« September 2003 | صفحه‌ی اصلی | November 2003 »

بايگانی: October 2003

October 31, 2003

دلتنگی‌های وليعهد

وليعهد بارگاه در اين مسافرت خاکی صاحب ارض ملکوت دلتنگی‌های نموده‌اند. دل خاقانِ جهاندار را کباب فرمودند با آن نکاتِ جانسوز، هر چند اظهار مودت نايب‌السلطنه‌ی بارگاه مايه‌ی بسی قوت قلب است. باری در بابِ آن جمله‌ی نخست وليعهد نازنين‌مان، ميرزا عباس خان، واجب است که اصلاحی در کار آيد. دياری که منزلگاهِ دوست باشد، کجا تواند که محل تاخت و تاز اهرمنان باشد؟ اشقيا در هر کجای عالم يافت می‌شوند. شما را به خدا، خانه دلِ قبله‌ی عالم را با خانه‌ی گلين و بل مرمرين ارباب قدرتِ ناسوتی قياس مکنيد! بعيد است که حتی نامِ اشقيا را در مرقومه‌ی مبارکه در جوارِ نامِ قبله‌ی عالم مرقوم کرده باشيد! باری از اينها که بگذريم، سلطان بانو درودِ بيکران دارند خدمت نايب‌السلطنه‌ درگاه. حضرتشان دلتنگ مليح‌الملکوت هستند. بگوييد ايشان قدم رنجه فرموده و تا آستانه‌ی مقدسه و اندرونیِ حضرت سلطان مشرف شوند ولو به مدد اين ابزار و آلات مدرن اعنی همين تيليفون. وقت تنگ است و قبله‌ی عالم ميل خواب دارند. سلطان بانو هم نگران سلامت قبله‌ی عالم هستند با اين بی‌خوابی‌های مکرر. توشيح مبارک همايونی قبله‌ی عالم در سفر.

October 29, 2003

حکايت کمال و پختگی

مادرم هميشه برايم دعا می کرد و می کند که: «الهی که خاک دستت بگيری زر بشود». خدايش عمر دراز دهاد. هم اينک با سپندم نشسته بودم و از او خواستم تا ديوان شمس را برايم بياورد. ناگهان گفتمش که باشد که خاک به دست گيری و زر شود. يادِ مولوی در ذهنم زنده شد و سخنی که برای کاملان گفته بود:
کاملی گر خاک گيرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود

و اين راه کمال است. باور دارم که اگر فتوحی و گشايشی جايی در کارم بوده است به دعای مادر است که گره از کارهای فروبسته ی ما می گشايند.

October 28, 2003

اندر حکايت لحن قبله ی عالم

ميرزا عباس خان وليعهد فرموده بودند که قبله ی عالم لحن و نثرشان عوض شده است. عجبا که هنوز خاک ديارِ پروس بوی ما را می دهد که اين سعايت ها شروع شده است! در طياره نشسته بوديم، طبق معمول در سفر از کويی به کويی (چنان که رسم خاقانِ جهاندار باشد). گفتيم سراغی از وليعهد بارگاه بگيريم. هنوز دو کلمه احوالِ ميراث دار ِ تاج و تخت را نپرسيده بودم که باز سراغِ لحن و لهجه ی شهريارِ عالمگير را گرفتند! گفتيم دو سه خطی مرقوم کنيم تا ديدگان مقامِ ولايتعهدی به دستخط و آثارِ بنانِ جواهرآسای همايونی منور شود. گفتيم شايد چند روزی مجال صدور رقعاتِ ملکوتی را پيدا نکنيم. اين روزها تدبير امور ملک و ملکوت شده است کلاف سر در گم. کسی هم در اين ميانه به داد قبله ی عالم نمی رسد که باری را از دوش حضرتشان برگيرند. مدام هم از اين سوی و آن سویِ آستانه ی مقدسه خرده فرمايش از سمت برخی ساکنان درگاه و حلقه نشينان بارگاه می رسد. در برلين نکته ای را به اشارت فرموديم بدون آنکه نامی از عاصيان و خاطيان برده باشيم. گويا جدی جدی قبله ی عالم شده اند حمال به جای سلطان! نکنيد! نکنيد به خدا! مبادا که سايه ی مبارک همايونی از سرِ سکّانِ عرش ملکوت کم شود! رقعه ی همايونی را خلاصه می کنيم که وقت تنگ است و باتری اين ماسماسک هم رو به اتمام است و سلطان را ميان آسمان و زمين رها خواهد کرد. هنوز قرب نيم ساعتی راه دارد تا تمام شود. داريم به آوازِ شجريان گوش می دهيم: آنکه در عشق ملامت نکشد مرد نخوانش! برويم که هنگامِ بانگِ نوشانوش است. مراجعت خواهيم کرد ديگر بار.

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

برای سپندم می‌نويسم. روزگاری دراز را خون دل خورديم و خاموش نشستيم. گردنه‌های صعبی را پشتِ سر نهاديم و جگر صد پاره کرديم تا بدينجا رسيديم. حاشا که در آستانه‌ی حضور، دامن اقبال و دولت را به رو ترش کردنِ خلايق رها کنيم:
دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست / به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
روزگار طرب را هم روا نيست که به توهماتِ بی‌بنياد تيره کنيم. سخن را از زبان حضرت مولانا بايد شنيد که:
من از اين خانه‌ی پر نور به در می‌نروم / من از اين شهرِ مبارک به سفر می‌نروم
منم و اين صنم و عاشقی و باقی عمر / تو از او گر بکشی، جای دگر می‌نروم
همين!

October 27, 2003

من چنينم که نمودم، دگر ايشان دانند

پرهيز داشتم از اينکه واردِ اين وادی شوم، اما امروز يادداشتی از حسين درخشان را ديدم در مورد شيرين عبادی (آيت‌الله شيرين عبادی: اسلام با حقوق بشر سازگار است) که باعث شد نکاتی را که به ذهنم می‌رسد بازگو کنم. نخست اينکه به اعتقادِ من باز حسين درخشان وارد حوزه‌ای شده است که اصلاً کارِ او نيست. داوری در مورد اينکه اسلام با حقوقِ بشر سازگار است يا نه، مقوله‌ای نيست که بگويم حسين درخشان حقِ اظهار نظر درباره‌ی آن را ندارد. نکته اينجاست که حسين درخشان لوازم و مقتضيات اين سخن را درنيافته حکمی در مورد آن صادر می‌کند. وقتی او می‌گويد که: «همين يک آيه از قرآن که به صريح‌ترين شکل ضد زن، Sexist و ضدحقوق‌بشر است» و يا اين تعبير که: «حتی ترجمه‌ی محافظه‌کارانه و پر از پرانتز مکارم شيرازی هم نمی‌تواند مشکل اين آيه را برطرف کند» ناگهان به يادِ نوشته‌های کين‌ورزانه‌ی نادره افشاری در گويا می‌افتم!

ادامه‌ی «من چنينم که نمودم، دگر ايشان دانند»

October 26, 2003

آينه‌ی ضميرِ من جز تو نمی‌دهد نشان

به هر کجا که می‌نگرم تو هستی با من. اگر نامِ سپندم بر زبان نيست، هستیِ او در وجودم روان است. باری زبان را يارای ابراز بسی سخنان نيست. از اين نيز که بگذريم، نهان‌کاری معرفتی، نه تسترِ تاريخی، کارِ ماست:
ای سروِ سهی، ماهِ تمامت خوانم؟ / يا کبکِ دریِ خوشخرامت خوانم؟
زين هر سه بگو تا به چه نامت خوانم؟ / کز رشکِ نخواهم که به نامت خوانم!
کلمات از اظهارِ حديثِ عشق شرمسارند، مرا نشايد که دعویِ آن کنم:
حديثِ عشق چه حاجت که بر زبان آری؟ / به آبِ ديده‌ی خونين نوشته صورتِ حال!

اين سابقه کی آمد و اين لاحقه تا کی؟

از اقليمِ سرمازده‌ی ديار پروس امروز به لندن رسيدم. هنوز سه چهار ساعتی نشده است و تنها مجال رسيدگی به پاره‌ای امور خرد منزل را يافته‌ام و هماهنگی‌های مهماتِ آتی. در آن ولايت فرصتی نيافتيم که سفرنامه‌ای تدارک کنيم. چندين بار به خاطرِ مبارک همايونی خطور کرده بود که شرحی از منزل وليعهد بارگاه بنويسيم و آنچه که در برلين ديديم. فراوان پيش می‌آمد که هر وقت که از خيابانی عبور می‌کرديم، ناگهان به يادِ هيتلر می‌افتاديم. همين ياغيان بودند که نام شهرياری را بدنام کردند! وقتی از پله‌های خانه‌ی ولعيهد بالا می‌رفتيم به او فرموديم که گويی اين خانه از عهدِ مرحومِ آدولف ميرزای ياغی هم کهن‌تر است. گويی سربازانِ نازی در برابر چشمِ خاقانِ جهاندار رژه می‌رفتند! از تصور اينکه در همان راه‌پله‌های خانهِ وليعهد روزی محتسبانِ گشتاپو بالا پايين می‌رفته‌اند بر خود لرزيديم. آخر ما که در بارگاه‌مان تنها مهر داريم و دوستی، وقتی اسمِ مستبدين را می‌شنويم، تنمان را رعشه می‌گيرد. ديوار برلين هم که ديگر نصفش بود و نصفِ ديگرش را فقط برای خاطره بر پا نگاه داشته بودند. روزهای بعدتر را هم که از اين سوی آلمان بدان سو در سفر بوديم و فرصتی دست نمی‌داد تا نفسی ثبت خاطرات کنيم. اين هم که شکر خدا بايد آماده‌ی درس‌های فردا صبح جان کين بشويم. پس ديگر چرا به اينجا آمده‌ايم؟ برويم ببينيم چه کار می‌شود کرد!

October 25, 2003

اين قوم سفرناک

دقايقى بيش نيست که به اسن رسيده ام. پيش از آنکه با هادى روانه‌ى خانه شويم براى ناهار، گفتيم بياييم و سرى به ارض مقدسه بزنيم و احوال ملک را دريابيم. امن و امان است گويى. فرصت اندک است و گرنه حکايت‌ها مى‌نوشتيم. فعلاً برويم که منتظر قبله‌ى عالم هستند!

October 24, 2003

باز هم سفر!

ديشب نطق همايونی را در خانه‌ی هدايت پايان داديم. دير وقت بود که به خانه‌ی وليعهد رسيديم. تا دير وقت‌تر هم گپ می‌زديم از ری و روم. اکنون راهی هدايت هستيم تا تدارک سفرِ غروب را ببينيم و از اين سوی ديار پروس به آن سو سفر کنيم، اعنی فرانکفورت. خدا می‌داند وليعهد ما را چگونه می‌خواهد بدانجا برساند. باری عجالتاً دستپاچه همين دو سه خط را نوشتيم مبادا تا مدتی دراز دستمان به پهنه‌ی اينترنت نرسد. می‌خواستيم شرحی مبسوط از بارِ عام سلطانی بنويسيم که می‌بينيم وليعهد شال و کلاه کرده است و راست راست به قبله‌ی عالم دارد نگاه می‌کند! آمديم وليعهد جان! آمديم!

و اينک در خيابان کانت، خانه‌ی هدايت:
در راه که می‌آمديم، خواننده‌ای اين بيت حافظ را می‌خواند که:
از هر کرانه تير دعا کرده‌ام روان / باشد کزان ميانه يکی کارگر شود
نمی‌دانستيم حافظ هم آن زمان دغدغه‌ی کارگرها را داشته است! کارل مارکس به خواب شبش هم نمی‌ديد که حافظ بخواهد کسی کارگر بشود! عجيب است به خدا. صبح که آمديم ديديم وليعهد موبايلش را در هدايت جا گذاشته بود. می‌گويد من هميشه چيزی را فراموش می‌کنم چون دلم را جايی جا گذاشته‌ام. خدا به خير کند. وليعهدِ ما هم دلشده است و گمشده. تا چه‌ها بر سرِ اين ملک با مدبران دلشده بيايد. وليعهد اينک سفره را گسترانده است وقبله‌ی عالم را دعوت به چاشت صبحگاهی می‌کند. برويم ديگر که تا دارمشتات راه زياد است و وقت تنگ.

October 23, 2003

کلاس تسليم

چشمتان روز بد نبيند. يکی دو ساعتی نيست که از محکمه‌ی ناظم‌الاطباء برگشته‌ايم. قرب دو ساعت تمام دهانِ ملکوتی را چون دروازه‌ی افلاک باز نگه داشته بودند و با آن اسباب و آلات طبی، مته به دست ما را حسابی خدمت نمودند. تازه به ما می‌گويند دهانت را نبند. آخر دو ساعت می‌شود که قبله‌ی عالم سکوت کنند؟ کار شگرفی بود. مرغان هوا داشتند به حال ما گريه می‌کردند. در اين ميانه ناظم‌الاطباء کارِ خودش را که تنها نمی‌کرد. زير چشمی داشت نظربازی‌ها می‌کرد آن چنانی! آن وقت ما زير دستش پرپر می‌زديم. عجب زمانه‌ای شده است به خدا! آدم که زير دست طبيب می‌رود، خاصه وقتی که قرار است دهانش را سرويس کنند، بايد تسليمِ محض باشد. و چقدر تسليم سخت است. و ما ادريک ما التسليم!

ميان خنده می گريم

الآن با خبر شدم که فرين نازنينمان در سوگ مادر نشسته است. من که عمری از دژم خويی چرخ مردمخوار گفته بودم و همواره از شکستن چنگالِ او سروده بودم، شنيدنِ خبرِ اين عزيمت‌ها برايم سنگين است. اهل قصه گفتن نيستم که تسکينی بيهوده بگويم. اما آنچه که هست حديثِ مهر است که می‌ماند و مهرورزان که می‌روند. اينجاست که درد است. خاطرم هست که عزيزی روايت می‌کرد که زمانی که مهندس بازرگان بيمار بود و آخرين سفرش را برای مداوا به فرنگ داشت، پيش از حرکت تفألی به ديوانِ خواجه‌ی شيراز زده بودند و اين ابيات آمده بود که:
دانی که چيست دولت؟ ديدار يار ديدن / در کوی او گدايی بر خسروی گزيدن
فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل / چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
از جان طمع بريدن آسان بود و ليکن / از دوستان جانی مشکل توان بريدن
اما قصه‌ی زندگی همين حکايت بريدن‌ها و پيوستن‌هاست. مرا حداقل باور است که پيوستنی هست و رسيدنی. باز هم راه‌ها به هم می‌رسند. اهلِ مهر هرگز نمی‌ميرند. آفتاب تنها روی زمين است که غروب می‌کند يا غروبش ديده می‌شود. وقتی در خودِ آفتاب نشيمن گرفتی، ديگر نه غروبی در خورشيد هست و نه شرق و غرب معنا دارد. برويم به سوی آفتاب که هرگز غروبمان نباشد و غروبِ نازنينان را نبينيم.

برگ بارانِ برلين

صبح که قبله‌ی عالم ديدگانِ همايونی را به روی ديار برلين گشود، بلعجبا که اين شهر هم از قدومِ ما هوس باريدن کرده است. اينجا هم هوا ابری است. خنک شده است. قبله‌ی عالم ردای گرمِ خويش را که مخصوصِ سوزِ زمستان است از لندن نياورده بود با خود. در ملازمت وليعهد بارگاه خانه‌ی هدايت را مشرف کرديم. توی راه داشتيم فکر می‌کرديم به کانت با آن کتابی که نوشته است. از اين خيابان که رد شديم ناگهان تمام حرف‌های استادِ ديپلوماسی برايمان زنده شد. باری ما نفهميديم اين ماجرای سعايت چه بود که وليعهد ما يکی به نعل می‌زند و يکی به ميخ. نعوذبالله رعايا که قصد شورش نکرده‌اند؟ ما تنها دو سه روزی از کرسی سلطنت دور شده‌ايم. قباحت دارد به خدا که در کنار وليعهد ارکانِ ملکِ ملکوت به تزلزل بيفتد. اين کارها چيست که شماها می‌کنيد؟ همين جوری مظاهرت ارضِ ملکوت را می‌کنيد؟ اين دژ را کی بايد صيانت کند آخر؟ نمی‌دانم ظهيرالملکوت در مخيله‌اش چه گذشته است که به خاقانِ جهاندار و قبله‌ی عالم اين گمان‌های کژ را می‌برد. نازک‌الملکوت هم ما را بی‌خبر گذاشته است و سرش گرم سفرنامه‌های حاجی واشنگتنی است! حالا گرفتيم رفتيد هاروارد. مگر آنجا به پای محروسه‌ی معظمه‌ی ما که مهدِ دانش و معرفت است می‌رسد؟ ما حيران مانده‌ايم با اين رعايا چه کنيم. اين چه وضعی است آخر؟ وليعهد هم اينجا نشسته است و فقط دارد مرا تماشا می‌کند. زبان به کام گرفته و خودش را مظلوم نشان می‌دهد! ذات همايونی نمی‌داند اين فتنه‌ها زير سرِ کيست؟ مخبران کجا شده‌اند؟ هنوز خوابند؟ مگر شحنه‌گی بارگاه را هم بايد سلطان بکند؟ بابا ما سلطانيم يا حمّال؟! نفهميديم به خدا! پاک گيج شده‌ايم. ناظم‌الاطباء هم همين الساعه در محکمه نشسته منتظر قبله‌ی عالم که دندانمان را نو کند. قرار است خدمتی اساسی به نواجدِ مبارک بکند (فرنگی‌ها می‌گويند سرويس)! خدا به خير کند! با اين احوالی که پيش آمده است، می‌ترسم آنجا هم کاری دستِ ما بدهند. اين وليعهد هم که بی‌خيال نشسته، از جايش تکان نمی‌خورد. بابا ناظم‌الاطباء کار دارد آنجا. تازه شب هم که بارِ عام قبله‌ی عالم است، نمی‌دانم از خلايق که‌ها می‌خواهند مستمعِ نطقِ همايونی باشند. بسپاريم ملايک آسمان دست به دعا بردارند که گويی اوضاع دارد قمر در عقرب می‌شود. تو را به خدا قبله را اذيت نکنيد!

هو العشق

در اين کرانه‌ی غربت
که شامگاهِ افولِ خدای اندوه است
زلالِ عاطفه در آبشارِ چشمه‌ی مهر
«حضورِ خلوتِ انس» و صفای ساغرِ عشق
به هر رگم جاری است:
غروبِ غم را با چشم‌های خود ديدم!

برلين ديوار ندارد ديگر!

چندين ساعت است که قبله•ی عالم خاکِ ديار پروس را منور ساخته•اند. وليعهد بارگاه و اکرم خانم اسبابِ شرمندگی خاقانِ جهاندار را فراهم کردند و اينک در آستانه•ی وليعهدِ سلطانِ صاحبقران نشسته•ايم و «گل به کنار است و باده به کار است». همواره گفته بوديم که شوکتِ شهريارانه•ی ما از آتشِ جان منبعث است. باری بگذريم که سخن بسيار است. امشب که از راه رسيديم، درگاهِ نشينانِ ملکوت يکی پس از ديگری زبان به ملامت سلطان گشودند که قبله•ی عالم التفاتشان کم شده است. اينها پاک غافل•اند از اين همه مشغله•ی حضرت سلطان. مگر سلطان اندرونی ندارد؟ بيرونی ندارد؟ چرا شأن سلطنت خاقان جهاندار را رعايت نمی•کنيد؟ فردا که سطان بانو مشرف سرای مقدسه شدند، به خدا ديگر مجالِ نفس کشيدن نداريم! همين دو سه روزی که سايه•ی همايونی ما بر رؤوس آسمانیِ شماست، قدر ما را بدانيد که معلوم نيست که فردا و فرداها چه می•شود. باری بگذريم که قصه دراز می•شود. الساعه وليعهد بارگاه سيگار به لب در معيت سلطان نشسته•اند و در بحر مراقبه فرو رفته که حضرت خاقان چه مرقوم می•کنند! هم اينک لبخندی نمکين از رؤيت مرقومه•ی شهريارانه بر لبِ ايشان نشست. خنده•هاشان جاويد بادا! طرب از جانشان دور مباد هيچگاه که همواره قلبِ ذاتِ اقدس همايونی را شاد می•دارند. عجالتاً برويم که وقتِ دردِ دل و گفت•وگو با نايب•السلطنه است که دلش خون است و وقت تنگ است. می•گويد امشب قصدِ سعايت دارد. نمی•دانم سعايت که؟ باری نگران نباشيد. وليعهد ما دلش صاف است. همه•ی سخنانش از سرِ صدقِ دل و صفای ضمير می•آيد. وليعهد می•گويد: «ظهير چيز کرده است! فقط می•خواهم بدانم چرا چيز کرده است؟» شرح ماجرا را فعلاً سلطان نمی•داند. تا ببينيم بعد چه می•شود. سلطان به خلوت می•روند عجالتاً. بدرود تا صبحِ روزِ بعد که بارِ عام خواهيم داد.

October 22, 2003

صبر کن و سبک مرو

هنوز هوا بارانی است و دمی از گريستن نمی‌آسايد. گريستن نه که اين خنده‌ی ابر است گويی! هنوز دقايقی ديگرم فرصت هست تا راهی فرودگاه شوم. اين چند روز را عازم ولايت پروس هستم. به ديدار وليعهد بارگاه هم می‌رويم که حکايت‌ها داريم با هم. فرصتی اگر دست داد همين امشب رقعه‌های همايونی را روانه‌ی آستانه‌ی مقدسه خواهيم ساخت. باز بيرون را می‌نگرم و هنوز هم می‌بارد. انگار آسمان امروز به نورِ باران تا برلين بدرقه‌ام می‌کند. باران، نور، آب، آينه برای من همگی اشارت‌اند. اشاره‌های بی‌رنگی، بی‌سويی:
هر کبوتر می‌پرد زی جانبی / اين کبوتر جانبِ بی‌جانبی
هر عقابی می‌پرد از جا به جا / اين عقابان راست بی‌جايی سرا
هر کسی رويی به سويی کرده‌اند / اين عزيزان رو به بی‌سو کرده‌اند
زان فراخ آمد چنين روزیّ ما / که دريدن شد قبادوزیّ ما

شهر باران زده

ساعتی پيش، گويی دمدمه‌ی سحرگاهان بود که با سپندم سخن می‌گفتم. از پنجره که بيرون را نگاه می‌کردم هوا هنوز تاريک بود. آسمان لندن را سراسر ابر گرفته بود. خنکی اتاق حکايت از ماجرايی در بيرون می‌کرد. هوا که روشن‌تر شد، ديوارهای روبرو را خيس ديدم. ديشب تا سحرگاهان باريده بود. چند دقيقه‌ای که برای خريد بيرون رفتم ناگهان مرا به تهران پرتاب کرد و صبح‌های بارانی قلهک و شميران. تا جايی که خيالم کار می‌کند، هوای بارانی و کوهساران برف‌گرفته‌ی تهران از همان دوران طفوليت برايم رؤيايی و خيال‌انگيز بوده است. لندن، اما، دريغ که برف ندارد! نصيبِ من از لندن تنها همين باران است. الآن که بيرون را نگاه می‌کنم هوا دارد صاف می‌شود و نوشخندِ آفتاب است که دامن می‌گسترد. هوای مسيح نفسی است. دل‌ها اگر زنده باشند، تن‌های مرده را هم زنده می‌کند. آبان ماه از راه رسيده است گويی. تا آخر پاييز هم هنوز راه بسيار است و البته درس و مشق فراوان! تا بارانی ديگر، عجالتاً بدرود.

October 20, 2003

تنها به اختصار

هنوز دانشگاه هستم و وقت تنفس کلاس رسانه و قدرت جان کين را سپری می‌کنم (کرده‌ام؟). يکی نيست مرا از اين کامپيوتر جدا کند. بحث داغ مارشال مک‌لوهان در کلاس جاری است و هزار و يک حرف و حديث. مجالی داشته باشم خلاصه‌ای از سخنان را خواهم نگاشت. علامت، رمز، نماد، تبديل فضا و زمان، تحول رسانه‌ای، راديو و تلويزيون، «کهکشان گوتنبرگی»، اينها را داشته باشيد تا بعد. بروم که الآن فرياد جان کين بلند می‌شود!

درختِ بختم و اندر سرم صباست

گفته بودم با خودم که از آنچه امروز رفت سخنی بر زبان نخواهم راند. نسيمی می­وزيد از روضه‌ی جان و بارانی از عرش که زخم‌های جان را می‌سترد و آرام و خاموش عبور می‌کرد. و امروز من «سخنانی شنيده‌ام که مپرس». طرفه اين است که يکی مرا اندرز دهد که در چنين شبی از عشق بگويم! گويی حديث جاويدِ ما جز عشق چيزی بوده است که مرا بدان فرا می‌خوانند. عجيب است که مرا که عمری است ره و رسم خواب و بيداری را نيکو فراگرفته‌ام، بخواهند تعليم آداب آن کنند. عجيب است، عجيب! مگر سخنانی که در اين پهنه‌ی مجاز می‌نويسم، اين قدر نامربوط است؟ يا نکند ادبياتش دشوار است؟ گمان نمی‌برم. آنها که اهلِ خانه‌اند و ملکوت نشين، در اشاراتش خطا نمی‌کنند.

خاکِ اين ديار امروز بوی افلاک داشت و آسمان عرصه‌ی تردد ملايک بود. عجب اين است که در ميانِ جمع، آن خسروِ افلاکی را چون آدميان می‌ديدم و چون بشر می‌خواستمش گويی، مگر آن زمان که عزم رفتن داشت و آه از نهادم بر می‌خاست و سيل خون به دامان رها کردم که «من خود به چشمِ خويشتن ديدم که جانم می‌رود»! در ميان اين همه نگاه، در هياهوی اين همه تپش، در غوغای اين همه تمنا، مگر می‌توان او را داشت؟ حديث ما را خلوتی بايد، نه جلوتی از اين دست!

ادامه‌ی «درختِ بختم و اندر سرم صباست»

October 19, 2003

هر چه گفتيم . . .

در کارِ آتشم. آتشی افروخته‌ام که خشک و تر هر غيری را در سرای دل بسوزانم، مباد که خاطرِ دوست را تشويشی بيازارد. شايد پيش از اين رستاخيز، تصفيه و سوختن کاری دشوار بود و دل‌آزار. آن روزگاران رَستن از بندِ محبوباتِ آن ايام به مثابه‌ی مرگ بود و اينک که جان را در فطامِ اين مهرِ عالم‌فروز طراوات دو صد چندان شده است، جای دغدغه‌ای نمانده است. صاف و زلال چون آبِ بی‌گره، آيينه‌گون در اين سپهرِ جان رخسارِ دوست را گواهِ عزيمتِ هر چه و هر که جز او می‌گيرم. عذرها بايد از هر سهوِ زبانی خواستن که:
هر چه گفتيم جز حکايتِ دوست / در همه عمر از آن پشيمانيم
مرا هم هنوز باورِ اين دشوار است که زهرها ترياق شده‌اند و دلفريبانِ ديروزين همه نقشِ بر ديوار. اين چه کيميايی است که دستانِ حقيقت در کارِ دوستان کرده است؟ اين ابيات سايه اين روزها همراهِ من است که:
زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نامِ شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کامِ شما
همای اوجِ سعادت که می‌گريخت ز خاک / شد از امانِ زمين دانه‌چينِ دامِ شما
ز صدق آينه‌کردار صبح‌ خيزان بود / که نقشِ طلعتِ خورشيد يافت شام شما
فروغِ گوهری از گنج‌خانه‌ی دلِ ماست / چراغِ صبح که بر می‌دمد ز بامِ شما
وه که اين برآمدن و شکفتن چه شيرين است:
دلا ديدی که خورشيد از شبِ سرد / چو آتش سر ز خاکستر بر آورد

October 18, 2003

فتوحاتِ لندنيه

امروز عزم کردم مطالعه‌ی ابن عربی را پيگير آغاز کنم. به سراغ آقای جوزی رفتم که در اين وادی اشاراتی شنيدنی داشت. جلدِ نخست فتوحاتِ مکيه را آغاز کرده‌ام و رساله‌ی اسفار را از مجموعه‌ی رسايل، امروز در قطار می‌خواندم. تقارن واقعه‌های شگرفی که پی در پی رخ می‌دهند، مرا به دامان ابن عربی کشانيد. می‌خواستم از آن فريده‌ی عصر و يگانه‌ی دهرم بنويسم که عمری از اين در به آن در جويای او بودم و اينک . . . بماند. همين دو بيت ابن عربی کفايت که:
طالِ شوقی لطفلة ذات نثر / و نظام و منبر و بيان
من بناتِ الملوک من دار فُرس / من اجلّ البلادِ من . . . ؟
تا مغناطيس ابن عربی مرا به کجاها کشاند. غرقه‌ی دريای شوق بوده­ام. اکنون صيقلِ دستِ خرد را می‌خواهم که در شمشيرِ عشق آويزد. امشب که از وارن استريت تا خانه قدم‌زنان می‌آمدم، در راه به اين ابيات ناصر خسرو می‌انديشيدم و شگفتیِ کهنم افزون‌تر می‌شد:
نکوهش مکن چرخِ نيلوفری را / برون کن ز سر بادِ خيره‌سری را
بری دان از افعال چرخ برین را / نشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه، عادت همی کن / جهان مر جفا را، تو مر صابری را
هم امروز از پشت بارت بیفگن / میفگن به فردا مر این داوری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد / مدار از فلک چشم نیک اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی؟ / به افعال ماننده شو مر پری را
اگر تو از آموختن‌سر بتابی / نجوید سر تو همی سروری را
بسوزند چوب درختان بی‌بر / سزا خود همین است مر بی‌بری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را
چه اندازه در اين ابيات، شأن اختيارِ آدمی موج می‌زند. وقتی که آدميان به انتخاب‌های خطا اخترِ خويش تيره می‌کنند، تکليف تيره‌بختیِ خود را به گردنِ تقدير می‌افکنند و عنانِ سرنوشت را رها می‌کنند! در عجبم از قومی که به قدرِ پر کاهی جهان مولوی را در نيافته و سوزِ عشق استخوان‌گداز حافظ را درنيافته، مدعیِ بی‌خويشی‌اند و حکمِ قدر بر خود جاری می‌کنند. الحق و الانصاف که نيکو گفته‌اند که القدر سرّ الله فلا تفشوه! دانش، اختيار و عشق هم‌عنانِ هم‌اند:
اين محبت هم نتيجه‌ی دانش است / کی گزافه بر چنين تختی نشست
کشفِ اين نکته و در کار کردنِ آن عمری از آدميان می‌برد، عمر! خوش اقبالا آن کس که بصيرتِ دريافت آن پيش‌تر از فوتِ فرصت نصيب شود . . . بيش از اين همان به که اسرار بر صحرا نيفتد!


October 17, 2003

کيميايی همچو صبر آدم نديد

حديث کيميا بر زبانم جاری است. کارِ کيميا همين است که می‌بينم. سپندارمذم اين ميناگری را هنوز باور نمی‌تواند کرد. هنوز گويی خواب می‌بيند. آنچه رخ داده است به رؤيا شبيه‌تر است تا واقعيت. حال آنکه قصه‌ی کيمياست که در کار است:
اين چنين ميناگری‌ها کار توست / اين چنين اکسيرها اسرار توست
کيميا داری که تبديلش کنی / گر چه جوی خون بود نيلش کنی
آفرين‌ها بر تو بادا ای خدا / بنده‌ی خود را ز غم کردی جدا
اين مايه آرامش و سکينه، اين قدر طمأنينه طرفه گنجی است که نصيب هر کسی نيست:
زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
بار غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود / عيسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت
اما هنوز صبر بايد تا اين خون شير شود. اين نوزاد را حمايت بايد و رعايت. هنوزش بايد در گهواره لطف نگاه داشت که دزدان و رهزنان بر راه‌اند و درندگان در کمين. باری با اين همه:
آتش ابراهيم را نبود زيان / هر که نمرودی است گو می‌ترس از آن
بروم ديگر که ازدحام کار است بر سرم و هزار و يک تکليف معوق!

October 16, 2003

سر از خوابِ زمستانی . . .

زمستانی دراز را پسِ پشتِ نهاديم و ما را به سخت‌جانیِ خود اين گمان نبود. پيشتر نيز گفته بودم که هوای کهربا صفتِ جانِ مولوی اين روزها شوری بی‌نهايت در من افکنده است و عنايت‌های حضرتِ دوست و نوازش‌های دست کريمِ عشق، نثارِ بارانِ شُکر و شِکَر است. تلخی‌های جهان را روی پايان نبوده است و نيست، اما گويی در اين «رستخيزِ ناگهان وين رحمتِ بی‌منتها»، زهر به گوارايیِ انگبين در کامِ تلخ و جانِ عبوسِ عسس‌ديده‌ام می‌نشيند.

چندان که در اين سودا خون دل خورديم و رنگِ رخ صفرا کرديم و تن نحيف، خلق را گمان افتاده بود که در آستانه‌ی مماتيم. ساعتی پيش، رضوان که از سفر يمن بازگشته بود پرسيد: «قصد قالب تهی‌ کردن داری؟ راهی ديارِ لامکان شده‌ای؟ هنگامِ وفات است؟». پاسخ دايمِ من به همگان اين بود که: «رخِ زرين من منگر که پای آهنين دارم»! اين جسدِ زار و نزار مثالِ «کالعرجونِ القديم» بود و دوران به سوی ديگری گويی می‌گردد که تا بدرِ منير، نه که آفتابِ جانی جانان در شکفتن افتاده‌ايم. امروز که حوالی خيابانِ آکسفورد را تا دانشگاه قدم می‌زدم، اين ابياتِ سايه وردِ ضميرم بود که:
بر آر ای بذرِ پنهانی، سر از خوابِ زمستانی / که از هر ذرّه‌ی دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آبِ پاکی ريختم بر دستِ بدخواهان / دلی در آتش افکندم، سياووشی بر آوردم
آنچه که مدام پيوندِ جانِ من است، هنوز هم آرزوی شادی و نيکبختیِ آدميان است. عهد جاويدِ من، نشرِ طرب است و بسطِ شادی. باشد که چندانِ نظرِ عنايت و سخاوتِ عشق بلند باشد که خاک را گوهر کنيم، گرگ را يوسف کنيم و شوری در جانِ خستگان و آزردگان افکنيم. مددی کنيد تا به سربلندی از اين ديرِ پست درگذريم.

يوسف بودم، ز کنون يوسفْ زاينده شدم

امروز سرآغاز فصلی ديگر است. روزگارِ نخستِ رستاخيز را سپری کرديم. آن مرغِ بی‌بال و پر را در آتش بلا و امتحان سوختيم و امروز است که ققنوسی از اين خاکستر در حال بال گشودن است. برگی در دفترِ حياتِ خاکی‌ام امروز در حال ورق خوردن است که سفينه‌ی جان و جهانم را ديگرگون می‌کند. رقمی که بر اين صحيفه کشيده می‌شود گويی معجزتی است و کرامتی شگرف. فرودِ ناگهانی اين واقعه چنان بهت‌آور بود که وقوعش را گويی در خواب می‌بينم. با اين همه، در عين آرامش اين جملگی رخ می‌دهد. اين يک ماهِ اخير، شاهدِ ولادت طفلی بود که از ميان هياهوی طوفان و سيلابِ خون و آتش گذشته است. اين طفلِ نوباوه نوپاست هنوز. سحرگاهان است که خبر زاده شدنش را در اينجا می‌آورم. گوشم به صوتِ موسيقی است و دلم آن سوی جهان سير می‌کند. هنوز ميان بيهوشی و بهت و حضور و آرامش در نوسانم که:
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزی مگو، کاين سرّ سبحانی است اين
بايد امروز تلی از اوراق را برای درس صبحگاهی آماده می‌کردم که تلاطم دريای جان و صحبتِ حضرتِ دوست مجالش را به دست نمی‌داد. بايد راهی دانشگاه شوم و عذر ديويد چندلر را برای امروز بخواهم. آری:
مرده بدم، زنده شدم، گريه بدم، خنده شدم
دولتِ عشق آمد و من دولت پاينده شدم
البته امتحان‌ها در راه است، هر چند پس از اين همه بلا و ابتلا. اما «وقت آن است که بدرود کنم زندان را». ديدن يوسف پس از رنجِ اسارت و محنتِ زندان، شيرين است، اما:
امروز عزيز همه عالم شدی اما / ای يوسفِ من! حالِ تو در چاه نديدند
اين اشارات سربسته را داشته باشيد تا وقتِ فتوح و شرح اسرار در رسد.

October 14, 2003

جايزه‌ی صلح نوبل سياسی است؟

کسانی که سابقه‌ی تاريخی اعطای جايزه‌ی نوبل را می‌دانند به خوبی آگاه‌اند که آری جايزه‌ی صلح نوبل انگيزه‌ی سياسی دارد و در آن ترديدی نيست. اما اين چيزی نيست که مايه‌ی شرمساری عبادی باشد. کسانی که فضايی را پديد آورده‌اند که گروهی فعالِ حقوقِ بشر برای مقابله با نظام‌های سياسی تماميت‌خواه دست به چنين مانورهايی بزنند بايد در کارِ خود تأمل کنند.

پيش از شرح بيشتر اشارتی به موضوعی ديگر می‌کنم. ديروز در کلاس «سياست، دموکراسی و خشونت» که جان کين درس می‌دهد، به مقولاتی مشابه پرداختيم. اگر دغدغه‌های تئوری‌پردازان سياست و جامعه‌شناسی اروپا را بررسی کنيم، آشکار است که انديشمندان اروپايی بالاخص نگرانیِ عمده‌شان معضل دموکراسی و تهديدهای سرمايه‌داری و نظامِ بوروکراتيک بوده است. افرادی از قبيل ماکس وبر، ميشل فوکو، هانا آرنت و نوربرت الياس نگرانی‌های تئوريک عميقی در بابِ نحوه و شيوه‌ی عمل به دموکراسی و کارکردِ بالفعلِ آن داشته‌اند. يعنی چنين نبوده است که گروهی از سرِ هوا و هوس و همين‌گونه افسارگسيخته يا از روی بخار معده بيايند و از دموکراسی صحبت کنند. البته جای ترديدی نيست که ملل مشرق زمين مؤلفه‌ها و عناصری را در متن جوامعشان دارند که قطعاً بايد در تحليلِ ماجرا مورد لحاظ قرار گيرد.

ادامه‌ی «جايزه‌ی صلح نوبل سياسی است؟»

بوی شهادت

بوی محرم در مشامم پيچيده است. خونِ خداست که در کوی و برزن جاری است. چه افتاده است اين خيابان‌ها را؟ چرا اينجا؟ چرا اين وقت؟ رمضان در پيش است و نامِ علی و رنج‌هايش مدام در ذهنم غوطه می‌خورد. امروز همچنان که رها و آزاد به همان لحنِ کهن برای حميرا طاری (کاتب خيال تشنه) سخن می‌گفتم، ناگهان به من گفت: «می‌دانی که وجود و حضورِ تو در چنين کشوری چقدر خطرناک است؟» يعنی در ديارِ تيرگی از نور سخن گفتن و حديث معرفت را نقل کردن خطر است و خطر کردن؟ شايد! اما برای من قصه از جنسی ديگر است. اين جهانِ خيالِ رنگارنگ مولوی برای من عرصه‌ی حيات و نفسِ زدن جان است و گرمای روح، نه ميدانِ جولانِ خردِ جمعی. بماند. يادِ شهادت گهی می‌سوزدم گه می‌گدازد. آنها که مرا می‌شناسند می‌دانند که اين سخن البته از جنس سخنان فقيهانه يا تعابير کليشه و رايجِ وطن نيست. قصه، قصه‌ی عشق است:
کجاييد ای شهيدانِ خدايی / بلاجويان دشتِ کربلايی
کجاييد ای بلاجويانِ عاشق / پرنده‌تر ز مرغانِ هوايی
امروز اين تصنيفی را که اصفهانی خوانده است گوش می‌دادم. چندين سالِ پيش اين ترانه همدمِ شب و روزِ من بود:
کجا رفتی ای آبروی دو عالم
نگين سليمان به حلقه‌ی خاتم
پس از تو خدا را چه چاره کنم؟
نگينِ سليمان؟ باشد تا در مجالی فراخ‌تر از سليمان و نگينش، از سليمان و اسبِ بادش، از عشقِ سليمان و بی‌مسامحتیِ آن سلطانِ خونريز، از تهی‌دستی سليمان در وصال بنويسم. خون به مغزم دويده است و به رغمِ غباری که بر تن دارم، در دل و جانم، اين هوای رقصان آتش به پا می‌کند:
در آن بحريد کاين عالم کفِ اوست . . .
پیِ آن تصنيفِ دلنشين می‌گردم که روزگاری از تلويزيون پخش می‌شد (و هنوز هم بايد پخش می‌شده باشد) و اين شعر مولوی را بسی زيبا خوانده بودند. اگر کسی جايی لينکی از آن سراغ دارد، منت‌پذير می‌شوم اگر اشارتی بکند.

طرب کنيد که پرنور باد جامِ شما

اين روزها دلم هوای سايه را کرده است. اگر مجالی دست دهد، در سفر آتی شايد تا کلن رفتم به ديدارش. چند روز پيش تلفن کردم که ببينم موقعِ سفرم در آنجا خواهد بود يا نه. در ضمنِ صحبت، گفت‌وگويی هم شد درباره‌ی آن مطلبی که در همشهری درباره‌ی شجريان نوشته بودند و البته سايه مانند هميشه تنها سکوت کرد و لبخندی از سرِ آرامش زد! ديشب شجريان هم در کويين اليزابت هال کنسرت داشت، اما کلاس ديشب جان کين را نبايد از دست می‌دادم. عجيب اين است که وقتی راهی کلاس شدم، به ترافيک قطار برخوردم و دير شد. ناچار سلانه سلانه راهی خانه شدم و مشغول رتق و فتق امور منزل شدم. ديروز صبح بعد از کلاس جان کين مرا خواست تا گفت‌وگويی داشته باشيم برای يکی از برنامه‌های آتی جلسات هفتگی خودمان. برنامه‌اش اين است که دانشجويان فوق ليسانس و دکترايی که در زمينه‌ی خاور ميانه و کشورهای مسلمان دانشی دارند، به طور مرتب جلسات بحثی داشته باشند تا موضوعات مهم و حساس منطقه را بررسی کنيم. شايد در نخستين جلسه اشاراتی به هانری کربن داشته باشم و مطالبی را از مقاله‌ی ايران‌نامه‌ی کاتب کتابچه نقل کردم. تا چه پيش بيايد.

ادامه‌ی «طرب کنيد که پرنور باد جامِ شما»

October 13, 2003

طرب‌های مفقوده‌ی سياح‌الملکوت

الساعه که سری به بارگاهِ مقدسه زديم، ديديم که سياح‌الملکوت، صاحبِ ايگناسيو، يادداشتی نوشته است که گويی قحط طرب است در بارگاه ما. عجالتاً اين را به سمعِ جملگی ساکنان حلقه‌ی محروسه برسانيم که مايه‌ی ملالِ خاطری نيست در صفحه‌ی ضمير مقدس سلطان، «گر چه صد زخم است اين دلتنگ را». باری، چنانکه که در همان دژ اسپانيايی شما افاضه فرموديم، بدانيد و آگاه باشيد که هم اينک می‌توانيد به اتفاق احباب سری به طربخانه‌ها و عشرت‌گاه‌های پراگ بزنيد و به شادیِ قدحِ نورافزای قبله‌ی عالم، جام شادمانی بر جام‌ها بکوبيد. آرزوهايتان هم همگی پر بار و نورانی بادا. وقتی که ذاتِ همايونی بيخ غم را به بادِ بی‌نيازی می‌دهد و آتش در رخت اندوه می‌زند، شما را چه جای غمخوارگی. ما که نوشته بوديم اندوه نبايد خورد بر آمده و رفته‌ی جهان. تخت و تاج ما هم که هميشه از دستبرد رهزنان در امان است، پس جای ملالی نيست. شاد باشيد و نگرانی به خود را مدهيد. ما را غم شادی افزودن گرفته است. توشيح مبارک همايونی، قبله‌ی شادمان.

حبس‌های تو در تو

جهان، طبيعتش اين است که از چاله‌ای به چاهی فرو می‌افتی. حبس اندر حبس است اين جهان. بايد از اين زندان برآمد و تيشه‌ای پیِ حفره کردنِ اين محبس برگرفت. پيش از آنکه راهی دانشگاه شوم، نازنينی گفت که:
ماهِ کنعانیِ من، مسندِ مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
يوسفان هم اسير زندان می‌شوند. زندانی، زندانی است ولو زندانی عزيز باشد و عزيز زليخا! شأن آزادی آدميت بر هر شأن ديگرِ او اولويت دارد. و البته بر و بحر فراخ است و آدمی بسيار! اين حبس ملال‌آورِ جهان بدين نمی‌ارزد که آدمی خود را مقيد و محبوس حبسی ديگر و خودساخته کند. امروز، صلای آزادی است. ندای بند گسستن است که در می‌دهيم. هم بايد در عشق مرد و هم بايد از عشق مُرد! آنگاه که اين بند را بر دريديم، همه شاه و اميريم . . . آنگاه است که بر افلاک بر خواهيم شد، آنگاه که غمِ اين جهان نماند. جالب است غم با غم‌خوردن کاهش نمی‌يابد. غم را نبايد خورد، غم را بايد کشت! گردنش بايد زد.

عشق و آزادی

عشق شادی است؟ آری هست، اما به چه وجهی؟ از کدامين منظر؟ عشق آزادی است؟ آری، اين هم هست. اما باز هم بايد حدودش را تعريف کرد. عشق‌هايی که در عرصه‌ی خاک مجال بروز می‌يابند و نسبتِ ميان آدميان را تعريف می‌کنند، غالباً رنگی از غم بر سيمای خود دارند. اين اندوه‌رنگیِ عشق تا بدانجا مطلوب است که آدمی را صيقل دهد. اين عشق تنها مرکبی است برای تعميق تجربه‌ی آدميتِ آدمی. برون از اين دايره وقتی که عشق تنها در خود فرورود و يا يکسويه شود، تنها از آن رنج و آزار می‌آيد و ديگر نشانِ تعليم از آن برمی‌خيزد. عشق، شادی است و برای شادی است. عشق آزادی است و برای آزادی است. عشق اگر مايه‌ی محنت باشد و ابزارِ بندگی و بردگی، از عشق بودن تهی می‌شود و ديگر عشق نيست. آنکه گفته‌اند: «من از آن روز که در بندِ توام آزادم» سخنی است که فراوان به تحريف می‌رود. پيشتر در جايی گفته‌ام که به اعتقادِ من يکی از شاخصه‌های برجسته‌ی انسانِ مدرنِ شأن انتخابگری و تصميم‌گيری اوست. اصلاً چه جای انسانِ مدرن؟ انسان در هر عصر و زمانه‌ای همين بوده است.

ادامه‌ی «عشق و آزادی»

October 12, 2003

به روايتی ديگر

امروز به يک روايت سالروز تولد من است. نيمه‌ی شعبان سال 1395 هجری قمری، مصادف است با سالروز تولدِ من به سالِ خورشيدی! همين.

احوالپرسی

گفت:«احوالت چطور است؟»
گفتمش: «عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگيز مغول!»

October 11, 2003

بهانه‌های از تو گفتن

جانم دارد از هم می‌گسلد. بهانه می‌خواستم برای نوشتن. بهانه‌اش شادی و طرب خبرِ شيرين جايزه‌ی اين نازنين زن بود. خشم و غضبِ طايفه‌ای که نسيمِ آزادی مشامِ جانشان را می‌آزارد از اين خبر غريب نيست. زن بودن و ايرانی بودن شيرين، افتخاری مضاعف است. تاب نمی‌آورم از شادیِ شنيدنِ اين خبر. اگر چه جان و دلم در گردبادی دگر در آسمان‌هاست و:
شرار انگيز و طوفانی، هوايی در من افتاده است / که همچون حلقه‌ی آتش در اين گرداب می‌گردم
به شوقِ لعلِ جان‌بخشی که درمانِ جهان با اوست / چه طوفان می‌کند اين موجِ خون در جانِ پردردم
وفاداری طريقِ عشقِ مردان است و جانبازان / چه نامردم اگر زين راهِ خون‌آلود بر گردم
در آن شب‌های طوفانی که عالم زير و رو می‌شد / نهانی شبچراغِ عشق را در سينه پروردم
همين­هاست که مرا بدان سوی می‌کشد، «کان گلِ خوشبوی کشد جانب گلزار مرا». با اين همه، باز هم شيرين را بهانه می‌کنم که پايداری او نمونه‌ای است، نه البته نمونه‌ای چون پايداری حضرتِ دوست. از گردباد گفتم. گردباد نخست که برمی‌خيزد، ضعيف است و کم قوّت. پا که می‌گيرد، بنيان‌کن می‌شود و مقتدر. و من چون گردباد حولِ خود می­گردم. يا گردِ دوست؟ فرقی مگر ميانِ من و اوست؟ که گردِ خود گشتن و گردِ او گشتن مرا يکی شده است.

October 10, 2003

شرح نيازمندی خود يا وفایِ تو؟

تازه از سخنرانی سروش برگشته‌ام. امشب در کينگز کالج در استراند سخنرانی داشت. ديرتر به سخنرانی رسيدم به اقتضائاتی چنان که افتد و دانی. باری در ميان سخنرانی چندان هوش و حواسم به سخنان او نبود از چند وجه. نخست اينکه سخنان برايم نو و تازه نبود به جز چند نکته. سروش را ديربازی است که می‌شناسم و مناسبت‌هايی هم با يکدگر داريم. تنها سؤالکی پرسيدم در باب نقش دين در سياست و جامعه با آوردن نظر ماکس وبر درباره‌ی بوروکراسی، سرمايه‌داری و اخلاق پروتستان و نقش آن در سياست فعلی و مدرنيته‌ی غرب. بگذريم، پس از سخنرانی هم که گفت‌وگوهای صميمانه‌ی خودمان بود گاه در ميان سيل جمعيت و گاهی گوشه‌ای تنها.

می‌خواستم چيزی بنويسم که خودم باشم. نمی‌توانم. نه سخن افاده‌ی پرّی و مهابتِ معنا می‌کند و نه سکوت تسکينم می‌دهد. من ميان گفتار و خموشی مانده‌ام که غرقِ مهرم و وفا يا مخصوص جفا آيا؟ سروش که رخسارِ زرد مرا ديد ناگهان گفت بس است ديگر. «بسی گردش کند گردون، بسی ليل و نهار آرد». راست می‌گويد اما اولش را نگفت که: «شبِ صحبت غنيمت دان . . .». می‌دانم و يقين دارم که جهان را وفايی نيست و به هر شکری که در کام آدمی می‌ريزد، هزاران شرنگ جگرسوز هم در عقب دارد.

ادامه‌ی «شرح نيازمندی خود يا وفایِ تو؟»

بيا وز غبنِ اين سالوسيان بين . . .

امروز در دانشگاه فرصتی به دستم آمد تا آن دشنام‌نامه‌ی معاشرانِ همشهری نوين را به شجريان (نامه‌ی مرجانِ دارابی) مرور کنم. خواندن اين نوشته‌ی سرشار از بی‌رسمی و آکنده از ريا و تملق به اربابِ قدرت به جز حس اشمئزاز، ذهنم را پريشان ساخت که تا چه اندازه امکان دارد در اين روزگار آدمی به ميزان 25 سال پيش بينديشد و چنان از ارباب قدرت و اصحابِ حکومت سخن بگويد که گويی مديح رسول‌الله را می‌سرايد! با خود انديشيدم که بايد منصفی عزم کند و يکايک اين نکاتِ پليدِ اين خودبينان را در روی‌شان بنهد که: خربطی ناگاه از خرخانه‌ای / سر برون آورد چون طعانه‌ای . . . دريغم می‌آيد که حتی درشت‌گويی‌های مولوی را خطاب به طاعنان خرج اين طايفه‌ی متحجر و منجمد کنم که نه شأن هنر می‌شناسند و نه قدر فرهنگ.

ادامه‌ی «بيا وز غبنِ اين سالوسيان بين . . .»

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن؟

حديث رفت و آمد ما حکايتی غريب است. آنچه که در قبض‌های عظيم بر دل و جانِ من می‌رود ماجرايی جانسوز است و «يکی داستان است پر آبِ چشم». اينکه چگونه به هر زخمی می‌ميرم و رستاخيز دگرباره آغاز می‌شود، نکته‌ای است که با نکته‌دان کنند. اما عاشقان را حيات و نفس از دمِ حضرت دوست است و حضور معشوق. تقدير عشق‌ورزی و نصيبه‌ی مهر از ازل بر پيشانیِ ما ثبت بوده است و به هر سوراخی که از دستِ سلطانِ عشق نهان شوم، عاقبت اسير پنجه‌ی آن شير بيشه‌ی جانم. اما اينکه چه می‌رود و چه می‌شود اين است که:
دی بر سرم تاجِ زری بنهاده است آن دلبرم / چندان که سيلی می‌زنی آن می‌نيفتد از سرم
شاهِ کله دوزِ ابد، بر فرقِ من از فرق خود / شب‌پوشِ عشقِ خود نهد، پاينده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه / زيرا که بی حقه و صدف رخشان‌تر آيد گوهرم
حکايت ما داستانِ صدف است که وقت شکستن خنده‌ می‌زند؛ ماجرای زر است که آنگه که در آتش می‌رود می‌گويد که «گر نه قلبی بنما وقتِ ضرر خنديدن». باری اين تلاطم‌های دريای دل اين دلشده را غريب نيست. خلافِ طبيعت مفطور رفتار نمی‌توانم کردن هر چند خلافِ آمدِ عادت رسمِ ديرينِ من است.

ادامه‌ی «عارفی کو که کند فهم زبان سوسن؟»

October 9, 2003

رجعتی دگرباره

باز فرود آمديم بر درِ سلطانِ خويش
باز گشاديم خوش بال و پرِ جانِ خويش
باز سعادت رسيد دامن ما را کشيد
بر سرِ گردون زديم خيمه و ايوانِ خويش
ديده‌ی ديو و پری ديد ز ما سروری
هدهدِ جان بازگشت سوی سليمانِ خويش

October 1, 2003

روزهای بی‌روزی

پيشتر از اين بارها گفته بودم که بعيد نيست در آينده‌ای نزديک بساط نوشتن را بر چينم. نوشتن برای من وسوسه‌ای است و نيازی. روزنی است برای اطفای آتشِ درون. گريزگاهی است از رنج بی‌منتهای هستی. باری اين روزها باورم اين است که ديگر در پیِ کاهيدنِ اين رنج هم نبايد بودن. رنج را اختيار می‌کنم و شادی را طلاق می‌دهم، سه طلاقه‌اش می‌کنم:
ديگران قرعه‌ی قسمت همه بر عيش زدند / دل غم‌ديده‌ی ما بود که هم بر غم زد
اين طرب از آن ديگران باد. آرزوی روزهای من اين بوده است که در حدِ امکان، بيخِ رنج را از باغِ جانِ دوستان بر کنم. رنجِ آدميان جانم را می‌گزد. پريشانی روزها و شب‌های درازم که هيچ گاه روی پايان ندارد، آن مايه ايثار را به من می‌دهد که در حدِ وسعم در نشرِ شادی بکوشم. انتشار تبسم و انبساط نورِ کار هر کسی نيست. بگذار در ميان اين همه شکنجه‌ی هستی‌سوز، يکی باشد که عيسی صفت، بار گناهان همگی را بر دوش بکشد.

القصه غرض از نوشتن اين ظاهراًً واپسين مرقومه‌ی صاحبِ ارض ملکوت، اين بود که مژده‌ی تولد صفحه‌ای نو را بدهم به نام: «فريدون سه پسر داشت». همه می‌دانيد که اين نامِ يکی از رمان‌های عباس معروفی است. حاجت به شرح و توضيح ندارد. مقدمه‌ی کتاب در صفحه آمده است و متنِ کامل آن به صورت فايل پی‌دی‌اف در دسترس است. همت و توافق عباس معروفی بود، که وليعهد بارگاه طوفان زده‌ی ما نيز هست، تا اين کتاب به صورت آنلاين در اين پهنه‌ی مجاز، مجال خودنمايی يافت.

نکته‌ی ديگر اين است که البته غيبت و عزيمتِ من از اين وادی و بسی وادی‌های ديگر، به هيچ وجه من‌الوجوه به معنای غيبت يا ننوشتن ساير قلمزنان حلقه نيست. من دست به گريبان معضلی مهيبم که جان و تن را می‌گدازد و تيشه بر ريشه‌ی عافيت و آرامش و امنيت می‌زند. ديگران سفينه‌ی حياتشان چون اين کشتی طوفان زده با ناخدای مست و خراب، نيست. ديگران خواهند نوشت و خرمی و طراوات بدين وادی خواهند رسانيد. ما را بحل کنيد که عزمِ عزيمت داريم.

اين آشيان متروک می‌شود و بسا آشيان‌های دگر. اين بخشِ شعر سايه گريبانم را گرفته و رهايم نمی‌کند:
«بی مرغ، آشيانه چه خالی است . . .»
و مرغ‌ها با هم فرق دارند. گاهی مرغ، کبوتر است و قمری، گاهی زاغ است و کلاغ، گاهی شاهين است و عقاب، گاهی سيمرغ است و هما. اين آشيان از هر مرغی خالی می‌شود. تنها عنقايان بی‌نام و نشان، خاموش و پنهان بدين خانه‌ی ارواح می‌آيند. بدرود تا رستاخيزی ديگر، تا تولدی ديگر، تا مرگی ديگر، تا ديگری ديگر.

Free counter and web stats