پرهيز داشتم از اينکه واردِ اين وادی شوم، اما امروز يادداشتی از حسين درخشان را ديدم در مورد شيرين عبادی (آيتالله شيرين عبادی: اسلام با حقوق بشر سازگار است) که باعث شد نکاتی را که به ذهنم میرسد بازگو کنم. نخست اينکه به اعتقادِ من باز حسين درخشان وارد حوزهای شده است که اصلاً کارِ او نيست. داوری در مورد اينکه اسلام با حقوقِ بشر سازگار است يا نه، مقولهای نيست که بگويم حسين درخشان حقِ اظهار نظر دربارهی آن را ندارد. نکته اينجاست که حسين درخشان لوازم و مقتضيات اين سخن را درنيافته حکمی در مورد آن صادر میکند. وقتی او میگويد که: «همين يک آيه از قرآن که به صريحترين شکل ضد زن، Sexist و ضدحقوقبشر است» و يا اين تعبير که: «حتی ترجمهی محافظهکارانه و پر از پرانتز مکارم شيرازی هم نمیتواند مشکل اين آيه را برطرف کند» ناگهان به يادِ نوشتههای کينورزانهی نادره افشاری در گويا میافتم!
ادامهی «من چنينم که نمودم، دگر ايشان دانند»
گفته بودم با خودم که از آنچه امروز رفت سخنی بر زبان نخواهم راند. نسيمی میوزيد از روضهی جان و بارانی از عرش که زخمهای جان را میسترد و آرام و خاموش عبور میکرد. و امروز من «سخنانی شنيدهام که مپرس». طرفه اين است که يکی مرا اندرز دهد که در چنين شبی از عشق بگويم! گويی حديث جاويدِ ما جز عشق چيزی بوده است که مرا بدان فرا میخوانند. عجيب است که مرا که عمری است ره و رسم خواب و بيداری را نيکو فراگرفتهام، بخواهند تعليم آداب آن کنند. عجيب است، عجيب! مگر سخنانی که در اين پهنهی مجاز مینويسم، اين قدر نامربوط است؟ يا نکند ادبياتش دشوار است؟ گمان نمیبرم. آنها که اهلِ خانهاند و ملکوت نشين، در اشاراتش خطا نمیکنند.
خاکِ اين ديار امروز بوی افلاک داشت و آسمان عرصهی تردد ملايک بود. عجب اين است که در ميانِ جمع، آن خسروِ افلاکی را چون آدميان میديدم و چون بشر میخواستمش گويی، مگر آن زمان که عزم رفتن داشت و آه از نهادم بر میخاست و سيل خون به دامان رها کردم که «من خود به چشمِ خويشتن ديدم که جانم میرود»! در ميان اين همه نگاه، در هياهوی اين همه تپش، در غوغای اين همه تمنا، مگر میتوان او را داشت؟ حديث ما را خلوتی بايد، نه جلوتی از اين دست!
ادامهی «درختِ بختم و اندر سرم صباست»
کسانی که سابقهی تاريخی اعطای جايزهی نوبل را میدانند به خوبی آگاهاند که آری جايزهی صلح نوبل انگيزهی سياسی دارد و در آن ترديدی نيست. اما اين چيزی نيست که مايهی شرمساری عبادی باشد. کسانی که فضايی را پديد آوردهاند که گروهی فعالِ حقوقِ بشر برای مقابله با نظامهای سياسی تماميتخواه دست به چنين مانورهايی بزنند بايد در کارِ خود تأمل کنند.
پيش از شرح بيشتر اشارتی به موضوعی ديگر میکنم. ديروز در کلاس «سياست، دموکراسی و خشونت» که جان کين درس میدهد، به مقولاتی مشابه پرداختيم. اگر دغدغههای تئوریپردازان سياست و جامعهشناسی اروپا را بررسی کنيم، آشکار است که انديشمندان اروپايی بالاخص نگرانیِ عمدهشان معضل دموکراسی و تهديدهای سرمايهداری و نظامِ بوروکراتيک بوده است. افرادی از قبيل ماکس وبر، ميشل فوکو، هانا آرنت و نوربرت الياس نگرانیهای تئوريک عميقی در بابِ نحوه و شيوهی عمل به دموکراسی و کارکردِ بالفعلِ آن داشتهاند. يعنی چنين نبوده است که گروهی از سرِ هوا و هوس و همينگونه افسارگسيخته يا از روی بخار معده بيايند و از دموکراسی صحبت کنند. البته جای ترديدی نيست که ملل مشرق زمين مؤلفهها و عناصری را در متن جوامعشان دارند که قطعاً بايد در تحليلِ ماجرا مورد لحاظ قرار گيرد.
ادامهی «جايزهی صلح نوبل سياسی است؟»
اين روزها دلم هوای سايه را کرده است. اگر مجالی دست دهد، در سفر آتی شايد تا کلن رفتم به ديدارش. چند روز پيش تلفن کردم که ببينم موقعِ سفرم در آنجا خواهد بود يا نه. در ضمنِ صحبت، گفتوگويی هم شد دربارهی آن مطلبی که در همشهری دربارهی شجريان نوشته بودند و البته سايه مانند هميشه تنها سکوت کرد و لبخندی از سرِ آرامش زد! ديشب شجريان هم در کويين اليزابت هال کنسرت داشت، اما کلاس ديشب جان کين را نبايد از دست میدادم. عجيب اين است که وقتی راهی کلاس شدم، به ترافيک قطار برخوردم و دير شد. ناچار سلانه سلانه راهی خانه شدم و مشغول رتق و فتق امور منزل شدم. ديروز صبح بعد از کلاس جان کين مرا خواست تا گفتوگويی داشته باشيم برای يکی از برنامههای آتی جلسات هفتگی خودمان. برنامهاش اين است که دانشجويان فوق ليسانس و دکترايی که در زمينهی خاور ميانه و کشورهای مسلمان دانشی دارند، به طور مرتب جلسات بحثی داشته باشند تا موضوعات مهم و حساس منطقه را بررسی کنيم. شايد در نخستين جلسه اشاراتی به هانری کربن داشته باشم و مطالبی را از مقالهی ايراننامهی کاتب کتابچه نقل کردم. تا چه پيش بيايد.
ادامهی «طرب کنيد که پرنور باد جامِ شما»
تازه از سخنرانی سروش برگشتهام. امشب در کينگز کالج در استراند سخنرانی داشت. ديرتر به سخنرانی رسيدم به اقتضائاتی چنان که افتد و دانی. باری در ميان سخنرانی چندان هوش و حواسم به سخنان او نبود از چند وجه. نخست اينکه سخنان برايم نو و تازه نبود به جز چند نکته. سروش را ديربازی است که میشناسم و مناسبتهايی هم با يکدگر داريم. تنها سؤالکی پرسيدم در باب نقش دين در سياست و جامعه با آوردن نظر ماکس وبر دربارهی بوروکراسی، سرمايهداری و اخلاق پروتستان و نقش آن در سياست فعلی و مدرنيتهی غرب. بگذريم، پس از سخنرانی هم که گفتوگوهای صميمانهی خودمان بود گاه در ميان سيل جمعيت و گاهی گوشهای تنها.
میخواستم چيزی بنويسم که خودم باشم. نمیتوانم. نه سخن افادهی پرّی و مهابتِ معنا میکند و نه سکوت تسکينم میدهد. من ميان گفتار و خموشی ماندهام که غرقِ مهرم و وفا يا مخصوص جفا آيا؟ سروش که رخسارِ زرد مرا ديد ناگهان گفت بس است ديگر. «بسی گردش کند گردون، بسی ليل و نهار آرد». راست میگويد اما اولش را نگفت که: «شبِ صحبت غنيمت دان . . .». میدانم و يقين دارم که جهان را وفايی نيست و به هر شکری که در کام آدمی میريزد، هزاران شرنگ جگرسوز هم در عقب دارد.
ادامهی «شرح نيازمندی خود يا وفایِ تو؟»
امروز در دانشگاه فرصتی به دستم آمد تا آن دشنامنامهی معاشرانِ همشهری نوين را به شجريان (نامهی مرجانِ دارابی) مرور کنم. خواندن اين نوشتهی سرشار از بیرسمی و آکنده از ريا و تملق به اربابِ قدرت به جز حس اشمئزاز، ذهنم را پريشان ساخت که تا چه اندازه امکان دارد در اين روزگار آدمی به ميزان 25 سال پيش بينديشد و چنان از ارباب قدرت و اصحابِ حکومت سخن بگويد که گويی مديح رسولالله را میسرايد! با خود انديشيدم که بايد منصفی عزم کند و يکايک اين نکاتِ پليدِ اين خودبينان را در رویشان بنهد که: خربطی ناگاه از خرخانهای / سر برون آورد چون طعانهای . . . دريغم میآيد که حتی درشتگويیهای مولوی را خطاب به طاعنان خرج اين طايفهی متحجر و منجمد کنم که نه شأن هنر میشناسند و نه قدر فرهنگ.
ادامهی «بيا وز غبنِ اين سالوسيان بين . . .»
حديث رفت و آمد ما حکايتی غريب است. آنچه که در قبضهای عظيم بر دل و جانِ من میرود ماجرايی جانسوز است و «يکی داستان است پر آبِ چشم». اينکه چگونه به هر زخمی میميرم و رستاخيز دگرباره آغاز میشود، نکتهای است که با نکتهدان کنند. اما عاشقان را حيات و نفس از دمِ حضرت دوست است و حضور معشوق. تقدير عشقورزی و نصيبهی مهر از ازل بر پيشانیِ ما ثبت بوده است و به هر سوراخی که از دستِ سلطانِ عشق نهان شوم، عاقبت اسير پنجهی آن شير بيشهی جانم. اما اينکه چه میرود و چه میشود اين است که:
دی بر سرم تاجِ زری بنهاده است آن دلبرم / چندان که سيلی میزنی آن مینيفتد از سرم
شاهِ کله دوزِ ابد، بر فرقِ من از فرق خود / شبپوشِ عشقِ خود نهد، پاينده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه / زيرا که بی حقه و صدف رخشانتر آيد گوهرم
حکايت ما داستانِ صدف است که وقت شکستن خنده میزند؛ ماجرای زر است که آنگه که در آتش میرود میگويد که «گر نه قلبی بنما وقتِ ضرر خنديدن». باری اين تلاطمهای دريای دل اين دلشده را غريب نيست. خلافِ طبيعت مفطور رفتار نمیتوانم کردن هر چند خلافِ آمدِ عادت رسمِ ديرينِ من است.
ادامهی «عارفی کو که کند فهم زبان سوسن؟»