« July 2003 | صفحه‌ی اصلی | September 2003 »

بايگانی: August 2003

August 31, 2003

در به درِ تو

به دنبالِ توام منزل به منزل
پريشان می‌روم ساحل به ساحل
به خوابت ديده‌ام رؤيا به رؤيا
به يادت بوده‌ام فردا به فردا
پس از تو روحِ سرگردانِ موجم
هنوزم تشنه‌ام دريا به دريا
تو را تنهای تنها می‌شناسم
تو را هر جای دنيا می‌شناسم

آتش

حرفی از نامِ تو آمد بر زبان
دست‌هايم، دفترم آتش گرفت

August 30, 2003

پيامبر عاشق دست به قلم شد

ديشب پيش از اينکه بخوابم سری به دانيال زدم. ديدم باز بعد از ماه‌ها سکوت، خموشی را شکسته است. برويد ببينيد چه معاشقه‌ای با باران دارد!

August 29, 2003

پارک جمشيديه و حکايت‌های درازِ من

درست از اولين روزی که به تهران آمدم و مقيم آن شهرِ شلوغ و فارغ شدم، پارک جمشيديه (برنده سال 2001 جايزه معماری آقاخان) هميشه برای من پناهگاهی بود. ملجأيی که وقت غم و هنگام شادی، مفر و آسايشگاهِ من بود. تمامِ دوستانم که مرا می‌شناسند و با من از نزديک دمخور بوده‌اند می‌دانند که وقت و بی‌وقت، تنها يا به همراهِ دوستانم وجب به وجبِ اين پارک را گشته‌ام.

شايد بسياری از عجيب‌ترين اتفاقات زندگیِ من در همين پارک افتاده است. خيلی از فراز و نشيب‌های جدیِ زندگی من جايی به وقايعی گره می‌خورند که در همين پارک رخ داده‌اند. بماند که چه نيم‌شب‌ها که گريان و خندان سر به دامانِ کوه‌های جمشيديه می‌گذاشتم و آوازخوانان عقده‌ها در سايه‌سار درختان خالی می‌کردم. نمی‌دانم چه شد که ناگهان ياد جمشيديه افتادم، اما هيچ کس از دوستانِ نزديک من(آنها که با من در ايران بوده‌اند) نيست که با من خاطره‌ای از اين پارک نداشته باشد. در اين دو سال گذشته هم هر بار که سفری به ايران داشتم، حداقل يک بار گذارم به جمشيديه افتاده است: تنها يا با دوستان. آخرين شبِ من در تهران، زمانی که راهی لندن بودم، درست قبل از اينکه برويم فرودگاه دسته‌جمعی اول سری به جمشيديه زديم و بعد رفتيم مهرآباد. شايد بايد دفترها بنويسم از ماجراهايی که در اين پارک بر من رفته است! حکايت‌ها دارم از اينجا.

از ايمان تا نقشِ ايمان

زمانی که پراگ بودم ماجرای اخیر تمثال ده فرمان آلاباما را مرتب دنبال می‌کردم. جالب است که اين قاضی با اصرار می‌گويد که بايد حتماً این ده فرمان به همان بزرگی در محل کارش و در برابر انظار عموم نصب باشد چون خود را مؤمن می‌شمارد و همه چيزش را از خدا می‌داند. اين آقا مانند محافظه‌کارانِ وطنیِ ما می‌خواهد دين و خدا را درست همان‌طور که خودش می‌فهمد به اجبار به خورد تمامِ آدميان بدهد. اصلاً هم برای‌اش مهم نيست که مردم از زوايای مختلفی به ايمان و خدا نگاه می‌کنند. جالب است که بدانيد جامعه‌ی شديداً مذهبیِ آمريکا از اين جهات بسيار به جامعه‌ی ايرانی ما شبيه است. حتی بنيان‌های تئوريک سياستِ خارجی رئاليستی آمريکايی‌ها از تئوری‌هايی مشروب می‌شوند که مصدر بروز آرای آقای مصبح يزدی و جنتی هستند.

اما از اين جلوه‌های افراطی و تحميلی دين و ايمان که بگذريم، ايمان در اين ميانه همواره قربانیِ همين تنگ‌نظری‌ها و صد البته شيطنت‌های به ظاهر خردورزان است. اين البته قصه‌ای نو نيست. به گذشته‌ی تاريخی مسلمين برگرديد. دو نمونه‌ی برجسته در اين زمينه داريم: ابوالعلای معری و زکريای رازی. اين مورد آخری از قضا همواره در شمارِ مسلمين آمده است. تصور می‌کنم يک بار ديگر در همين وبلاگ از مناظرات او و ابوحاتم رازی ذکری به ميان آورده‌ام. آنها که به ريشه‌های تاريخی اين مناظرات علاقه دارند، می‌توانند «اعلام‌النبوة» را بخوانند. اين کتاب را انجمن حکمت و فلسفه سال‌ها پيش به تصحيح صلاح الصاوی با همکاری غلامرضا اعوانی چاپ کرده است. مقدمه‌ی فارسی کتاب برای آنها که عربی نمی‌دانند خلاصه و فشرده‌ی نسبتاً جامعی از مباحث عمده‌ی کتاب دارد.

ادامه‌ی «از ايمان تا نقشِ ايمان»

تو که دستت به نوشتن آشناست

بنويس هر چه که ما را به سر آمد
بد قصه‌ها گذشت و بدتر آمد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه‌ها را می‌کشيم، نمی‌شماريم
بنويس از ما که در حال فراريم
توی اين پاييز بد فکر بهاريم!
. . . دلِ ما را بنويس!

August 28, 2003

بی‌پناهی

ز بام و در همه جا سنگ فتنه می‌بارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
فرو گذاشت دل آن بادبان که می‌افراشت
خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا؟
***
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دلِ آبگينه بشکن، که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

باز هم احساس وطن

این بار هم که پایم به لندن رسید احساس توطن در اینِ خاکِ بی‌آفتاب کردم! هوای لندن حسابی خنک‌تر از پراگ است. آسمان هوای باریدن دارد و من هم که دیری است حسرت باران به دلم مانده است. حال و هوای خودم هم طوفانی است و به اندک تلنگری باریدنم می‌گیرد. از قضا بهانه برای گریستن زیاد دارم . . . بماند. گويی در لندن آب از آب تکان نخورده است. بروم ببینم چه بلايی سر تونی بلر آمده است!

August 27, 2003

يادداشتی برای حلقه‌نشينان

ساکنان ارضِ‌ ملکوت را قطعاْ آگاهی هست که دو بار اين وادی گرفتار سقوط و انفجار شد. نخست بار البته آن قدر لرزه‌ها شديد نبود که اين بار. اين مرتبه تمام ارض ملکوت گويی ناگهان دود شد و به هوا رفت. دليلش را عجالتا رها کنيد. باری مهم‌ترين وصيت قبله‌ی عالم به تمامی ساکنان بارگاه اين است که همواره پيش از منتقل کردن مطلب به وبلاگتان نسخه‌ی ذخيرتی از آن در جايی داشته باشيد که در صورت هر گونه مشکلی بتوان آن را بازيافت. قبله‌ی عالم در حول و ولای سفر پاک از ياد برده بود که نسخه‌ای از مطالب سايت برای بايگانی فراهم کند و اينجا هم که گرفتار آن مشکل شديم. به هر تقدير اين نکته را هرگز از ياد مبريد. مطلبتان را قبلاْ در فايلی با ذکر تاريخ و ساعت اتمامش ثبت کنيد و سپس منتقل به وبلاگش نماييد. سلطان را هم از باب کاری‌ که از دستش خارج است خجالت مدهيد!

عزت سکانِ درگاه مزيد!

يادداشت شامگاهى

گرگ و ميش غروب است. ديگر همه جا تاريك شده است. كيوان و فرين هنوز خسته از كارِ شبانگاهى در خواب بودند كه از خانه بيرون زدم. نماز شام است و هوا به سردى مى‌زند. ناچار لباس گرم‌ترى پوشيدم و كوله بر دوش راهى مركز شهر شدم تا آخرين مكاتيبِ پراگى را ثبت كنم. راستى اين فتانه‌ها چرا اينجورى مى‌كنند؟ هوا سرد شده است و اينها هنوز نيمه عريان در كوى و برزن مى‌گردند!

مردمان عجيبى هستند اينها. اينجا كه من نشسته‌ام محل ازدحام حضور فيزيكى دين و غيبتِ معنوىِ آن است. گرداگردِ من چندان كليساى قوم نصارا كه هر يك تاريخى بس بلند در پسِ پشت دارند، سايه بر سر ملت انداخته‌اند که حساب ندارد. اما دين در كجاى ضميرِ اين جماعت ريشه دارد، نمى‌دانم! چك‌ها به هيچ رو ادب و شخصيتِ انگليسى‌ها را ندارند. شايد يكى از دلايلش اين است كه زبانشان را نمى‌دانم و نمى‌توان با اين طايفه‌ى زبان بسته ارتباط برقرار كرد. شهر اينها را هنوز نتوانسته‌ام از باب گرانى و ارزانى اجناس بسنجم. آن قدر بر ذهنم فشار دغدغه‌هاى بيكران زياد است كه ديگر بى‌حساب و كتاب خريد مى‌كنم.

روزهای آخر

امروز آخرين روزی است که در پراگ می‌گذرانم. فردا بر می‌گردم لندن. دارم يواش يواش دلتنگ لندن می‌شوم و کلی کار که روی دستم مانده است. تدبيرِ‌ کلاس‌های دانشگاه و رتق و فتقِ‌ امور منزل معضلی ديگر شده است بالای اين همه کار. از کاتب کتابچه و صاحب مختصر هم بی‌خبر مانده‌ام. عجيب است که اين اتفاق حتی در لندن هم نمی‌افتاد! به هر تقدير، اين واپسين روز پراگ هم رو به اتمام است:
و ما هم­چنان
دوره می‌کنيم شب را و روز را
هنوز را . . .

August 26, 2003

از بس که چشمِ مست . . .

امروز هم پس از آنکه باز هم نيمروز از خواب برخاستيم،‌ از خانه برون آمديم و به تفرج پرداختيم. سير آفاق و انفس نموديم و تفرج صنع: باری اينجا هوا هم گرم است!

احوالِ ديارِ‌ ملکوت هم ظاهراْ به سامان آمده و جز همان فقدان چند روزه‌ی برخی از نوشته‌ها ساير مطالب بر جای است. اگر کسی در پیِ مطالبِ‌قديمی‌تر می‌گردد می‌تواند به بايگانی «سالی که گذشت» مراجعه کند. ساير همراهان هم اگر مجالی بيابند، شروع به نوشتن خواهند نمود. تنها صاحب سيبستان است که چندی سکوت اختيار کرده است.

August 25, 2003

مراسم ولادت سلطان

شبِ‌ شنبه در جوار وحيد (درياروندگان)، عباس معروفی و مهرگان،‌ و ميزبانانِ‌ من کوتاه مجلسِ طربی داشتيم که حکايتش عجالتاْ دراز است. باشد تا بعد. از همه‌ی نازنينانی که با تلفن،‌ ايميل يا پيغام سالروز ديده‌گشودن قبله‌ی عالم را بر پهنه‌ی خاک تبريک گفتند سپاسگزار. اکرم خانم را اختصاصاْ بايد ياد کرد که لطف نمود و از برلين زنگ زد.

و اما الحديث ذوشجون!

روزگار پراگ کماکان می‌گذرد. باری چنان‌که ذات ملوکانه پيشتر به نظر مترددين درگاه رسانيده بود، شبِ دوشين ميزبانانِ نازنين من برای تدبير امری حياتی راهی ولایت آمستردام شدند و ناچار قبله‌ی عالم بايد به ميهمانیِ‌ سیاح الملکوت (ايگناسيو)‌ و قديسه‌الملکوت (ترزا)‌ می‌رفت. غروبِ ديروز را به همراه ايگناسيو و ترزا به تفرج و سياحت مرکز شهرِ پلِ‌ چارلز و حوالیِ‌قصرِ‌ تاريخی شهر گذراندیم. آنگاه سوار بر قايق گشته و به همراه بانگِ‌ نوشانوش رودِ‌ ولتاوا را پيموديم. عندالمراجعت به نزد ظهيرالملکوت بازگشته و اسبابِ‌ موکب همايونی را برچيديم و رحل اقامت در سرای کيوان افکنديم. بساط شام را ديشب در رستوران کِنوِلو در منتهای اليه ميدان واتسلاو پايين موزه‌ی ملی چک تدارک ديده بود سياح‌الملکوت. ناگفته نماناد که ساختمان راديو فردا نيز در مجاورت همين موزه واقع است. باری ديشب را پس از مراجعت به گفت‌وگو با کيوان سپری کرديم تا حوالی سحرگاه. نيمروز که از خواب برخاستيم،‌ پس از گشت و گذاری کوتاه به خانه بازگشتم و کوله بر دوش به حوالی ساعت نجومیِ‌ شهر آمدم در کنار مجسمه يان هوس (کشيشی پروتستان که در همين ميدان او را زنده‌زنده سوزاندند). اکنون در کافه‌ای نشسته و در کار تدبيرِ‌ صفحاتِ‌ ملکوتيم. عجالتاْ اين چند خط را از سفرنامه‌ی پراگيه‌ی سلطان داشته باشيد تا بعد!

August 24, 2003

کمان گوشه‌نشينى و تير آهى کو؟

اين روزها شديداْ گرفتاريم. شايد مجالى فراهم شد و در اين روزهاى آتى باز سرى بدين پهنه‌ي پريشان زديم. عجالتاْ مترددين اين ديار نکته‌اى را به خاطر بسپارند و سرى به کاتب کتابچه بزنند و آخرين مطلب «پوزشى و خواهشى» را بخوانند. شايد کسى از نازنينان که مقيم ديار هلند باشد، بتواند ظهيرالملکوت ما را در امرى اضطرارى ياري برساند.

August 23, 2003

پاره هاى تصاوير

عجالتاً اين چند عكس را از پراگ داشته باشيد تا بعد!

ادامه‌ی «پاره هاى تصاوير»

اندر احوالات پراگ

اين يكى دو روز از بابِ خللى كه در كارِ اركانِ سرور پديد آمده است، ساكنان بارگاه سلطان سرگردان شده اند. بارى اميد هست كه در همين چند ساعتِ آتى اين گرهِ نيمه­كور را بگشايند. سلطان هم كه در اين احوالِ پريشان دل، گرفتار اين كامپيوترهاى چك­ها و اسلاوها شده است و فارسى را به لطايف­الحيلى تايپ مى­كند!

بارى چنانكه كه صادر و وارد بارگاه مقدسه شاهد است، پاره­اى از مكاتيب سلطان از مورخه شانزدهم آغسطس، رخ نهان كرده­اند و سلطان در كار تدبير و فراهم ساختن ديگر باره­ى نسخِ ديگر آنهاست، ارجو كه در ديوانِ استنساخات اثرى از آنها بيابيم.

قبله­ى عالم ديروز را به همراهِ ظهيرالملكوت، كاتب كتابچه، به تفرج در مركز شهر گذرانيد. چندان عكس گرفته­ايم ديروز كه كامپيوتر ظهيرالملكوت را جاى نمانده است براى تدارك ساير امور! امروز صبح كه آرام و بى­صدا از خانه بيرون خزيديم، تا ذى­وجودى را از غيبتِ ما خبرى نرسد، چندان­كه شتابناك پا در ركاب كرديم از خاطر برديم تا آن تصاوير درخشانى را كه ديروز در مركز شهر از بناهاى فخيمه و آدميان زيباروى و سيمين­برانِ پرى­پيكر گرفتيم به همراه آوريم. اگر آورده بوديمشان، اكنون ما را و آنها را در اين صفحه زيارت كرده بوديد. بارى، آنها را به همراه ساير تصاوير مربوط به محفل تولد قبله­ى عالم يكجا در معرض تماشاى عمومِ عالميان خواهيم نهاد.

از جمله­ى اخبار تالم­بارِ اين است كه ملك­الشعراى ملكوت و مصورالملكوت را مشكلى پديد آمده است كه حضور در ديار پراگ ناممكن گشته است. خاطر سلطان از فراق آن دو عزيز بسى مكدر است اكنون. بارى همين جا پيام مى­دهيم كه قبله­ى عالم تا هفته­اى ديگر هنوز در مجاورت بارگاهِ شريفه­ى ظهيرالملكوت و صدر اعظم به سر مىبرند. اگر اين چك­ها كه بغض و كينه­ى قبله­ى عالم را به دل گرفته­اند و رواديد سفر به مصورالملكوت نداده بودند، بر سرِ عقل آمدند، ما را ديده بر در خواهد بود كماكان!

August 22, 2003

قبله متولد مى شود

بابا فردا تولد قبله عالم است. كارى بكنيد!

شراب خواه

چون نقش غم ز دور ببينى شراب خواه
تشخيص كرده ايم و مداوا مقرر است

براى دل صاحب سيبستان كه فقط گاهى اوقات دلتنگ قبله عالم مى شود! اگر چه مصاحبت ظهيرالملكوت و صدراعظم دولتى روز افزون است، بارى دل هواى قبله مقصود مى كند. چه كنيم ديگر:
من مى شناسم اين دلِ مجنونِ خود را!

قبله عالم ويران شد

بابا داريم بيچاره مى شيم. دو روز تاج و تخت را رها كرديم به عشق ظهيرالملكوت. بدبخت شديم!

August 20, 2003

اندر حکايت ملازمانِ درگاه

الساعه که خبر سفرِ اين سویِ فرنگ قبله‌ی عالم در افواهِ عالميان افتاد، ديده‌ی مبارک همايونی به مرقومه‌ی جواهرآسای وليعهد بارگاه منور گرديد که خبر از بسيج کردن الاغدار و جارچی و ساير غلامانِ تحتِ امر خود داده بودند. باری ملک‌الشعرای دربار هم که به همراه مصوّرالملکوت راهی مقصدِ چند روزه‌ی سلطان هستند، گويا امشب برای آن نکته‌نويس ديار اتريش مجلسِ بزرگداشتی ترتيب داده‌اند تا ولادتِ آن جمشيدِ بی‌جام، آن شاعرِ بی‌نام و آن همدمِ نقاشِ خراش‌ها را جشن بگيرند؛ مخفی نماناد که ملک‌الشعرای بارگاهِ همايونی را از اقامت در ملکِ خلدآشيانِ ملکوت نامی بلند نصيب افتاده است که سرّ اين مرتبت و قدرِ اين منزلت را خودِ ملک‌الشعرا نيکوتر داند با صله‌هايی که وقت و بی‌وقت «کليک‌وار» از قبضه‌ی مقدسِ خاقانی دريافت می‌دارد!
القصه، چنان‌که رسمِ ملوک، آن هم مَلِکِ ملکوت باشد، که از دارِ دنيا همين مسندِ مجازی برایش بر جا مانده است، بر آنيم که تا بدان پايه که منخرطانِ سلکِ حلقه‌ی منوره فرمانِ همايونی را مطاع شمارند، در جمعِ جملگی ساکنانِ درگاه اهتمامی بليغ نماييم و منزلگاهِ صدر اعظم و ظهيرالملکوت را دو شبی هم که باشد، بر آن غريبانِ سرزمينِ مؤلفِ «قصر» تنگ کنيم تا «سبکیِ تحمل‌ناپذيرِ هستی» را در معيت موکبِ همايونی از دوشِ جان برگيرند و بر خاکِ جهان بيفشانند! دو روزی ديگر هم البته سالگردِ ولادت سلطان است و صد البته که افولِ ما را از مقامِ خويشتن بر مسندِ بی‌اعتبار سلطنت محفلِ سروری بايد! بگوييد تا مطربان بخوانند، مهرويان برقصند و مليجکان بخندانند (هر چند هر چه گشتيم در بساط سلطان مليجکی نيست؛ دور باد از شأن بلندمرتبگانِ درگاه)! باری سلطان را اين روزها مکتوب نوشتن به شيوه‌ی سلطانی بسی دشوار می‌آيد از آن رو که سلطان ذاتاً با عالمِ درويشی خوشتر است تا گير و دار سلطنت و کلاهِ دلکشِ خسروی! غمِ اين شيفتگانِ عالمِ مجاز ما را به صحرای بی‌وفای خاک و عرصه‌ی پربلای بلاگ کشيد و گرنه ما را چه به اين اموراتِ دنيوی و اشتغالاتِ مجازی؟ القصه، تا آنجا که مخبرانِ بارگاهِ همايونی خبر آورده‌اند، عجالتاً جز وين نشينان، وليعهد بارگاه در معيت مليح‌الملکوت و فلق‌الملکوت راهی پراگ هستند که چنانکه کاشف به عمل آمده است ديرتر از موعد از راه می‌رسند. بايد اين بارگاه را به حراج گذاشت! وليعهد بارگاه به اين و آن وعده‌ی ملاقات می‌دهد و قبله‌ی عالم بايد ديده بر در بدوزد تا وليعهدش از محفل‌های ديگران به مجلسِ همايونی باز آيد. ساعتی پيش جوری با سلطان سخن می‌گفت که انگار حاجی واشنگتن دارد قصه می‌گويد!
صاحب سيبستان را البته خبر داريم که چه افتاده است تا به جمعِ همراهان قبله‌ی عالم نمی‌پيوندند. گفته‌ايم تا نمامان زبان در کام کشند و در بابِ احوالاتِ نازک‌الملکوت چيزی بازگو نکنند. ببينيم آيا ساعتی خموشی اختيار می‌کنند تا قبله‌ی عالم به رتق و فتق امور بپردازند يا نه! با اين احوالاتی که دارد بر ما حادث می‌شود، گويی بوی الرحمن بساط سلطان و موکبِ همايونی بلند است. همين روزهاست که قلم بر زمين بگذاريم و کار اين جهانِ پر بلا را به ساير مقيمانِ درگاه واگذاريم. ساعتی پيشتر بود که رحيم‌الملکوت از بابِ شفقت متذکر می‌شد که عنقريب است که قبله‌ی عالم ندای استعفا سر دهند و به عذرِ درس و مشق، عطای سلطنت را به لقای محافظت بر کار تعليم و تعلم ببخشند. اشارتِ آن نازنين دوست هم پر بی‌وجه نيست. جدای حکايت تلمذ در محضر اساتيد سياست و ديپلوماسی که همين روزها آغاز می‌شود، سلطان را مهمی ديگر نيز در پيش است که منتها درجتِ فراغت را شايد در پی داشته باشد. باری چنانکه در حديث نبوی آمده است: اذا بلغ الکلام الی القَدَرِ فأمسکوا!

August 19, 2003

قبله‌ی عالم به پراگ می‌رود

عنقريب، چنان‌چه گردش کواکب بر وفق مراد باشد و ساعات به سعادت سپری گردند و قضای آسمانی موافق تدبير همايونی شود، قبله‌ی عالم راهی ديار کاتبِ کتابچه و صاحب مختصر («چای تلخ» سابق)، يعنی همان ظهيرالملکوت و صدراعظم فعلی، می‌شوند. عجالتاً همين اشارت موجز را به سمعِ رضا بشنويد تا خاطرِ سلطان از دغدغه‌های تدارکات سفر فراغتی حاصل کند و آنگاه نکاتی را محض تنوير قلوب و مطرا ساختن ضمير مترددين ارض مقدسه به کلکِ گهربار خاقانی تحرير خواهيم نمود.

خروج از محاق

حلقه‌ی ملکوت از آنچه که می‌نمايد وسيع‌تر است. گروهی از ساکنان بارگاه مقدسه هنوز ظهور اختيار نکرده‌اند. باری چندان که اقتضای حکمت است، شماری از پرده‌نشينانِ محروسه‌ی معظمه را به بازار کشيده‌ايم. آنها که هنوز به دلايلی کوسِ وجود بر بامِ عرش نزده‌اند، به ارادت و اشارت همايونی و اقتضایِ زمان ظاهر خواهند شد. از اين ميان دو ميهمان جديد داريم: يکی گردونِ ادبی عباس معروفی است. ديگری وبلاگ «از دور بر آتش» است که رضا علامه‌زاده می‌نويسد. آنها که گلسرخی را می‌شناسند، حتما با نام رضا علامه‌زاده هم آشنا هستند.

August 16, 2003

اگر جای آنها بوديم

نوشته‌ای بر ديوار يک کليسا در ايرلند شمالی در توضيح سرچشمه‌ی نفرت و عدم تسامح:
«اگر ما نيز آنجا که آنها زاده شده‌اند به دنيا می‌آمديم و آنچه را بدان‌ها آموخته‌اند به ما نيز می‌آموختند، ما هم آنچه را که آنها باور دارند، باور می‌داشتيم.»
از استثناها که بگذريم، حالِ عمومِ آدميان همين است. آنها که ديندارند يا آنها که بی‌دين‌اند يا بی‌دين می­شوند؛ آنها که عاشق‌اند يا آنها که ترکِ عشق می‌کنند؛ همگی اين مشکلِ عملیِ حيات را دارند.

حسرتِ ايمان

«آنگاه
خورشيد سرد شد
و برکت از زمين‌ها رفت

و سبزه‌ها به صحراها خشکيدند
و ماهيان به درياها خشکيدند
و خاک مردگانش را به خود نپذيرفت. . .

ديگر کسی به عشق نينديشيد
ديگر کسی به فتح نينديشيد
و هيچکس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد
. . . خورشيد مرده بود
و هيچکس نمی‌دانست
که نامِ آن کبوتر غمگين
کز قلبها گريخته ايمان است!

آه ای صدای زندانی
آيا شکوهِ يأسِ تو هرگز
از هيچ سوی اين شبِ منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه، ای صدای زندانی
ای آخرين صدایِ صداها . . .»

ادامه‌ی «حسرتِ ايمان»

هر سازی که می‌بينم

اخوانِ نازنينم می‌گفت که:
«من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بينم بد آهنگ است
بيا ای خسته خاطر دوست!
ای مانندِ من دل‌کنده‌ و محزون
بيا ره توشه بر داريم
قدم در راه بی‌برگشت، بی‌فرجام بگذاريم
. . .
چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياری کردن باغی کز آن گل کاغذين رويد؟»

راه‌های بی‌برگشت و بی‌فرجام ديگر اين روزها برايم چنگی به دل نمی‌زند. چرا آدمی بايد کاری کند که ترميم‌پذير و بازگشت‌ناپذير باشد؟ مگر در هر کاری احتمالِ خطا نيست؟ مجالی باشد بيشتر در اين مورد خواهم نوشت.

کنعان؟ يوسف؟ يعقوب؟

يعقوب‌وار واسفاها همی زنم
ديدارِ خوبِ يوسفِ کنعانم آرزوست
گاهی اوقات عشق چنان بالا می‌رود که ديگر حتی خيال معشوق هم در ضمير عاشق نمی‌گنجد. اين خاصيتِ عشق است که وقتی که ريشه‌ی معرفت داشته باشد، بالا می‌رود. ديگر در سطح نمی‌ماند. ديگر به خواسته‌های زودگذر و بشری قناعت نمی‌کند. قدرِ تن را نمی‌خواهم بشکنم، اما می‌گويم که عشق را معرفتی بايد. اين معرفت هم عمل می‌طلبد و تعهد. اگر جز اين باشد، آدمی در خود فرومی‌غلطد و عشق به جای اينکه بال باشد می‌شود بار:
بی معرفت مباش که در من يزيدِ عشق
اهلِ نظر معامله با آشنا کنند
به همين شيوه اگر سلوک کنی، ديری نمی‌گذرد که خواهی گفت:
چنان در خويشتن غرقم که معشوقم همی گويد
بيا با من دمی بنشين، سرِ آن هم نمی‌دارم!
باورم نمی‌شود که در طولِ يک روز از آن حالِ پريشان و خراب، از آن حضيض بدبينی چنان ارتفاع گرفته باشم که بگويم:
نظر به خويش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست / جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نيست
پس «شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما» که کمينه درس تو اين بود که بگويی:
نيابی در جهان ياری که داند دلنوازی را / به خود گم شو! نگه دار آبروی عشقبازی را!

August 14, 2003

از عشق گفتن

الآن داشتم وبلاگ ساغر ارغوان را مرور می‌کردم به يادداشتی برخوردم درباره‌ی رضا رويگری که کلی خاطره را برايم زنده کرد. اين نوار «از عشق گفتن» او ماه‌ها همدمِ من بود. عزيزی که ديگر اکنون ميانِ ما نيست و دريغا که هنگامِ وفاتش در ايران نبودم، به اين نوار علاقه‌ی زيادی داشت و پا به پای من هر جا که با من بود به نغمه‌های‌اش گوش می‌داد. بابِ طبعِ عاشقانِ پريشان است. کاش کسی اين نوار را برايم از ايران بفرستد يا بياورد!!

برای آنکه می‌پرسد!

گفت:«احوالت چطور است؟»
گفتمش: «عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگيز مغول!»

(از: قيصر امين پور - به نقل از ساغرِ ارغوان)

عشق‌های ماوراء‌الملکوت

اين شعر که عنوانش «ای همان احساس ديرين» است، شعری از شهزاده‌ی سمرقندی، ماوراء‌الملکوتِ ماست. خوشا به سعادتش که عشق را اين‌گونه تجربه می‌تواند کرد!
***
عشق خوب است
عشق عالی است
اما
هر چه از عشق سر زد
عشق را سر زد
اما
عشق خوب است
عشق عالی است
برای خنديدن
عشق خوب است
عشق عالی است
برای گريستن
به تنهايی!

سکوت

سينه‌ی صافی گرفتم پيش چشمِ روزگار
تا در اين آيينه هر کس خود چه انگارد مرا
يادِ آن فرزانه‌ی آزرده خاطر خوش که گفت
خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا

August 13, 2003

به کدامين گناه؟

بی‌گناهی کم گناهی نيست در ديوانِ عشق
يوسف از دامانِ پاکِ خود به زندان رفته است!

تنها غبار

تنها غبار است اينجا. هيچ جا را نمی‌توان ديد. چشمخانه‌ها تهی، دل‌ها خالی از شور، خردها خاموش‌اند. رنجِ اين‌ها استخوان می‌سوزد، ولی نقدِ حالِ ما همين است و جز اين نيست:
من و مقامِ رضا بعد از اين و شکر رقيب
که دل به دردِ تو خو کرد و ترک درمان گفت
آن قدر اينجا خاموش است، چندان عشق را سترون کرده‌اند که بغض هم يارای شکستن ندارد:
ز بس که گريه نکردم غرورِ بغض شکست
برای غسلِ دلِ مرده آب لازم نيست

با کدام باد؟

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟

August 12, 2003

تهی‌دستی فقيهان

در يادداشتِ اخيری که درباره‌ی برنامه‌ی آی‌تی‌وی1 نوشته بودم، متذکر شدم که خيلی از افرادی که مورد مصاحبه بودند، در زبانِ انگليسی مشکلات بزرگی دارند. اين سخن را از آن رو می‌گويم که خود مدت‌ها با زبان انگليسی مأنوس بوده‌ام و حتی آن را تدريس کرده‌ام. کسانی که مرا از نزديک می‌شناسند می‌دانند که تا چه اندازه در درست ادا کردن کلمات انگليسی وسواس دارم. مقصودم داشتن لهجه‌ی انگليسی نيست. درست ادا کردن با لهجه داشتن فرق دارد. متأسفانه نسل روحانيون بعد از انقلاب علی‌رغم سر و صدای زيادی که در اين زمينه به پا کرده‌اند در اين زمينه بسيار فقير و تهی‌دست‌اند. شخصاً در سخنرانی‌های زيادی شاهد بوده‌ام که يک روحانی يا محقق که از قم آمده است، انگليسی را چنان پريشان و مضحک سخن گفته است که مايه‌ی شرمساری و آبروريزیِ منِ ايرانی بوده است. دولتمردانِ ما نيز وضع بهتری ندارند. از ميان آنها شايد عده‌ی معدودی باشند که انگليسی را بی‌غلط تکلم می‌کرده باشند. از همه عجيب‌تر اينکه برخی از آنها اصرار هم دارند که همان انگليسی مغلوط و دست و پا شکسته را صحبت کنند.

ادامه‌ی «تهی‌دستی فقيهان»

دير

صد ره به رخِ تو در گشودم من / بر تو دلِ خويش را نمودم من
جان‌مايه‌ی آن اميدِ لرزان را / چندان که تو کاستی فزودم من
می‌سوختم و مرا نمی‌ديدی / امروز نگاه کن که دودم من
تا من بودم نيامدی افسوس! / وانگه که تو آمدی نبودم من!
جای گله‌ای نيست. قاعده‌ی کار عالم با همه همين است. باری:
ز تشنه‌کامیِ خود آب می‌خورد دلِ من
کويرِ سوخته‌جان، منّتِ بهارش نيست!

August 11, 2003

زندگی و ديگر هيچ

دو ساعت پيش با مقيمانِ بارگاه سخن می‌گفتم که به وين رفته بودند تا ساکنانِ آن ديار را که از جمله‌ی اصحابِ حلقه هستند زيارت کنند. ظهيرالملکوت به همراه سايرين سوار بر قايق بود و همگی پای‌ها در آبِ دانوب فروبرده و ظهيرالملکوت در احوالاتِ وجد و طرب، سرخوشانه می‌گفت: «زندگی هيچ نمی‌ارزد و هيچ در زندگی نمی‌ارزد». تأويل اين سخن را از خود او طلب کنيد. باری ملک‌الشعرای ملکوت نيز چون اطفال مشغول آب‌بازی بود شلپ و شولوپ کنان فريادهای شادمانه سر می‌داد. ماهِ منيرِ فلک وبلاگ و مصوّرالملکوت نيز آواز سر داده بودند و آن دو ديگر را از آن آوازها اعتباری نبود گويا. باشد تا قبله‌ی عالم را دست بدان دو عاصی رسد!

پ.ن. ظهيرالملکوت آن جمله‌ی قصار را اين‌گونه اصلاح فرمودند: «قبله عالم به سلامت باشند!
آن‌چه به عرض رسید این بود که زندگی ارزشی ندارد، اما هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد.»

گنه کرد در بلخ آهنگری . . .

اين ضرب‌المثل مشهور در اين دهه‌ی اخير در کشورِ ما مصداق عينی پيدا کرده است. اصلاً معلوم نيست شاکی چه کسی است و متهم چه کسی. معلوم نيست مردم به چه جرمی محاکمه می‌شوند. توضيحش فقط وجود تفاوت‌های فرهنگی و حساسيت‌های ويژه‌ی يک کشور مسلمان نيست که نتوان آن را با کشوری مثل بريتانيا يا آلمان يا آمريکا قياس کرد. همين ماجرای اتهام سوء استفاده از قدرت به وزير کشور را ببينيد. آقای خاتمی می‌خواست قانون در اين کشور حاکم شود و حاکميت قانون بر صدر بنشيند. حالا هر کسی خودش ذاتِ قانون است. قانون آن‌قدر سيال شده است که به راحتی می‌توان آسمان را به ريسمان بافت و حکم صادر کرد. خدا آخر و عاقبت اين طايفه را به خير کند:
آه اگر از پسِ امروز بود فردايی!

چو شمع . . .

در وفای عشقِ تو مشهور خوبانم چو شمع / شب نشينِ کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آيد به چشم غم‌پرست / بس که در بيماریِ هجرِ تو گريانم چو شمع

اين را بايد به دقت و آهسته گوش بدهيد. با تمامِ حضور قلب. با صفای باطن. بدون مثقال ذره‌ای حيله. فارغ از سود و زيان. بدون هيچ بيمی از ملامتِ خلق. يعنی اگر از ملامت می‌ترسی، اصلاً نام مرا هم بر لب مبر. يعنی سرِ خويش گير و بگذر. يعنی با من ميا! منِ تنها رفتن را آموخته‌ام که: جريده رو که گذرگاهِ عافيت تنگ است! باورت نمی‌شود؟ فقط تماشا کن تا معنای سکوت و پرهيز را با گوشت و خونت لمس کنی. تا دريابی که: «دل نيست کبوتر که چو برخاست، نشيند». يعنی اينکه هر دلی هم اين دل نيست. اگر اين دل از دست رفت، بايد او را به چراغ‌ها بجويی. صبر کن تا ببينی و با ذره ذره‌ی وجودت بچشی که:
خلد گر با پا خاری آسان بر آرم / چه سازم به خاری که در دل نشيند؟
می‌خواهی به گذشته برگرديم؟ گوش کن:
«از تکيده درختی، بی‌هيچ آرزوی برگ و باری
جگر سوخته‌ی بيداد زمستان
و پريشانِ تطاول‌های مکرر از خطای دلبردگی‌ها . . .
نقد بازارِ جهان و آزارش را از آن کرانِ پليدی‌اش که دگران‌اند
تا اين واپسين کران - که ديدن توانسته‌ام - اين واپسين کرانِ پاکی که تويی
همه را آزموده‌ام . . .
و آزرده خاطر، سرِ دست افشاندم هست . . .»
سفر خوش مسافر! که من:
«هنوز در سفرم
خيال می‌کنم در آب‌های جهان قايقی است
و من مسافرِ قايق سرودِ زنده‌ی دريانوردهای کهن را
به گوشِ روزنه‌های فصول می‌خوانم
و پيش می‌رانم.
مرا سفر به کجا می‌برد؟
کجا نشانِ قدم ناتمام خواهد ماند؟
و بندِ کفش به انگشت‌های نرمِ فراغت گشوده خواهد شد
کجاست جای رسيدن و پهن کردنِ يک فرش
و بی‌خيال نشستن و گوش دادن به صدای شستن يک ظرف زير شير مجاور؟»

مرا گويی رسيدن و نشستن و گشودن بندِ کفش به انگشت‌های نرم فراغت نزديک است. به قولِ کيانوش همه چيز دارد درست می‌شود!

ايران در بی‌بی‌سی

ساعتی پيش شبکه‌ی سوم بی‌بی‌سی برنامه‌ای را نشان می‌داد با عنوان Fault Lines که جان مک کارتی روايتی از ايران بعد از انقلاب داشت. جالب‌تر از همه اين بود که با افرادی مصاحبه می‌کرد و به خانه‌هايشان می‌رفت که اگر در ايران بود محال بود اينها را تلويزيون لاريجانی نشان بدهند: هادی قابل، سعيد ليلاز، محسن کديور، سعيد رضوی فقيه، ابراهيم يزدی و افرادی از اين دست. از همه جالب‌تر مدير رستوران هانی بود. بعد از قريب به يک سال و نيم دوباره صحنه‌ای از رستوران هانی را در تلويزيون بی‌بی‌سی ديدم. هر وقت که مک‌کارتی به خانه‌ی روحانيون می‌رفت، مثل هادی قابل و محسن کديور حتماً صحنه‌ی نماز خواندشان را هم نشان می‌دهد. در اين ميان فقط يک نفر انگليسی را آزاردهنده صحبت نمی‌کرد و فصاحت در بيان داشت و آن هم ابراهيم يزدی بود. از انگليسی صحبت کردن کديور خنده‌ام می‌گرفت. شما از روحانيون کسی را می‌شناسيد انگليسی را درست صحبت کند؟ نمی‌گويم بدون لهجه، مقصودم درست است. يعنی اينکه ديترمين را ديترماين نگويد مثل کديور!

پ.ن. باز هم که دوستان آقای کديور ناراحت شدند! بابا اين آقا انگليسی را غلط صحبت می‌کند. اين که به معنی طردِ شخصيت او نيست. شما دکتر سروش را در نظر بگيريد. اين آقا انگليسی را به لهجه‌ی فارسی صحبت می‌کند ولی حداقل تلفظ کلمات را درست ادا می‌کند و بيانش بسيار فصيح و اديبانه است. شما خودتان بايد انگليسی صحبت کردنِ کديور را ديشب در تلويزيون بی‌بی‌سی (ببخشيد آی‌تی‌وی1) می‌ديديد تا بفهميد چه می‌گويم. اين چه طرز برخوردی است که تا کوچکترين ايرادی به آقا می‌گيرند به تريج قبای حضرات بر می‌خورد. تازه اين ايراد بديهی و روشنی است که هر کسی متوجه آن می‌شود.

August 10, 2003

شهريار کوچولو

هر وقت که از ديدن عبارات سلطانی و سخنانِ خاقانی در اينجا يکه خورديد و با خود گفتيد که عجبِ وبلاگ‌نويسِ خودخواه و خودشيفته‌ای است اين صاحب ارض ملکوت، برويد و مطلبی را که قبلاً نوشته‌ام بخوانيد:
قبله‌ی عالم: شهريار کوچک
شهرياری ما چندان هم يال و کوپال ندارد. بگذاريد در اين فضای طنزمان نفس بکشيم! عالم فلاسفه خيلی روان‌فرساست.

تعطيلی بارگاه به سبب مشکلات فنی

مدتی است که گرمای بی‌سابقه‌ای اروپا و لندن را فراگرفته است. شهری که هيچ‌وقت گرمايی چنين طاقت‌فرسا را نديده است، گويی آتشِ کوير بر سرِ آن می‌بارد. در اين تفّ سوزانِ گرما، کامپيوتر من هم تا همين دقايقی پيش احتمالاً به خاطر حرارت بيش از حد هوا هر چند دقيقه‌ای بازی در می‌آورد و به اغما می‌افتاد. عصر بيرون زدم تا برايش يک فنِ جديد بخرم که همه جا تعطيل بود. گويی با خنک‌تر شدن هوا، اين زبان‌بسته هم نفسی کشيده است. سه ساعتی است که بدون بهانه و يک نفس مرا همراهی کرده است و فرصتی برای ادامه دادن ترجمه‌هايم برايم فراهم کرده است. گفته‌اند که فردا دمای هوا ده درجه پايين می‌آيد! هوای لندن هم مثل آدم‌هايش حساب و کتاب ندارد. بيچاره کسانی که تاب اين گرما را ندارند و پيوسته عرق‌ريزان و دستمال به دست از آفتاب به سايه می‌گريزند و همه جا پیِ کولری هستند تا دمی از هرم گرما بياسايند!

برنارد لوييس و شرق‌شناسی

چنان که پيشتر گفته بودم برای نقدِ کتاب که بخشی از نمره‌ی پايان ترم درس روابط بين‌الملل بود، کتاب «آيا چه خطا رفت؟» از برنارد لوييس را برگزيده بودم. مطلب را اکنون تحويل داده‌ام و نمره‌ی درس را هم گرفته‌ام. اين مرورِ کلی را اکنون اينجا به صورت فايل پی‌دی‌اف می‌آورم:
وقتی که تبيين‌ها به خطا می‌روند
البته بسياری از مطالب به اشارتی بر می‌گردد که در کلاس درس مطرح شده‌اند از اين رو شايد تفصيل چندانی در مطلب نباشد.

چه جای شکر و شکايت؟

چه جای شکر و شکايت ز نقشِ نيک و بد است
چو بر صحيفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند
دوستی ديشب می‌گفت: «بر و بحر فراخ است و آدمی بسيار». سخن حکيمانه‌ای اما:
شرح اين هجران و اين خونِ جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
چون که گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت

August 9, 2003

امان از فقدانِ امکانات

کامپيوترِ من دوباره آن ايرادِ سخت‌افزاری قبلی‌اش گريبانگيرم شده است و هر چند دقيقه‌ای يک بار ناگهان به توقف کامل می‌رسد و ناچار بايد خاموشش کنم. به گمان باز بايد بروم فنِ سی‌پی‌يو را عوض کنم. گرمای هوای لندن نفسِ کامپيوتر را هم می‌بُرد. اگر ديديد قبله‌ی عالم مدتی از پهنه‌ی ملکوت غيبت اختيار کرده است بدانيد دليلش چيست.

از ملال

بی نازِ نرگسش سر سودايی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ايم
عمری گذشت تا به اميد اشارتی
چشمی بر آن دو گوشه‌ی ابرو نهاده‌ايم

توقيعِ ملوکانه

خاقانِ جم اقتدار را امشب اگر چه بر خاطر غباری هست، ارادتِ همايونی بر اين تعلق گرفته است که در بسطِ حدودِ سلطنت و تزيينِ حوالیِ موکبِ پادشاهی، ساکنانِ درگاه را طیّ منشوری القابی عنايت کند تا موجبات خرسندی ضمير جمله‌گی ساکنانِ محروسه‌ی ملکوت فراهم آيد و ارکانِ دولتِ آسمانیِ سلطان را اسمی باشد از آن رو که مسما بدون اسم نشايد. پاره‌ای از مقربان درگاه پيش‌تر از اين به دريافت نشان‌های خلوتِ کروبيان مفتخر گرديده‌اند. باری، اگر چه در پرتوِ عنايات سلطانی، تمامی ساکنان درگاه و رعايای ديارِ يار به چشمِ ذاتِ مقدسِ ملوکانه يکسان‌اند و عزتی منيع دارند، باری تفاوت اسامی حکايت از مشی و شاکلتِ ويژه‌ی مقيمانِ بارگاه دارد. ارجو که عنايات سخاوتمندانه‌ی قبله‌ی عالم مايه‌ی مزيدِ مسرّت و طراوتِ خاطر سالکان گردد و به سمعِ رضا اشاراتِ حکمت‌بار حضرتشان را اصغا نمايند. يکم: ولعيهد بارگاه که پيش‌تر از اين در زمره‌ی نخستين مشمولانِ عنايات سلطانی ياد شده است. دوم: ماهِ منير فلکِ وبلاگ که صدرِ اعظمِ درگاه باشند. سوم: کاتبِ کتابچه که به واسطه‌ی نکته‌سنجی‌های بليغ ظهير‌الملکوت نام گرفته‌اند. چهارم: صاحبِ سمرقند شهزاده‌ی ماوراء‌الملکوت باشند چون هم مسقط‌الرأسشان حوالی ماوراء‌النهر است و هم به خطی می‌نويسند که ماورای دانشِ ملکوتيان است! پنجم: نويسنده‌ی نکته، که از اين پس ملک‌الشعرای ‌الملکوت هستند چون شاعرند ديگر. ششم: سپيده که فی‌الجمله خواهرِ وبلاگی قبله‌ی عالم به شمار است، از اين پس فلق‌الملکوت هستند. هفتم: مهرگان از اين لحظه مليح‌الملکوت است. هشتم: نويسنده‌ی درياروندگان ناظم‌الاطبای ملکوت باشند چون به شغل شريف دندانپزشکی اشتغال دارند. نهم: ترزا مکنی به کنيه‌ی شريفه‌ی قديسة‌الملکوت يادآور مادر ترزا. دهم: ايگناسيو ملقب به سياح‌الملکوت چون پيوسته به جای سکنا در ديار ايران در پراگ است و نامِ وبلاگش را هم از ملکِ اسپانيا برگزيده است. يازدهم: صاحبِ لحظه‌ی ديدار رحيم‌الملکوت چون از دوستانِ مهربان و ديرين حضرت سلطان است. دوازدهم: کيانوش ملقب به مصوِّرالملکوت چون نقاش است. سيزدهم: نويسنده‌ی سلامی و کلامی از جهت قلتِ حضور در بارگاه و اقتصار در نوشتن مکنی به غايب‌الملکوت. چهاردهم: صاحب سيبستان را که خويشتن، خود را باغبان و باغدار می‌شمارد، نازک‌الملکوت می‌خوانيم. از آنجا که قربِ مکانی به حضرت سلطان دارند و برای سلطان عزيزند دارای دو لقب باشند. لقب ديگر ايشان قند‌الملکوت است به واسطه‌ی تعلق خاطرشان به سمرقند و بخارا! پانزدهم: ندا ملقب به هاتف‌الملکوت. مخفی نماناد که در اعطای اين القاب از مشورت‌های گهربار ظهيرالملکوت و ملک‌الشعرای ملکوت بهره‌ی وافر جسته‌ايم. بنا بر آخرين اطلاعات واصله از منابع واثقه، اين دو مقيم ارضِ ملکوت در وين رؤيت شده‌اند و به دلايلی که ديگر اکنون اظهر من الشمس است متواری هستند و در دسترس سايرِ ساکنانِ درگاه نمی‌باشند! روزگار بر ساکنانِ درگاه خرم و منور باد. طغرای مبارک سلطانی.

August 8, 2003

ارکانِ حيات

گاهی اوقات پيش می‌آيد که احبابِ شفيق از اکنافِ عالم طی استفساراتی ملامت‌گرانه می‌پرسند که قبله‌ی عالم اين مايه وقت را برای تحرير و توشيح اشاراتِ وبلاگيه در ارض ملکوت، از کجا می‌آورد؟ محضِ اطلاع عموم مترددين آستانه‌ی مبارکه و ايضاً ساکنين ارضِ مقدسه و صاحب‌جاهانِ محروسه‌ی معظمه چنين ايفاد می‌گردد که ارسال توقيعات و تقرير خواطرِ سلطانی در اين پهنه‌ی مملکتِ ملکوت چيزی نيست که لزوماً مستلزم صرف وقت باشد. برای حضرت سلطان، کتابتِ اين نکات درخشان و افشای ما فی‌الضمير مبارک چنانکه خوردن و خفتن و ديدن و شنيدن، از جمله‌ی لوازم حيات است و محتاجِ جهد و کوشش نيست. يعنی وبلاگيدن فرعی است بر حياتِ سلطان. چنان که از آب تری می‌زايد و از آتش گرما، از ذاتِ سلطان وبلاگ تراوش می‌کند!

همواره در ميان اوقات تدبير امورِ دانشگاه و تدارکِ معضلاتِ معيشت و تلاش در راه ارتزاق، دقايقی فرادست می‌آيد که تأملاتِ متراکم را مجال بروز و ظهور دهيم. باری حضرت سلطان را نيز در اين امور چنان يد طولايی است که نوشتن را در طرفة‌العينی و لمحة‌البصری انجام می‌دهند:
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی / هزار نکته در اين کار هست تا دانی
به جز شکر دهنی مايه‌هاست خوبی را / به خاتمی نتوان زد دم از سليمانی!

اينها بی تو؟

نکهتِ گل را چه کنم ای صنم
بويی از آن پيرهنم آرزوست

اين روزها که می‌گذرد . . .

اين روزها در تدارک ارزيابی پايان‌نامه‌ی فوق‌ليسانسم هستم. يکی از استادانی که خواهم داشت جان کين است که از اساتيد طراز اول دانشگاه ما محسوب می‌شود. اخيراً ديدم که سخنرانی يا مصاحبه‌ای از او در گويا يا جای ديگری که يادم نمی‌آيد چاپ شده بود. در همين لينکی که بالا داده‌ام مطالب مفصلی درباره‌ی او آمده است. به هر حال، برنامه‌ی سيمنارها و دروسی که با جان کين داريم بسيار جالب و جذاب است. ماکس وبر، کارل پوپر، تامس کوهن، لودويگ ويتگنشتاين، مارتين هيدگر از جمله افرادی هستند که موضوع اين درس خواهند بود.

پای مطلبِ «تجاهل غربيان» دوستی يادداشت گذاشته است و گفته است: «ما مگر غرب رو شناختيم ؟!؟ اگر برنارد لوييس ما را نشناخت ديگر غربي ها هم ما را نشناخته اند؟؟؟؟ ». بعداً به تفصيل در اين مورد خواهم نوشت. فقط به اشاره بگويم که درست است که شماری از غربيان تحقيقات بسيار ارزشمندی درباره‌ی ما کرده‌اند، ولی هنوز عمدتاً در جهان غرب اين خلاء فرهنگی و معرفتی وجود دارد و شواهد مسجل و مسلمی هم بر آن هست. برنارد لوييس اما چهره‌ای است که خيلی اوقات بر سياست‌های غربيان و به خصوص آمريکاييان تأثيرگذار است. پس اين موضعِ مدافعه‌جويانه و توجيه‌گرانه‌ای است که نقص غربيان را نبينم و يکسره متوجه کم و کاستی‌های خودمان باشيم. باز هم در اين باره خواهم نوشت.

August 7, 2003

قبله‌ی عالم: شهريار کوچک

ديشب که با کيانوش صحبت می‌کردم مرا به ياد شهريار کوچولو انداخت. گفتم چقدر مصداق دارد که در بابِ اين سلطنتی که ما در ارض ملکوت داريم اين قطعه از کتاب را اينجا نقل کنم:
«اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسيار ساده و در عين حال پرشکوه نشسته بود و همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، اين هم رعيت!
شهريار کوچولو از خودش پرسيد: -او که تا حالا هيچ وقت مرا نديده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟
ديگر اينش را نخوانده‌بود که دنيابرای پادشاهان به نحو عجيبی ساده شده و تمام مردم فقط يک مشت رعيت به حساب می‌آيند.

ادامه‌ی «قبله‌ی عالم: شهريار کوچک»

تجاهلِ غربيان

بالاخره نقدِ کتابم را تمام کردم تا فردا به عنوان بخشی از ارزيابی نمره‌ی پايان ترم به استادم تحويل بدهم. برنارد لوييس کتابی دارد با عنوان «آيا چه خطا رفت؟» که سعيد حنايی کاشانی بخش پايانی و نتيجه‌گيریِ آن را به فارسی ترجمه کرده است (که به گمانِ من آن ترجمه ايرادهايی جزيی دارد). برنارد لوييس نماينده‌ی آن دسته از خاورشناسانی است که مقاصد و برنامه‌های سياسی‌شان همواره سايه‌ای سنگين بر رويکرد نقادانه و علمی‌شان دارد. لوييس علی‌رغمِ اينکه نکاتی واقعی را از جهان اسلام و دورانِ به قولِ او «انحطاطِ» مسلمين گوشزد می‌کند، متأسفانه همواره در سطح می‌ماند و گزارش‌هايی کليشه ارايه می‌دهد که حتی از يک شاگرد دبيرستانی ايرانی نيز ساخته است. ناتوانی غربيان در فهمِ پيچيدگی‌های عالم اسلام و عدم تمايل‌شان برای فهم بخش بزرگی از جمعيت کره‌ی زمين، معضلی است که به زيانِ هر دو طرفِ ماجرا تمام شده است. مايه‌ی دريغ است که چنين نويسندگانی هستند که برای سياستِ خارجیِ دولِ مقتدرِ جهان خط و مشی فکری تعيين می‌کنند. اگرمجالی باشد خلاصه‌ای از نوشته‌ام را به فارسی در وبلاگ خواهم آورد.

حال که يادِ دانشگاه افتادم، حضرت استاد را (سمت راست، البته. سمت چپی منم) تماشا کنيد:

August 6, 2003

هيچستان، جايی که نيست!

گربه ايرانی پرسيده است که هيچستان کجاست؟ هيچستان اصلاً وجود ندارد! وزيری، از زمره‌ی احبابِ نازنينی که به سرزمين ملکوت تردد می‌کند، چون خودش وبلاگ نداشت و ما نمی‌دانستيم در خلالِ اين گفتمانِ ملکوتی او را چه بناميم، بر آن شديم که او را «صاحب هيچستان» بناميم. همين. به گمانم او را به اين سادگی‌های هوس لاگيدن در ضمير نمی‌آيد. ارضِ ملکوت را، هيچی و عدمی هم بايد. تصاحب يا مصاحبت عدم و هيچ هم، حاليا، از وزيری بر می‌آيد. عجالتاً او صاحب هيچستان است. در نتيجه چيزی هم برای از دست دادن ندارد!

مطرب عشق اين زند وقتِ سماع / بندگی بند و خداوندی صداع
بندگی و سلطنت معلوم شد / زين دو پرده عاشقی مکتوم شد
پس چه باشد عشق دريای عدم / در شکسته عقل را آنجا قدم

August 5, 2003

رنگِ سخن، روحِ سکوت

مسيحا امروز به من می‌گفت چرا چيزی ننوشته‌ام. جدای اينکه اين روزها شديداً گرفتار درس و مشق و تکليف و مقاله‌ام، بعضی اوقات سکوت هم خوب است. روزگارم بد نيست. شکرخدا که «بر وفقِ آرزوست همه کار و بار دوست» و . . . کار و بارِ ما هم همه کار بار دوست است. اما برای سخن:
من ز شيرينی نشستم رو ترش
من ز بسياری گفتارم خمش

August 4, 2003

انبساط خاطر را

امروز که از حوالی بنایِ بنگاهِ خبرپراکنیِ عليه‌ی مخدره اليزابت دوم عبور کرديم، صاحب هيچستان از بابِ مزاح و ايضاً تعظيم رو به قبله‌ی عالم کرده، فرمودند که حضرت سلطان اين نثر ملوکانه را از ناصرالدين شاه قاجار فراگرفته‌اند؟ حاشا و کلا که مرقومه‌ی شريفه‌ی شاهِ سرزمين ملکوت محصول دريوزگی از شاهانِ سرای سپنجی باشد. مزيد اطلاع مقيمانِ درگاه، ذات مقدس قبله‌ی عالم متذکر می‌گردند که آنچه از ضميرِ منير سلطان تراوش می‌کند، همگی فرزندِ طبعِ گوهرافشان همايونی است.

صاحب سيبستان هم از بابِ استفسار جويا شدند که آيا آدابِ بلاغت و زبان سلطنت را از متون تبارِ قجر به ممارست و کوشش فراگرفته‌ايم؟ از همين کنجِ ارگ مقدسه ديگر بار اين سخن را موشح می‌داريم که سلطان، سال‌ها بندگی صاحبِ ديوان کرده است تا سلطان شده است! در زبان و بيان سلطان به طنز و طعنه منگريد! خاطر قبله‌ی عالم آزرده می‌گردد.

دينِ ليبراليستی

سخنان تازه‌ی خاتمی را خواندم. خاتمی در چند مورد وارد حوزه‌ی تحليل فلسفی و سياسی شده بود که به اعتقادِ من جای بحث بسيار دارد. خوب دين فاشيستی که معلوم است چيست و خود را در همين دو دهه‌ی اخير به بهترين وجهی نمايش داده است. به نظرِ من خطاست که مدعی شويم فاشيسم دينی تازه متولد شده است و از ابتدای انقلاب نبوده است. داوری کردن درباره‌ی آن ايام برايم سخت است و بيم قصور در آن را دارم پس واردش نمی‌شوم.

اما تعبير ليبراليستی از دين يعنی چه؟ اين حرف خاتمی برای من عجيب است. عينيت اين تعبير کجاست؟ مقصودش کسانی است که می ‌گويند دين بايد مطلقاً از عرصه‌ی اجتماع حذف شود؟ فکر نکنم بتوان تلقیِ اين دسته از مخالفين حکومت دينی را تلقی ليبراليستی از دين ناميد. اين تلقی، برداشتی افراطی و حتی غيرعلمی از مسايل جامعه‌شناختی است. کاش خاتمی روشن‌تر می‌گفت که مقصودش از دين ليبراليستی چيست؟ اتفاقاً محافظه‌کاران به خود او می‌گويند که طرفدارِ دين ليبراليستی است. اين حرف پر بيجا نيست. به گمانِ من خاتمی و مهاجرانی در مشیِ دينی‌شان ليبرال هستند. آن وقت از چنين فردِ فرهيخته‌ای بعيد است که جوری از ليبراليسم سخن بگويد که بوی دشنام و استهزا از آن به مشام برسد.

ادامه‌ی «دينِ ليبراليستی»

مردمسالاریِ عجيب

بحثِ نزاعِ تمدن‌ها و اسلامِ سياسی موضوع سخنرانی‌های ديروز و امروز کلاس بود. وقتی که درباره‌ی دموکراسی و رأی‌گيری صحبت می‌کرديم، بچه‌های آمريکايی کلاس تصوير بسيار جالب و واقع‌گرايانه‌ای از جامعه‌ی آمريکا و دموکراسی در آن ترسيم کردند.

جامعه‌ی آمريکا به اذعانِ خود آمريکايی‌ها شناختی بسيار سطحی و ضعيف از جهان اطراف دارد. اصلاً برای آمريکاييان مهم نيست که خارج از مرز‌هايشان چه می‌گذرد. برای آنها امنيت و رفاه داخلی‌شان مهم است. روزنامه‌ها و رسانه‌ها هم جز در موارد استثنايی اخبار جهان را به ندرت پوشش می‌دهند. رأی دادنِ آنها هم جالب است. نسبت پايينِ مشارکت آمريکايی‌ها در رأی‌گيری هم نکته‌ی ديگری است.

ادامه‌ی «مردمسالاریِ عجيب»

آنجا چه آمد بر سرِ آن سرو آزاد؟

شايد بسياری از شما صدای پرويز مشکاتيان را نشنيده باشيد. پرويز نخستين بار در کنسرت فستيوال موسيقی روح زمين، وقتی که لحظه‌ی ديدار را بداهتاً خواند، نخستين بار صدای‌اش بيرون آمد. آنچه که اکنون بر روی صفحه است، قطعه‌ی است به نام سرو آزاد که شعرش از آنِ سايه است. البته سايه اين شعر را برای ميرزا کوچک خان گفته بود. پرويز به جای کلمه‌ی جنگل از ميهن استفاده کرده است. سايه چندان از اين کاربرد خشنود نبود. چندی پيش پرويز به ديدن سايه رفته بود و حکايتش را برايم باز می‌گفت. اما هيچ اشاره‌ای نکرد به اينکه سايه چه واکنشی نشان داده است. به هر تقدير زمانی که اين کار را من اينجا خريدم، در آن احوالی که داشتم برايم بسيار دلنشين بود.

فرصتِ عشق ورزيدن

تکرار همه‌ی سخنانِ پيشينم، از زبان گابريل گارسيا مارکز:
«اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم نمی‌گذاشتم حتی يک روز بگذرد، بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم بگويم که دوستشان دارم، چنان که همه مردان و زنان باورم کنند.»

اين را وحيد در درياروندگان آورده است.

August 3, 2003

که از هر رقعه‌ی دلقش هزاران بت بيفشانی

در اين يکی دو هفته‌ی گذشته سر کلاس دانشگاه بسياری از تئوری‌های سياسی معاصر را که زيربنا و اساس دولت‌ها و کشورهای روزگارِ ماست مورد تحليل و بررسی قرار داديم. پيشتر گفته بودم که شايد روزی چيزی در اين مورد بنويسم. وقتی که استاد تئوری‌ها را يکی يکی تشريح می‌کرد و خصوصيات و ويژگی‌های اينها را بر می‌شمرد، تعجبم لحظه به لحظه بيشتر می‌شد که چگونه است که محافظه‌کاران سياسیِ وطن ما با آن سواد قشری درباره‌ی الفبای علم سياست مدعی تغيير دادن جهان هستند (همان ادعايی که کمونيست‌ها هفتاد سال بر آن پای فشردند).

يک نگاه سطحی به مطبوعات جناح محافظه‌کار در ديار ما ضعفِ تئوريک و نقصان نگاهِ دقيق و آکادميک را در سخنانشان آشکار می‌کند. گويی همگی در يک نقطه از تاريخ توقف کرده‌اند و تئوری‌های آن زمان را ناقص، بی‌در و پيکر و کاريکاتوروار بازگو کرده و پياده می‌کنند. وضع رفورميست‌های وطن نيز به از اين نيست. برايم جالب بود که تمام سخنانی را که از سعيد حجاريان در طول اين سال‌ها خوانده بودم، در ظرف چند روز در کلاس درس بررسی کرديم. يعنی حتی اصلاح‌طلبانِ ما تازه رسيده‌اند به آغاز مباحث تئوريک. شايد اين سخنی به جا نباشد البته. چون هيچ‌وقت اصلاح‌طلبان مجال پياده کردن سياست‌های‌شان را به طور تمام عيار نداشته‌اند.

ادامه‌ی «که از هر رقعه‌ی دلقش هزاران بت بيفشانی»

August 2, 2003

جمهوری قلمِ معروفی

عباس معروفی در دفاع و ابراز همراهی با نويسندگانِ ايران که روز خبرنگار می‌خواهند قلم‌هايشان را زمين بگذارند، وبلاگی عمومی بر پا کرد تا همه‌ی اهل قلم از اين طريق همدلی خود را با نويسندگان ايران اعلام کنند. وبلاگِ جمهوری قلم که عباس در مطلبش توضيح آورده است، عمومی است. به گمانِ من همين وبلاگ آزمون خوبی است برای سنجيدن ميزان ظرفيت و آستانه‌ی تحمل کسانی که به اينترنت دسترسی دارند. بايد مدتی منتظر شد و ديد چه مطالبی نوشته می‌شود. گاهی اوقات احساس می‌کنم گروهی از فرط استبدادزدگی تمام فضايل انسانی را فراموش می‌کنند. حتی برای آنها هم نبايد گفت که لياقت آزادی را ندارند. اگر کسی بی‌ظرفيتی می‌کند و حرمت قلم نگاه نمی‌دارد، عيب آزادی نيست. آنها بس که در جوامعِ بيمار و تحت استبداد زيسته‌اند، زبان و بيان و گفتارشان هم به انحطاط کشيده شده است. اين يکی حداقل آزمون خوبی است. اميدوارم همگی شرايط دشوار و دردناکِ نويسندگان وطن را درک کنند و حيثيت ايرانی را دريابند.

آنچه خوبان همه گفتند، تو يک‌جا گفتی

مايه خرمی و خرسندی عميقِ قبله‌ی عالم است که ساکنِ صاحب‌جاهِ ارضِ ملکوت، کاتب کتابچه، تمامی آنچه را که در ضميرِ منير سلطان می‌گذشت، به شيواترين و فصيح‌ترين زبان بيان کرد و خاطرِ همايونی را از ملالِ خاطری گزنده آسوده نمود. در اين عرصه که مقيمانِ بارگاه را هر يک نامی و سمتی است، تا بدين روز و با خواندن وجيزه‌ی «صلاح ممکلت وبلاگ» بايد دريافته باشيد که کاتب کتابچه را در اين آستانه‌ی جنت‌مثال، منزلتی بس بلند است. اگر چه ضمير پريشانِ قبله‌ی عالم از فرط دل‌رميدگی هنوز نمی‌داند که او را چه بايد بنامد، عجالتاً بدانيد که کاتب کتابچه با اين نوشته، چونان ستون فقراتِ فرهنگی و خزينه‌ی معرفتیِ ارضِ ملکوت چه گوی‌ها که از ميدان توفيق نربود! ناگفته نماناد که مجاورت با ماهِ منيرِ فلکِ ملکوت نيز شايد در بروزِ اين پديده‌ی نادر بی‌تأثير نبوده باشد. با اين رو بدانيد که عنوان رسمی و اعطايی بارگاهِ سلطان برای کاتبِ کتابچه، ظهيرالملک می‌باشد. اصلاح می‌کنيم: ايشان ظهيرالملکوت هستند. اينجا ملکوت است آخر، نه ملک! باری از عنايات همايونی که بگذريم، ما را از مصيبت مجادله و پراکنده‌گويی خلاص ساخت و به گمانم پاسخ تمام گله‌ها و شکوه‌های جمشيد برزگر، صاحب نکته، و مهدی سيبستانی را نيز چنان داد که ديگر نبايد کسی به اين سادگی يارای به چالش کشيدن اشارات او را، که اکنون در حکمِ اوامرِ مطاع و لازم‌الاجرای همايونی است، داشته باشد. پس، ای ساکنان ارض مقدسه! بدانيد و آگاه باشيد که دو سرمشق بزرگ، چونان تکليفی مقدس بر ذمه‌ی سالکانِ درگاه است: رعايت اخلاق و زبان. شرح و تفصيل اين معنا را هم نزدِ کاتب کتابچه بخوانيد. ذاتِ مبارک همايونی از تلاش‌های مجدانه‌ی وليعهد بارگاه و دغدغه‌های به حقِ وی آگاه است و قطعاً بلندنظری‌های او نزد سلطان مشکور است. حال همگی ديديد در خاطرِ مقدس سلطان و مقربانِ درگاه چه می‌گذشت؟ ديديد؟ نگفتم که: «انک لن تستطيع معی صبراً»؟ تا دهان گشوديم ما را متهم به استبداد و سانسور کرديد! مباد که ديگر خاطرِ سلطان را به اين سخنانِ عجولانه بيازاريد!

صفای چشمه‌ی ايمان

دمِ صبحی، به سرم زد نواری را که امين برايم از آمريکا فرستاده بود گوش کنم. مجموعه‌ای است از کارهای تنبور استاد امير حياتی از نوازندگان برجسته‌ی تنبور که موسيقی کرمانشاهان و مقام‌های باستانی تنبور را اجرا کرده است. نوار با اجرای «علی گويم علی جويم» (اين را بايد گوش بدهيد) آغاز می‌شود. وقتی داشتم اين را گوش می‌دادم يادِ مادرم افتادم که اين ادبيات و اين موسيقی از طفوليت با جانش گره خورده است.

مادرم هميشه برای من مجسمه‌ی ايمان بوده است. ايمان هم در خانواده‌ی ما با شعر و ادبيات در گوشت و خونِ ما رسوخ می‌کرد. حسابش را بکنيد کسی را که سواد خواندن و نوشتن ندارد و يک دنيا شعر را به حافظه سپرده است و با اينها زندگی کرده است. وقتی می‌گويم شعر، مقصودم شعرِ روزگار ما نيست. نسلِ پيشتر، حداقل آن نسلی که در اين زمينه مرادِ من است، شعرش سخنانِ مولوی، عطار و سنايی بوده است. ناصر خسرو هم البته در مثنوی‌هايی که بدو منسوب است برای مادر جای خود را داشته است. دريغا که هنوز کسی اين زحمت را به خود نداده است تا آن ادبيات و ميراث را يک بار هم که شده حداقل بررسی کند تا ببيند چه چيزی قائمه‌ی ايمان و ستون اعتقاد عده‌ای روستايیِ عامی بوده است و آکادميسين‌های امروزی هم در آن تهی‌دستند.

در ماجرا ببستی

خيلی اوقات حکايت ما اين است که:
چه شکايت از فراقت که نداشتم و ليکن
تو چو روی باز کردی درِ ماجرا ببستی
آدم عاشق در عين اينکه دليرترين آدم است، عاجزترين آدم هم هست. پيش معشوق نفس نمی‌تواند بکشد:
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کويت / به کجا رود کبوتر که اسيرِ باز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهدِ ياران / اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان

داشتم نگاهی به سايت بنياد اسماعيل خويی می‌کردم. داخل يکی از صفحات متوجه چيز جالبی شدم. از هر کسی که اسم برده بودند اولِ اسمش يا استاد بود يا دکتر يا مهندس. انگار آدمی بدون لقب و عنوان، آدم نيست. نمی‌دانم چه بر سر قومِ ايرانی آمده است که تا مدرکی را به خودشان آويزان نکنند، آدم به حساب نمی‌آيند. شما حالا وضعيت بعضی از ايرانيان ما را ببينيد: آقای دکتر مهندس حجة‌الاسلام پروفسور فلانی! نمونه‌های خوبش خاتمی هستند و کديور. محافظه‌کارانِ سياسیِ ما هم که وقتی برای خودشان لقب و عنوان رديف می‌کنند، به کاريکاتورِ مضحکی تبديل می‌شوند. کاش کسی بود که اين مدارک و القاب را وزن می‌کرد و ارزش واقعی اينها روشن می‌شد:
خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان
تا سيه روی شود هر که در او غش باشد

August 1, 2003

افاضات جمشيد خان

جمشيد برزگر فرموده است:
«نوشته حسين درخشان و توضيحات صاحب ارض ملکوت، و از آن مهم تر، يادداشت قبلی همايونی با عنوان "رجعت طربستان و مقررات آتی" نکته ها در ذهنم برانگيخت و هراسی ناپيدا. راستش اگر تمام حرف های حسين را درباره موسيقی روی وبلاگ و پنهان ماندن نويسندگان برخی وبلاگ های مقيم ملکوت قبول نداشته باشم، در يک مساله، هيچ بحثی با او ندارم و کاملا موافقم. آن هم چيزی نيست جز اينکه وبلاگ به نويسنده اش اين امکان و اجازه را می دهد که خود ويراستار و سردبير خود باشد.
اما فراموش نکنيم اين فقط آزادی نيست، مسئوليت هم هست.
نمی خواهم اينجا و اکنون، که مجالش نيست، مفصل بنويسم. به همين خاطر بر می گردم به همين اقليم خودمان. قبله عالم خود بايد بهتر از هر کس بداند که مقيمان اين ملک، خود مسئول نوشته های خويشند و صد البته که هيچ کس، نوشته يکی در اين جمع را به حساب ديگری ، يا کل جمع نمی گذارد. مقرراتی از آن دست که از بارگاه ملکوتی صادر شده، بيشتر در مجله و سايتی اينترنتی فی المثل کاربرد دارد، نه به قول خود صاحب ارض، در مجمع الجزاير وبلاگيه، که گرچه هرکدام از مقيمان اين جزيره سلطان نيستند، اما حاکم و والی ملک و ديار خودند و خوب و بدش را هم ديگران اگر قرار باشد بنويسند، به پای خود آنان خواهند نوشت و از اين رهگذر، گرد و غباری هم اگر برخيزد بر دامن کبريايی ملکوتيان نخواهد نشست.
حالا که ملکوت رونقی بيش گرفته، انديشه و احتياطی بيش لازم است. اما گمان من اين است که سمت همه اينها بايد حفظ و گسترش فرديت، آزادی و مسئوليت توامان نويسندگان وبلاگ های متعددی باشد که امروز، در ملکوت خانه کرده اند.
ما می توانيم و يا بايد يکديگر را نقد کنيم تا صيقل بخوريم و تراشيده و زيباتر و سنجيده تر از قبل شويم؛ اما وارد شدن به ساحت امر و نهی و داوری کردن که يکی تند رفته و ديگری کند، و بايد در اين ساحت خراميد و يا دست بالا هروله کرد و نتاخت، سخنی از جنسی ديگر است که حتی اگر نيتی خير در پسش باشد، نتيجه ای ناميمون دارد. امری که سال هاست خيلی از مقيمان کنونی ملک ملکوت، با گوشت و پوست و استخوان لمس و درکش کرده‌ايم.»

صاحب سيبستان هم مطلبی در همين زمينه نوشته است با عنوان «فاشگويانِ حلقه‌ی ملکوت». باقی دوستان هم نظر بدهند.
اين هم الطافِ با انواعِ عتاب آلوده‌ی وليعهدِ بارگاه: «صيقل حضرت عشق با من.
وقتي جمشيد عزيزم مثل آب خوردن اينجا و اينجا و اينجا را کليک مي کند، من هم قبله ي عالم را صيقل مي دهم. کار ديگران را به کاتب کتابچه مي سپارم . . . و کيانوش مهربانم لبخند مي زند. گويي به کاري ساده مي خندد .
قبله!
بگذار همه چيز طبيعي به پيش رود. قربانت گردم.»

توضيحات ذاتِ مبارکِ همايونی!

می‌خواستم بخوابم يکی دو ساعتی که ديدم حسين درخشان کنجکاوی‌اش درباره‌ی حلقه‌ی ملکوت گل کرده است و با انگشت به ذاتِ مقدس همايونی اشاره کرده است که آنک فلانی با اين حلقه‌ی ملکوتی. لازم ديدم برای نکاتی که گفته است توضيحاتی بدهم. اولاً ممنون از حسنِ توجهت. ثانياً درباره‌ی آن نکته‌ی Usability وبلاگ و اينکه من و بقيه هم به تبعيت از من موسيقی روی صفحه گذاشته‌اند که بندِ دلِ زن و شوهرها را پاره می‌کند، نمی‌دانم. شايد اينجوری باشد که می‌گويی. ولی حداقل من که قبله‌ی عالم باشم، کمی خودشيفتگی دارم و مرتب به موسيقی‌های خودم گوش می‌دهم. دوست دارم هر وقت صفحه باز می‌شود صدای موسيقی بيايد. ديگران ميلِ خودشان است. خيلی سايت‌ها هست که اينجوری هستند. کسانی هم که با ملکوت آشنا هستند می‌دانند هميشه صدای موسيقی فوری بلند می‌شود. تازه واردها هم بد نيست بعضی وقت‌ها يا ذوق زده بشوند يا زهره ترک. سلطانی گفتند و کر و فری! به هر حال پر بی‌ربط نمی‌گويی. شايد برش داشتيم.

رازآلودگی زبانِ من هم در وبلاگ فرع بر شخصيت من است. من دوست دارم اينجوری بنويسم. هزار و يک دليل هم دارد. من لخت و عور ياد نگرفته‌ام بپرم وسط خيابان. هنوز اين قدر پررو نشده‌ام. همين جور هم که می‌نويسم کلی ملامت می‌شنوم که زياد حرف می‌زنم! حرفت قبول است. آری من ايرانی هستم با همان خصلت‌های هزاران ساله‌ی حافظ وار:
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان / کان شوخِ سربريده بند زبان ندارد!

اينکه ديگران چرا نامِ واقعی‌شان را نمی‌گويند هم دلايل شخصی خودشان است. فراموش نکنيم که هنوز هم ايران بزرگترين زندان روزنامه‌نگاران در خاورميانه است. درست است که شايد به يک وبلاگ‌نويسی که سياسی‌کار هم نيست دخلی نداشته باشد ولی توی مملکت ما که قانون حاکم نيست. قانون از سرِ بخار معده می‌آيد. اگر کسی کشته شد تا بيايی ثابت کنی فلانی او را کشته است، خودت کشته می‌شوی! پس همه حق دارند با هول و وحشت زندگی کنند. غرورِ قومِ ايرانی زخم‌خورده‌ی اين همه ارعاب و تهديد است که هميشه بر سرشان رفته است. نمی‌شود من و شما توی اروپا و آمريکا بنشينيم و برايشان نسخه‌ی شجاعت و دليری بپيچيم. جمعِ ما هم به جز آنها که تازه‌کارند و البته خودِ قبله‌ی عالم، همگی اهل صراحتند و با کسی تعارف ندارند. حرفشان را رک می‌زنند. وبلاگ من هم که حکايتش خيلی شخصی‌تر از اين حرف‌هاست. صاحب سيبستان، کاتب کتابچه، نويسنده‌ی چای تلخ، عباس معروفی و جمشيد بزرگر هيچکدامشان اهل پروا نيستند. کيوان هم که اندکی تند رفته است، بايد کمی - برای دلِ قبله‌ی عالم - مراعات فضای ملکوت را بکند. ما که اپوزيسيون سياسی نيستيم. من هم که حکايتم زمين تا آسمان با بقيه‌ی آدم‌های کره‌ی زمين فرق دارد. به هر حال، حرف‌هايت شنيدنی است. سپاس.

بازارِ بدلی‌ها

دارم داستانی را می‌خوانم که از سرِ شب مشغولم کرده است. از ميانه‌ی کتاب هم رد شده‌ام. ناگهان خون به مغزم دويد. بايد اينها را بگويم حتماً که:
دلِ شکسته‌ی ما همچو آينه پاک است
بهای در نشود گم اگر چه در خاک است
ز چاکِ پيرهن يوسف آشکارا شد
که دست و ديده‌ی پاکيزه دامنان پاک است
يعنی تو يوسفت را می‌فروشی؟ با چه معامله‌اش می‌کنی که ضرر نکرده باشی؟ يا شايد اصلاً برايت مهم نيست که داری يوسف می‌فروشی؟ اين‌گونه است؟ يوسف را به بهای وهم و خيال خواهی فروخت؟ يا به متاعی که نمی‌دانی بدل است يا واقعی؟ مردهای زمانه‌ی ما غالباً بدلی هستند. قلب‌های بدل. عشق‌های بدل. هيچ وقت نمی‌توانی تشخيص بدهی داری کجا خودت را خرج می‌کنی. وقتی که همه چيز تمام شده باشد، وقتی که پل‌های پشتِ سر خراب شده باشند، ديگر خيلی سخت است آدم برگردد. زمانه عجب ناجوانمرد است. ولی من هنوز پابرهنه هم که باشد می‌روم. می‌آيم:
گر بمانديم زنده بردوزيم / جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمرديم عذر ما بپذير / ای بسا آرزو که خاک شده
الآن باز توی لندن سپيده زده است. نه از سپيده رد شده است. بايد آن گوشه‌ها خورشيد سرک می‌کشيده باشد. صدای قطعه مقدمه‌ی چهارگاه مشکاتيان می‌آيد. دارم در ضمن بقيه‌ی کارهايم دستان گوش می‌دهم. اين دو قطعه‌ی اول دستان، درست قبل از آواز چهارگاه هميشه مرا ديوانه می‌کند. دم صبحی جان می‌دهد. مخصوصاً که آن نسيمِ ملايم از لای درز پنجره روی صورتم می‌خورد و ضرباهنگ چهارگاه را پر اثرتر می‌کند. مضراب‌های سنتور عجب پرصلابت فرود می‌آيند. يعنی آن پرويز همان پرويزی است که من الآن می‌شناسم؟ نمی‌دانم. ولی تو همانی هستی که می‌شناختم. من هنوز هم هستم. هنوز. هنوز با تو هستم. هستم:
گوش کن! با لبِ خاموش سخن می‌گويم / پاسخم گو به نگاهی که زبانِ من و تست
دوست ندارم وقتی که می‌آيی ديگر خيلی دير شده باشد. دل‌پيچه می‌گيرم از تجسم اينکه من شده‌ام مجيد و داداش حبيب بالای سرم روبروی امامزاده داوود بگويد: «همه‌ی عمر دير رسيديم». هر وقت که سوته‌دلان می‌ديدم، تا فيلم به اينجايش می‌رسيد بغضم می‌ترکيد. بايد همين روزها دوباره بروم پايين بنشينم سوته‌دلان ببينم.

ما را بس

مگر ما جز تو چيزی می‌خواستيم يا می‌خواهيم؟ خودت می‌دانی که ميان اين بازارِ پرغوغا اگر با تو نباشم يکسره مغبونم. حافظ هم که گفته بود طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس، خودش چند بيت بالاتر گفته بود که «دولت صحبت آن مونس جان ما را بس» و به همان يک گلعذار از گلستانِ جهان اکتفا می‌کرد. مگر ما بيش از تو يا غير از تو را خواستيم؟ حالا بايد تاوانِ يگانه‌خواهی و وفا کردن را پس بدهيم؟ معلوم است که نه:
زين چمن سايه‌ی آن سرو روان ما را بس
آری:
به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد . . .
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند / کسی به حسن و ملاحت به يارِ ما نرسد

رجعتِ طربستان و مقرراتِ آتی

چند نکته‌ی مهم:
1. امروز از مددِ مشارکت اهالی ارضِ ملکوت، در راستای سياست توسعه‌ی آستانه‌ی مبارکه، فضای سايت را افزايش داديم و فايل‌های طربستان را که بر روی سايت محسن بودند در سايت خودمان نيز آوردم. البته فايل‌های موجود در سايت محسن کماکان موجودند مگر اينکه خودش بخواهد آنها را پاک کند که فضايی را اشغال نکنند. باری، دليلش اين بود که خودم از اينجا نمی‌توانستم آن صفحه را باز کنم. لذا منتقلشان کردم به همين جا. توضيح بدهم که بعضی از سايت‌ها را که در ايران هستند، منجمله همين پنجاه سال موسيقی ايران را من نمی‌توانم از خانه باز کنم.

2. از آن جا که تعداد وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت رو به افزايش است، تصميم گرفتيم مقرراتی را بر نوشته‌های دوستان حاکم کنيم تا انضباط و قواعد لازم را در خصوصِ حضور در ملکوت رعايت کنند. به گمانِ من وقتی که دايره‌ی نويسندگان اينقدر وسيع باشد و همگی سلايقی متفاوت داشته باشند، ديگر نمی‌شود هر کس هر چه دلش خواست بنويسد (به استثنای خودم که صاحب اينجا هستم). يعنی مقصودم اين است که بايد قواعدی باشد که مانعِ هرج و مرج يا احياناً تهتک به افراد را بگيرد و نوشته‌ها مبتنی بر ضوابطی باشد.

ادامه‌ی «رجعتِ طربستان و مقرراتِ آتی»

Free counter and web stats