« August 2003 | صفحه‌ی اصلی | October 2003 »

بايگانی: September 2003

September 29, 2003

نويسنده‌ی هنرمند يا نويسنده‌ی حرفه‌ای

سعيد حنايی کاشانی در پاسخ به سؤال حسين درخشان درباره‌ی وبلاگش، سردبير خودم، نوشته است:
«زبانی پرنوسان دارد. گاهی توصيفی و خبری است، گاهی احساساتی و شتاب‌زده است، گاهی جسور و بی‌پرواست، گاهی حتی هتاک و زننده است، گاهی به تقليد از لومپنهاست، گاهی روشنفکرانه است، گاهی روزنامه‌نگارانه است، خلاصه همان طور که خود «وبلاگ» چنين است، کشکولی پر از همه چيز است و شايد همين است که آن را برای همه جور خواننده‌ای جذاب می‌سازد — سوپرمارکت حسابی است. سياست، هنر پاپ، گاهی هم روشنفکرانه، زندگی روزانه، رجزخوانی و هماوردطلبی، فناوری، خامی جوانی، رؤياهای امريکايی، سخن از سکس و عشق و حال، و همه چيز برای همه کس، حتی گاهی داشتن داعيه‌ی رهبری، اين است آنچه گاهی از وبلاگ شما احساس می‌شود. البته همه‌ی اينها شايد به اين دليل باشد که شما بيشتر از ديگران و درباره‌ی ديگران می‌نويسيد تا از خودتان و درباره‌ی انديشه‌های خودتان...!

نمی‌توانم جای نويسنده‌ی آن باشم. چون خودم هم دارم می‌نويسم، اگر آدم ديگری بودم خودم هم طور ديگری می‌نوشتم. اما گمان می‌کنم اگر کسی برايش مهم باشد که ديگران درباره‌اش چه فکر می‌کنند، يا او چه چيزی از او می‌خواهند، معنايش اين است که می‌تواند کسی ديگر هم باشد و شايد می‌خواهد همان کسی باشد که همه می‌خواهند او باشد! در اين صورت، خب، بايد حتماً بداند که «بعضی‌ها چه جورش را دوست دارند»! در اينجاست که من فکر می‌کنم فرق نويسنده به عنوان «هنرمند» و نويسنده به عنوان «حرفه» قرار دارد، برای «هنرمند» خواننده می‌تواند «بعدها» متولد شود، اما برای «حرفه: آن هم از نوع خبرنگار» خواننده بايد همين امروز وجود داشته باشد، و روز به روز بر تعدادش افزوده شود. نويسنده به عنوان «هنرمند» خواننده را جدی نمی‌گيرد، و شمار خوانندگان هرگز برايش مهم نيست، اما برای «حرفه» شماره‌ها مهم است — شما کدام يک می‌خواهيد باشيد؟ تصميم که گرفتيد نوشتن آسان می‌شود و راهش هم يافت می‌شود.»

که ز نور اوليايی

پيش از آنکه بخوابم هوس همدلی با مولوی به سرم زد و غزلی آمد که دريغم آمد ننويسمش:
هله عاشقان بشارت که نماند اين جدايی / برسد وصالِ دولت، بکند خدا خدايی
ز کرم مزيد آيد، دو هزار عيد آيد / دو جهان مريد آيد، تو هنوز خود کجايی؟
کرمت به خود کشاند، به مرادِ دل رساند / غمِ اين و آن نماند، بدهد صفا صفايی
به مقامِ خاک بودی سفر نهان نمودی / چو به آدمی رسيدی، هله تا بدين نپايی
تو مسافری روان کن، سفری بر آسمان کن / تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهايی
بنگر به قطره‌ی خون که دلش لقب نهادی / که بگشت گردِ عالم، نه ز راهِ پرّ و پايی
نفسی روی به مغرب، نفسی روی به مشرق / نفسی به عرش و کرسی، که ز نورِ اوليايی
بنگر به نورِ ديده که زند بر آسمان‌ها / به کسی که نور دادش، بنمای آشنايی
خمش از سخن‌گزاری، تو مگر قدم نداری؟ / تو اگر بزرگواری، چه اسير تنگنايی؟

مواقع ستارگان

الساعه از بهارخواب دولتسرا به اندرونی مراجعت کرديم. چشم به آسمان دوخته بوديم که ستاره‌ی درخشانی به قبله‌ی عالم لبخندی نمکين می‌زد. خاطر مقدس همايونی بس که غبارناک شده است اين سال‌ها، ديگر نامِ اين ستارگان را هم به خاطر نمی‌آورند. روايان حکايت می‌کنند که آن زمان که قبله‌ی عالم ايام شباب را سپری می‌نمودند، شوقی وافر داشتند به کشفِ رموزِ آسمان و رصدِ احوالِ ستارگان. يادش به خير آن روزگاران که خيره‌سرانه در شب‌های سردِ زمستان، بر بامِ سرای می‌شديم به هوس شناختِ سپهر تو در تو. آن ايام البته آسمان را چون کف دست، چنان‌که امروز وجب به وجبِ خاکِ ملکوت را می‌شناسيم، در مشت داشتيم. صورِ فلکی را چون پسکوچه‌های خرابات ملکه ذهن کرده بوديم که مبادا شهابی بگذرد و ما از آن بی‌خبر بمانيم. هر جا که اثری از واقعه‌ای آسمانی بود، دوربين به دست در پی شکارِ ردپای ستارگان، سر به کوه و بيابان می‌نهاديم. قضای مقدر الهی نخواست که متعلم فيزيک شويم و سر از دانشکده‌ی رياضی در آورديم. سوداهای عاشقی هم که پاک رهزنِ هر چه علم بود شد. از همراهان قبله‌ی عالم کسی به ياد می‌آورد که آن زمان چگونه کودکانه شوقِ آسمان داشتيم؟ باری آن چنان نماند و نشد. سر از آسمان به سوی زمين کرديم که مهوشان مجال سر به هوايی به چشمانِ همايونی ندادند. روزگاران بعدتر که شاهدِ قدوم حضرتِ دوست بود، ديگر قلم بطلان بر هر چه آسمان و زمين بود کشيد. امروز هم ستاره‌ای در آسمان نيست که حديث شب زنده‌داری ما را به راهِ دوست نداند. می­بينيد که از کجا به کجا رسيديم؟ حالا به انتظارِ آن نازنين پيوسته می‌خوانيم که:
در دو چشمِ من نشين ای آنکه از من من‌تری
تا قمر را وانمايم کز قمر روشن‌تری!
آخر:
هر حوروش که بر مه و خور جلوه می‌فروخت / چون تو در آمدی پیِ کارِ دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست / کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت

September 28, 2003

ترانه‌های باران

اين دو سه روز هوای لندن بارانی است. ده دقيقه باران می‌آيد و دوباره آفتاب می‌شود. هوايی است که بابِ طبعِ من است. آن هم من که دم به دقيقه هوای باريدن می‌کنم و سرشکم به هر بهانه‌ای روان است. نازک‌الملکوتِ ما راهی سفر است و چند روزی همدمی موافق از برمان دور خواهد بود. باری گرفتاری هم زياد است و بايد به هزار کار ديگر برسم. وليعهد هم که نفس نفس قبله‌ی عالم را می‌نوازد به اشارت‌های پر بشارت!

امروز که داشتم ورق‌پاره‌های انباشته‌ام را مرتب می‌کردم باز بی‌هوا از اتاق بيرون زدم و بدون کليد پشت در ماندم! دو ساعت طول کشيد تا کسی پيدا شد و راهِ اندرونی را يافتيم! کارهای عقب مانده دارد ديوانه‌ام می‌کند. هر شب با خودم می‌گويم امشب ديگر تمامش می‌کنم. باز هجومِ خيالات طوفان می‌کند در ذهنم و همه چيز را به هم می‌ريزد. ببينم امشب چه گلی به سر کارها می‌زنم. اگر اين موسيقی نبود پاک خل می‌شدم. خاقان عالم هم قبله‌ای دارد برای خود که:
ای فخرِ من سلطانِ من، فرمانده و خاقانِ من
چون سوی من ميلی کنی، روشن شود چشمانِ من

September 27, 2003

چون دلبرانه بنگری . . .

داشتم اين بيتِ مولوی را با خودم می‌خواندم که:
هفت آسمان را بر درم، وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
خاصيت عشق اين است که پريشانی‌های را جمع می‌کند و جان سرگردانِ آدمی محتاج يک مغناطيس قوی است که اين تشتت را از آدمی بستاند. آن وقت چنان انرژی و جرأت و نيرويی در آدمی حاصل می‌شود که هفت آسمان را بر درد و دشوارترين کارها را انجام می‌دهد. اما نکته‌ی ظريفش در همان است که مولوی گفته است که «چون دلبرانه بنگری . . .». شايد دلبری باشد اما وقتی دلبر عاشقانه و دلبرانه در دلبرده‌ی خود نگاه نکند و هر آنچه حاکم باشد يا سردی باشد و يا بی‌اعتنايی و ترديد و تزلزل، هيچ‌گاه از چنين عشقی دليری و صلابت متولد نمی‌شود. پس:
بيا بيا دلدارِ من، در آ در آ در کار من . . .
بی‌پا و سر کردی مرا، بی خواب و خور کردی مرا
سر مست و خندان اندر آ، ای يوسفِ کنعانِ من!
هر وقت نام يوسف را می‌شنوم، بارها اين را گفته‌ام، زهر جدايی به جانم می‌ريزد. پاره پاره می‌کند مرا اين يادآوری. بايد پير کلبه‌ی احزان شده باشی تا بفهمی يعنی چه. عشق‌های دو روزه و دو ساله تنها پرتوی از اين هجران را در می‌يابند. کسی که عمری در به در از اين سو به آن سو گشته باشد و يوسفش را نيابد و تازه وقتی که يوسفش را می‌يابد . . . چه بگويم؟ هيچ!
شرحِ اين هجران و اين خونِ جگر
اين زمان بگذار تا وقتِ دگر
باری، نوميد نتوان بود از او. همين که افتان و خيزان، پريشان و سرگردان می‌رويم خوب است. شايد روزی فرجی حاصل شد:
بده آن آب ز کوزه، که نه عشقی است دو روزه
چو نماز است و چو روزه غمِ تو واجب و ملزم

برای ساغر

می‌دانی ساغر؟ عاشقی بيماری واگير است و اتفاقاً بارها عود می‌کند. وقتی کهنه شد ديگر رهايی از آن ساده نيست. شايد تعبير بيماری اصلا از بن خطا باشد، اما اين رنج اگر هم به شادی برسد (که گاهی می‌رسد)، استخوان می‌گدازد. باری شيرين است اين همه بلا و پريشان‌حالی. اما همان‌گونه که گفته‌ام، عاشقی برترين شأن زندگی آدمی است. حکم نفس کشيدن را دارد. اما آدميان وقتی نفس می‌کشند باقی کارهايشان متوقف نمی‌شود. خوردن و خوابيدن و کار کردن همگی منوط به نفس کشيدن هستند. اما گاهی نفس کشيدن هم سنگين می‌شود و بايد تمام کارها را رها کنی و فقط نفس بکشی! ايده‌آل‌ترين عشق آن است که همچون نفس، به راحتی قوتِ جانِ آدمی باشد و جامِ زهری نباشد که خواه ناخواه بايد سر بکشی. در اين ميانه عنايت ازلی و اندکی بخت و اقبال البته خيلی خوب است. از آدمی سلبِ اختيار نمی‌کنم. اتفاقاً ما به همين اختيارها و انتخاب‌ها کمر به ويرانیِ هم می‌بنديم. همين خطاهای کوچک روی هم انباشته می‌شوند و ناگهان اين کوه يخ آب می‌شود، ناگهان بهمنی بر سرت آوار می‌شود و تا به خودت بجنبی ديگر خودت هم نيستی. چه خوب است اگر فراموش نکنيم که فقط يک بار زندگی می‌کنيم در اين جهان. دين باور باشی يا نباشی، اين يک واقعيت است که زندگی يک فرصت است که بايد آن را مغتنم دانست:
گفتم هوای ميکده غم می‌برد ز دل
گفت خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

دلت شادمان باشد جاويد.

پشت و پناهِ قبله‌ی عالم

امروز قبله‌ی عالم از سفر بيرون لندن که مراجعت کرد تا آمد به تدبير امور بيرونی بپردازد ناگهان ملتفت شد که احوال اندرونی پريشان است و ساکنان درگاه فغانشان به عرش رسيده است! می‌بيند؟ دو روز از اين مسندِ همايونی، يعنی همين صندلی گردون، غايب می‌شويم، مقربان درگاه يا از قبله‌ی عالم رنجيده خاطر می‌شوند يا سر به شورش بر می‌دارند. ما از آخر نفهميديم که اين قبله‌ی عالم بود که از ظهيرالملکوت غباری بر دل داشت يا ظهير جانِ ما بود که مکدر شده بود از قلم‌ريزی‌های سلطان! ذاتِ مبارک همايونی که بارها گفته است که در خاطرِ صافیِ ايشان راه کدورت نيست، باری حتماً ظهيرالملکوت ناراضی بوده است. نمی‌دانم اين مکاتب لندنيه چه گلی به سر روزی خوارانِ خوان پروردگار زدند که حالا می‌خواهند به سر ما بزنند! ظهيرالملکوت هم که خاقانِ جهاندار را دعوت به کسبِ ادبِ درس و ادبِ نفس کرده است. اوضاع ما و اوضاع جهان عجيب پريشان و ناموزون می‌نمايد. نمی‌دانم مستوفيان درگاه مرده‌اند يا ديوان‌دارن حضرت خوابشان برده. به خدا قبله‌ی عالم اين روزها خيلی نازک‌دلی می‌کند. همين جوری بيهوده مقربان از دستِ ما رنجيده می‌شوند آن وقت به پای ما می‌نويسند که ما رنجيده شده‌ايم. امان از دستِ اين جهانِ غدار. اگر وليعهد نباشد و ظهيرالملکوت هم دو سه خطی از بابِ دلجويی بعضی وقت‌ها برای ما ننويسند، عنقريب خواهد بود که عطای پهنه‌ی وبلاگيه را به لقايش ببخشيم. اين همه رنج؟ اين همه کار؟ اين همه غصه؟ انگار نه انگار قبله‌ی عالمی گفته‌اند. خاطر مقدس همايونی ميل دعا دارد. موکب مبارک را آماده کنيد. بگوييد درشکه را مهيا کنند می‌خواهيم برويم سری به حضرت بزنيم. شايد اندکی سبک شديم. عجب از ماست که خواستيم رندی و عالم‌سوزی را در کارِ ملک و تدبير ملکوت داخل کنيم. غافل از اين که اين‌ها با هم نمی‌سازند. عجب روزگاری است.

September 26, 2003

ارتباط و عشق

«نگريستن به ارتباط به منزله‌ی پيوند ذهن‌های صادق قداست تن را مغفول می‌گذارد. حضور داشتن هم اهميت خود را دارد، حتی در روزگار انگيزشِ کاملِ تنانه. تماس، که مهجور‌ترين حس ماست و شايد جعل کردن آن از همه دشوارتر است، بدين معناست که همه چيز از آنجا که منزلتی يکسان دارند، و مردمی که غمخوارِ يکديگر و برای هم ارزشی قايل هستند جويای حضورِ يکديگرند. جستجوی حضور شايد به خودی خود دسترسی بهتری به جان و روحِ ديگری فراهم نکند، اما اين دسترسی را برای تن فراهم می‌کند. و تن و جسمِ دوستان و خويشاوندان اهميتی عميق دارد. چهره، صدا و پوست کاريزمايی واگير دارند. هيچ چيز به قدر تماس کهربا صفت و کنترل‌ناپذير نيست: ما از تماشای يکديگر،بوسيدن، دست دادن و در آغوش کشيدن محظوظ می‌شويم. اينکه يکی از اين حرکات نشان محبت باشد يا مايه‌ی آزار، خود حکايتِ تفسير و استنباطی است که مشمول تمامی مشکلاتِ ديگرِ هر حرکتِ متفاوتی نيز هست. تماس، علاجی برای معضل ارتباط نيست: بلکه ابتدايی‌ترين راهِ آن است و به همان اندازه لاعلاج و بی‌درمان است. دريدا با پيکاری که عليه «مابعدالطبيعه‌ی حضور» آغاز کرد، حق داشت که اين اصل فلسفی را به باد طعنه‌ بگيرد که در پسِ هر حرف صدايی است و در پسِ هر صدا جانی صاحب قصد و اراده که بدان معنا می‌بخشد. اما انديشيدن به اشتياق به حضورِ ديگران به منزله‌ی يک خطای مابعدالطبيعی مهمل است.

تماس و زمان، که دو امر توليدناپذيری هستند که با ديگران سهيم می‌شويم، تنها ضمانت‌کنندگانِ صداقتِ ما هستند. . . . هيچ حرفه‌ی عاشقی به اندازه‌ی يک وفاداری و صداقت مادام‌العمر قانع‌کننده نيست. اينکه توانايی ارتباطی ما محدود است حقيقتی جامعه‌شناختی است؛ اما يک فاجعه نيز هست. عشق واقعی - در ميان آدميانِ فانی - از منظر ارتباطی با کوچکی و جزيی بودنش آشکار می‌شود: عشق در منظرِ عموم رژه نمی‌رود و خود را در باغ‌های آدونيس تلف نمی‌کند. نشانِ يک پيام صميمی اختصاصی بودن خطابِ آن است. (پس چرا وقتی که کسی بی‌وفايی می‌کند و اعتماد را زير پا می‌گذارد، احساس مغبون شدن و شکست به ما دست می‌دهد؟) چيزی به نام صميميت مساوی برای همگان وجود ندارد. . . در عشق، به قول کی‌يرکه‌گور، جزء مهم‌تر از کل است. تناقض عشق اين است که يک همسايه‌ی محتاج ادعای قوی‌تری بر وجدانِ شما دارد تا تمام يتيمانِ جهان . . . عميق‌ترين تعليمات اخلاقی عشق را به طور يکسان برای تمامِ آدميان تجويز می‌کنند، و باز هم زمان مجال صميميت راستين و غمخواری را تنها برای افراد معدودی از ساکنان اين سياره فراهم می‌کند. . . »

John Durham Peters Speaking into the Air A History of the Idea of Commumication The University of Chicago Press, pp. 270-271

September 25, 2003

اندر حکايت ملاحده رحمهم الله

در بابِ استفسار (يا شايد هم زبان‌آوری) ظهيرالملکوت که در اربابِ اين مکتب يا جامعه‌ی لندنيه‌ی ما طعنه‌ها زده است آن‌چنانی، البته که خسروِ عالم نکاتی را بايد ولو به اشارت بگويد. ظهيرالملکوتِ ما را حکايتی بس شگرف است در خلاف قاعده گفتن و انديشيدن و کردن! نخست اينکه رعايای درگاه را نرسد که در امورِ حکمت‌مدار قبله‌ی عالم تعيين شرط کنند. ديگر اينکه مگر ظهيرالملکوت که خود ايام شباب را به کسب علم می‌گذراند، رسمی بی‌رسم و شيوه‌ای مذموم پيشه کرده است؟ قبله‌ی عالم در روايت و گزارش سيرِ آفاق تنها اين حکايت را گفته است که نقل وقايع اتفاقيه برای ساکنان درگاه تنها از جهت مزيد اطلاع باشد که بدانند قبله‌ی عالم چقدر گرفتارند. حاشا که از بابِ نخوت و تفرعن باشد اين اطلاع‌رسانی. باری، ظهيرالملکوت ما بر بامِ عالم نشسته است و بوقی در دست گرفته است و صبح و شام صدايش در اطراف گيتی می‌پيچد (انصافاً هم خوش صداست). مگر ما بر بوق‌چی بودنِ او خرده گرفته‌ايم که او بر دانشجو بودنِ ما عيب می‌گيرد؟ ديگر اينکه کجا ما در هر بابی چشم بسته نظرافشانی کرديم؟ اگر بر ظهيرالملکوت خرده می‌گيريم در پاره‌ای امور، تنها از باب اختلاف منظر است و فقط سخن همايونی نيست. از عقلای عالم بسيارند کسان که چون ما می‌انديشند. مگر هر چه استاد و دانشگاه در عالم است، تنها همان‌هاست که او می‌شناسد و بدان‌ها ارادت می‌ورزد؟ ديگر اينکه ما آنجا که سخن از مباحثات عقليه می‌گوييم هم نثرمان عوض می‌شود و هم مشی‌مان. شما سراغ داريد که قبله‌ی عالم در کسوتِ علم، از زبانِ خاقانی بهره جسته باشد؟! ظهيرالملکوت جان! می‌دانم که دلت از دست قبله‌ی عالم خون است. اين که صفرايت می‌جنبد هم بی‌جهت نيست. قبله‌ی عالم که قرار نيست مانند بقيه در اين پهنه‌ی وبلاگيه ظهور و حضور داشته باشد. ذات همايونی شيوه‌ی خود را دارد. شما هم بگوييد که لکم دينکم ولی دين! باری آخرين سخن در خصوص ملاحده است. ملاحده در ديار ما، قرن‌ها مطعون بوده‌اند و عوام کالانعام هم سخنان سخيف در قدح ايشان بسيار بر زبان رانده‌اند. حکايت ملاحده­ی خود را باری رها کنيم که ملاحده‌ی غربيه را بايد دريافت. مگر بر اينها چه حرجی است؟ قبله‌ی عالم کارِ خود را می‌کند اما عنانِ خود را به دستِ کسی نمی‌سپارد. ظهير جان! تو که می‌دانی قبله‌ی عالم اهل سياست و غضب‌ورزيدن بر رعايای ملک نيست. پس چرا از لطف و رأفتِ همايونی سوءاستفاده می‌کنی؟ باقی حکايت‌ها باشد تا مجالی فراهم آيد.

توشيح همايونی،

قبله‌ی عالم گرفتار!

حديث غيبت

معلوم است که سرم خيلی شلوغ است! اين همه سمينار و درس و کلاس با اين برنامه‌ی سنگين مجالی برای کارِ ديگر نمی‌گذارد. آدم فقط آش و لاش به خانه می‌رسد و تا خودش را جمع و جور کند دوباره صبح شده است و روز از نو روزی از نو! تازه کلاسم با ديويد چندلر تمام شده است و بايد بروم جزوه‌های درس جان کين را از منشی‌اش بگيرم برای جلسه‌ی آينده. بعد هم از اين ساختمان به آن ساختمان پی کارهای اداری و نامه امضا کردن‌ها.

باری آمدم همين يک نکته را بگويم برای لندن نشينان و آنها که بی‌خبرند. فردا شب دکتر سروش در دانشگاه ما سخنرانی دارد. عنوان سخنرانی «دين و قدرت» است. محل برگزاری هم همان مکان پيشين است يعنی ساختمان اصلی ريجنت استريت و نزديکترين ايستگاه قطار، ايستگاه آکسفورد سرکس است. سخنرانی ساعت هفت شروع می‌شود. همين ديگر. بروم که خيلی کار دارم.

September 24, 2003

يک يادداشت و يک تقاضا

پس از مدت نسبتاً درازی داشتم زيراکس پريده رنگ و ناقصی از مقاله‌ای را می‌خواندم نوشته‌ی دکتر رضا ثقفی در مجله‌ی کلک. اين مقاله در شماره دی و بهمن 1373 چاپ شده است (شماره‌های 59-58) در صفحات221 تا 243. ثقفی در اين نوشتار به نقد کتابی می‌پردازد به نام «نگاهی نو به سفرنامه ناصر خسرو» نوشته‌ی فردی به نام فيروز منصوری. اين کتاب را شرکت انتشارات چاپخش در تهران در سال 1372 چاپ کرده است. خلاصه کنم که مدعای فيروز منصوری در اين کتاب اين است که سفرنامه ناصر خسرو جعلی است. يعنی نويسنده‌ی آن ناصر خسروی شاعر و حکيم نيست. بنا به ادعای او سفرنامه را انگليسی‌ها جعل کرده‌اند تا برای آقاخان که امام اسماعيليان است آبرو و عزتی بتراشند و بگويند خلفای فاطمی حاکمان بسيار شريفی بوده‌اند و قس عليهذا. بر همين منوال، با تفکری مبتنی بر توهم توطئه و با استدلالاتی سست و سخيف سعی در طردِ شخصيت نويسنده‌ی سفرنامه دارد و او را ناصر خسرويی مجعول می‌داند و ناصر خسروی شاعر را تقديس می‌کند (انگار ناصر خسرو در ديوانش از اسماعيلی بودن خود و خلفای فاطمی هرگز نامی نبرده است!). البته پريشانی ساختار و نوشتارِ کتاب فيروز منصوری در حدی است که هر انسان سليم‌النفسی را به حيرت وا می‌دارد. دکتر ثقفی با اين وجود پاره‌هايی از اين کتاب را به دقت نقل و نقد کرده است و سستی و بی‌اساس بودن مدعيات منصوری را به خوبی آشکار کرده است.

ادامه‌ی «يک يادداشت و يک تقاضا»

اختلاف منظرها

داشتم بايگانی مناقشات قلمی‌ ارباب حلقه را در موضوعاتِ مختلف مرور می‌کردم که بيشتر البته ميان من و کاتب کتابچه و صاحب سيبستان در گرفته بود از آن رو که در آن روزگار، عرصه‌ی ملکوت جولانگاه عملی ما سه نفر بود. رسيدم به مطلب «جواد طباطبايی و پرسش‌های تازه» و مطالب پس و پيش آن و ايضاً يادداشت‌های طرفين مباحثات برای يکديگر. جمله‌ی کوتاهی ديدم از مهدی سيبستانی که بسيار در جانم خوش نشست. شايد اگر همگی ما در گفت‌وگو و استدلال اين ادب مباحثه را رعايت کنيم، مقصودمان را بسيار واضح‌تر بيان کرده باشيم و از دامن زدن به هيجانات بيهوده پرهيز شده باشد. اين جمله‌ی کوتاه اين است: «آنچه تو رد می‌کنی همان نيست که من اثبات می‌کنم». گاهی اوقات ما اصرار داريم به طرف مقابل به زور بگوييم آنچه تو می‌گويی همان است که من دارم تبيين می‌کنم. ياد بعضی از محافظه‌کاران وطنی می‌افتم که وقتی از آزادی سخن می‌گويند، سريعاً برچسب می­زنند که به طرف مقابل می‌گويند آزادی از نظر شما يعنی بی‌بند و باری جنسی! ايضاً در بابِ پاره‌ای از سخنانِ ديگر.

September 22, 2003

ملکوت سکوت

نگفتم اورنگ‌ها به هيچ کس وفا نمی‌کنند؟ ذات همايونی امروز در اين نزول بی‌امان رحمت الهی، وقتی خيابان‌های لندن را به ياد روزهای بارانی باغات قلهک و شميران طی می‌کردند در انديشه فرو رفته بودند که سکوت با ملکوت هم قافيه است! خدم و حشم درگاه انگار روزه‌ی سکوت گرفته‌اند که سر از رأی خاقانی بر می‌تابند. نازک‌الملکوت که مستشاری مؤتمن است برای ايام پريشانیِ خاطر قبله‌ی عالم، اشارتی پربها و وزين کرده بود تا در صفحاتِ ملکِ ملکوت، حجره‌ای بنا کنيم «دبيره» نام. باشد که ساکنان درگاه، اگر هم ميل در پرده ماندن دارند، باری شمه‌ای از احوالات و سوانح قلبی و قبلی خود را در بارگاه خلدآشيان ما هويدا کنند تا صادر و وارد وقتی به تفحص اين زوايا می‌آيند سرگشته نباشد که اين پهنه اقطاع کيست و قبله‌ی عالم عطف نظر به سوی کدامين اهل قلم داشته است که تشريفِ سکونت در اين وادی را به او داده است!

ادامه‌ی «ملکوت سکوت»

دموکراسی‌های خشن

هنوز يک ساعت نشده است که اولين جلسه کلاس با جان کين را تمام کرديم. بحث مفصل و پرمغزی داشت درباره‌ی خشونت، دموکراسی و خاستگاه‌های نظری اينها. اين جان کين آدم نابغه‌ای است با دانش فوق‌العاده وسيع و جامع. يد طولايی هم در سخنوری دارد و کلمات مانند موم در دستان او غلت می‌خورند. امشب دوباره سه ساعت با او کلاس دارم و هنوز بايد پی ساير کارهای دانشگاه بدوم. هنوز ناهار هم نخورده‌ام. هميشه اين يک کار را دير انجام داده‌ام.

بيرون دارد باد می‌آيد. هوای من هم عجيب طوفانی است. ناخدای اين کشتی هم مست است! اين همه دلشوره؟ اين همه پريشانی؟ آن هم الآن؟ حسابش را بکنيد ميان يک طوفان سهمگين دستخوش هجومِ خيالات و دستبرد غصه بشوی. آن وقتی بايد اين کشتی طوفان زده را هم به ساحل برسانی. تازه درس هم بايد بخوانی! زنده بودن خيلی سخت است. مردن آسان‌تر است، اما انگار من محکومم به تمامی اعمال شاقه! خيلی سخت‌تر اين است که زنده باشی، عاشق باشی و عاشق هم بمانی. حکايت وفا و حديث راستی هم که قصه‌ای تازه نيست:
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت / عشقش به روی دل درِ معنی فراز کرد
اين باد هم دارد مدام تندتر می‌شود. ابرها ابرو گره کرده‌اند و عبوسانه چهره‌ی خورشيد را لکه دار می‌کنند. آخر تو کجايی؟

September 21, 2003

در امتداد روشنفکری

در راستای بحث پيشين، جمشيد نکاتی تازه نوشته است (در مطلب «جدال خانگی») که به اعتقادِ من هنوز محل خدشه دارد و تعابير نارسايی در آن هست. در بابِ اينکه روشنفکری بدان مفهوم که جمشيد آن را می‌فهمد و آنچه آن طايفه از آن اراده می‌کنند مبتنی بر اومانيسم است، سخنی ندارم و با او هم‌سخن هستم. باری آنچه را که در يادداشت پيشين فراموش کردم متذکر شوم اين است که ما جدال بر سر انتخاب کلمات نداريم. اگر گروهی از روشنفکر چيزی می‌فهمند و گروهی چيزِ ديگر نکته‌ی ظريفی است. اما اين موضوع را نمی‌توان مثلاً با فهم‌های متفاوت از دموکراسی قياس کرد. اگر مدعی باشيم که مفهومی به نام روشنفکری در ايران پيش از در آمدن اومانيسم وجود نداشته است و پدر روشنفکری اومانيسم است، طبعاً مرادِ من از روشنفکری دينی اين نيست و حتی دکتر سروش هم گمان نمی‌کنم چنين ادعايی داشته باشد. تمام سخن من در نوشته‌ی پيشين اين است که نمی‌توان يک دين‌ورز را از منزلت عقلانيت معزول کرد و مدعی شد که در دين خردورزی راهی ندارد تنها به سائقه‌ی اينکه در دين برای خرد مرزی معين شده است. ارباب اديان، از هر طيفی که باشند، قطعاً برای عقلانيت مرزی قائل‌اند و عقل را رها و بی‌مهار نمی‌دانند و اگر هم از عقلی برتر سخن می‌گويند عقلی است که نهايتاً مؤيد دين و وحی است.

ادامه‌ی «در امتداد روشنفکری»

امتناع روشنفکری دينی يا احتجاج؟

نويسند‌ه‌ی نکته در ذيل مطلب پيشين در باب روشنفکری دينی مطالبی را نوشته است که نخست عين سخنان او را گزارش می‌کنم و سپس نکات خود را بدان می‌افزايم:
«وقتي از امتناع روشنفکری دينی سخن گفته می شود، مراد و منظور ضديت با دين نيست و کسی هم گمان نمی برد که از دين لاجرم و تنها، "سياهی و تباهی و استبداد و ستم" می تراود. در روشنفکری، گام نخست و پايه‌ی اول، انديشيدن بر اساس خرد بشری و دوری گزيدن از داده های پيشينی و رها کردن پيش داوری هايی است که در اينجا فی المثل، ريشه و خاستگاه ربانی و الهی و... خلاصه غير موضوعه دارند. اين سخن، دلالتی بر نخوت روشنفکران ندارد. دو منظر گوناگون به جهان و دو شيوه‌ی کاملا متفاوت برای درک جهان و زيستن هستند. آلودن اين مباحث به سنجه های اخلاقی يا بسط تجربه های محدود شخصی به يک روش و سيستم ، در اين ميان چندان جايی ندارد. ضمن آنکه نسبت دين و خرد، در معنايی، رابطه ای عام تر از مقوله "روشنفکری و روشنفکری دينی" دارد و بايد بين اين دو نيز تفاوت ها را دريافت.
در باب نقد روشنفکری دينی و شکست تجربه اين مقوله در ايران هم، تنها رامين جهانبگلو سخن نگفته است. و او هم قول مشهوری را بازگفته که البته ابدا، محدود به ايران و اسلام نيست. يادت باشد همين دو سه ماه پيش، لينک گفت و گوی جواد طباطبايی با روزنامه همشهری، در همين مورد، در بسياری از وبلاگ های مقيم ملکوت داده شده بود»

ادامه‌ی «امتناع روشنفکری دينی يا احتجاج؟»

مربع‌‌های مدور و روشنفکران پرنخوت

داشتم گفت‌وگوی سروش را می‌خواندم با ياس نو. سروش بدون آن که نامی از کسی ببرد، سخن رامين جهانبگلو را نقل کرده بود و عين اين سخنان را خودم همين جا از دهانش شنيده‌ام که می‌گفت: «روشنفکری دينی مثل مربع مدور است». با آن نگاهی که جهانبگلو به روشنفکری دارد، از همان ابتدا در تعريف روشنفکری ضديت با دين مندرج است و اينکه از دين لاجرم سياهی و تباهی و استبداد و ستم زاييده می‌شود. سروش مثال خوبی را آورده بود که اگر در تعريف انسان بودن سفيد پوست بودن را درج کنيم، ديگر هيچ سياه‌پوستی انسان نخواهد بود. با اين حساب اين احتجاج کماکان ادامه خواهد داشت. باری اين ماجرا همواره از دغدغه‌های ذهنی من بوده است که نسبت ميان خرد و دين و عقلانيت و وحی را چگونه می‌توان تبيين کرد. در اين ميان، البته با ديدگاه‌هايی که بوی عناد و کينه از آنها بر می‌خيزد ميانه‌ی خوشی ندارم. طرفه اين است که برخی از به اصطلاح روشنفکران ما تا از دانش مغرب زمين انباشته می‌شوند، مثل گاو نه من شير، تبديل می‌شوند به ماشين‌های طرد و نفی و تحقير. تا جايی که عاقبت بايد به جايی رسيد که ديگر يکسره بيگانه بود و از خويشی ما تنها نامی بر جای ماند که:
باده می‌گيری ز جام ديگران / جام هم گيری به وام از ديگران!

September 20, 2003

طلای سرخ و يادِ يار و دياران

امشب با ميزرا مهدی خان سيبستانی و نويسنده‌ی سمرقند به تماشای فيلم طلای سرخ جعفر پناهی رفتيم. فيلمنامه را کيارستمی نوشته بود. بارها گفته‌ام که اهل نقد و تحليل فيلم نيستم. من فقط می‌توانم بگويم که از فيلمی خوشم آمده است يا نه. همين. و اين فيلم را بسيار دوست داشتم. هر بار که اينجا فيلمی می‌بينم که صحنه‌هايی از ايران و تهران دارد، داغم تازه می‌شود. هر خيابان و بزرگراهی برايم خاطره‌ها دارد و حکايت‌ها. آن چهار سال آخر، سال‌هايی بود که رها بودم و خيابانی در تهران نبود که گذارم به آن نيفتاده باشد. وجب به وجبِ آن شهر برايم ياد است و روايت. حتی مشهد که زادگاهِ من است اين مايه به قبلم نزديک نيست.

فيلم اما قصه‌ی رنج و عسرت قومِ ايرانی است و جفايی که سال‌هاست بر آنها می‌رود. داستان اسارت جوانِ وطن است که گرفتار عقده‌های عقيدتی و بازيچه‌ی جنگ قدرت شده‌اند. مجالی باشد از اين خاطرات جگرسوز مشتی خواهم نوشت. خواهم نوشت از آن همه آرزو که به چنگ باد سپردند و آن‌ همه اميد که دستخوش طوفان گشتند. خيال گريستن رهايم نمی‌کند. اشک‌هايم خشکيدند در اين غربت غربت و در آن عسرتِ شرق. آن يکی به عزم ربودن خرد بود و اين يکی در کار دستبرد به عاطفه. ما شده‌ايم قوم در به دری که به هر کجا رفتيم رهزنی در کمين غارت بود. يکی متاع ايمان را چپاول می‌کرد در وطن و يکی سرمايه‌ی عشق را در جلای وطن. پريشانم می‌کند اين بی‌رسمی‌ها و بی‌دردی‌ها.

چون بگذرم از اين ره، با پای شکسته؟
چون ناله کند اين نی با نای شکسته؟
من يوسفِ راهِ توام، افتاده با چاه توام!
ارزان مفروشم!
پيش تو خموشم اگر، چون باده‌ی کهنه دگر
افتاده ز جوشم!

September 19, 2003

اندر حکايت اورنگِ ملکوتی و خاک افرنگ

قبله‌ی عالم اگر اين وليعهد رقيق‌القلب را نداشته باشد چه کند؟ اريکه سلطنت به که وفا کرده است که به ما وفا کند؟ باری ما خودمان به همراه ساير ملازمان درگاه و البته عزيزانی که خاطر سلطان پيوسته در انديشه ايشان است سال‌ها در فکر بوده‌ايم که کنجی را برای پرداختن به امور خلوت درگاه در همين حوالی خاک لندن ابتياع کنيم. اما مگر می‌شود وليعهد جان! گذشت آن روزگار عيش و عشرت باغ‌های شميران! ديگر وليعهد جان، روزگار شده است که خاقان جهاندار بايد رندانه گذران حيات کند. مزه‌ی لوطی خاک است وليعهد جان! ما هم که بارها گفته‌ايم ملکوتمان زمينی است، ما هم خاک نشينيم. ديشب با دکتر سروش سر پايی داشتيم گپی می‌زديم، او هم رأی مطاعِ همايونی را تصويب می‌کرد که آری: خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پای. او هم به مدد شيرين زبانی خواجه شيراز بر سخن همايونی صحه نهاد که: دولت فقر خدايا به من ارزانی دار / کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است روضه‌ی خلد برين خلوت درويشان است / مايه‌ی محتشمی خدمت درويشان است ما هم که ناممان داريوش است و نامی شاهانه اما عجب با قافيه درويش جور در می‌آيد اين نام! طرفه اين است که در اين بلاد فرنگ که گويی تبعيدگاه سلطان شده است، تلفظ نامِ خاقانی از هر کسی ساخته نيست. بعضی‌ها همين جوری به ما می‌گويند درويش! نام سجلی سلطان را هم که از همان اول در گذرنامه غلط نوشتند، اين است که «پور» را فقير معنی می‌کنند. چه بايد کرد با اينها؟ فرنگی‌اند، نمی‌فهمند! باز خوب است همين کنجِ مجاز ملکوت را داريم با يک لشکر روزی‌خوارِ خوانِ پربرکت درگاه. شماها اگر نباشيد قبله‌ی عالم دلش می‌گيرد! پايدار باشيد همه‌تان! توشيح مقدس همايونی.

September 18, 2003

عجيب واقعه‌ای و غريب حادثه‌ای

امروز را هم تقريباً تمام وقت صرف دانشگاه کردم. امور ثبت نام و معارفه و انتخاب واحد را پشت سر گذاشتيم. خوشبختانه امروز جان کين را هم ديدم و گپ مختصری درباره‌ی دموکراسی و اسلام با هم زديم که گمان می‌کنم بنای بحث‌های آتی ما خواهد شد. همين اول کار، يعنی دوشنبه‌ی آتی، دو کلاس سنگين با جان کين داريم که اولين جلسه‌ی دانشگاه در ترم جديد است: «دولت، سياست و خشونت» و «سياست، قدرت و رسانه‌ها». جان کين نگران بود که اگر تعداد دانشجويان درس «اسلام و دموکراسی» به حد نصاب نرسد، ممکن است درسی که عبدالوهاب الافندی، استاد هاروارد تدريس می‌کند برگزار نشود. اين درسی است که افندی و دکتر علی پايا به طور مشترک تدريس خواهند کرد. تنها دانشجويان اين کلاس من هستم و يک دانشجوی پاکستانی‌الاصل انگليسی که بسيار پسر تيزهوش و فهميده‌ای و البته يک دختر مه‌روی آلمانی! نمی‌دانم او از کجای اين درس خوشش آمده است!!

ادامه‌ی «عجيب واقعه‌ای و غريب حادثه‌ای»

September 17, 2003

نيمروزی با سروش

روز پر مشغله‌ای بود امروز. صبح را با شتاب بايد به امور ثبت نام ترم آينده و کارهای دانشگاه می‌پرداختم و پس از آن بايد دکتر سروش را می‌ديدم که برای ديداری با اربابِ انديشه و قلم بايد او را راهنما می‌شدم. باری شتابناک محل قرارمان را پس از طولانی‌تر شدن کار دانشگاه تغيير دادم که به موقع به موعد برسيم. جلساتِ اين سو و آن سو و افراد مختلف چندان مجالی فراهم نمی‌کرد تا در خلوت به گفت‌وگويی بنشينيم. القصه، ملاقات‌های پی در پی را که پسِ پشت نهاديم، ما بوديم و سخن‌های خويش و حديث شوق و داستانِ مهر. پيشتر از اين به کرات اين را نوشته‌ام و آنها که مرا می‌شناسند می‌دانند که به دلايل زيادی «مهری ويژه به عبدالکريم سروش» دارم که البته پاره‌ای از اينها شخصی است و خاص عالمِ خلوتِ من است نه جلوتِ عالميان.

ادامه‌ی «نيمروزی با سروش»

September 16, 2003

باز هم از دانيال

دانيال به گردن حلقه‌ی ملکوت زياد حق دارد. انواع و اقسام کارهايی که برای اين مجموعه و برای من کرده است شمردنی نيست. باری اين همه لطفِ او برای من مايه‌ی دردسر شده است. تا لوگوی صفحه‌ی يکی درست می‌شود، يک نفرِ ديگر زبان به شکايت باز می‌کند که چرا لوگویِ من نشد؟ شما را به خدا احوال قبله‌ی عالم را درک کنيد و معضلاتِ دانيال را! مگر کارخانه‌ی ماست بندی است آخر؟! اين همه تعجيل يعنی چه؟ صبر کنيد. بگذاريد اين ميوه‌ها برسند. غرغر هم نکنيد. به جای اخم کردن برويد در صفحه‌تان مطلب بنويسيد. قبله‌ی عالم از فردا اسيرِ دانشگاه است. آن قدر وقت ندارد که به همه‌ی امور ارض مقدسه رسيدگی کند. ناسلامتی درگاهِ ما کلی خدم و حشم دارد و يک مويز است و هزار تا قلندر! نمی‌دانم اين وليعهد ما دارد چه کار می‌کند. تازه ديروز از نظربازی‌های ايتاليا برگشته و هنوز در حال و هوای قر و غمزه‌ی مادر ترزا دارد سير می‌کنند. وليعهد جان! بيا بيرون! بيا به عالمِ خودمان! تمام شد آن سفر! بيدار شو. مملکت ملکوت از دست رفت! محروسه معظمه شد محبوسه مزلزله! مسئوليت‌های ولايتعهدی را از ياد بردی به همين زودی؟ فکری بکن تو را به خدا! فقط سيگار نکش!

September 15, 2003

اتمامِ مشکاتيان؟

در خبرنامه‌ی گويا مطلبی آمده بود در نقدِ مشکاتيان (مرگ قهرمان) با برخوردی بسيار عاطفی که حتی آرزو نموده بود که: «آرزو مي کنم که ايشان ديگر هيچ اثري منتشر نکنند. تا همواره نام ايشان با همان آثار ارزشمند قبلي در ذهن متبادر شود ودر تاريخ بماند.» در نوشتنِ اين يادداشت درنگ داشتم از آن رو که می‌خواستم پيشتر با حضرت دوست مشورتی بکنم و آنگاه چيزی بنويسم که نه از حق و انصاف دور باشد و نه جانبداری باشد. باری در اين گير و دارِ پريشانیِ خاطر، مجالِ چنان مشورتی دست نداد و ضرورت نوشتن نکته‌ای هنوز باقی است. به اعتقادِ من وقتی که کسی را نقد می‌کنيم يا به تحليلِ کارش می‌پردازيم، هرگز نمی‌توان او را از بستر و سياقِ عالمِ او خارج کنيم و به نگاهی مستقل و يا حتی شخصی ارزيابی کنيم. مشکاتيان را بايد در کنار ساير آهنگسازان و اهل موسيقی ديد و البته محدوديت‌ها و عسرت‌های او و تمامی هنرمندان را در ايران در نظر داشت.

ادامه‌ی «اتمامِ مشکاتيان؟»

جفت سليمان

اين ترانه‌ی جفت سليمان را که مرجان سال‌ها پيش خوانده بود، امروز توانستم مرتبش کنم برای صفحه. نمی‌دانم شاعر اين ترانه کيست، اما هر چه هست، شعر زيبايی دارد:
بگو ای بزرگ خانه
همه گفتنت ترانه
بگو ای کتاب بسته
صوفی چله نشسته
بگو ای مرد به خانه برکت ده
به تن قافله شوقِ حرکت ده
ای شبان حرف بزن گله پراکنده شده
بره در خوابگه گرگ پناهنده شده

September 14, 2003

دبيره: دبيرخانه‌ی ملکوت!

به پيشنهادِ صاحبِ سيبستان صفحه‌ای نو در ملکوت ايجاد کرديم به نام «دبيره». اين صفحه البته شايد صفحه‌ای ديناميک نباشد به قسمی که در آن مرتب مطلب نوشته شود. هدف تنها اين است که نويسندگان حلقه به قلمِ خودشان توضيحی درباره‌ی خود بنويسند تا شايد ابهامی که برای بعضی وجود دارد مرتفع شود. البته هيچ ضرورتی نيست و کسی هم التزامی ندارد که حتماً شرح و توضيحی مفصل بدهد يا با نام حقيقی بيوگرافی بنويسد. صاحبِ ارض ملکوت که قبله‌ی عالم باشد، البته نخستين مطلب را خواهد نوشت. سايرين مختارند که چگونه خويش را معرفی کنند. باری آنها که می‌خواهند می‌توانند تصويری از خويش در اين صفحه ترسيم کنند. اين نکته‌ی نخست.

دومين نکته اين است که با در آمدن سارا با صفحه‌ی «در آستانه» و حضورِ ناشناخته‌ی نويسنده‌ی «آفتاب» که ورودش را اکنون اعلام می‌کنم، بسطِ حلقه‌ی ملکوت رو به قبض می‌رود و بعيد می‌دانم ديگر افزايشی در اين مجموعه رخ دهد. هم به دلايل فنی که مدتی است به محدوديتِ آن برخورد کرده‌ايم و هم به دليل مشغوليت‌های فزاينده‌ی قبله‌ی عالم. البته همان‌گونه که پيشتر از اين نوشته‌ام هنوز چند نفری در پس پرده هستند که در وقتِ مقتضی حضورشان را آشکار خواهيم کرد. اين نويسندگان بالقوه البته به دلايلی دست به قلم نبرده‌اند که بخشی از آنها مشغوليت‌های آکادميک و تعدادی دلايل ديگر دارند. اين غيبت شايد ماه‌ها طول بکشد اما حضورشان عجالتاً در پشتِ پرده‌ی ملکوت رسمی است. القصه، ساکنان حلقه اگر می‌نويسند، ترجيحاً رواست که نام و لينک صفحه‌ی وبلاگشان را در متن بگذارند تا در فرصتی ديگر تدبير برای جزيياتِ آن بينديشيم.

پی‌نوشت: از يادداشت مهدی سيبستانی اشارت خوبی در خاطر آمد: دبيره صفحه‌ی سوانح ملکوت است. وقتی می‌گويم سوانح ياد «سوانح‌ العشاق» احمد غزالی بيفتيد. ياد اين بيت حضرت حافظ بودم که:
به روز واقعه تابوتِ ما ز سرو کنيد / که می‌رويم به داغِ بلندبالايی

September 13, 2003

نقدِ حال

«به زحمت به جوليا فکر می‌کرد. نمی‌توانست فکرش را روی او متمرکز کند. عاشقش بود و هرگز به او خيانت نمی‌کرد؛ اما اين تنها يک واقعيت بود که به اندازه قواعد حساب برای او روشن بود. هيچ احساس عشقی به او نداشت. و حتی به ندرت فکر می‌کرد که چه ممکن است بر سرِ او آمده باشد. او بيشتر به اوبراين فکر می‌کرد با بارقه‌ای از اميد. اوبراين حتماً می‌دانست که او را بازداشت کرده‌اند. به گفته‌ی او، جمعيت برادران هيچ وقت سعی نمی‌کرد اعضايش را نجات بدهد. اما تيغ را برايشان می‌فرستاد؛ آنها اگر می‌توانستند تيغ را می‌فرستادند. شايد پنج ثانيه بيشتر طول نمی‌کشيد که نگهبانان به داخل سلول هجوم می‌آوردند. تيغ با سوزشی سرد او را می‌گزيد و حتی انگشتانی که تيغ را در ميان داشتند تا استخوان دريده می‌شدند. همه چيز به تنِ رنجور و بيمار او برمی‌گشت که از اندک دردی در خود جمع می‌شد. وينستون مطمئن نبود که آيا از تيغ استفاده می‌کرد يا نه حتی اگر مجال استفاده از آن را به دست می‌آورد. طبيعی‌تر بود که لحظه‌ای را تا لحظه‌ی ديگر بکشاند و ده دقيقه‌ی ديگر از حيات را بپذيرد حتی با يقين داشتن به اينکه پايانِ آن شکنجه‌ای مرگبار بود . . .»
از 1984، جورج ارول

September 12, 2003

مردم اندر حسرتِ فهم درست

محسن در پاسخ مطلب قبلیِ من نکته‌ای را نوشته است (پاسخی به يک دوست) که انگار اصلاً متوجه سخنانِ من نشده است. اينکه می‌گوييم مولوی اسماعيلی و به طريقِ اولی شيعه نيست، اصلاً منافاتی ندارد با اينکه محبِ اهل بيت باشد. اين نتيجه را از کجای حرفِ من استخراج کرديد؟ در ثانی، يکی از دلايلی که گروهی برای شيعه بودن مولوی نقل می‌کنند همين اشعار است که اتفاقاً تمامیِ آنها را مرحوم استاد فروزانفر در تصحيح ديوان کبير کنار گذاشته است. اين اشعار که رنگ و بو و گرايش‌های تند شيعی دارند، تنها در ديوان‌های چاپ سنگیِ قديم يافت می‌شوند که البته تصحيح و تنقيحی در کارِ آنها نبود. آنچه که در تعريف و توصيفِ يک شيعه به کار می‌آيد اعتقاد و التزامِ او به مبانی و ارکان يکی از مذاهب شيعه است. مولوی در درجه نخست، گرايش اشعری دارد که با کليت تشيع در تضاد است.

ادامه‌ی «مردم اندر حسرتِ فهم درست»

September 11, 2003

شعری برای علی؟

حرف دلم را می‌خواهيد بزنم؟ چرا برای علی شعر نگفتم؟ اول اينکه من برای همه شعر نمی‌گويم. تنها دست و پا زده‌ام که خودم را بگويم نه ديگران را. نمی‌دانم تا چه حد حرف خودم را گفته‌ام. شايد اصلاً هيچ توفيقی نداشته است. دليل قلتِ نوشتارِ شعریِ من نيز همين ترديد است در موضوعيت شاعریِ خودم. باری از علی گفتن برای من هم وجهی ندارد. اگر سخن از شعر است، برای علی زياد شعر گفته‌اند. سويه‌ی ديگر اين ماجرا اعتقاد است و باور که آن را هم برای خودم نگاه می‌دارم که وصفِ علی از من نمی‌آيد: «شکارِ باز کارِ هر زغن نيست». من اين کاره نيستم. علی جاری است و نيازی به توصيف من ندارد. تازه اگر به پيام او و جايگاه او باور نداشته باشی که ديگر تکليف از بيخ روشن است. اما علی را و مرا حکايت‌هاست که بدون هيچ ترديدی جایِ آن اينجا نيست. برخی پرده‌ها را هرگز نمی‌توان کنار زد. هرگز نمی‌توان گفت که چه بوديم و چه شديم. از کجا به کجا رسيديم و همراه که بوديم و همراه که شديم. مهابتِ همين لحظه که همراهی کسی را دارم که از رشک نامش را هم نمی‌برم، کفايت است که همه چيز را رازآلود و مستور کند:
تک مران، در کش عنان، مستور به
هر کس از پندارِ خود مسرور به

سعيد حجاريان و لاتين‌زدگی

سعيد حجاريان که در ايران به مغز متفکر اصلاحات مشهور است، برای من هميشه شخصيت جالبی بوده است. مدت‌ها نوشته‌های او را می‌خواندم بدون اينکه به يک نکته‌ی بسيار آشکار توجه داشته باشم. سعيد حجاريان مرتب و مکرر در جملاتش از کلمات و تعابير لاتين استفاده می‌کند (کار نداريم درست تلفظ می‌کند يا غلط) و بعد سعی می‌کند، در گاهی اوقات البته، که معادل آن را هم ارايه کند. اين ماجرا اصلاً اين گونه نيست که صرفاً در مورد تعابير تخصصی و کلماتی باشد که معادل ندارند يا معادل مناسبی ندارند. حجاريان حتی وقتی می‌خواهد بگويد: «خوشبينم» می‌گويد: «اپتيميست هستم!» به نظرِ شما معنی اين کار چيست؟ کاش کسی يک بار به او بگويد: آخر مگر مجبوری اين همه کلماتِ عجيب را به کار ببری؟ اين مايه فضل‌فروشی يعنی چه؟ مگر ديگران بلد نيستند اين کار را بکنند؟ فقط يک بار نگاهی به سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و نوشته‌های او بکنيد تا متوجه منظورم بشويد.

September 10, 2003

ربط مولوی، شاه اسماعيل و شيعه

دوستی پای مطلب قبلی نوشته است: «مولوي قبل از شاه اسماعيل شعر مي گفت نه؟ شيعــــــــــــــه؟ خدايش بيامرزاد دكتر زرين كوبي بود...!». عجيب بود برای من اين ياداشت از سويی و از طرفی ضعف دانش آکادميک و مخدوش بودن حافظه‌ی تاريخی ما را نيز نشان می‌دهد. در سراسر نوشته‌ی من هيچ اشاره‌ای نبود که شيعيان تنها بعد از شاه اسماعيل مجال بروز پيدا کردند. پيش از شاه اسماعيل هم شيعيان حضور داشتند و اتفاقاً چهره‌های برجسته و دانشمند شيعی عملاً قبل از دوره‌ی صفويان زيسته‌اند که عصر پر نفوذ شدن فقها در حکومت است. مگر ناصر خسرو شيعه نبوده است؟ مگر فردوسی نبوده است؟ مگر ابن سينا نبوده است؟ مگر خواجه نصيرالدين طوسی نبوده است؟ اين همه متکلم و دانشمندی که شيعيان اسماعيلی داشتند لابد هيچ کجای تاريخ ثبت نشده‌اند! اين چه تفکر سستی است که ظهور تشيع را به همين سادگی به پای صفويان بنويسيم؟ مگر شيعيان به طور اعم، سوای گرايشاتِ خاصشان همگی تنها در پرتوِ اقتدار و حاکميت سياسی صوفيان صفوی حيات يافته‌اند؟ آن شعر کذايی قطعاً مربوط به پس از دوران صفوی است اما اين استدلال که تاريخ زندگی مولوی را غير قابل مقايسه با تاريخ صفويان بدانيم نکته‌ی نامربوطی است قطعاً. مولوی شاعری عارف و اشعری مسلک است به اعتقاد من. اتفاقاً گرايشاتی شيعیِ بسيار پر رنگی هم در آثار او هست که بيش از هر نحله‌ی ديگری او را به شيعيان اسماعيلی شبيه می‌کند که البته جای بحث آن اينجا نيست. همين شباهت‌های غريب است که باعث شده است بسياری از جمله خودِ اسماعيليان بر اين باور باشند که او يک اسماعيلی بوده است که تقيه می‌کرده است. باری دلايل من برای شيعه نبودن و مخصوصاً اسماعيلی نبودنِ او دلايل ديگری بود. اگر رمق و فرصتی بود اين بحث را دقيق‌تر در مجالِ ديگر پی خواهم گرفت. اما اگر بتوان مولوی را با شيعيان مربوط دانست، به گواهی آثارش تنها ممکن است او را در ميان اسماعيليان جا داد، که البته او اسماعيلی نيست.

امروز هم؟

گويا امروز تولد حضرت علی است. محسن روی وبلاگش، سلانه، يک آهنگی گذاشته که شعرش منسوب به مولوی است ولی قطعاً از او نيست. بارها در اين مورد صحبت کرده‌ام که مولوی مسلماً شيعه نيست و طبعاً گرايشات صوفيانه‌ی او را هرگز نمی‌توان به حسابِ تشيع گذاشت. به هر تقدير اين شعر بسيار زيباست، مخصوصاً با اين کاری که خليل عالی نژاد کرده است.

اين کار را اگر چه دير به دستم رسيده است از مهرداد شوقی داشته باشيد:


September 9, 2003

ره و رسمِ سفر

به يادِ يار و ديار ان چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
هنوز نمی‌دانم خاصيت اين سفر چه بود؟ رهايی از طعنه و ملامت کم‌حوصله‌گان؟ يا فراقی ديرپا؟ آن هم برای من که عمری را در هجران گذرانده‌ام و . . .
بيار باده که عمری است تا من از سرِ امن
به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم
امروز گذارم به بوش هاوس افتاده بود و مراسم تولد شاهرخ گلستان در اينجا بر پا بود جشن و طرب و عيش و نوشی از آن‌گونه که افتد و دانی! ولی سوخته‌خرمنی چون من را چه حاصل که هنوز ميان آسمان و زمين به تعليق است؟ شاهرخ گلستان در هفتاد سالگی هنوز سر زنده و شاداب است. خدايش عمر دهاد! ما را که عمر در نيمه راه چون پايان حيات می‌ماند و آفتابی بر افقِ غروبيم! آخر تو کجايی؟ کجايی که لحظات را بی تو می‌کشيم! اين سنگينی حيات و نفس را به کجا بايد برد؟ نفس هم آزارم می‌دهد. . .

من هنوز خواب می‌بينم

من هنوز خواب می‌بينم
که دوره دوره‌ی وفاست
که اعتبارِ عشق به جاست
دنيا به کامِ آدماست
....
سوته دلان يکی يکی تموم شدند
سوته‌دلی نمونده غير از خودِ من
کسی که عشق و غمو فرياد بزنه
حقيقتِ آدمو فرياد بزنه . . .

ميزانِ توانمندیِ آکادميک

حسين درخشان امروز يادداشت درخشانی نوشته است (جدای از نثر و ادبياتش) درباره‌ی زبان انگليسی. به اعتقادِ من نکات بسيار ارزشمندی دارد اين نوشته که اميدوارم سرمشق کارِ کسانی قرار بگيرد که حقيقتاً عزمِ کارِ جدیِ آکادميک دارند. مطلبی که مدتی پيش با عنوان تهی‌دستیِ فقيهان نوشتم، با رنجش عده‌ای از دوستان مواجه شد بدون اينکه به گوهرِ سخنِ من توجهی داشته باشند. البته هنوز بر همان مواضعِ پيشين هستم درباره‌ی اهميت و جايگاهِ زبانِ انگليسی. اگر از هيچ کس نگويم، برای خودِ من حداقل، دانش انگليسی بازوی بسيار توانمندی برای حرکت و پويايیِ عملیِ من بوده است. به نظرِ من داشتنِ دانشی عميق و تسلط بر زبانی ديگر به مثابه‌ی داشتن پنجره و روزنه‌ای به جهانی ديگر است. متأسفانه اهميت اين موضوع در ايران يا درک نشده است و يا برای آن اهتمامِ کافی نمی‌شود. يک بارِ ديگر هم اين را گفته‌ام که نبايد کم‌کاری يا بی‌ميلی خود را در فراگيری خوبِ زبانِ انگليسی به بهانه‌ی مختلف توجيه کرد و مدافعه جويانه تنها فرافکنی کنيم. جالب بود که وقتی آن مطلب را نوشته بودم، خواننده‌ای به چند مطلب قبل رجوع کرده بود و متنِ نقدِ کتاب مرا که برای درسِ دانشگاه نوشته بودم، خط به خط خوانده بود که ايرادی در آن بيابد و بگويد که شما هم وضعِ دانشتان پريشان است! عجب اين بود که اشتباه بسيار واضحی را که غلطی تايپی بود به راحتی به ميزان سوادِ من مرتبط کرده بود و گمشده‌ی خود را يافته بود! خلاصه کنم که جای دريغ است که همگی گرفتار قيد و بندهای ذهنی يا موانعی جدی در ضميرمان هستيم که به هر شيوه‌ای ضعف يا نقصانِ خود را توجيه کنيم. اميدوارم روزی مسئولی يا مقامی به جديت اين ماجرا پی ببرد و دريابد که از اين رخنه چه ضربه‌های بزرگی به برتری علمی ما ايرانيان خورده است.

September 8, 2003

عرش و کرسیِ ملکوتی!

پيشتر از اين قبله‌ی عالم را تنها عرشی بود زمينی! يعنی آسمانِ ملکوت که سايه‌اش هميشه بر سرِ زمينش هست و اتفاقاً آسمانش عين زمين است بر قوت خويش بر جا بود. تا امروز قبله‌ی عالم وقتی که پشتِ چرخ ملکوت می‌نشست يا ناچار بود روی صندلی معمولی بنشيند يا روی مبل! امروز اراده‌ی مبارک همايونی بر اين تعلق گرفت که يک کرسیِ مخصوصِ سلطنتی، از آن نوع که به کارِ جلوس پشتِ فلکِ ملکوت بيايد و ذاتِ مقدس خاقان امکانِ اقسامِ جولان‌ها را در حين تدبير امور ملکوت داشته باشد، تدارک ببينيم. امروز سری به اُلد استريت زديم و يک عدد کرسیِ ناب از آن قسم که سلطان را به کار آيد ابتياع نموديم و عجب طرفه چيزی است اين کرسی. قبله‌ی عالم امروز جهان و ما فيها را جور ديگری می‌بيند! کرسیِ خوب هم چيزی است!

از اين روزها . . .

امشب رفتيم سينما و فيلم «بدرود لنين» را ديديم. چندين بار پيش از اين گفته بودم که هر وقت سينما می‌روم و فيلمِ خوبی می‌بينم باز فيل‌ام يادِ هندوستان می‌کند و اين ديوانه‌ی دل زنجير پاره می‌کند . . . آخر چه کارش کنم اين دل را که يک روز، يک ساعت هم مرا آرام نمی‌گذارد! بيست و چهار ساعت شبانه‌روز مترصدِ شکار فرصتی است که چموشی کند و باز روزگار مرا به هم بريزد. نه! من آدم بشو نيستم! تنها بهانه ساز می‌کند که همان اندک مايه هستیِ نداشته‌ام را بکند بازيچه‌ی آشوب‌ها و پريشانی‌های‌اش. حضرتِ دوست در اين ميان از نوازشِ اين قلندرِ رسوا هيچ‌وقت کوتاهی نکرده است، اما مگر من زياد خواهم پاييد؟ عمری هم هست؟
چگونه سر ز خجالت بر آورم برِ دوست؟
که خدمتی به سزا بر نيامد از دستم
تدارک اين همه مهر را با چه می‌توان کرد؟ عاشق اگر معشوق در حقش جفا کند، منت‌پذير است که دوست جفايش را متوجه ديگری نمی‌کند و اگر مخصوصِ عقاب هست، گليم لعنتِ دوست تنها بر دوشِ اوست. اگر حضرتِ دوست را همه سودا نواختنِ دلدادگانِ پريشان‌حال باشد، چگونه بايد شکر اين نعمت گزارد . . . تو که نباشی، وقتی که از تو بی‌خبرم ولو يک روز، دنيا دوزخ است . . . بگذريم. پريشان‌گويی خراب‌ترم می‌کند. فيلم امشب پاک مرا خُل کرده است! چيزی نمی‌نويسم از آن. تنها متن يادداشت‌های وليعهد و ظهيرالملکوت را پای مطالبِ پيشين اينجا در متن می‌آورم که جايشان اينجاست فی‌الواقع.

ادامه‌ی «از اين روزها . . .»

September 7, 2003

عرفان قانعی فرد هم حلقوی شد!

وليعهد بارگاه دارد از ملکوت به جای پادشاهی امپراتوری درست می‌کند. ما بارها گفته بوديم که شکوه تاج سلطانی بيمِ جان در او مندرج است. نايب‌السطنه گويی نمی‌داند که فردا اگر قبله‌ی عالم آماج تيرِ ميرزا رضاها واقع شد، اين من‌ام که می‌شوم شاهِ شهيد نه او! باری عرفان، از زمره‌ی تلاميذِ قديمیِ صاحب سيبستان است. عرفان در وادی ترجمه خواهد نوشت و خود داستانش را البته خواهد گفت. حکايت ترجمه‌ی کتابِ «سروش مردم» هم درباره‌ی شجريان لاجرم به گوشِ هر ديّاری رسيده است و ضرورتی ندارد که ذاتِ مبارک همايونی منشوری جداگانه در اين باب صادر کند. آن‌چه که اين ايام دغدغه‌ی خاطر سلطان است اين است که با اينِ ملکِ عالمگير، تدبيری بايد که سلاطينِ عاشق را در توان نيست البته. به وليعهد سپرده‌ايم تا او که عاقل‌تر از سلطان است و قاعدتاً وزرِ ولايت را بايد بر دوش بکشد، مترصد احوالِ ملک باشد. قبله‌ی عالم بسيار پريشان است اين روزها. وليعهد جان! تصدقت گردم! جانِ تو و جانِ ملکوت. ما عمری خون دل خورديم تا بارگاه را بر پا نگاه داريم. مبادا که گزندی از بدخواهان متوجه حضرتِ همايون‌آثارِ درگاهِ شريفه شود! وصايای خاقان را به گوش گيريد که گردش دور فلکی وفا ندارد. ناگهان ديدی که قبله‌ی عالم شد خاقانِ مغفور! آن وقت ملکوت می‌ماند و يک خيلِ يتيم! پدری کن برای اينها وليعهد جان! سايه‌ی سرِ اينها باش که منِ بی‌دل با قلبی مطمئن و روحی آرام به جوارِ حضرت جبروت بروم. روزگارِ عدم هم ذوقی دارد. آنجا اگر شعر بخوانی يا حتی مست کنی، کسی نمی‌گويد چرا باز شعرِ کلاسيک خواندی يا بد مستی کردی! حداقل آنجا رعايت خاطرِ نازک همايونی را می‌کنند. وليعهد! می‌سپاری به چاکران درگاه که آنجا خمخانه‌ای درخورِ شأن خاقانِ جهاندار فراهم کنند. مرديم از حسرتِ باده! نه کبابی، نه شرابی، نه عيشی نه طربی! اين هم شد روزگار؟ فکری بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش!
پ.ن. اضافه کنم که وليعهد، احمد احقری را هم با بهشاد حلقوی کرد! اين حلقه خدا کند دور حلق ما نيفتد!

عذرِ نيم‌شبی . . .

چقدر همه چيز عوض شده است. ما چرا اينجوری شديم؟ ناگهان احساس کردم شکاف بزرگی باز شده است و من دارم از قعر يک دره به اوج آسمانی که در آن بودم نگاه می‌کنم. من که روزگاری از مصاحبتِ آفتاب حرف می‌زدم (و الآن هم هر چه دارم از اوست) گويی اکنون ميان ظلمت قدم می‌زنم. کجاست آن شور و حال و موج زدن‌های عاشقانه‌ی . . . عاشقانه‌ی چه؟ نمی‌دانم! باز دلم هوای باران کرده است و الآن که اينجا هوا ابری است، آسمان هر لحظه بهانه‌ی گريستن می‌کند. من اما اين قدر سرد و ساکت اينجا نشسته‌ام با اينکه می‌دانم روزی نيست که ميان گرداب دست و پا نزنم. تو چرا مرا رها نمی‌کنی؟ وقتی که مؤمنانه با تو نجوا می‌کنم و دستِ تو از آستين من بيرون می‌آيد يا صدای تو از حلقِ من خلايق را افسون می‌کند، همين جور هستی که وقتی که با تو سرِ قهر دارم. اصلاً من و تو با هم قهر هستيم؟ کی با هم آشتی کرديم؟ امروز چقدر غريب است! چقدر همه چيز سنگينی می‌کند. چقدر غبار به تن و جانم نشسته. شايد اگر دوش بگيرم درست شود. ولی آن هم دو سه ساعتی دوام می‌آورد. کارِ ما به اين شستشوها درست نمی‌شود . . .دريا لازم دارد . . . اقيانوس می‌خواهد. بوی پيراهن يوسف . . . هان؟ نه! هيچ لازم ندارد . . . يک سينه سير گريستن می‌خواهد که من هميشه بهانه‌اش را آماده دارم. آخر . . .«تو که نيستی از خودم بی‌خبرم»!

September 6, 2003

جلال سرفراز و سنگ و صخره

وليعهد درگاه مقيمانِ جديدی را به خاکِ ملکوت کشانده است. يکی که امروز اولين مطلبش را نوشت، جلال سرفراز است با صفحه‌ی «سنگ و صخره». قبله‌ی عالم چندان غرق وادی‌های دگر است که او را تا همين امروز نمی‌شناخته است. باری آنها که او را می‌شناسند، حتماً می‌دانند که کيست. خودِ او هم يادداشت کوتاهی نوشته است و توضيحکی درباره‌ی صفحه‌اش داده است. مايه‌ی مسرت خاطر و خشنودی عميقِ قبله‌ی عالم است که مقامِ ولايتعهدی شأن و منزلتِ ساکنانِ درگاه را منظور نظر داد و اعتنای وافی به وجهه‌ی ارضِ خلدآشيانِ ملکوت دارد. منتظرم تا دانيال را اگر فرصتی بود، لوگوی مناسبی برايش طراحی کنيم. عجالتاً همين.

طغرای مبارک همايونی.

پ.ن. متن موشحِ توضيحات وليعهدِ ارض مقدسه:
«قبله ي عالم به سلامت، شأن نزول صفحه ي سنگ و صخره حضور ملکوتي و پر جلال حضرت دوست، جلال سرفراز در برلين است. هنگامي که جوانکي بوديم در کار خواندن و پرسه در حاشيه، جلال سرفراز شاعر و روزنامه نگار بود، و آبگوشت با زعما مي خورد.
شب هاي شعر انستيتو گوته و ماجراي آن ده شب که بر ما آمد، با همت جلال آمد. جلال به گمان من در جاي خود اينک قرار ندارد، و با به تصور وليعهد بارگاه ملکوتي جلال تا اندازه ي زيادي قرباني شد، و حقش بيش از ايني بود که هست. نقاش خوبي هم هست، و سوابقش در روزنامه ي کيهان يکي دو سال قبل از انقلاب پوشيده نيست. کارها کرده است. و کاش به خودش بيشتر مي رسيد و جلال سرفراز شاعر را تنها نمي گذاشت.
وليعهد همين جا مقدمش را به حلقه ي ملکوت گرامي مي دارد و اميدوار است که جلال خود بگويد که کيست و مي دانم که در اين صفحه يا وبلاگ يا نشريه ي شخصي آزاد، او دستي به سر آن شاعر تنها بکشد.
عمر قبله ي عالم مستدام
جسارت است- مقام ولايتعهدي»

اقتدار و استقلالِ وبلاگ

در اين چند ماهه‌ی گذشته و به خصوص از وقتی که حلقه‌ی ملکوت رو به بسط و گسترش نهاده است و دوستان فراوانی به جمعِ ما پيوسته‌اند، بحث‌ها و گفت‌وگوهای فراوانی در بابِ ماهيت و حدود و معيارهای وبلاگ و وبلاگ‌نويسی در گرفته است که هنوز هم ادامه خواهد اشت. نخستين بحث‌ها با يادداشت حسين درخشان آغاز شد با عنوان «حلقه‌ی ملکوتی» و سپس ساکنانِ حلقه نظرات خود را مطرح کردند.به دنبال اين نظرات، حسين درخشان يادداشتی را نوشت با عنوان «وبلاگ فيلی در تاريکی» که اشاره‌ای به مجموعه‌ی سخنان ما کرده بود. باری در گير و دار اين مناظرات، البته سؤالات مهم‌تری هم به ذهن می‌آيند و آن موضوع مسئوليت‌پذيری در وبلاگ و حدِ يقفِ پاره‌ای از سخنان است. آيا آزادی در وبلاگ بی‌حد و حصر است؟ شايد نظراً چنين باشد، اما عملاً چنين نيست. با تمام اينها اين سخن به اين معنا نيست که من هم ضرورتاً چنين‌ام. در روزگاری که حتی نماينده‌ی پارلمان انگليس وبلاگ می‌نويسد و پارلمان نمی‌تواند برای وبلاگ نوشتنِ او تعيين تکليف کند و به او بگويد چه کار بکند و چه کار نکند، تا حدودی نشان دهنده‌ی پديده‌ای است که از تکاليف و الزاماتی حقوقی استقلال دارد.

ادامه‌ی «اقتدار و استقلالِ وبلاگ»

يک لطيفه‌ی کهن

خاطرم هست که زمانی که صاحب سيبستان، خود را جای خاتمی گذاشته بود و نامه‌ای به دکتر سروش نوشته بود،چون هيچ جای ديگری آن را نديده بودم، اولين واکنش من اين بود که: «من در سايت‌های خبری اثری از آن نيافتم. مهدی هم مرجع و مأخذی برای آن به دست نداده است. شايد هم مهدی از زبانِ خاتمی اينها را در پاسخِ سروش نوشته است» (اژدها را دار در برف فراق). و البته هنوز با خودِ او سخنی نگفته بوديم و اين ماجرا تبديل به قصه‌ای جالب شد. ماجرای جالب‌تر اين بود که جمع زيادی حقيقتاً گمان بردند که اين نامه از آنِ خودِ خاتمی است! نمونه‌ی بسيار خنده‌آورش اين است که احمد صدری در مطلبِ مفصلی(خاتمی عصبانی شده است . . .) اجزای مختلفِ اين نامه را مورد تحليل قرار داده است و کلی تفاسير عجيب و غريب ارايه کرده است بدون اينکه حتی يک بار چند مرجع و منبع را بررسی کرده باشد! اين هم از روشنفکر ديارِ ما که به همين سادگی شروع به تفسير و تحليل می‌کند. ما ايرانيان، الا من شاءالله و عده‌ای معدود، در همه‌ی شئونِ ژورناليستی چنين هستيم. سياست، علم، ديانت، ادبيات، اقتصاد و همه را در هم می‌آميزيم بدون اينکه در هيچ کدام از اينها سر رشته داشته باشيم. به هر تقدير اين آقای صدری حکايتش برای من خيلی خنده‌دار بود و البته افرادِ ديگری هم که به همين سادگی نامه را باور کردند!

اين بهشت اجباری نيست!

دوستی در پای يکی دو مطلبِ پيشين درباره‌ی پخش موسيقی صفحه نظری داده بود که بارها درباره‌ی آن توضيح داده‌ام. وبلاگ ملکوت، چيزی نيست که تمام آدميان اجبار داشته باشند که بيايند اينجا. اگر کسی از پخش موسيقی اتوماتيک صفحه دلخور است، می‌تواند صدای بلندگوهايش را ببندد يا همان اول خاموشش کند. اينجا اگر هم مائده‌ی بهشتی داشته باشد، با اکراه به کامِ کسی نمی‌رود. به گمان من اين اعمال سليقه روی سليقه‌ی صاحب وبلاگ است که در صفحه‌اش چه کار بکند و چه کار نکند. مسأله يک اختلاف سليقه‌ی ساده است و برای من عجيب است که بعضی تا اين حد دوست دارند سليقه‌ی خودشان را اگر نه بر سليقه‌ی ساير خوانندگان، حداقل بر سليقه‌ی نويسنده‌ی وبلاگ تحميل کنند. انگار کامپيوتر اين دوستان از همان روز اول ناگزير با يک بلندگو ساخته شده است که اصلاً نمی‌توان صدای آن را بست! هر چه بيشتر فکر می‌کنم نمی‌فهمم يعنی چه که: «بهتر نيست که انتخاب پخش و يا عدم پخش آهنگ متن سايت را به بازديد کنندگان واگذار کني. حتي مائده بهشتي وقتي بزور شد لطف خود را از دست ميدهد.»! اينجا به روی عمومِ آدميان باز است و وقتی هم کسی به اينجا آمد، پای کسی را نمی‌بندند و دستش را به زنجير نمی‌کنند. هر که ناراضی است، کافی است صفحه را با يک کليک ساده ببندد! «محتاجِ جنگ نيست، برادر! نمی‌کنم!»

September 5, 2003

با ذره تا بی‌نهايتِ مهر

پيشترها از دوست نازنينی ياد کرده بودم که سال‌ها سابقه‌ی الفت و دوستی با او دارم و اگر نگويم تمامی، حداقل بزرگترين بخش خاطرات دوران دانشجويی رياضی‌ام را با او و از او دارم. مجيد ميرزاوزيری که اکنون استاد دانشکده‌ی رياضی دانشگاه فردوسی است، کسی بود که بيشترينه‌ی اوقات غربتم را، که گويی برای من حکم مقدری شده است، سپری می‌کردم. آنها که روزی در آن ايام دانشجوی دانشکده‌ی علوم بوده‌اند قطعاً مرا و او را با هم بسيار به ياد دارند. از آن ايام برای من تنها همين مانده است که هر از چند گاهی، با تلفن احوالی از او و کيميا و کاميار بپرسم. خاطرم هست که زمانی که مشهد را به قصد هجرت به سوی تهران ترک گفتم، کاميار در همان ايام به دنيا آمد. مجيد درست در همان زمانی که داشت پدر می‌شد، مشغول نوشتن کتابی بود که مبادی اساسی علم رياضی را به زبانی داستانی و بی‌تکلف‌های مغلقِِ عملی بازگو کند تا شايد گوهر شريفِ رياضی را به اين حيلت به جوانانی که ذهنی وقاد و تحليلی دارند عرضه کند و در جانشان بنشاند. در همان روزگاری که رخت به تهران کشيده بودم و کاميار به دنيا آمده بود، اين کتاب به پايان آمد و به مشقت‌هايی که خود داستانی جداگانه دارد ناشری را در تهران به سفارش يکی از دوستان يافتم تا به هزينه‌ی مجيد کتاب را چاپ کند. اين شد که «با ذره تا بی‌نهايت مهر» لباس طبع پوشيد.

ادامه‌ی «با ذره تا بی‌نهايتِ مهر»

عشق‌های آکواريومی

نويسنده‌ی اشارت اخيراً مطلبی را نوشته بود که گوشه‌ای از آن به عشق باز می‌گشت. اين تصور چه بسا ميان بسياری از ايرانيان ما و شرقيان خيلی رايج باشد که عشق را تنها بايد از دور نگاه کرد و معشوق را فقط تماشا کرد مبادا حرمت و قداستش شکسته شود و يکسره اين حکايت که:
ابروی يار در نظر و خرقه سوخته
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
يعنی که:
مجالِ من همين باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد
اذعان دارم که راه يافتن در باديه‌ی عاشقی کاری بسيار دشوار است، اما اين را هرگز نمی‌پذيرم که تحت لوای حفظ قداست و صيانت از پاکبازی عاشقانه يکسره خود را از عالم تن جدا کنيم. محکم‌ترين مبنای مدعای من برای اين سخن اين است که ما همگی انسانيم. اين سخن در صورتی درست است که مدعی شويم يکی از ما انسان‌ها، يا گروهی از آنها يعنی معشوقان، اصلاً برتر از آدميان نشسته‌اند که به وضوح ادعای گزافی است. سخن من نقدِ آموزه‌های سنتی ادبيات ايران نيست. حرف من اين است که آن سخنان اگر چه در تلطيف و تعليم بسياری از نکات گرانسنگ معرفتی نقشی عميق داشته‌ است، باری آنها هم مقيد به زمان هستند و صبغه‌ی تاريخيت به خود می‌گيرند. چنين عشق‌های مجردی تنها به کارِ داستان‌ها می‌آيد و قصه‌ی رنج‌هاست و البته نمونه‌های مشهود و عملیِ آن نيز در جهانِ ما فراوان رخ می‌دهد البته بيشتر در جهانِ شرق نه در غرب.

ادامه‌ی «عشق‌های آکواريومی»

September 4, 2003

اشاره‌ی لازم

آن عزيزانی که در اين صفحات تردد می‌کنند، قطعاً آگاه‌اند که مدتی پيش نام وبلاگ چای تلخ را به «مختصر» تغيير داديم از آن رو که گويا پيشتر وبلاگی به اين نام موجود بود. ماه‌منير هم پيشتر از اين در وبلاگش يادآوری کرده بود اين نکته را. تفألی به ديوان حضرت حافظ زده بودند و اين نام را از اين بيت برگزيده بودند که:
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
کسانی که به اين صفحه لينک داده‌اند، نام صفحه را بهتر است اصلاح کنند.

تکمله برای اربابِ حلقه: از آنجا که قبله‌ی عالم دلمشغولی زياد دارد و روزی نمی‌گذرد که حادثه‌ای و واقعه‌ای اسبابِ پريشانیِ خاطر سلطان نباشد، مجال رسيدگی به اوضاع ملک فراهم نيست. اقتضائاً واجب می‌افتد که ساکنين بارگاه مقدسه اهتمامِ بليغ ورزند و در فراگيریِ پاره‌ای از نکات و فنونِ ترتيب صفحات کوشش نمايند. مزيد توضيح ذات مقدس همايونی يادآور می‌شوند که بر صدر صفحه‌ی ويرايشگر مووبل تايپ، گزينه‌ی راهنمايی هست به نامِ «کمک!» (Help). خدايتان اجر و عزت دهاد اگر هر پرسشی که داريد از همانجا استفسار کنيد! باری در پاره‌ای نقاط اين صفحه نيز در کنار برخی موارد علامت سؤال کوچکی نيز هست که باز هم توضيحات لازم را برای روشنیِ خاطرِ ساکنان درگاه عرضه می‌دارد. تنها تذکری که واجب است اين که آنجا که مطلبی را در نمی‌يابيد بالاخص اگر در کشف رموزِ غريبه‌ی صفحات قالب‌ها (Templates) فرومی‌مانيد، بر سلطان منت گذارده و در آن وادی‌ها شيطنت نورزيد! تنها به چيزی دست درازی کنيد که مطمئن هستيد نکاتش را خوب فراگرفته‌ايد. تا آنجا که مخبران درگاه اخبار موثق به سمعِ مبارک رسانيده‌اند، در هر دياری (اعنی برلين، وين و پراگ) حداقل يکی از ساکنانِ درگاه هست که جزيياتی ظريف را در برخی موارد می‌داند. به سمع رضا بشنويد اين را که هم شما را برکت دارد و هم سلطان را خاصيت: به خويشتن زحمت اندکی پرسش از يکديگر بدهيد!

از پيامبر عاشق!

اين روزها کار زياد دارم و اتفاقاً دست و دلم هم به هيچ يک از کارهای خودم نمی‌رود چه برسد به اينکه بخواهم به احوالِ ملکوت رسيدگی کنم که قاعدتاً کارِ حاشيه‌ای من بايد باشد. باری دانيال که لطفش هميشه شامل حالِ من بوده است، زحمت سامان دادن برخی از اين صفحات را کشيده است. تنها فهرست وار نام اينها را می‌آورم. اولی تماماً کار دانيال است و در بقيه زحمت لوگوها را او کشيده است:
چرخ و فلک
خيال تشنه
عطر ياس
اشارت (که تازگی به اين وادی رسيده است!)

September 2, 2003

مرکز خراسانِ بزرگ؟

از اين رستوران پاکستانی نوشته بودم و اينکه ياد بيرجند افتاده بودم. وليعهد بارگاه به آن زبانِ فخيمِ پر اشارت که من دانم و او، سؤال‌ها پرسيده بود آن چنانی! تنها همين را بگويم که اولين بار که به آن رستوران رفتم بدون هيچ‌گونه سابقه‌ی ذهنی ياد بيرجند افتادم. با اينکه تبار و خويشاوندانم همگی از ديار قهستان‌اند، سال‌هاست که بيرجند را نديده‌ام. شايد آخرين باری که در بيرجند بودم حدود هفت سال پيش بوده باشد. خاطرم نمی‌آيد که دقيقاً کی، ولی آخرين سفرم به بيرجند سفری بسيار کوتاه بود که برای مشاهده‌ی خورشيد گرفتگی با گروهی از دوستان از مشهد به آنجا رفتيم و آن هم شايد يک روز بيشتر به طول نينجاميد. از آنجا تنها مشتی ياد و خاطره برايم مانده است. همين و بس. عمری اگر باشد حتماً باز سر از بيرجند در می‌آورم . . .
هر سرِ موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاييم و ملامتگر بيکار کجاست
اما گفتی کی شهرها به هم می‌چسبند و همه يک نام پيدا می‌کنند؟ همين حالا من شهری دارم تنها به يک نام و در آن کسی را نمی‌درند و نمی‌خورند. شهرِ من، شهرِ عشق است:
در دو جهان لطيف و خوش همچو امير ما کجا
ابروی او گره نشد گر چه که ديد صد جفا
اينجا هر که اهلِ مهر است و آشنا به وفا، از ماست و خويشاوندِ ما. «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس». اينجا، جای خودفروشان مزور و اهل سالوس نيست. اينجا بايد ظاهر و باطنت يکی باشد. چنان باشی که اگر ديدی کسی را به دوزخ می‌فرستند، چندانِ غرقِ مهر باشی که خود به جایِ او راهی دوزخ شوی که حيف است . . . سوختن حيف است.

به يادِ يار و ديار . . .

هوای لندن باز خنک شده است، آن قدر که اگر لباس گرم نپوشی بايد دندان‌هايت از سرما به هم بخورد (حداقل منِ سرمايی اين‌گونه‌ام)! غروب يکی دو ساعتی رفتم چرتی بزنم و وقتی از خواب بيدار شدم ديگر هوا تاريک شده بود. لباس پوشيدم بروم بيرون برای شام. وقتی که از پله‌های خوابگاه پايين می‌رفتم ناگهان دلم عجيب هوای وطن کرد. دلم پر زد برای اينکه الآن که می‌روم بيرون صدای اذان از گلدسته‌ای، جايی فضا را پر کند. من از کی صدای طنين اذان را نشنيده‌ام؟ راهم را کج کردم به سمتِ رستورانی پاکستانی که حوالیِ يوستون است. اين رستوران فضای جالبی دارد. از هر سمتِ ديوار تابلويی آويزان است که آياتی از قرآن را به خطِ خوش نوشته است. دکوراسيون داخل رستوران جوری است که تصور می‌کنم الآن ناگهان سر از بيرجند در آورده‌ام وسطِ يک ظهرِ داغ تابستان! آن قدر اين فضا برايم صميمی و آرام است که هوس می‌کنم ساعت‌ها فقط اينجا بنشينم و فکر کنم. انگار نه انگار که اينجا لندن است . . . ياد وطن می‌افتم.

اندر حکايت پرده‌نشينان

گفته بودم که در ديار ملکوت، هنوز گروهی هستند که پرده‌نشين‌اند و مجال ظهور نيافته‌اند. گروهی مرتب در کار نوشتن بوده‌اند و گروهی ديگر هنوز تنها صفحه‌ای به نامشان است. باری عجالتاً حضورِ يکی را آشکار می‌کنم که با تازگی به اين سرزمين اسباب‌کشی کرده است:
ساغر ارغوان
ساغر، حکايت درازی دارد. روزی اگر عمری باقی بود، قصه‌ای خواهم نوشت از ماجرای او. خودش هنوز در کارِ سامان شکل و شمايل صفحه است. باری نوشته‌هايش هست از ماه‌ها پيش. برويد سری بزنيد.

September 1, 2003

مسأله هويت و ماجرای حلقه‌ی ملکوت

دير زمانی است که رمق نوشتن ندارم. خيلی وقت است که در خودم غروب کرده‌ام: غروبی در غربتِ غرب. ستاره‌ی شرق هم دميدن نياغازيده است. در ميان اين همه سرگردانی گاه‌گاهی قلم‌اندازی روان می‌شود تا گمانِ بقا را به خودم القا کنم. هر روز می‌گويم که:
شب‌های هجر را گذرانديم و زنده‌ايم
ما را به سخت‌جانیِ خود اين گمان نبود!
باری بهانه‌ی اين نوشته يادداشتی بود که دوستی پای مطلب کاتب کتابچه نوشته بود و جويای اسم و رسمِ او شده بود. هنوز برای من عجيب است که چرا عده‌ای در وبلاگ خواهان رديابی هويت افرادند. آنها که با حلقه‌ی ملکوت آشنايند، با اندک پيگيری و کنجکاوی می‌توانند اسامی واقعی تعدادی از نويسندگان ثابت حلقه و البته صاحب ارضِ ملکوت را دريابند. اصلاً کارِ دشواری نيست. به گمانِ من اصلاً مهم نيست که بفهميم چه کسی دارد از کجا می‌نويسد، مگر اينکه ماهيت کار امنيتی يا سياسی باشد که حداقل در کارِ نويسندگان اصلی حلقه نيست. از طرفی، زمانی که تصميم گرفتم مجال و فضايی برای ساير دوستانم در اين حلقه فراهم باشد تا ما فی‌الضميرشان را مرتب بر پهنه‌ی اينترنت ارايه کنند، نکته‌ای را که از همان اول در خاطر داشتم اين بود که هيچ ضرورتی ندارد که کسانی که در اين وادی با من همقدم و هم‌قلم می‌شوند مانند من بينديشند يا موضع‌گيری‌های فرهنگی، سياسی يا اجتماعی مشابهی داشته باشند. به اعتقاد من، قلم، قلم را تصفيه می‌کند. من از قلم نمی‌هراسم. از نيرنگ و ريا بيزارم. از برادرکشی متنفرم. از بی‌وفايی و ناجوانمردی گريزانم، به هر نام و در هر جامه‌ای که باشد. گاهی اوقات، تمام اين جفاها در کسوتِ دين و فرهنگ، يا عشق و معرفت بر ما می‌رود. من جويای صدق و صفا و يکرنگی بودم و هستم. تا به امروز آنچه از دوستانم در اين حلقه ديده‌ام همين بوده است و بس.

ادامه‌ی «مسأله هويت و ماجرای حلقه‌ی ملکوت»

چقدر گفتم ويسکی نخور!

چارلز برانسون، بازيگر بد هيبت سينما، در گذشت. من نفهميدم اين آدم آلزايمر گرفته بود يا به ذات‌الريه مرد. هر چه بود من هميشه به او می‌گفتم که اين قدر ويسکی نخورد. خورد و اين بلا سرش آمد!

Free counter and web stats