ماجرای وبلاگنويسیِ ما ايرانيان حکايتی است ديدنی و شنيدنی. اين که جمع فارسی زبانِ ما و ايرانيان تا چه اندازه ظرفيت و گنجايش فضای ابراز خودی را دارد و چه اندازه آدميت و حرمت رعايت میکنند، مقولهای است که به راحتی با يک چرخش سريع در عمدهی وبلاگهای پر خواننده قابل سنجش است. امروز به فلسفهی وجودی بخش نظرخواهی فکر میکردم و حال و هوای برخی نظرها. به عنوان کسی که وبلاگ مینویسد شنيدن رأی خواننده و دانستن نظر ديگرن برایام مهم است. اما چنان که کاتب کتابچه نوشته بود وبلاگ گناهی شده است پر لذت؛ برای من هم. دل بستن به تعريف و تمجيد کسان از نوشتههای وبلاگ کار بخردان و اهل بصيرت نيست. اگر چه بايد قدردان عنايت و التفات خوانندهای بود که وقتِ شريف خود را صرف خواندن تراوشات ذهن ما میکند، اما دل نهادن به اين تمجيدها آفتش بسی عظيمتر است. گروهِ ديگر ناقدانی هستند که کژی و نقصان رأی ما آدميان جايزالخطا را به شیوهای انسانی باز مینمايند. ديگر گروه اما همان کسانی هستند که ذهن مرا امروز به خود مشغول داشتند. گروهی که يا فحاشی میکنند و لجنپراکنی و يا عقدههای ديرين خود را از اين و آن در فضايی که در مرآی خاص و عام است به نمايش میگذارند و مکانی را میيابند برای خالی کردنِ خود. تشخيص اينها چندان دشوار نيست. مرور ادبياتی که در نوشتنِ يادداشتهایشان به کار میبرند و نوع مباحثاتشان، وزن سخنِ ايشان را باز مینمايد.
ادامهی «پريشانخانهی وبلاگستان»
تا به حال چندين مرتبه مقالهی محمد رضا نيکفر را دربارهی دين و حقوقِ بشر خواندهام. به کاتب کتابچه هم گفتم که اين مطلب را بيشتر میپسندم تا موضعگيریِ برهنه و تندِ او را. در سخنان نيکفر هم البته ايراداتی میبينم که شايد در مجالی ديگر به تفصيل بنويسم. مقالهی نيکفر شايد به جز تدوين عباراتی منسجم و منطقی چيزی زيادی به موضوع بحث نيفزوده است. در سراسر اين مقاله چندين بار به بيانهای مختلف نيکفر آورده است که افراد حق تفسير دين را دارند و بايد به اين حق آنها احترام گذاشت. از سويی نيکفر در بسياری از جاها تفسير اربابِ عقايد گوناگون را در حدِ يک اختلاف سليقه فرو میکاهد. آنچه که من فهميدم اين است که گويی از نظرِ نيکفر دين يک مقولهی يکپارچه و عينیِ تاريخی است که صفات و ويژگیهای ثابت و معينی دارد و نهايتاً عدهای ممکن است بر حسبِ آرزو يا سليقه، استنباطی مختلف يا متفاوت با آن پيشينهی تاريخی عرضه کنند. لذا، نهايتاً از منظر يک انسان مدرن میتوان و بايد به حق اين تفسير سليقهای و بيانِ آرزو احترام گذاشت.
ادامهی «زبانِ دين و حقوقِ مفسران»
. . .
تو خوبی
و اين همهی اعترافهاست.
من راست گفتهام و گريستهام
و اين بار راست میگويم تا بخندم
زيرا آخرين اشکِ من نخستين لبخندم بود.
***
ادامهی «همهی اعترافها»
سخنِ درشت و شايد متهورانهای باشد، اما چنان که پيشتر نوشتهام و بر اساسِ آنچه من باور دارم و میفهمم، روشنفکریِ ايرانيان عمدتاً ناقصالخلقه است و نشانهی بزرگاش کلیگويی و صادر کردنِ رأیهای گزاف است. طرفهتر اين که گروهی از اين طيف چنان انحصارگرا شدهاند که جز خود را به هيچ نمیانگارند و نادان میشمارند. سخنِ من تنها رویاش به فردی چون احمد فرديد نيست که صراحتاً برخی را احمق میخواند و سخنانشان را نامربوط و مغشوش. اين آفت حتی دامنگير افرادی از طيف مقابلِ فرديد نيز هست. در اين غوغای خويشتنپرستانهای که تحتِ لوای نقد و ژستِ انديشهی علمی پناه گرفته است، البته روز به روز هر کسی که مثقال ذرهای آبرو و عزت میتواند برای ما به ارمغان آورد، قربانیِ اين جنجالهاست. آخرين نمونهاش به گمانم عبادی است. عبادی را هم افراطيونِ داخل ايران از خود میرانند و هم به اصطلاح روشنفکرانِ خارج از ايران. مطلقاً قصد ندارم بگويم که اگر کسی جايزه نوبل را برد، هر سخنی را بايد بگويد و مجاز است هر رأی مشکوک و ادعای مشوشی از او صادر شود. اما اين برای من سؤال است که اگر نگاهی به فهرست برندگان جايزهی صلح نوبل بيندازيم، آيا کسی از ميان آنها هست که قديس باشد يا امامزاده؟ کسی از ميان آنها هست که معصوم باشد؟ حتی روشنفکرانشان هم خطا میکنند. اما کسی هست که چنين بر کسی که مايهی مباهات وطناش شده است بتازد و به صرف داشتنِ ادعايی که چندان هم بیطرفدار و گزاف نيست، مغضوب کسانی شود که تا همين دو سه روز پيش از کسبِ اين جايزه شادمان بودند؟
ادامهی «عبادی: عقدهای در گلوی دشمن و دوست»
الآن از پيش سايه برگشتهام. غروب مشغول آماده کردن پيشنهاد پاياننامهام بودم که سايه زنگ زد. میگفت از صبح در خانه نشسته است منتظر تلفنِ من. بعد به يادش میافتد که اصلاً شماره تلفنش را در لندن به من نداده بود! گفتم الآن راهی میشوم و میآيم پيشات. تلفن زدم به جمشيد برزگر که اگر میخواهد همراهم بيايد. باری يکی دو ساعتی طول کشيد تا رسيدم آنجا. سايه بود و آلما و خواهرش و پسر سايه، کاوه و جوادِ شمس که برگزار کنندهی مراسمِ شبِ شعر سايه در لندن است. گرم صحبت شديم و از هر دری سخنی پيش آمد. ديگر داشتيم آمادهی رفتن میشديم که سخن به شعر رسيد و ادبيات. مجالی دراز فراهم نشد و جمشيد هم از کار روزانه خسته بود و مسير طولانی و بايد برمیگشتيم. به هر تقدير، چنان که يک بار ديگر هم در همينجا نوشتهام، ديدار سايه و حضور او هميشه برایِ من لذتبخش بوده است. در حضورش احساس راحتی و صميميت میکنم، فارغ از اينکه از او چيز میآموزم. دانشِ او و دلبستگی و تعلقِ خاطرش به ايران و فرهنگ و ادبياتِ ايران زمين ستودنی است.
ادامهی «سايه: آفتابیِ کهنسال»