« October 2003 | صفحه‌ی اصلی | December 2003 »

بايگانی: November 2003

November 30, 2003

از اين هوای دلگير

شايد يک ماهی شده است که هوای لندن يا بارانی است يا ابری. به ندرت پيش آمده است که آفتابی چهره‌گشا باشد. روزگارِ من هم يا در اتاقم به کلنجار با متونِ دانشگاه می‌گذرد يا گرفتار ترجمه هستم و يا تدبير امورِ سايت. سايه ديروز رسيده است به لندن. پريروز به او تلفن کردم تا شماره‌ی همراهِ جديدم را به او بدهم. از پرويز جاهد شنيدم که برايش جلسه‌ی شعرخوانی ترتيب داده‌اند. وقتی از او پرسيدم که اين ماجرا چيست، گفت که تدارک اين را ديده‌اند و خودش دلِ خوشی از آن ندارد. می‌گفت اگر محفلی خصوصی بود که دور هم جمع می‌شديم به آن راضی‌تر بود تا اين چنين. می‌گفت دارم از لندن آمدن عذاب وجدان می‌گيرم به خاطر اين برنامه! باری هنوز همديگر را نديده‌ام. من هم اين دو سه روز مشغول تهيه‌ی پيش‌نويسِ پيشنهادِ اوليه‌ی پايان‌نامه­ام هستم و فقط گيجم! هوای لندن هم دلگير است و غريب‌وار با منِ غريب بازی می‌کند. وقتی که باران می‌آيد کمی دلم باز می‌شود اما وقتی تنها باشی و حضرت دوست در کنارت نباشد، زير باران راه رفتن هم بی‌ذوق می‌شود. با اين کار تازه‌ای که کردم و «دفتر ديوانی» را به جای خودش بردم، احساس می‌کنم صفحه دارد نفس می‌کشد و من مجالی می‌يابم تا خودم باشم و راحت‌تر به موضوعات مورد علاقه‌ام بپردازم. اين روزها فرصت نداده‌ايم عاشقی نفس بکشد! دارم خانه‌ام را غبارگيری می‌کنم، حالا.

November 29, 2003

ظرافت را نمی‌توانی . . .

شبی که با اربابِ ملکوت و احمد پوری بوديم، او يکی از ترجمه‌هايش را از شعری از آنا اخماتوا برايمان خواند که به قولِ خود پوری از طنزهای عاشقانه‌ی اوست:
ظرافت را نمی‌توانی
با چيزی در آميزی، رام‌خويی را هم
بيهوده شانه‌ام را
بر خز مپيچ!

بس است ديگر، خواهش می‌کنم
نه کلامی از اولين عشق و نه آهی پر سوز،
آن نگاهِ وحشی و گرسنه را
بهتر می‌شناسم!

دسامبر 1913،
تزارسکويه، سلو

ارمغان دوست

جمشيد بزرگر از وين هديه‌ای برای‌مان آورده است که ديشب شديداً مرا خشنود ساخت. مجموعه‌ای بسيار متنوع و برگزيده‌ای عالی از آثار موسيقی کلاسيک. جمشيد درست فکر کرده بود که من اينها را ندارم. همين روزها فرصتی که فراهم شد، اينها را به فهرست طربستان اضافه خواهم ساخت تا از فضای موسيقی با کلام قدری فاصله بگيريم. گويا اينها هديه ازدواج بودند! جمشيد انصافاً انتخاب بسيار زيبا و جانانه‌ای کرده است. دريغ است که اينجا او را (و کيانوش را) سپاس نگويم.

نکته‌ی ديگر اينکه چنان که دوستی گوشزد کرده بود، مدتی است که فضای اين صفحه به عرصه مبادلات نثر ناصری و طنزِ سلطنتی بدل شده است. من هم احساس می‌کنم که استمرار اين شيوه در اين صفحه‌ی خاص شايد مانع بيان من به آن شيوه‌ای که هستم باشد. اين که گفته بودم سکوتم را خواهم نوشت از همين رو بود که می‌خواستم فضايی داشته باشم که خودم باشم. شايد برای اين مکاتباتی که ميان ما رد و بدل می‌شود صفحه‌ای نوين ساختيم که تنها مخصوصِ اين کار باشد، چنان که هيچ يک از حلقه‌نشينان در صفحات ديگر، مگر به ندرت چنين نمی‌کنند. اما، وقتی که می‌گويم سکوتم را خواهم نوشت، مقصودم دقيقاً اين است که سکوتم را خواهم نوشت؛ يعنی سکوتِ مرا بايد خواند، نه اينکه کسی سکوتم را بشنود! مترصد فرصتی هستم که هم آيين نوشتار اين صفحه را قدری منسجم کنم و هم حجره‌ای تازه در ملکوت بر پا کنم تا اين نثر نوينِ حلقه را حفظ کنيم و ادبيات طنزمان را از دست ندهيم، و هم می‌خواهم که جدای نوشتنِ خموشی‌هايم، در همين صفحه دوباره ترتيبی پديد بياورم که چنان باشد که روز نخست از ملکوت توقع داشتم. اين روزها خودم هم نمی‌توانم پيوندی ميان موسيقی صفحه و نوشتار اينجا حاصل کنم. شايد عده‌ای هرگز به موسيقی صفحه گوش ندهند، اما خودم و کسانِ زيادی به اين موسيقی گوش می‌دهند. اين است که نمی‌خواهم گسستی در اين کار بيفکنم.

پ.ن. اين صفحه را درست کردم و تمام اربابِ صحنه‌ی پيشين می‌توانند به همان شناسه و رمز عبور معمولی خود در اين صفحه‌ی جديد که هنوز نامی در خور برايش نيافته‌ام ادامه مباحثات و مجادلات پيشين را بگيرند.
پ.پ.ن. حالا اين صفحه نام هم دارد: دفتر ديوانی!

November 28, 2003

آستانه‌ی آشفته

قبله‌ی عالم غضبناک شده‌اند! چه خبر است اينجا؟ هنوز شهريارِ جهاندار ديدگان از خواب نگشوده‌اند، چشمشان می‌افتد به اين مجادلات و منازعاتِ اربابِ درگاه! خوب شد ما متذکر شديم که ديشب به همراه سه نفر ديگر از ارکانِ ملکوت سهر الليالی داشتيم. يعنی قبله عالم تا سحرگاهان مجال خواب نداشته‌اند. اين گزافه‌ها چيست به قبله‌ی عالم می‌بنديد؟ ما به اشارت سخن از سکوت گفتيم. اين ماجرا را هم در عالم فقط و فقط سلطان بانو می‌دانند و بس که محرم رازهای سلطان‌اند. شما باز ياد صيام همايونی افتاديد؟! سلطان بانو هم اگر الآن حافظه ياری‌شان نمی‌کند از اين روست که در اين مقام به خاطر شريفشان هم خطور نمی‌کند که ما چندی پيش داشتيم در کسوت همان صيام، سکوتمان را می‌نوشتيم و خاطر مبارکشان هم از اين ماجرا آگاه است. ما تمام دردِ دل‌هايمان با ايشان می‌کنيم ديگر. الساعه که همين کلمات از قبضه‌ی جواهرآسای همايونی صادر می‌شدند، سلطان بانو تيفيلون زدند و استفسار فرمودند که چه خبر شده است؟ فرموديم عجالتاً در حال تشر زدن هستيم تا ياغيان و متمردان، عاصيان و بدخواهان سر جای خودشان بنشينند!

باری نکته‌ی ديگر اين است که پريروز که از بنگاه خبرپراکنی ملکه‌ی بريطانيا در معيت کاتب نکته خروج فرموديم و در لستر اسکوئر به تفرج صنع و تناول طعام رفتيم، تيليفون همراهِ سلطان به سرقت رفت. اينها که در روز روشن و پيش روی خاقان جهاندار جگرآوری نمی‌کنند دست به قبضه‌ی سلاح ببرند. ناغافل دست در جيب شهرياری کرده و تيليفون را به سرقت بردند! القصه ديروز حوالی نماز شام بود که راهی آکسفورد استريت شديم به قصد ابتياع تيليفونی نو که سلطان بانو در اوقات شکار بتوانند با ما سخن بگويند و ما هم با ايشان! وقتی نازک‌الملکوت و ملک‌الشعرا تيليفون را ديدند، از فرط حسد و زعارت، به سلطان افترا بستند که اين ماجرای سرقت از بن کذب بوده است و قبله‌ی عالم دلش برای يک عدد گوشی سونی اريکسون غنج می‌رفته است از همان اول! می‌بينيد ساکنان درگاه ما حتی چشم ندارند يک عدد تيليفونِ نو را به سلطان ببينند! از اين بدتر ما را با ابطحی مقايسه کردند! گفتند ديديد که ابطحی با دوربين موبايلش از خودش و شواردنادزه عکس گرفته، قبله عالم با خود گفته‌اند مگر شأن ما از ابطحی کمتر است که او داشته باشد و ما نداشته باشيم! وليعهد جان! کجايی؟ بيا که فرمانِ سياست کردن اينها را صادر کرديم. شما تدارک ساير امور را ببينيد. اين ماجراها را هم تمام کنيد. بس که آشوب کرديد و قيل و قال کرديد، خواب شيرين همايونی تباه شد. ما از جنوب لندن، ديشب تازه ساعت 6 صبح به بارگاه رسيده بوديم. يک مژه خواب برای ما نگذاشتيد با اين جدال‌ها. فکر بکنيد.

قبله‌ی تازه از خواب برخاسته

تقرير خموشی

مختصر می‌نويسم. امشب به همراه جمشيد برزگر ميهمان صاحب سيبستان بوديم. نيمه شب گذشته بود که احمد پوری نيز به ما پيوست. سخنانی که پيش آمد آشفته‌ام ساخت. مسببش پوری بود البته. نذری دارم و عزمی از اين پس:
می‌خواهم سکوتم را بنويسم!

و اشارتی کفايت است.

November 26, 2003

پاسباني از سنت؛ چيرگي مدرنيسم يا انصافِ علمي

ديشب و امروز هر وقت كه در قطار يا ميان راه دانشگاه فرصتي به چنگ مي‌آوردم‏‌، مروري در يادداشت‌هاي اخير كاتب كتابچه و صاحب سيبستان مي‌كردم. نوشته‌ي كاتب كتابچه،‏ ستايش از سنت‏ پاسباني از آن نيست‏، در پي يادداشت پيشينِ او آمده بود. مهدي در پي آن نكاتي را بر حاشيه‌ي اين مطلب و همچنين مطالبِ پيشيني كه محل مناقشه‌ي ما سه نفر بوده است‏ نوشت. من اما ‏‌به هر دو مهدي انتقاد دارم. بگذاريد نخست با صاحب سيبستان در پيچيم كه خود را به منظرِ فكري او از برخي جهات نزديك‌تر مي‌دانم. در فضايي كه كاتب كتابچه، عنوان مطلبش را چنان برگزيده بود‏ روا نبود كه مهدي با اختيار عنواني چون ‏«تذكرة لمن يخشي» از همان نخست‏ روشي كلامي در پيش بگيرد و در كسوت متكلمي قرون وسطايي مهدي را به چالش بطلبد؛ حتي اگر سخنانش مر حقيقت مي‌بود،‌ اين عنوان را بايد اصلاح مي‌كرد. درست است؛ اگر كاتب كتابچه روشي كلامي يا جدلي را برمي‌گزيد شايد من هم به همان شيوه و با عباراتي گزنده‌تر بر او مي‌تاختم! باري من هم چون صاحب سيبستان سخنِ آخر خود را اول مي‌گويم: در همان دو پاراگراف نخستِ تذكره، مهدي روشي روانكاوانه را اختيار كرده است كه شايد اين نتايج را بايد از آخر و با استدلال مي‌گرفت.

ادامه‌ی «پاسباني از سنت؛ چيرگي مدرنيسم يا انصافِ علمي»

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت!

هم اكنون به رتق و فتق امور اندروني مشغول بوديم كه زنگ تيليفون بارگاه همايوني ناگهان رشته‌ي افكار خاقان جهاندار را گسيخت. فكرش را بكنيد كه بود؟ ملك‌الشعراي درگاه‏ كاتب نكته! سر از لندن در آورده است ناگهان. پيشتر البته با ذات اقدس شهرياري رايزني كرده بودند كه قرار است براي تفرج صنع و سياحت طبيعت و البته مبالغِ هنگفتي نظربازي به عاصمه‌ي معظمه‌ي بريطاني لندن مشرف شوند. باري خاطر مبارك همايوني بس كه مشغول امور درگاه و گرفتار تداركات نزول اجلال سلطان بانو بود، گمان برديم ملك‌الشعرا هنوز در بلده‌ي اطريشيه‌ي وين هستند و در ملازمت بانوي مكرم‏‏‌ مصورالملكوت! ناگهان ديديم فغانشان به عرش رسيد كه قبله‌ي عالما! ما ديشب مشرف درگاه شديم! شما چرا التفاتتان كم شده است؟! گفتيمشان كه فغان و فرياد و جزع و فزع بيهوده نكنند. در تعجبيم كه چرا نازك‌الملكوت كه در اين ديار مكلف امور بيروني شهرياري هستند از ايشان استقبال نكرده بودند. هنوز نفس‌هاي ملك‌الشعرا گرم بود توي گوشي كه نازك‌الملكوت زنگ زد. ديديم نخير ملك‌الشعرا سعايت فرموده بودند. اتفاقاً نازك‌الملكوت در ملازمتِ ايشان بود (يا بالعكس). به هر حال‏ در بارگاه همايوني مراتب استقبال كماكان مرعي‌ست. اين وجيزه را نوشتيم تا مصورالملكوت در ديار غربت دلتنگ مرد خانه نشوند! القصه سخن كوتاه مي‌كنيم و بيش از اين اسرار بر صحرا نمي‌نهيم و نمي‌گوييم كه ملك‌الشعرا هنوز نيامده چه تقاضاهايي آن هم در حوالي محله‌ي كينگزكراس از ما نكرده است! همين مختصر گفتيم تا اهل اشارت بدانند!

برای ساغرِ ساقی

از بد حادثه آن جام كه دادی بشكست
شادیِ اين دلِ بشكسته، يكی جامِ دگر!

تابِ نگاه

شکنجه‌ی جانکاهِ عزلت
و بی‌خويشیِ رهزنِ خود را
تاب آوردم
تا نگاهی تابناک
در عمقِ ظلمتم درخشيدن گرفت.

تا دميدنِ اين خورشيد
بسی قربانیِ عزيز داديم
از فرزندانِ وقت
که اسماعيل‌های ابراهيمِ جان بودند.

ادامه‌ی «تابِ نگاه»

November 25, 2003

ای خدا! دبيره به روز شد!

بالاخره بعد از اين همه حنجره دراندن‌های قبله‌ی عالم، پراگ‌نشينانِ حلقه‌ی ملکوت تصميم گرفتند قبله‌ی عالم را سرافراز فرموده و از شرمندگی در بياورند! باشد که اين جان‌فشانی‌های کاتب کتابچه (بيوگرافی اشيای بی‌جان) و صاحبِ مختصر(مختصری درباره‌ی ماه‌منير)، چراغ راهی باشد برای آنها که در حلقه‌ی ما کاهلی می‌کنند. به خدا اين دبيره يک کمی خاصيت دارد. ما همين جوری الکی نمی‌گوييم. اينها می‌شود صفحات زرين و درخشانِ تاريخ ممالک محروسه‌ی معظمه‌ی ملکوت. حالا آيندگان قضاوت خواهند کرد که بارگاهی که بر پا کرديم چه کار کرده است! خودمان که سعی می‌کنيم از فرط تواضع چيزی نگوييم!! اين را هم مزيد توضيح بيفزاييم که وقتی از ملکوت و بارگاه و سلطان و سلطان بانو و قبله‌ی عالم و وليعهد و ظهير و ساير متعلقين و متعلقات درگاه سخن می‌گوييم، وقتی که حرف از رعيت و رعاياست، ما تنها داريم از همين مجموعه حرف می‌زنيم و تازه در همين مجموعه هم بعضی اوقات وقتی حس کنيم که بعضی از ساکنان درگاه اخم می‌کنند و از ادبيات خاقانی رنجيده خاطر می‌شوند سعی می‌کنيم زياد موی دماغشان نشويم! اين را از اين باب گفتيم که بعضی از مترددين اينجا، خودشان خود را در زمره‌ی رعايا حساب می‌کنند! طبعاً ما هم رفتارمان با آنها مثل رفتارمان با ساکنان درگاه نيست و نسبت ما با ايشان متفاوت است. تنها کسی که اين ميانه وضعش اندکی فرق می‌کند، سيد‌الملکوت است که روابطش با خاتون مکرمِ ما، که سلطان بانو باشند، خوب است و قرار است همين روزها حجره‌ی ملکوتی‌شان افتتاح شود! اين را گفتيم که بقيه حساب کارشان را بکنند.

November 24, 2003

هلالِ عيد در ابروی يار بايد ديد

فردا عيد است و اينجا به تماشای ماهِ نو به صحرا نمی‌توان شد و ما خلوت‌گزيده‌ايم که از ماهِ ابروانِ دوست خجليم. دست به گريبانِ اين سخنرانی و آن کلاسم؛ لرد بيکو پارِک اکنون قرار است از آزادی بيان سخن بگويد و اينکه چنين چيزی اصلاً معنا ندارد! سخنِ عيد را کوتاه می‌کنم که بروم. عجالتاً به لطفِ صاحب زخمه، ترانه‌ی صفحه را به نغمه‌ای به مقتضای وقت تغيير می‌دهم. ترانه‌ای است اين که ام کلثوم برای شبِ عيد فطر خوانده است. صوتِ غزل است و لحن و لهجه مصری است. شايد برای کسانی که با عربیِ کلاسيک آشنا هستند فهمش دشوار باشد. مصريان تمام «جيم»‌ها را «گاف» می‌خوانند و گمان می‌کنم که «قاف»‌ها را هم «الف» (خاطرم هست که سلطان‌ بانو چنينم می‌گفت). شايد سلطان بانو را اگر مجالی بود(؟)، متنش را تحرير کرد! اما:
تعالَ اعطِف علی حالی؛ و غنِّی الآن ليلة العيد!

November 23, 2003

يادداشتی برای دبيرانِ ملکوت

اين يادداشت را اينجا می‌نويسم که ساکنان درگاه بخوانند و بدانند. حاضران، غايبان را با خبر کنند و اهلِ حضور در اصغای اين اشارات گوش جان بگشايند و جهد بليغ در امتثال اوامر ملکوتی نمايند، باشد که در ملکوتِ جان رستگار شوند و عاقبت به خير. وقتی که صفحه‌ی دبيره را به پيشنهاد و مشورتِ صاحب سيبستان، باغدارِ ملکوت، بر پا کرديم، جمعی از همراهانِ موافق اين درگاه، مخلصانه قبول دعوت کردند و ورقی بر دفتر دبيره افزوند. اما کماکان برای جمعی از مترددين درگاه و مهم‌تر از همه برای برخی از ساکنين حلقه، عده‌ای از نويسندگان غريب‌اند و پرده‌نشين. توقع صاحبِ ارضِ ملکوت اين است که هر يک از حلقه‌نشينان از سرِ عنايت چند خطی از خويش بنگارد. دقت کنيد که مرادم اصلاً اين نيست که هر که می‌نويسد به اسم و رسمِ حقيقی هستیِ خويش بر آفتاب افکند. حاشا که چنين باشد. سخنم تنها اين است که توصيفی در بابِ نوشته‌های صفحه‌ی خود و اشارتی به علايق و پيشينه‌ی خود تا بدان‌جا که صلاح می‌دانيد بنويسيد. اگر چه صاحبِ ارض ملکوت آنچه را که لازم باشد از نويسندگانِ حلقه می‌داند، اما آنها که به اين خطه می‌آيند، شايد بخواهند بدانند حال و هوای نوشته‌های هر کدام‌تان در چه سپهری است. لطف کنيد اين صفحه را متروک مگذاريد! اين صفحه را به دلايل زيادی برای آبادانی ملکوت گسترانديم، باشد که سفره‌ای باشد واجد مائده‌هايی آسمانی. باور کنيد جلوه‌ی ديگری به اين خطوط خواهد داد! چنان که همين اکنون نوشتم، لازم نيست که بيوگرافی و شرح احوال و نام و نشان خويش بنگاريد. هر چه می‌دانيد و می‌خواهيد بنويسيد که گويای محتوا و احوالِ خانه‌ی ملکوتی‌تان باشد. روی اين سخن هم با نوباوه‌گان و نو نويسانِ ملکوت است و هم با آنان که پيشتر در جمعِ ما آمدند و هيچ نگفتند و خموشی گزيده‌اند با ما! خانه‌ی خود را آبادان کنيد! خانه‌ی دل‌تان آباد باشد!

تکمله:از هم مهم‌تر اين است که بنويسيد و به روز باشيد! اگر قرار است به روز نباشيد و خانه‌تان چون خانه‌ی اروح باشد و خاموش و بی‌نفس، خاصيت جا گرفتن در کنج ملکوت چيست؟ «در عشق زنده بايد، کز مرده هيچ نايد». خاموشی يعنی مرگ! اينجا زنده باشيد، نه مرده!

ماجراهای حاجی ظهير و سيادت نسوان!

داشتيم سفرنامه‌ی مختصر حاجی ظهيرالملکوت را در ذيل يادداشت پيشين می‌خوانديم و اوصاف وليمه دادن صدر اعظم مر خلايق را! با خودمان ناگهان فکر کرديم که درگاهِ همايونی ما عجب سعه‌ی صدر و مدارايی دارد. خاطرِ خاقان جهاندار چندان آزادی‌مدار است که صدر اعظمِ درگاه را از ميان جماعت نسوان برگزيده است و تازه همسرش هم ظهير درگاه است. اگر اين آزادی نيست، پس آزادی چيست؟ اين همه دنبال دموکراسی دويديد و حقوقِ زنان و حقوقِ بشر! اينها همه در آستانه‌ی مقدسه حاضر است. خدا به سر شاهد است که ذاتِ اقدسِ شهرياری جميع اين نکت را در خاطر دارند و تدبير ملک و ملکوت را بر اساسِ همين موازين می‌کنند. می‌بينيد؟ مقام و منزلت بانوی ظهير جان، از خودِ او که مقامِ مظاهرت دارد، بسی بالاتر رفته است. طفلی حاجی ظهيرِ ما! نشنويم که گوش شيطان کر فردا نمامان دبه در بياورند که حاجی ظهير زن ذليل است! اصلاً اين جور نيست. آن از کفايت صدر اعظم است که اين مقام را يافته. حاجی ظهير هم البته جای خود را دارد. برويم که بايد به اندرونی بازگرديم.

November 22, 2003

اندر حکايات انبساط حلقه و تطور ادبی

روزگاری که نخستين بار قصد وبلاگ نوشتن کردم، شايد ماجرا به اين جديت نبود که امروز هست. پيشتر از آن، حتی نفسِ ماجرا برايم غريب بود و دور از ذهن. سلطان بانو بود که مرا به اين وادی کشانيد و بازی تقدير را نمی‌دانستيم که روزی شريک زندگی يکدگر خواهيم شد. باری، پس از نزديک يک سال و نيم که از نضج گرفتن ملکوت که نخستين روزنوشت‌های من بود می‌گذرد و امروز نه تنها همراهانی موافق و يکدل دارم، بلکه سبک نوشتار و ادبيات اين صفحه نيز دستخوش تحولات زيادی شده است. روزهای آغازينِ اين نوشتارِ الکترونيکی، ميان لحن محاوره‌ای و عاميانه و گفتار ادبی و فصيح مردد بودم و در نوسان. نخستين نازنينی که در اين وادی همراه من شد، مهدی سيبستانی بود. چه بسا بايد بسط اين حلقه را وامدار پايمردی او دانست که نيکخواهی و مددکاری فکری او مقوّم بسياری از ارکانِ اين پهنه بود. از يمنِ دوستی مهربانانه و خالصانه‌ی او بود که حلقه‌نشينان افزوده شدند. دوستیِ او تا به امروز در اين ديار غريب از فرصت‌های مغتنمِ حياتم بوده است. ماجرای ما ميانِ ما باشد بهتر، اما مهدی تنها وبلاگ‌نويس نيست. دوستی است مهربان و باصفا و يکرنگ. باری، در خلال مباحثاتِ من و او بود که کاتب کتابچه نيز به جمعِ ما پيوست. چند روزی از افتتاح صفحه‌ی او نگذشته بود که ماه‌منير نيز از بيم هوويی مجازی، پا به اين ميدان نهاد با چای تلخِ آن روز و مختصرِ امروز. روزگاران بعدتر، شاهد حضور عباس معروفی بودم که گويی ناخواسته ردای ولايتعهدی و قبای نيابت سلطنتِ ملکوت با حضورِ خلوتِ انس بر دوشش افتاد!

ادامه‌ی «اندر حکايات انبساط حلقه و تطور ادبی»

November 21, 2003

الهی‌نامه

الهی به مستانِ جامِ شهود
به عقل آفرينان بزمِ وجود
به آنان که بی باده مست آمدند
ننوشيده می، می‌پرست آمدند
به عشق که شد از ازل آشکار
به حسنی که شد عشق را پرده دار
به ساغر کشانِ شراب ازل
به ميخوارگانِ میِ لم يزل
دلم مجمرِ آتش طور کن
گلم ساغرِ آبِ انگور کن

در اين سرای بی‌کسی . . .

چه چشمِ پاسخ است از اين دريچه‌های بسته‌ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند!

سکوتِ وليعهد

روزگاری است که قبله‌ی عالم از جهانِ قبله‌گی فاصله گرفته است و قبيله‌ی عالمان را اختيار کرده است. اين روزها، وليعهد بارگاه خموشی گزيده است. ما يک تشر زديم به وليعهد، رفت گوشه‌ی حرم کز کرد. ظهير جان هم که صدر اعظم آمده است، فراغت پيدا کرده است از سعايتِ وليعهد! باری تشرِ قبله‌گی کماکان به جای خويش باقی است. سياحِ ملکوت هم اين اواخر آمده بود وارد صحنه‌ی تياتر. آن آواره هم بد اقبال بود. سرش ترقی خورد به تشرِ همايونی. القصه، مزيد تذکر يادآوری می‌کنيم که از اين ساعت به بعد تنها در ذيل همين مطالب قبله‌گی سعايت هم بکنيد. رقعه‌ی جواهرآسای همايونی را تنها برای خاطرِ وليعهدِ ساکتِ خونِ دل‌خور نوشتيم.

قبله‌ی رقيق‌القلب!

اينجاست:

November 20, 2003

فتوت از نوعِ ايتاليايی؛ فرديت از نوعِ وبلاگی

فيلم‌های ايتاليايی جاذبه‌ی خاصی برايم دارند. فکر می‌کنم حتی وسترن‌ها اين مايه در من اثر نمی‌گذارند. سه‌گانه‌ی پدرخوانده‌ها را بسيار دوست داشتم و بی‌شمار فيلمی که همين رنگ و بو را داشته‌اند. امشب شبکه‌ی يک بی‌بی‌سی فيلمی را از رابرت دونيرو نشان داد که مايه‌ی تحسينِ عميقم شد. اين فيلم دونيرو [A Bronx Tale] فيلمنامه‌ای داشت بسيار زيبا و ديالوگ‌هايی بی‌نظير. بس که از اين فيلم خوشم آمد، می‌ترسم عنان کلمات از دستم خارج شود و چيزی بنويسم که نمی‌دانم چيست! برای منِ عاطفیِ سودازده، اين فيلم‌ها موجِ دريايی است که مرا به قعرِ گذشته‌های امروزينم پرتاب می‌کنم. آری، گذشته‌های امروزين! شايد صحنه‌ها و فضای فيلم با آنچه من در آن زندگی می‌کنم چندان آشنا و همخوان و همخون نباشد، اما مضمونی که می‌پروراند، مضمونِ بديعی است که مرا شيفته می‌کند. اين فيلم انتخابِ من است. پسند و گزينش شخصِ من است. اين را از اين رو نوشتم که شايد اين فيلم حتی از ديدِ يک منتقد سينمايی حرفه‌ای مهمل و چرند باشد! اما، پيشتر از اين بارها گفته‌ام که سينما و فيلم، خيلی اوقات چون جويباری از روی غبارِ جانم می‌گذرند و آينه‌ای را گردگيری می‌کنند. بعضی فيلم‌ها جويبارهايی لطيف‌تر و زلال‌ترند!

ادامه‌ی «فتوت از نوعِ ايتاليايی؛ فرديت از نوعِ وبلاگی»

November 19, 2003

جنجالِ بوش، دموکراسی و بقای خشونت

لندن شايد اين روزها شديدترين ايامِ امنيتی خود را می‌گذراند. هفته‌ی گذشته، جان کين هر بار که به ياد بوش می‌افتاد، به طعنه می‌گفت که آری «پيشوای بزرگ» دارد می‌آيد! با خودم فکر می‌کردم که چرا بايد کسی به خودش زحمتِ اين را بدهد که قصدِ جان ديوانه‌ای چون بوش بکند. نابودی فيزيکی بوش آيا مشکل آنها را حل می‌کند؟ آنچه که سياستِ خارجی آمريکا را رقم می‌زند، شخصِ جورج بوش نيست. تئوری‌های سياسی ماکياوليستی و رئاليستی گروهِ اوست. هنوز هم مخالفانِ فکریِ آن گروه، از مسلمان گرفته تا غير مسلمان، هوس دارند (واقعاً دارند؟) که خشم و اعتراضشان را با توسل به خشونت نشان دهند. ديدارِ بوش نخستين ديدار رسمی و دولتی يک رييس جمهور آمريکا از بريتانياست. رييس جمهور آمريکا رهبر جهانِ آزاد و کشوری است که نمادِ دموکراسی تلقی می‌شود. آيا کسی فکر کرده است که چرا در فرهنگ سياسی آمريکا دارای قوی‌ترين اهرم‌های دموکراسی شناخته می‌شود؟

ادامه‌ی «جنجالِ بوش، دموکراسی و بقای خشونت»

November 18, 2003

امشب به قصه‌ی دلِ او گوش می‌کنيم . . .

ديروز از سايه ايميلی داشتم که می‌گفت راهی لندن است و می‌خواهد مرا ببيند. ناگهان دلتنگ او شدم که در سفرِ اخير آلمان مجال رفتن به کلن برايم فراهم نشد و نتوانستم با وجود خبری که به او داده بودم به ديدنش بروم. ديشب ديروقت بود و ديگر نمی‌شد با او صحبت کنم. صبح با او مختصر گپی زدم که قرار ملاقاتمان را بگذاريم. الآن پيش از اينکه از خانه خارج شوم روی همين لينک گوشه‌ی صفحه (برنامه بزرگداشت سايه) کليک کردم و شنيدن صدايش شوقم را به ديدنش بيشتر کرد.

ما سالهاست که به قصه‌ی دلِ او گوش کرده‌ايم. مباد که فراموشش کنيم.

ذلک مبلغهم من العلم

امروز برايم ايميلی آمده بود از فردی به نام فرهاد مافی که معلومم نشد چرا و چگونه برايم اين را ارسال کرده بود. اين نامه حاوی مطلبی بود با عنوان «لطفاً . . . مرا ايرانی بناميد نه مسلمان» که به زبان انگليسی بود. اين مطلب که قالب آکادميک داشت، متأسفانه کمترين شباهتی به يک مطلب آکادميک نداشت و از همان سطور نخستين بيشتر به يک بيانيه سياسی شبيه بود تا يک نقدِ معرفتی. با خود می‌انديشيدم که منزلت و شأن قلم برتر از اين است که صرف اين سخنان شود. اما لازم است که در جامعه‌ی بحران‌زده‌ای که داريم، برای اين نگرش‌ها و نگرش‌های يکسونگر و مطلق‌انديشی (که اتفاق را مشابه‌اش ذيل يادداشت پيشين من آمده است) نکاتی را بگويم.

ادامه‌ی «ذلک مبلغهم من العلم»

November 17, 2003

از تأثيرات کواکب؟

بايد سريع بروم سرِ کلاس که جان کين شروع کرده است. الآن داشتم به لينکدونی نگاه می‌کردم، ديدم که بسياری از لينک‌های هفته‌ی اخير بن‌مايه‌ی دينی دارند. انگار ملا شده‌ام يا متکلم. همين امشب می‌خواهم نقدی بنويسم بر مطلبی که فردی به نام فرهاد مافی برايم ايميل کرده بود در دفاع از هويت ايرانی در برابر هويت اسلامی! خدا بخير کند. تا چه شود ز لطفِ او صورت آن جهانِ من!

اندر مناقب جان کين

سابقه نداشته است که روزی را در کلاس جان کين سپری کنم و از وسعت و عمقِ دانشِ او در زمينه‌ای که تدريس می‌کند به شوق و وجد نيايم. آنچه که همواره در شخصيت و رفتارِ او برايم جذاب بوده است، اين است که جان به هيچ رو انسانی يکسونگر و مطلق‌انديش نيست. تأنی و درنگِ او در رأی دادن و بی‌پروايی او در نقادی مقولاتی که برای غربيان و ما شرقيان شايد پذيرفته شده و مسلم هستند همواره برايم دلپذير و مايه‌ی خرسندی است. (همين اکنون که اينها را می‌نوشتم، جان کين به سراغم آمد! قول داده بود که مقاله‌ای از فرويد را برايم کپی کند. ساختمان را به دنبالم گشته بود تا مرا بيابد!!). می‌خواهيد ببينيدش؟ اينجاست:

از تقديس کردنِ آدميان روی‌گردانم. با اين وجود، شايد کاری که اکنون می‌کنم چنين رايحه‌ای از آن برخيزد. اما به دلايلی که خواهم گفت، رويکردِ من به جان کين چنين نيست.

ادامه‌ی «اندر مناقب جان کين»

November 16, 2003

...

بی مرغ، آشيانه چه خالی‌ست
خالی‌تر آشيانه‌ی مرغی
کز جفتِ خود جداست!

آه، ای کبوترانِ سپيدِ شکسته‌بال
اينک به آشيانه‌ی ديرين خوش آمديد!
اما دلم به غارت رفته‌ست
با آن کبوتران که پريدند،
با آن کبوتران که دريغا
هرگز به خانه بازنگشتند . . .

مسجد شيخ لطف‌الله و کليسای سن پانکراس

روی بالکن بودم و به برج کليسای سن پانکراس نگاه می­کردم. بنای معظم و زيبايی است. قدمتش نمی‌دانم چه اندازه است. امروزی‌ها و جوانترها شايد با فيلم هری پاتر آن را به ياد بياورند. اينجا همان ايستگاهی است که فيلم از آن آغاز می‌شود. اين برج و ساعتش نمايی است که صبح و شام می‌بينم. هر روز صبح از روی تختم تصويرش را و ساعت را از توی آينه اتاق می‌بينم. اما اين کجا و مسجد شيخ لطف‌الله کجا؟ اين کجا و ارگ بم کجا؟ اين کجا و ماهان کجا؟ اين کجا و بادگيرهای يزد کجا؟ ناگهان هوس کردم کاش به جای اينها عظمتِ آسمانیِ آن مسجد را اينجا می‌ديدم! اين برج با آن مناره‌های نوک تيزی که بالايشان صليبی آسمان را خراش می‌دهد، برايم تنها زيبايی دارد. جذبه ندارد اينها برای من. کليسای سن پانکراس درست پهلوی بريتيش لايبرری است که شايد يکی از غنی‌ترين و بزرگترين کتابخانه‌های جهان باشد. ولی کسی به ياد می‌آورد که چه جفايی بر کتاب و کتابخانه‌ها در ديارِ ما رفته است؟ کسی غارت‌های صلاح‌الدين ايوبی را در قاهره به ياد می‌آورد؟ کسی يادش می‌آيد که جوينیِ مسلمان چگونه کتابخانه‌ی الموت را به خاکستر نشاند؟ دورتر نرويم. کسی يادش می‌آيد کتابسوزان کسروی را؟ يا همين دهه‌ی گذشته را که آقايان در ظلّ ولايت اسلام دارند کتاب خمير می‌کنند و کتابفروشی آتش می‌زنند. فکرش را که می‌کنم بند بندِ وجودم می‌لرزد. راستی کسی جرأت دارد در مغرب زمين کتابخانه آتش بزند؟ اگر کسی چنين کند، چه کارش می‌کنند؟ سخت است، خيلی سخت است فکر کردن به اينها. اينها را به نام دين و اسلام ننويسيد. به عيان ديده‌ام که آن طرفی‌ها هم که سوار بر اسبِ قدرت شوند، بهتر رفتار نمی‌کنند. کجاست ولايتِ انسان بر پهنه‌ی خاک؟ انسان را آيا منزلتی هست؟ کسی دردِ دين و پروای خرد دارد آيا؟

November 15, 2003

در آسمان ملکوت

روزگاری توضيحکی درباره‌ی لوگوی صفحه نوشته بودم. دانيال طرحِ نيکويی را تدارک ديده بود که ديرزمانی است بر صدرِ صفحه نشسته است. کسی به ياد می‌آورد که در آن تصوير بالا چه اشاراتی هست؟ من مخصوصاً به اين تصاوير تعلق خاطرِ خاصی دارم. دوست دارم بدانم آنها که به اين خانه سر می‌زنند چه تصور و احساسی از لوگوی صفحه دارند. اين رنگ و بانگ‌ها قطعاً در ذهن و ضمير خواننده تأثيرِ خود را می‌نهد. اين فضا مرا که نويسنده‌ی اين صفحه‌ام خوش می‌آيد.

افزايش‌های طربستان

در فهرست طربستان، چند ترانه‌ی ديگر افزوده شده‌اند از جمله تعدادی از اجراهای ارکستری شجريان. تصنيف‌ها و ترانه‌های ديگری نيزی افزوده شده‌اند که هنوز نامشان در فهرست زير نيامده است. اگر روزی اين ترانه‌ها را گذاشته باشم، آنها که تردست‌تر بوده‌اند حتماً نشانی‌اش را برداشته‌اند و برای خود دارند. اگر مجالی داشته باشم که تجربه نشان داده است به کف آمدن اين مجال تنها از سر تصادف خواهد بود، شايد آن ترانه‌های پراکنده در سايت را نيز يکجا گردِ هم آوردم و مرتبشان کردم. مجموعه‌ای از آثار مرضيه و پريسا را نيز در حال تدارک هستم که همگی موکول فرصتند. تا فرصتی فراخ‌تر به دست آيد، عجالتاً به همين‌ها بسازيد.

November 14, 2003

غبار بر تن و جان بر افلاک

روزهای فوز است برای من که با اين احوال آشنايم. حوادثی که در اين چند ساعت گذشته رخ داده است، هر يک اشارتی بود و فتوحی که سنگِ خارای دل را به عصايی موسی‌وار شکافت. نخستينِ آنها در آمدنِ کاتب زخمه بود که بر اين پهنه حاضر شد. عجالتاً باشد که بيش از اين سخنی درباره‌ی او نگويم که حالِ ديگری دارم. ترانه‌ای شنيدم (سايه از سرِ من تا سپيده مگير) که بندِ بند وجودم را به ايران کشيد و هوای خاکِ ديارِ دوست به طوفانم انداخت. نمی‌دانم که اين سلطانِ ساغر به هوش و باده در خيال، اين مايه قدر دارد؟ اين همه منزلت دارد که تا اينجا رسيده باشد؟ بارها اين را از حضرتِ دوست در همين روزهای اخير پرسيده‌ام. با سپندم بارها به زبان حال و قال گفته‌ام که: «اين سکوتِ مرا ناشنيده مگير»، که من دير زمانی است که ميان سکوت و سخن در ترددم.

شب قدر است و بارگاه ستاره باران!

تنها به اختصار و اشارت، آمديم همين نکته را مرقوم کنيم که درگاه نشينان بدانند که در ظلّ آسمانی سلطان و بر عرش ملکوتیِ بارگاه اختری ديگر افزوده شده است به نام «زخمه» که نويسنده‌اش به قملش معرف حضور مترددين درگاه خواهد بود. اين ستاره‌ی ملکوتی نوباوه است هنوز. وقتی راه بيفتد خودتان بهتر می‌بينيدش.

November 13, 2003

زُهره‌ی ظهير و زَهره‌ی قبله عالم

کارِ ما شده است يا دلجويی يا عتاب! درست است که از سويی تشر می‌زنيم به رعايای درگاه، ولی بايد دلِ ارکانِ ملکوت را هم به دست آورد. شنيديم امشب که ظهير جان از درشتی‌های سلطان کدورت به دل گرفته‌اند. خودتان که بهتر می‌دانيد ذات اقدس همايونی مصدر رأفت و مخزنِ شفقت­اند. شماها با هم دعوا هم که بکنيد و کهير و ظهير هم که بيرون بريزيد و ميرزا بازی‌های ولايتعهدی هم در بياوريد، باز همگی کنجِ دلِ قبله‌ی عالم جای داريد. بيابان را رها کنيد. حالا می‌خواهيد به قصد شکار رفته باشيد و روپوش حرفتان دلخوری باشد يا به نيت جامه‌ی کاغذين پوشيدن باشد و شمشير به گردن بستن. توفيری نمی‌کند. برگرديد به آستانه‌ی مقدسه که احوال ملک بدون وجودِ همگیِ شماها پريشان می‌شود. صد بار گفتيم از حشمت سلطان چشم بزنيد. قبله نمی‌تواند و نمی‌خواهد جانب کسی را بگيرد. مبادا عدالتِ همايونی خدشه‌دار شود و بگويند سلطان از جاده‌ی انصاف خارج شده است. تازه از اينها که بگذريم، ظهير جان، شما که با وليعهد ما در پراگ می‌نشينيد و گل می‌گوييد و گل می‌شنويد. ديگر اين زاری‌ها چيست که می‌کنيد. همگی را دوست داريم ما. ظهير سر جای خودش، وليعهد سر جای خودش. انگشت روی عطوفت شهرياری نگذاريد تو را به خدا. می‌دانيد که قبله رقيق‌القلب است و طاقت فراقِ شماها را ندارد. شماها کار را به جايی رسانديد که حالا مليح‌الملکوت هم قاطی اين ماجراها شده است. کاری نکنيد فردا قبله‌ی عالم برای يکايکِ نفوسِ بارگاه بخواهد رقعه صادر کند. قبضه‌ی مقدس همايونی رنجه می‌شود از کی‌برد بازی. نکنيد اين کارها را! می‌دانيد که ما برِ دلمان دبير و کاتب نداريم که ما املا کنيم و او تحرير کند. همه کارها را بايد خودمان بکنيم. ما هم که مشغله زياد داريم.

سايه شهرياری بر سرِ همگی شماها مستدام

قبله‌ی رئوفِ رقيق‌القلب وليعهد دوستِ ظهيرنواز و نه سيخ بسوز و نه کباب!

کهيرالملکوت!

قبله‌ی عالم بايد هم درس و مشق را رها کنند و هم تدبير سرحداتِ درگاه را! همين ديروز بود تشر زديم به متمردين. گفتيم سبيلی تاب بدهيم و چشم غره‌ای برويم، شايد حساب کار دستشان بيايد. انگار نه انگار! اين ظهير جان صبح تا شب ورد گرفته است و همه از حشمتِ همايونی می‌گويد که برای اقتدار ما چنين می‌کند و چنان. آن وقت از شنيدن نام وليعهدِ ما کهير می‌زند! يعنی چه اين اقوال سخيفه‌ای که بر زبان می‌رانيد؟ طفلی وليعهد. افتاده است در بلادِ غريب، ميان پروسيان زبان نفهم. خودِ ظهير هم گرفتار همين بلاست در ولايت پراگ ولی نمی‌دانم اينها چرا رعايت حال هم را نمی‌کنند. نازک خان هم که دو کلمه برايتان نوشت. ديگر غصه‌تان چيست؟ نکند می‌خواهيد مليجک و ببری برايتان بياوريم؟ احتشام بارگاه همايونی را می‌خواهيد با اين جلف‌بازی‌ها خراب کنيد؟ خدا سر شاهد است که اين درگاه تا قيامِ قيامت رنگ مليجک‌ها را نخواهد ديد! عجالتاً ذات همايونی در حالِ خروج از اندرونی است. باشد تا بعد سراغتان بياييم. کاری نکنيد که حسابتان را به محتسبان درگاه بيندازند! مراقب اقوال و افعال‌تان باشيد!

November 12, 2003

آتش طلعتان

ازان چون موی آتش دیده یک دم نیـست آرامـم
که آتــش طلـعتـان دارند نبـض پـیـچ و تــابـم را
به دامـــان قیـامت پـاک نتــوان کـرد خــون مـن
همین‌جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را

پ.ن. هيچ تفسير خاصی نشود. دو بيت زيبا ديدم، آوردمش اينجا، همين! درگاهِ ما فالگوش زياد دارد. برای همين اين تذکر را نوشتم!!

بس است ديگر!

همين جوری دستپاچه رقعه‌ی همايونی را برای شما دو نفر می‌نويسم! بس است ديگر! ديگ غضبِ خاقانِ جهاندار را به جوش آورديد. يعنی چه که تا چشم قبله‌ی عالم گرم می‌شود شما دو تا، آی ظهير جان! وليعهدِ درگاه!، به جان هم می‌افتيد مثل . . . گربه‌ها! اراده‌ی مقدس همايونی تعلق گرفت به اينکه روی دست هر دوتاتان بلند شويم تا ديگر به همديگر چپ نگاه نکنيد. باری، ظهير جان! ما داريم يواش يواش مشکوک می‌شويم. نکند تو در مسندِ شهرياری طمع کرده‌ای؟ نکند می‌خواهی زيرآب وليعهد را بزنی و جای نورِ ديدگانِ ما را بگيری؟ نمی‌دانستم مفارقت از صدر اعظم تا اين حد تأثيرات بنيان‌کن دارد! دستور می‌دهيم محتسبان فرانسه و ديوانِ حسابِ آن درگاه زودتر گره‌گشايی کنند تا چشم‌تان به جمالِ صدرِ اعظم روشن شود. از اين به بعد، اولاً قدغن می‌کنيم که شما دو نفر با هم عتابی بکنيد. اگر حرفی می‌زنيد تنها سخن از مهر و وفا بگوييد. وانگهی مگر درگاه ما جنبده‌ی ديگر و ذی‌نفسی جز شماها ندارد؟ چرا برای بقيه طومارهای آن‌چنانی نمی‌نويسيد؟ مثلاً همين نازک‌الملکوت را می‌گويم. نمی‌توانيد کمی هم به او چشم غره برويد؟ بس است ديگر! دست برداريد از اين کارها! قبله‌ی عالم کار زياد دارند. مجالِ رسيدگی به دعواهای شخصی شما نيست. نزنيد همديگر را! خون به پا می‌شود.

November 11, 2003

برای سيدِ خوابگرد

تازه از دانشگاه برگشته‌ام و اولين تکليف ديويد چندلر را در مورد رئاليسم و ليبراليسم تحويل داده‌ام. سلطان‌بانو می‌دانند چه خونِ دلی برای اين مقاله خوردم. دماغِ قبله عالم پريشان همين 12 صفحه شده بود. شکر خدا تمام شد. الغرض، اين يادداشت را برای سيد خوابگرد می‌نويسم که پس از مصاحبه با وليعهدِ بارگاهِ ما خاموشی اختيار کرده است. سفرِ شهريارِ ملکوت و مراجعتِ حضرتشان از ايران، مصادف شد با سکوت خوابگرد. خاطرمان هست که واپسين روزی که در ديار ايران زمين بوديم، در ملازمت خاتون مکرم به ديدار سيد خوابگرد رفتيم و در همان مختصر فرصتی که در اختيار بود دردِ دلی فرمودند آن چنانی! باری ذاتِ اقدس همايونی که از احوالِ پريش سيد آگاه است. مخفی نماناد از اربابِ معرفت و اهالیِ لاگستان که سيد را مضيقه‌هاست. بر او سخت مگيريد! اگر چه ما خود از سکوت او خسته خاطريم و نوشتنش را بسی خوشتر می‌داريم تا سکوتش، باری انتظار سلطانی اين است که اگر دروازه بازار را می‌بندند کمينه اين بماند که حجره‌های پشتی‌ را مفتوح بگذارند. آخر سيد خوابالو! ببخشيد خوابگرد! چه معنی دارد آن لينکده را تعطيل کردی؟! فکری برای اين بکن زودتر که خاطرِ همايونی مکدر است از اين بازی‌ها!

November 10, 2003

راز جز با رازدان انباز نيست

قبله‌ی عالم امروز به کلاس دانشگاه مشرف شدند. هنوز دقايقی مانده است تا کلاس جان کين را بياغازيم. هم‌صنفانِ کلاسِ درس قبله‌ی عالم می‌گويند که ذات اقدسِ همايونی گويی پس از نزولِ اجلالِ سلطان بانو به حرمِ مقدسه، جدی‌تر شده‌اند (يا جوان‌تر!). سخنانِ غريب می‌گويند اين اهالیِ ممالک غربيه! خوب است که خاقانِ جهاندار اهل حرم‌پروری نيست و تنها خاتونِ خانه‌ی خاقان همين يک سلطان بانوست که خدايش صبر دهاد با اين خلقِ تنگ و مزاجِ پريشان شهرياری. اين همرديفانِ صنفِ ما انگار از ياد برده‌اند که تنها آرزوی خير و تهنيت گفتن ما را کفايت نيست. بايد ياری کنند تا زبان اساتيد معظم را که در مقاله نوشتن بر ما دراز شده است کوتاه کنند. باری طايفه‌ای از همدرسان قبله‌ی عالم امروز بسی ياری‌ها کردند در تدبير امورِ معوقه. بايد ديد تا چه‌ها بر ما خواهد رفت.

القصه ديروز گوشِ شهرياری به شنيدن صدای وليعهد بارگاه و ظهير جان در ولايت پراگ مبتهج بود که ديری بود صدای ساکنان بارگاهِ مقدسه را در کنار هم نشنيده بوديم. ظهير جان حکايت‌ها داشت و سفارشاتی برای وليعهد معزز. فرمودند که نبايد وليعهد را اين قدر در حرم نگاه داريم. باشد. همين روزها وليعهد را با خود به شکار می‌بريم. چند روزی هم مسند شهرياری را به حضرتشان واگذار می‌کنيم تا بدانند بر اين اورنگ ملکوتی چه‌ها که بر ما نمی‌رود. باشد که اين اندازه انتظار نکشند!

November 9, 2003

اندر بلای عشق

موسيقی امروز صفحه ترانه‌ای است که صبحی توفيق خوانده است. در همين سفر اخيری که در ملازمت بانوی بزرگوار به نزدِ سعيد حنايی کاشانی (صاحب فل سفه، و نوعِ ديگر آدم‌ها) رفته بوديم، او اين آهنگ را برای ما گذاشت که همان بيت نخستينِ آن مرا مسخرِ خود کرد که:
انا فی سکرين من خمر و عين / و احتراق فی لهيب الشفتين
به او گفتم که به محض اينکه مجالی بيابم آن را به اين صفحه خواهم کشانيد و آوردمش. بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگويند:
ان عينی لا تری شيئا سواک
فليقولوا ما ارادوا . . .

November 8, 2003

دنيا وفا ندارد، ای نورِ هر دو ديده

هنوز سوار بر طياره‌ايم و شايد دو ساعتی نشده است که از سفر ايران و زيارت سلطان بانو به محروسه‌ی معظمه‌ی لندن مراجعت می‌کنيم. دو سه روزی است که خاطرِ مقدس ذاتِ همايونی آشفته‌ی دل‌نگرانی‌های ميرزا عباس خان وليعهد است. همين ديروز بود که حکايتِ غم‌های روانسوز عباس ميرزا را با خاتون مکرم در ميان نهاديم. از قضا عندالمراجعت از سفر کرمان، در ميانه‌ی راه، در پاسخ ندای قبله‌ی عالم، تيليفونِ وليعهد بارگاه عزّ وصول يافت. باری خاتون معظم تفقدها فرمودند و گله‌ها که چه معنی دارد خاطرِ نايب‌السلطنه آزرده‌ی ملال باشد؟! القصه، اين حکايت‌ هم در ميان آمد که گوييا وليعهدِ درگاه انتظارها نيز می‌کشند! ديدگان خاقانِ جهاندار روشن باد از اين قصه‌ها! يعنی وليعهدِ ما آرزوی مرگ ما را می‌کند که به جای ما بر مسندِ جم‌اقتدارِ شهرياری تکيه کند؟! همين است رسمِ مروّت؟ مگر ذاتِ اقدس همايونی از مراتب قدرشناسی و درجاتِ قرب و عزت در حقِ وليعهدِ نازنينِ نورِ ديدگان مثقالِ ذره‌ای قصور فرموده‌اند که اين حکايت‌ها می‌فرمايند؟! قباحت دارد به خدا! نکنيد اين کارها را. دشمن شاد می‌شويم! مگر ظهير جان کم غصه‌ی تدبير ملک و ملّت خورده‌اند که شما با او بنای ستيزه نهاده‌ايد؟ ما که البته گله‌ای نداريم و خاطرِ مبارک آسوده است اگر هر از گاهی سعايتی (؟) هم از نازک‌الملکوت شود تا به قدرِ خردلی بار دلِ ظهير جان کاهش يابد! من نمی‌دانم اين وسط کی مجال خواهد بود از ساير ساکنانِ درگاه سعايت‌ها شود ملکوتی؟!! از هم مهم‌تر ملک‌‌الشعرای ملکوت است که اين روزها دير به دير برای اظهارِ چاکری به محروسه‌ی معظمه مشرف می‌شوند! باری بگذريم. بگذريم و به حکايتِ جانشينی و انتظار باز گرديم. برای صفای خاطرِ وليعهدِ درگاه می‌گويم اين را که درگاه ما چون درگاهِ ساير سلاطين نيست که وليعهدها را همين طور منتظر نگه دارند تا وقتِ وفات شهريار از راه برسد. درگاه ما همين جوری شهرياری‌اش در گردش است. اين مسند هم يک روز وليعهد را بر خود دارد روز ديگر ظهير جان را. اما به گمانم از حالا به بعد بايد در پی به دست آوردنِ خاطرِ شريفِ سلطان بانو باشيد. سلطان بانو هم اخيراً رسم‌شان شده است که جملگی دوستان سلطان نزدِ ايشان قرب و منزلتی حاصل می‌کنند بلاسابقه تا آنجا که ديگر . . . ديگر نمی‌دانم. وليعهد و ظهير جان هم که عزيز شده‌اند ديگر. پس غصّه‌ی شماها چيست؟ خوش باشيد. جای غمی نيست.

November 6, 2003

پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف

امروز در معيت بانوی بزرگوار از خيابان شريعتی کرمان می‌گذشتيم. وقتی که از برابر شرکت بيمه‌ی ايران عبور می‌کرديم تصويری آشنا نگاهم را جلب کرد. تصوير، نسخه‌ای از کار مهرداد شوقی بود که اصلش را همين جا در وبلاگ در روز ولادت حضرت علی گذاشته بودم. چيزی که برايم بسيار آزار دهنده بود اين بود که اين آقايان اين اثر را کپی کرده بودند و خيلی راحت مُهرِ مهرداد را از پای آن برداشته و بدون هيچ توضيحی از اينکه خالقِ اين اثر کيست، آن را روی ديوار شرکت بيمه نقش کرده بودند. دريغا که من در اين ديار «به هر چه می‌نگرم با دريغ و بدرود است». اينجا جز ريا و تزوير، جز نامردمی و دروغ کالايی خريدار ندارد. هنرمند اينجا به چه می‌ارزد؟ ساعتی پيش‌تر با سيد خوابگرد سخن می‌گفتم. او هم گله‌مند بود از روزگارِ بی‌فريادی که بر ما حاکم است. يادداشت‌های ظهيرالملکوت و وليعهدِ دلخونمان را داشتيم می‌خوانديم و گمان هم نمی‌برديم که چه واقعه‌ای رخ داده است. تا وقتی که سيد خوابگرد تماس گرفت امروز نمی‌دانستيم که وليعهد ما با سيد در روزنامه‌ی شرق مصاحبه‌ای کرده است کذايی با عنوان «ايستاده در گورستان پرلاشز» که ديروز منتشر شده بود. ما هم که از برکت مشغله‌های فراوان خاکی مجال روزنامه خواندن را از دست داده‌ايم. باری آنچه که امروز بر آن ديوار ديدم و آن کاری که با اثر مهرداد کرده بودند را کنار سخنان عباس معروفی نهادم و دريغم آمد که ننويسم از رنجی که می‌بريم. ظهيرالملکوت شاکی بود که چرا وليعهدِ دلشکسته‌ی ما ا ز مرگ سروده است. ما که می‌دانيم که حتی اگر نايب‌السلطنه‌ی ما از مرگ بسرايد در ذره‌ذره‌ی وجودِ او حيات و طرب جاری است. او از آن محتشمانی است که ساغر نمی‌گيرند و آبِ حيوان رها کرده آتش می‌نوشند. اينها هستند که زهر را به عين ترياق بدل می‌کنند. امروز با بانوی مکرم کلی اندوه خورديم از محنتی که عباس ميرزا و خاندان می‌کشند از فرط بلايی که بر اهل هنر و فرهنگ ديار ما می‌رود. باقی سخنان را در مجالی ديگر مرقوم خواهيم نمود.

November 5, 2003

هنوز در سفرم

وليعهد بارگاه و ظهير جانِ نازنينمان آگاه باشند که قبله‌ی عالم هنوز در سفر هستند. اينکه می‌بينيد چيزی ننوشته‌ايم از کم التفاتی نيست. از فرط مشغله‌ی بسيار است. وليعهد ما باز دلتنگ شده است. خاطر مقدس همايونی به ياد همه شما هست. اتفاقاً چند روز پيش در معيت سلطان بانو به ياد ظهير جان افتاديم که گويی چند روزی از صدر اعظم بارگاه دور افتاده بودند و دلشان از غصه دو نيم شده بود. ديروز با تيلفيون تماس گرفتيم احوالی بپرسيم از ظهيرِ درگاه، ميسر نشد سخنی دراز بگوييم. عجالتاً باز برويم که دير شده است و هزار و يک کار داريم.

قبله‌ی عالم، کماکان در سفر!

November 1, 2003

بحرانِ معرفت

يادداشت کوتاهی که برای حسين درخشان نوشته بودم (من چنينم که نمودم . . .) واکنش‌های مختلفی را به دنبال داشت. عجالتاً هنوز نمی‌خواهم ادامه‌ی آن بحث را بگيرم. اما يک نگاه سريع و ارزيابی آماری از نوع و لحن مطالب نوشته شده نکات ويژه‌ای را درباره‌ی جايگاه دين و اسلام خصوصاً در ميان ايرانيان آشکار می‌کند. اين نوع برخوردهای شديداللحن را عليه دين من هنوز در مغرب زمين نديده‌ام. به گمانِ من اين ماجرا، پيشتر از اين در غرب حل شده است و امروز به جای اين برخوردهای عاطفی، نگاهی معتدل و بی‌طرف‌تر دارند.

باری، بدون اينکه به شرح ماجرا بپردازم، تنها اين را بگويم که اگر در پاسخ برخی چيزی ننوشته‌ام به اين دليل نيست که حرفی برای گفتن ندارم. عجيب برای من اين است که در اين ميانه، من هم نظر خودم را گفته‌ام اما گروهی با خشم و غضب هر چه به دهانشان رسيده است گفتند. در نوشته‌ی من برای حسين تنها نقدِ داوری يکجانبه وجود داشت نه برآشفتن‌های عاطفی و متهم ساختن. تنها سخن من اين بود که اگر خود را دين‌ورز می‌دانم، بدان افتخار دارم. مگر من مکلفم باورم را بر حسبِ باور ديگران تغيير بدهم؟ مجالی باشد روزی درباره‌ی اين تناقضات روشنفکران ايرانی محتصر مطلبی خواهم نوشت. يکی دو شب پيش‌تر که در ملازمت حضرت دوست و شبِ پيشترش به تنهايی به ديدن سعيد حنايی کاشانی رفتم و مبسوط درباره‌ی اينها صحبتی کرديم. شايد او هم روزی نظراتش را در اين مورد نوشت.

آنچه من از برخی يادداشت‌ها دريافتم تنها اين بود که گروهی نفرت و انزجار خود را از دين به هر شيوه‌ای می‌خواهند نشان دهند. عجالتاً نه جای آن است و نه موقعيت آن را دارم که تلقی خودم را از دين بگويم. محيطی که من در آن باليده‌ام خوشبختانه محيطی نبوده است که چنين درشتی‌ها و خشم و خروش‌هايی را دامن بزند.بگذريم، تنها اين را نوشتم که دوباره نوشته و نظرهای ذيلِ آن را بخوانيد و واکنشها را ببينيد. تا فرصتی ديگر و بسطِ سخن.

بانوی موسيقی و گل

بانوی موسيقی و گل اسطوره ی عاشق شدن تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن لبخنده ی تو جانمو مغلوب رؤيا می کنه انگار جهان وا ميسته و ما رو تماشا می کنه . . . بانوی موسيقی و گل تنديش شاعرانگی نوازشم کن و ببر مرا به جاودانگی شب از نگاهت آينه رو پر از ستاره می کنه برهنه ميشه از خودش به من اشاره می کنه تا از سپندم جدا شدم امشب، سوار بر ماشينی که مرا می رساند، اين آهنگ ابی را گوش می دادم. عجب شعر لطيفی دارد!

Free counter and web stats