ديشب و امروز هر وقت كه در قطار يا ميان راه دانشگاه فرصتي به چنگ ميآوردم، مروري در يادداشتهاي اخير كاتب كتابچه و صاحب سيبستان ميكردم. نوشتهي كاتب كتابچه، ستايش از سنت پاسباني از آن نيست، در پي يادداشت پيشينِ او آمده بود. مهدي در پي آن نكاتي را بر حاشيهي اين مطلب و همچنين مطالبِ پيشيني كه محل مناقشهي ما سه نفر بوده است نوشت. من اما به هر دو مهدي انتقاد دارم. بگذاريد نخست با صاحب سيبستان در پيچيم كه خود را به منظرِ فكري او از برخي جهات نزديكتر ميدانم. در فضايي كه كاتب كتابچه، عنوان مطلبش را چنان برگزيده بود روا نبود كه مهدي با اختيار عنواني چون «تذكرة لمن يخشي» از همان نخست روشي كلامي در پيش بگيرد و در كسوت متكلمي قرون وسطايي مهدي را به چالش بطلبد؛ حتي اگر سخنانش مر حقيقت ميبود، اين عنوان را بايد اصلاح ميكرد. درست است؛ اگر كاتب كتابچه روشي كلامي يا جدلي را برميگزيد شايد من هم به همان شيوه و با عباراتي گزندهتر بر او ميتاختم! باري من هم چون صاحب سيبستان سخنِ آخر خود را اول ميگويم: در همان دو پاراگراف نخستِ تذكره، مهدي روشي روانكاوانه را اختيار كرده است كه شايد اين نتايج را بايد از آخر و با استدلال ميگرفت.
ادامهی «پاسباني از سنت؛ چيرگي مدرنيسم يا انصافِ علمي»
روزگاری که نخستين بار قصد وبلاگ نوشتن کردم، شايد ماجرا به اين جديت نبود که امروز هست. پيشتر از آن، حتی نفسِ ماجرا برايم غريب بود و دور از ذهن. سلطان بانو بود که مرا به اين وادی کشانيد و بازی تقدير را نمیدانستيم که روزی شريک زندگی يکدگر خواهيم شد. باری، پس از نزديک يک سال و نيم که از نضج گرفتن ملکوت که نخستين روزنوشتهای من بود میگذرد و امروز نه تنها همراهانی موافق و يکدل دارم، بلکه سبک نوشتار و ادبيات اين صفحه نيز دستخوش تحولات زيادی شده است. روزهای آغازينِ اين نوشتارِ الکترونيکی، ميان لحن محاورهای و عاميانه و گفتار ادبی و فصيح مردد بودم و در نوسان. نخستين نازنينی که در اين وادی همراه من شد، مهدی سيبستانی بود. چه بسا بايد بسط اين حلقه را وامدار پايمردی او دانست که نيکخواهی و مددکاری فکری او مقوّم بسياری از ارکانِ اين پهنه بود. از يمنِ دوستی مهربانانه و خالصانهی او بود که حلقهنشينان افزوده شدند. دوستیِ او تا به امروز در اين ديار غريب از فرصتهای مغتنمِ حياتم بوده است. ماجرای ما ميانِ ما باشد بهتر، اما مهدی تنها وبلاگنويس نيست. دوستی است مهربان و باصفا و يکرنگ. باری، در خلال مباحثاتِ من و او بود که کاتب کتابچه نيز به جمعِ ما پيوست. چند روزی از افتتاح صفحهی او نگذشته بود که ماهمنير نيز از بيم هوويی مجازی، پا به اين ميدان نهاد با چای تلخِ آن روز و مختصرِ امروز. روزگاران بعدتر، شاهد حضور عباس معروفی بودم که گويی ناخواسته ردای ولايتعهدی و قبای نيابت سلطنتِ ملکوت با حضورِ خلوتِ انس بر دوشش افتاد!
ادامهی «اندر حکايات انبساط حلقه و تطور ادبی»
فيلمهای ايتاليايی جاذبهی خاصی برايم دارند. فکر میکنم حتی وسترنها اين مايه در من اثر نمیگذارند. سهگانهی پدرخواندهها را بسيار دوست داشتم و بیشمار فيلمی که همين رنگ و بو را داشتهاند. امشب شبکهی يک بیبیسی فيلمی را از رابرت دونيرو نشان داد که مايهی تحسينِ عميقم شد. اين فيلم دونيرو [A Bronx Tale] فيلمنامهای داشت بسيار زيبا و ديالوگهايی بینظير. بس که از اين فيلم خوشم آمد، میترسم عنان کلمات از دستم خارج شود و چيزی بنويسم که نمیدانم چيست! برای منِ عاطفیِ سودازده، اين فيلمها موجِ دريايی است که مرا به قعرِ گذشتههای امروزينم پرتاب میکنم. آری، گذشتههای امروزين! شايد صحنهها و فضای فيلم با آنچه من در آن زندگی میکنم چندان آشنا و همخوان و همخون نباشد، اما مضمونی که میپروراند، مضمونِ بديعی است که مرا شيفته میکند. اين فيلم انتخابِ من است. پسند و گزينش شخصِ من است. اين را از اين رو نوشتم که شايد اين فيلم حتی از ديدِ يک منتقد سينمايی حرفهای مهمل و چرند باشد! اما، پيشتر از اين بارها گفتهام که سينما و فيلم، خيلی اوقات چون جويباری از روی غبارِ جانم میگذرند و آينهای را گردگيری میکنند. بعضی فيلمها جويبارهايی لطيفتر و زلالترند!
ادامهی «فتوت از نوعِ ايتاليايی؛ فرديت از نوعِ وبلاگی»
لندن شايد اين روزها شديدترين ايامِ امنيتی خود را میگذراند. هفتهی گذشته، جان کين هر بار که به ياد بوش میافتاد، به طعنه میگفت که آری «پيشوای بزرگ» دارد میآيد! با خودم فکر میکردم که چرا بايد کسی به خودش زحمتِ اين را بدهد که قصدِ جان ديوانهای چون بوش بکند. نابودی فيزيکی بوش آيا مشکل آنها را حل میکند؟ آنچه که سياستِ خارجی آمريکا را رقم میزند، شخصِ جورج بوش نيست. تئوریهای سياسی ماکياوليستی و رئاليستی گروهِ اوست. هنوز هم مخالفانِ فکریِ آن گروه، از مسلمان گرفته تا غير مسلمان، هوس دارند (واقعاً دارند؟) که خشم و اعتراضشان را با توسل به خشونت نشان دهند. ديدارِ بوش نخستين ديدار رسمی و دولتی يک رييس جمهور آمريکا از بريتانياست. رييس جمهور آمريکا رهبر جهانِ آزاد و کشوری است که نمادِ دموکراسی تلقی میشود. آيا کسی فکر کرده است که چرا در فرهنگ سياسی آمريکا دارای قویترين اهرمهای دموکراسی شناخته میشود؟
ادامهی «جنجالِ بوش، دموکراسی و بقای خشونت»
امروز برايم ايميلی آمده بود از فردی به نام فرهاد مافی که معلومم نشد چرا و چگونه برايم اين را ارسال کرده بود. اين نامه حاوی مطلبی بود با عنوان «لطفاً . . . مرا ايرانی بناميد نه مسلمان» که به زبان انگليسی بود. اين مطلب که قالب آکادميک داشت، متأسفانه کمترين شباهتی به يک مطلب آکادميک نداشت و از همان سطور نخستين بيشتر به يک بيانيه سياسی شبيه بود تا يک نقدِ معرفتی. با خود میانديشيدم که منزلت و شأن قلم برتر از اين است که صرف اين سخنان شود. اما لازم است که در جامعهی بحرانزدهای که داريم، برای اين نگرشها و نگرشهای يکسونگر و مطلقانديشی (که اتفاق را مشابهاش ذيل يادداشت پيشين من آمده است) نکاتی را بگويم.
ادامهی «ذلک مبلغهم من العلم»
سابقه نداشته است که روزی را در کلاس جان کين سپری کنم و از وسعت و عمقِ دانشِ او در زمينهای که تدريس میکند به شوق و وجد نيايم. آنچه که همواره در شخصيت و رفتارِ او برايم جذاب بوده است، اين است که جان به هيچ رو انسانی يکسونگر و مطلقانديش نيست. تأنی و درنگِ او در رأی دادن و بیپروايی او در نقادی مقولاتی که برای غربيان و ما شرقيان شايد پذيرفته شده و مسلم هستند همواره برايم دلپذير و مايهی خرسندی است. (همين اکنون که اينها را مینوشتم، جان کين به سراغم آمد! قول داده بود که مقالهای از فرويد را برايم کپی کند. ساختمان را به دنبالم گشته بود تا مرا بيابد!!). میخواهيد ببينيدش؟ اينجاست:

از تقديس کردنِ آدميان رویگردانم. با اين وجود، شايد کاری که اکنون میکنم چنين رايحهای از آن برخيزد. اما به دلايلی که خواهم گفت، رويکردِ من به جان کين چنين نيست.
ادامهی «اندر مناقب جان کين»