و گرانبها.

آدمي در تلاطم‌ها و طوفان‌هاي روزگار متكايي مي‌خواهد كه چندان استوار باشد كه او را از گزند هر تندبادي در امان بدارد. ميان اين و عافيت‌طلبي البته فرق بسيار است. آري‏، من نيز بسي از نگاه‌هاي‌ام به دين و فرهنگ از خلاف‌آمدِ‌عادت بوده است‏،‌ اما معناي خلاف‌آمد عادت را من در انهدام و تخريب آنچه دارم نمي‌فهمم. شايد فهمِ پيشينيان‌ام را به نقد بكشم و خويشتنِ خويش را در استنباط معاني دين به بازي جدي بگيرم، اما اين را كه من بلندهمتي‌اش مي‌فهمم به هيچ رو معادل و هم‌سنگ عصيان و خشم و خروشِ لجاجت‌بار نمي‌دانم. صريح بگويم كه آن تعاريف موسع و بي‌در و پيكري كه برخي از روشنفكري مي‌دهند كه روشنفكري يعني اعتراض، براي من به پشيزي نمي‌ارزد. اگر روشنفكري - كه حتماً در مقابل تاريك‌فكري بعضي مي‌فهمندش - معناي‌اش پشت پا زدن به هستي و وجود و خويشتنِ خويش است و دل بستن به سرابي كه كرانه‌اش پيدا نيست، من يكي نه روشنفكرم و نه عاقل:
احمقي‌ام بس مبارك احمقي است / كه دلم با برگ و جانم متقي است
دانش، چنان كه من مي‌خواهمش و مي‌فهم‌اش براي فهم بهتر آفرينش و خلقت خداوند است. من دانش را به اين كار مي‌خواهم. احتجاجي هم با كسي در اين باب ندارم. داستان بينش كه البته خود تكليفش روشن است.

مي‌خواستم از سايه بنويسم و ايمان. آن وقت كه سخن در ذهنم بود،‌ مجالِ تقريرش فراهم نشد. اكنون معاني از ذهنم مي‌گريزند. باشد تا وقتي كه معاني جمع شوند و گوي بيان بتوان زد.

December 9, 2003

چون آيتِ عشق

دو سه ساعتی نشده است که از شبگردی‌های معمولم برگشته‌ام. سايه امشب از لندن می‌رود. شبِ پيشين به اتفاق صاحب سيبستان و نويسنده‌ی سمرقند با پرويز جاهد در خانه‌ی بهنود بوديم که سايه در آنجا مهمان بود. شوق ديدار سايه و شنيدن سخنانش مرا تا هر کجا می‌کشاند. باکی ندارم که به خاطرِ گفتن اين سخن چه بگويندم، اما هر چه که باشد من از حضور سايه بسی نکته می‌آموزم و جدای از صداقت و صفا و صميميتِ اين مرد، چنان که بارها گفته‌ام، دانشِ سرشار ادبیِ او گوهری کمياب است. من از سايه فراوان نکته آموخته‌ام در خواندن شعر و فهم شعر، اگر چه خود هيچ‌گاه شاعر نشدم! خاطرم هست که سالی که با مشکاتيان در تهران به خانه‌ی سايه رفته بودم و دکتر شفيعی هم آنجا بود، مشکاتيان به سايه گفت که داريوش خراسانی است و شعر هم می‌گويد. سايه هم بلافاصله جواب داد: «خدا آخر و عاقبتت را به خير کند!» باری، سايه با همين طنز جدی که گاهی به سختی می‌توان تشخيص داد کدام يک از سخنانش جدی است و کدام شوخی، برای من عزيز است و دلنشين. دوستش دارم، به قول خودش: «همين‌جور بيخودی!» آدم که برای دوست داشتن دليل نمی‌خواهد.

امشب، فرصتی بود مغتنم برای شنيدن حکايت‌ها و سخنانی از زبان کسی که درشعر فارسی پيش‌کسوت است و خدمتِ او به هنر و فرهنگ و ادبيات ايران بسيار ارزنده و ماندنی است. خاصيت اين خاطرات و روايت‌ها اين بود که کسی آنها را می‌گفت که خود همنشينِ نزديک اخوان، کسرايی، مشيری، شاهرودی، زهری، نادرپور و شاملو بوده است. نوشتنِ آن همه سخن، فرصتی دراز می‌خواهد که اکنونم نيست. اما چونان مواقع ديگرِ بسيار، اين تجربتی است برای من که در کارِ ادب و فرهنگ، بدون خضوعِ فراگيری و گوش سپردن به نکته‌ی بزرگان و سالفان، آدمی را تنها کبر و رعونت به سخره خواهد گرفت. و سايه تنها يکی از اين کسان است. دريغا بر پر سخنانی که بزرگان را ناديده گرفته و خروار خروار در بابِ شعر و ادب حکم صادر می‌کنند و غوره نشده می‌خواهد مويز شوند!

موسيقیِ امروز صفحه، آواز راک، هم حکايتی دارد. آوازی نسبتاً طولانی است از شجريان. شعر را با انتخاب سايه خوانده است. نوازندگان بايد پرويز ياحقی، فرهنگ شريف و جهانگير ملک باشند. بعد از اجرای کار شجريان بنا به دليلی از سايه می‌خواهد که اين برنامه پخش نشود. سايه اما امشب می‌گفت که دريغ بود صدای زلال و بی‌نظير آن شبِ شجريان پخش نشود. در راه که می‌آمدم با خود گفتم که امشب اين آواز را روی صفحه خواهد گذاشت، هر چقدر هم که طولانی باشد!

ادامه‌ی «چون آيتِ عشق»

December 6, 2003

وردهای جادو و رود تيمز

امشب با يکی از دوستان به گالری تِيت مدرن نزديک بلک‌فراير رفتيم. اين گالری همان جايی است که عکس صفحه‌ی مصاحبه با عباس معروفی در شرق از آنجا گرفته شده بود. خورشيد را اينجا شبيه‌سازی کرده‌اند و به همين شيوه دود و غبار و بخار را در هوا می‌پراکنند تا انعکاسی از هوا و آلودگی بيرون را اينجا نشان دهند. باری، بخشی از اين گالری به آثار نقاشی نقاشانِ مدرن تعلق داشت که حقيقتاً از سطح شعور من بالاتر بود و من هيچ از آن نمی‌فهميدم جز مشتی خطوط کج و معوج که همين‌طوری کنار هم قرار داشتند. انصاف می‌دهم که شعور من نرسيد به درکش! اگر ايرادی هم در آنها هست حکايتِ دگری است. القصه، در بخشی از نمايشگاه، مجموعه‌ی اشيای کشف شده از لايروبی رود تيمز را به نمايش گذاشته بودند. هر چه که به ذهن‌تان برسد در آن ميانه يافت می‌شد. از شير مرغ تا جان آدميزاد! اما يک چيز شديداً توجه مرا جلب کرد: برگ کاغذ سپيدی که رویِ آن در آن بالا بسم‌ الله الرحمن الرحيم نوشته شده بود و در خانه‌هايی مربعی اعداد و ارقام و آياتی درج شده بود. دقيقاً حرز و دعايی بوده است که به قصدی نوشته شده بود. می‌دانيد که برخی از اين ادعيه را به رودخانه يا آب روان می‌انداختند برای ادای حاجت يا شايد هم به دست آوردنِ دلِ محبوبی! داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم که کسی که اين را به رودِ تيمز پرتاب کرده بود (که به احتمال قريب به يقين ايرانی بوده است)، چطور از لندن سر در آورده و باز هم اين کار را کرده است؟! واقعاً آن نقاشی‌های مدرن که از فهم من خارج بود با اين کارِ شديداً سنتی که باز هم در اينجا از فهمِ من خارج بود برای من پديده‌ای بود امشب!
يکی دو ساعت بعد جلوی ساعت بيگ‌بن بودم و ساختمان‌های پارلمان. برای اولين بار در اين دو سال جلوی اين ساختمان نشستم. پشت مجسمه‌ی چرچيل در آن هوای خنک شب بساطم را پهن کردم و همان‌جا به جای شام ساندويچی را که در کوله‌ام بود خوردم و محو تماشای مردمی شدم که مرتب از همديگر و آن ساختمان عکس می‌گرفتند. برای اينکه از قافله عقب نمانم، من هم در همان تاريکی عکس بيگ‌بن را اسير خانه‌ی دوربين کردم:

ساعت بيگ‌بن

شبِ شعر سايه

تازه از شب شعر سايه به خانه بازگشته‌ام. سايه امشب دو مثنوی بلند خواند و چند شعرِ غير کلاسيک؛ يعنی غزل نخواند. وقت چندانی هم نبود. باری شبی به ياد ماندنی بود هر چند می‌خواستيم با دوستان سايه را بيرون ببريم و به دلايلی نشد. القصه، آنها که با سايه انس و الفتی داشتند حتماً بهره‌مند و شيرين‌کام بازگشتند، اگر چه شايد سايه بايد غزل می‌خواند که بسياری از شيرين‌کاری‌های او در همان است. ابيات زيادی از مثنوی بانگ نی را که در جايی چاپ نشده است امشب برای همگان خواند. دکتر سروش وقتی وارد شد، متوجه سايه نشد که گوشه‌ی سالن نشسته است. با هم سلام و احوال‌پرسی کرديم در همان شلوغی و او رفت جايی نشست. وقتی که دوباره به سمتِ من نگاه افکند، تازه ديده سايه هم روبروی من نشسته است. دوباره با احترام برخاست و به سوی سايه آمد. سايه وقتی دکتر سروش را ديد، گفت: «شما چرا زحمت کشيديد؟». سروش حاضر جواب هم که در شعرورزی کم نمی‌آورد گفت: «لطف کردی سايه‌ای بر آفتاب انداختی! شوق ديدار توام اينجا کشيد!». بماند که هر دوتاشان با من و نامِ من چندان که توانستد، به آن لطف به انواع عتاب آلوده، چه شوخی‌ها که نکردند! در انتهای مجلس، به قيد قرعه می‌خواستند يک نسخه از حافظ به سعی سايه را به يکی از حضاری که بليط خريده بود هديه کنند. آقای محمود کيانوش کنار جمشيد بزرگر نشسته بود و قرعه را که آلما خانم کشيد به نامِ او افتاد. او به اصرار بليط را به دستِ جمشيد داد و جمشيد امشب نسخه‌ای از حافظ برد که سايه بعد برايش امضا کرد و کلی خاطره شد برای جمشيد. قصه مختصر می‌کنم و تعدادی از عکس‌های امشب را می‌گذارم اينجا. سايه شب يکشنبه هم در شمال لندن شعرِ خوانی دارد. آدرس آن را هم خواهم گذاشت.

ادامه‌ی «شبِ شعر سايه»

December 4, 2003

در واحه‌ی احساس

پرده‌نشينی ديگر وارد حلقه‌ی ملکوت شد. به اختصار می‌نويسم تا خودتان بخوانيدش: واحه. گمان نمی‌کنم محتاج توضيحی باشد. خودش بايد گويا باشد.

يک اصلاح: از فرط شتاب، وقتی در لينکدونی غزلِ آقای طباطبايی را آوردم، اضافه‌ی «علامه» را به نام ايشان نيفزودم تا هم باعث تميز ايشان از ديگران شود و هم ارادتمندانِ ايشان را خوش آيد. مايه‌ی دريغ است که می‌بينم وحيد اين گونه بی­پروا داوری می‌کند و بزرگی و بزرگواری هر کسی را منجمله‌ی آقای طباطبايی را تنها در ترازوی ذهنِ خود می‌سنجد که:
«غزلي از طباطبايي! شما بزرگوار تر از اون نشون داديد كه بخواهيد از آدماي بزرگ تعمدا به اين شكل نام ببريد، اين رو مطمئنم.
اگر اين غزل رو قبلا نخونده بودم با اين تيتر قطعا نمي فهميدم كه منظورتون از طباطبايي، علامه طباطباييه! با توجه به اينكه فاميل طباطبايي فاميل بسيار زياديه و خوشبختانه خيلي از اون ها هم آدماي معروفي هستن، بد نيست حتي اگر اعتقاد به علامه بودن ايشون هم نداريد، براي تشخيص خواننده هاتون به شكل بهتري از ايشون نام ببريد.»

باری آن لينک را اصلاح کردم. اما آقای طباطبايی را شما هر چه بناميد و هر که بخواهيد، او برای من صاحب الميزان است و نويسنده‌ی فلسفه و روش رئاليسم. اينکه او را علامه بدانم يا نه به من مربوط است، اما قطعاً به او، چنان که به هر کس از ارباب معرفت و دانش حرمت می‌گذارم. شتابزدگی وحيد در واکنش نشان دادن تنها مرا به حيرت واداشت که چگونه روان‌کانه مقاصد و اغراض مرا می‌سنجد و بحث را به اعتقادات می‌کشاند. اين غزل را من با ايميل از يکی از دوستان دريافت کرده بودم و او هم نوشته بود طباطبايی و مفروض گرفته بود که او را می‌شناسم از روی غزل. تنها راه شناختِ من همان دستخط بود که نخستين بار بود می‌ديدم.

December 3, 2003

سايه‌آفتاب!

ای آيه‌ی نيامده از عرش بر زمين!
ای نقشِ در خيال!

چون سايه می‌گريزی از من و ای ذاتِ گمشده
همچون نگاه خفته تو در چشمِ خيره‌ام!

چندان که چون خدات به هر خانه جسته‌ام
امروز هر کجا که نگه می‌کنم، خداست!

گفتم که: «رشته‌ی محبت تو پاره می‌کنم!»
آن رشته‌ها گسيخت؛
اما تو همچنان
در جان و در دلی!

آه ای خدای وسوسه‌سازِ غريبِ من!
گويی جهان پر از تو و من نيز پر ز تو،
من نيز خود توام!
پس از چه روست اين همه پرهيز و نازِ تو؟!
بی من، خدايی تو به چيزی نيايدت!

در قهر اگر چه سلسله‌ها ساز کرده‌ام،
هرگز دريچه‌های آشتی‌ات را نبسته‌ام.
باز آ به دوستی!
مگريز از نگاهِ من ای سايه‌آفتاب!

December 2, 2003

حق قدمت

برای ساکنان حلقه‌ی ملکوت می‌نويسم که آنها که می‌توانند اين کار را بکنند. چنان که می‌دانيد و می‌دانند صاحب سيبستان فيلمی ساخته است در حدود سالی پيش و سايت فيلم چرخ و فلک را در ارض ملکوت داير کرده‌ايم. متأسفانه هنوز در اين سرزمين که آن سايت و وبلاگ صاحبش بعد از خودِ من، نخستين صفحاتی بودند که متولد شدند، نشانی از لينک به اين فيلم در برخی از صفحات ملکوت نيست. کسانی که با قالب‌ها آشنا نيستند، کارش را من يا بانوی بزرگوار انجام خواهيم داد. اما آنها که می‌دانند، تقاضای من از ايشان اين است که حتماً لينک اين فيلم را در صفحه‌ی خودشان بگذارند، تا از اين فيلم و فرهنگ و موسيقی تاجيکستان حمايتی کرده باشيم. مانند لوگوی مسابقه‌ی بهرام صادقی، در آينده‌ی نزديک، در وقت نمايش عمومی فيلم، لوگويی برای آن هم تدارک خواهيم ديد. باری عجالتاً لينک صفحه را چنان که من نهاده‌ام لطفاً بگذاريد. درست است که قبله‌ی عالم را برديم به دفتر ديوانی، اما هنوز قبله‌ی عالم که هستيم!! باری از طنز که بگذريم، شرط دوستی و همراهی و همسايگی(هم با تاجيکستان و هم با سيبستان!) است که بيشتر از اين فيلم ياد شود.

نکته‌ی ديگر، تقاضای اکيدِ من از از دوستانی که وبلاگ می‌نويسند و لينکدانی دارند اين است که در لينکدانی، بخش لينک‌ها و در متنِ مطالب به خارج از وبلاگ خود در هر فرصتِ مغتنمی لينک بدهيد. خارج از وبلاگ يعنی خارج از حلقه‌ی ملکوت. چنان نباشد که هر چه لينک می‌دهيد يا به جای مشخصی باشد يا به خودتان. با تکثر و تنوع لينک‌ها مخاطبان و خوانندگان صفحه‌تان بيشتر می‌شود. اگر صفحه را برای خودتان می‌خواهيد بنويسيد، لازم نيست آنها را آنلاين کنيد. لينک بدهيد تا به شما لينک بدهند. اين حرف حسين درخشان از معدود سخنانِ درخشانِ اوست!!

اعجاز موسيقی

الآن داشتم با سايه صحبت می‌کردم. مجال تنفسی از کار به خود دادم و چند دقيقه‌ای با او از شعر و موسيقی شعر سخن گفتم. چنان‌که پيشتر گفته بودم و سايه هم در ديدار کلن گوشزد کرده بود، به نظر او شعر معاصر بزرگترين عيب و آفتش رهايی از موسيقی است از آن رو که از بستر ميراث ادبی و فرهنگی ايران به اين شيوه گسسته و بريده می‌شود. سخن راستی را می‌گفت (حداقل من باورش دارم) که ما وقتی از شعر معاصر ايران صحبت می‌کنيم، مقصودمان هم‌نسلان سايه است: اخوان، نادرپور، شاملو، سپهری و غيره. مايه‌ی دريغ است که در اين چهل سال که دسترسی ما به کتاب و بسياری از منابع به طرز حيرت‌آوری رشد کرده است و با ادبيات ساير ملل جهان تماس پيدا کرده‌ايم، هنوز چهره‌ی برجسته‌ای در شعر پديد نيامده است. اعتقاد سايه اين است که يکی از دلايلش گسست از اين سنتِ ادبی و شعری است. در مجالی ديگر ادامه سخن را خواهم نوشت. تا آن موقع باز سايه را می‌بينم و مبسوط‌تر می‌توان نوشت.

پ.ن. موسيقی‌های کلاسيک صفحه، حاصل هديه‌ی ارزشمند جمشيد برزگر است که مجموعه‌ای نفيس را برايم آورد. بار ديگر ممنون دوستیِ او هستم. اين را هم بايد اصلاح کنم که سخن سايه‌ اين بود که در شعر معاصر آنچه جای طرح دارد، به زعمِ او، شعر هم‌نسلان اوست. استنباطِ او اين است که از آن پس در شعر، مسير شعر نو پاره شده است.

December 1, 2003

سايه: آفتابیِ کهنسال

الآن از پيش سايه برگشته‌ام. غروب مشغول آماده کردن پيشنهاد پايان‌نامه‌ام بودم که سايه زنگ زد. می‌گفت از صبح در خانه نشسته است منتظر تلفنِ من. بعد به يادش می‌افتد که اصلاً شماره تلفنش را در لندن به من نداده بود! گفتم الآن راهی می‌شوم و می‌آيم پيش‌ات. تلفن زدم به جمشيد برزگر که اگر می‌خواهد همراهم بيايد. باری يکی دو ساعتی طول کشيد تا رسيدم آنجا. سايه بود و آلما و خواهرش و پسر سايه، کاوه و جوادِ شمس که برگزار کننده‌ی مراسمِ شبِ شعر سايه در لندن است. گرم صحبت شديم و از هر دری سخنی پيش آمد. ديگر داشتيم آماده‌ی رفتن می‌شديم که سخن به شعر رسيد و ادبيات. مجالی دراز فراهم نشد و جمشيد هم از کار روزانه خسته بود و مسير طولانی و بايد برمی‌گشتيم. به هر تقدير، چنان که يک بار ديگر هم در همين‌جا نوشته‌ام، ديدار سايه و حضور او هميشه برایِ من لذت‌بخش بوده است. در حضورش احساس راحتی و صميميت می‌کنم، فارغ از اينکه از او چيز می‌آموزم. دانشِ او و دلبستگی و تعلقِ خاطرش به ايران و فرهنگ و ادبياتِ ايران زمين ستودنی است.

ادامه‌ی «سايه: آفتابیِ کهنسال»

Free counter and web stats