« May 2003 | صفحه‌ی اصلی | August 2003 »

بايگانی: July 2003

July 31, 2003

اشکبوسِ مقدمِ راهِ توام

همين را می‌خواستی؟ که روز و شب در هوايت بی‌قرار باشم؟ هستم! تو که می‌دانی. صدای تارِ لطفی و آوازش بيخودم می‌کند. لطفی می‌خواهد صوفی باشد يا مطرب، برايم فرقی نمی‌کند. وقتی چنگ به دل آدم می‌زند و همه چيز را بيرون می‌ريزد کافی است. اصلاً اگر جز اين هم بود. اگر من خودم هم پيشتر از اينها با او اخت نبودم، همين که تو را خوش می‌آيد، کافی نيست؟ به خدا هست! تا قيامِ قيامت!

عادتِ دوست داشتن؟

دوست داشتن حتی اگر عادت شود، باز هم خوب است. اصلاً عشق تبديل به عادت نمی‌شود. عشق خصلتش اين است که حرکت می‌کند و هر روز سرِ راهش واقعه و حادثه‌ای در کمين است:
ان الملوک اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة
با اين حال، حتی اگر عشق عادت باشد باز هم عادتِ خوبی است. کاش همه‌ی عادت‌ها اين چنين باشد. تنها وقتی می‌فهمی اين عادت چقدر خواستنی و مطلوب است که از دستش داده باشی و گرفتارِ دردِ بی‌عشقی و عادت بی‌دردی شده باشی. وای به روزی که ديگر معشوق هم برايت بميرد. عاشقی بی معشوق و معشوقِ بی‌عاشق؟ تصورش خيلی سخت است. دنيا بدون اين تصورات هم خودش رنج است و عذاب!

آيا چه خطا رفت؟

بالاخره کتابی را که قرار است نقد کنم انتخاب کردم. خيلی دودل بودم که چه کتابی را بايد انتخاب کنم. درباره‌ی اين يکی هم چندان دلِ خوشی ندارم. يعنی اصلاًً با ذائقه‌ی من سازگار نيست. بايد يک بارِ ديگر مطلبِ سعيد حنايی را درباره‌ی آن «مقاله»‌ی لوييس بخوانم. استادم که از آن راضی است. به هر تقدير، شتابناک دارم تکليفی را انجام می‌دهم. به گمانِ من کارِ دقيق‌تر و بهتری را می‌توانستم انجام بدهم که فعلاً مجالی برای آن نيست.

امروز سرِ کلاس بحث داغی ميان ما در گرفت بر سر ماجرای يازده سپتامبر و بی‌توجهی جهان غرب به تکثر و تنوع عالمِ اسلام و ايضاً جهل تاريخی مسلمين نسبت به غربيان. جهالت دو سويه هميشه باعث عميق‌تر شدنِ شکاف‌ها می‌شود. جالب اينجا بود که امروز محور بحث را ما مسلمان‌ها می‌گردانديم و غربی‌ها و خصوصاً آمريکايی‌ها مات و مبهوت مانده بودند. برای اولين بار در عمرشان چيزهايی از عالم اسلام می‌شنيدند که در کشورِ خودشان تنها در خواب می‌توانستند شاهدش باشند!

July 30, 2003

لينکدونی

دارم سعی می‌کنم لينکدونی درست کنم. نمی‌دانم می‌شود يا نه. انگار درست کار می‌کند. همين طوری برای امتحان چند تا لينک را گذاشته‌ام تا مدتی ببينم چطور کار می‌کند. اگر مجالی بود شايد برای بقيه هم همين ابزار را گذاشتيم. مهدی سيبستانی که خيلی وقت است جوش آن را می‌زند. همين روزها شايد برايش کاری کرديم. ان‌شاءالله.

پ.ن. هنوز دارم با اين بازی می‌کنم. گويا مشکلاتی دارد. اين روزها نمی‌خواهم گرفتار اين بشوم. از درس و مشق می‌مانم. هنوز بايد يک کتاب را کار کنم برای استادم که سراغ کتاب نرفته‌ام. هفته‌ی ديگر هم بايد سر کلاس سخنرانی داشته باشيم. تا ببينيم چه پيش می‌آيد. عجالتاً محضِ امتحان اين را گذاشته‌ام تا باشد. مشکل کوچکی در آپديت شدن دارد. سعی می‌کنم رفعش کنم.

غروب‌های لندن

لندن وقتی بارانی باشد، لندن است. الآن دارم چند تا کار را با هم می‌کنم. صدای بنان از توی بلندگوهای کامپيوتر می‌آيد. از توی تلفن صدای مسيحا می‌آيد که دارد برايم حرف می‌زند. بيرون را که نگاه کردم، ديدم الآن دارد باران می‌آيد. چقدر خوب. کاش آنجا هم که تو هستی الآن باران بيايد. می‌دانم چقدر باران می‌خواهی. اينجا الآن حسابی لندن است. باز . . . ای الهه‌ی ناز! با دلِ من بساز. کاين غم جانگداز برود ز برم. بنان دارد می‌خواند. قطراتِ باران دارد آرام آرام روی شيشه‌ی اتاقم می‌خورد. اگر از من نگيری خبر، نبينی اثرم. يادِ عباس افتادم الآن. يعنی کجاست حالا؟ باز هم توی خانه‌ی هدايت است حالا؟ نه حتماً رفته است خانه. جمشيد قرار بود زنگ بزند. کجا رفت پس؟ يعنی مهمانش هنوز نرفته است؟
آنکه او به غمت دل بندد چو من کيست؟
نازِ تو بيش از اين بهرِ چيست؟

جايی که تخت و مسندِ جم می‌رود به باد

حق و آزادی را راحت می‌توان توصيف کرد و درباره‌ی آنها قلمفرسايی نمود. تنهايی جايی که می‌خواهی حقِ اينها را ادا کنی کار دشوار است. تازه وقتی هم که خود را ملزم به رعايت اينها کردی، چندان معلوم نيست که حتماً حرفی که زده‌ای درست است. روزگارِ غريبی است. اگر باز متهم به بی‌ادبی نشوم می‌گويم که اگر از خاتمی انتقاد کنيم و نامه‌ی سروش را نقل کنيم، دوستان يا اميدواران خاتمی از زبان او پاسخِ سروش را می‌دهند. اگر به لاريجانی يا مطهری طعنه‌ای زده شود، آه و فرياد بر آوردند که مسلمانی رفت! وقتی که به کديور خرده می‌گيرند، باز هم می‌گويند که از شما بعيد است. مسعود بهنود را هم که حتماً بايد در زمره‌ی قديسين ديد و اگر بگوييم که او نبايد سروش را عينيت مولوی بداند، باز گروهی بر می‌آشوبند. اگر از سروش هم انتقاد کنم، فردا گروهی از دوستان زبان‌شان بر سرِ ما دراز خواهد بود.


می‌بينيد؟ اينها که نام بردم همه با هم تفاوت دارند. مواضع فکری و پيشينه‌های فکری، فرهنگی و سياسی‌شان تفاوتِ بسيار زياد دارد. با اين وجود اگر حرفی بگويی که به گوشه‌ی قبای يکی بربخورد، فغانِ دوستان‌شان به عرش می‌رود که شما حرمتِ قلم شکسته‌ايد! فکر می‌کنم از همه مفلس‌تر حسين شريعتمداری است که هيچ‌کس از او دفاع نمی‌کند!

به گمان من، در اين ميانه‌ی غوغا، چنين بايد بود:
فرخ آن ترکی که استيزه نهد / اسبش اندر خندق آتش جهد
گر پشيمانی بر او عيبی کند / اول آتش در پشيمانی زند
خود پشيمانی نرويد از عدم / گر ببيند گرمیِ صاحب قدم

ببری رونق مسلمانی

مطلبی را که درباره‌ی واکنش کديور به انتشار مصاحبه‌اش از راديو فردا نوشته بودم، واکنش‌های جالبی دريافت کرده است. خودم هم جايی پای مطلب قبلی نوشتم که شايد درباره‌ی کديور تند رفته باشم ولی به اعتقاد من هنوز اصلِ مدعا درست و ماهيت دامن‌گستر اطلاع‌رسانی اقتضای اين عواقب را هم دارد. باری حضراتی که ديوانه‌وار دل به مهرِ حضرتِ کديور سپرده‌اند گويی از همه می‌خواهند بت بسازند. عجيب نيست. يکی از آفات بزرگ جامعه‌ی ايرانی ما اين است که حساسيت‌مان را نسبت به نقد از دست داده‌ايم و ذهن‌مان مشروط است.

زمانی برای من که شديداً شيفته‌ی سخنانِ دکتر سروش بودم، شنيدن نقدی درباره‌ی او دشوار بود. انصاف می‌دهم که کار ساده‌ای نيست آدم بخواهد کسانی را که دوست دارد زير تيغِ نقد ببيند. می‌توانيد اصلِ سخن من را درباره‌ی کديور و «اصلاح‌طلبانِ ترسو» يک‌بار ديگر بخوانيد و واکنش‌های دوستان را هم ببينيد. من هيچ وقت مدعی نيستم حرفم تا روز محشر درست است و همواره حرفم را می‌توانم اصلاح کنم ولی آن درشتی‌ها را آيا می‌توانند خودشان برای خودشان هضم کنند؟ اگر دوستان کديور چنين‌اند، صد رحمت به دشمنانش:
گر تو قرآن بر اين نمط خوانی
ببری رونقِ مسلمانی!

عشق و آه

وليعهدِ بارگاه، صاحبِ حضور خلوتِ انس از پراگ مراجعت کرد. موسيقی صفحه‌اش هم عوض شد. من حيران مانده‌ام که ميان ادبيات انتقادی، ادبيات سلطانی و ادبيات امپراتوران بايد کدام را اختيار کنم. امروز که داشتم آن مطلبِ عشق را که وليعهد برای من نوشته بود، برای حضرتِ دوست می‌خواندم، فرمودند که چقدر نثرش شبيه نثرِ من است! خوب معلوم است که نثر عباس شبيه نثرِ من نيست. توضيح دادم که فقط در جوابِ من اين‌گونه نوشته است و گرنه وليعهد کجا و اين نثر کجا؟ سمفونی مردگان و سالِ بلوا کجا و قلندری‌های صوفی‌وارِ عاشقانه کجا؟

اين وبلاگ برای سلطان شده است بازارِ عطاران که از هر جنس و رقمی در آن می‌توان يافت. اين نام سلطان و قبله‌ی عالم و برادر تاجدار و امپراتور و از اين قبيل اسامی هم اگر بار طنزِ نداشته باشند عجب وبالی می‌شوند. گويا حلقه‌ی برلينی‌ها و وينی‌ها را خوش افتاده است! خدايتان خير دهاد، سر سلطان را به باد ندهيد. اگر اندک قصوری در حفظ جانب سلطان کنيد، شما می‌مانيد و ملکِ بی‌صاحب!

July 29, 2003

عرض و مال از درِ ميخانه؟

حکايت اصلاح‌طلبانِ ترسو خيلی جالب است. محسن کديور برای اينکه آلوده‌ی اطلاع‌رسانی جهانی نشود و دوستان محافظه‌کارش ملامتش نکنند، در واکنش به انتشار مصاحبه‌اش با کامليا انتخابی فرد از راديو فردا گفته است:
«زماني كه در آمريكا بودم يعني دقيقا پاييز 81 خانمي به نام "انتخابي فر" به عنوان خبرنگار آزاد مصاحبه اي با من انجام داد كه قرار بود من اين مصاحبه را ويرايش كنم اما متاسفانه اين خانم دو تخلف كرده و مصاحبه را به من نشان نداده و بخش هايي از آن را از راديو فردا پخش كرده است كه بدون اذن و اجازه من بوده است.
كديور با انتقاد از عملكرد اين راديو و راديو آمريكا گفت: قبلا هم آقايان دكتر يزدي و طه هاشمي چنين مشكلي را با اين راديو ها پيدا كرده بودند و در جايي ديگر و به اسمي ديگر از آنها مصاحبه گرفته شده و صداي آنها در زماني ديگر از راديو فردا در آمريكا پخش شده بود. به نظر مي رسد اينها خلاف ضوابط خبرنگاري و خبررساني عمل مي كنند.»

اين آقا گويا متوجه نيست که در چه جهانی زندگی می‌کند. وقتی با راديو يا تلويزيونی مصاحبه کردی و خودت را در معرض داوری و قضاوت عموم قرار دادی مهم نيست که بی‌بی‌سی باشد يا راديو آمريکا يا راديو فردا.

ادامه‌ی «عرض و مال از درِ ميخانه؟»

حيلت رها کن

عاشقی يعنی ترکِ حيلت. يعنی فارغ از سودای سود و زيان فقط دوست داشته باشی. اينجور نيست که اصلاً نتيجه نداشته باشد. اگر بخواهی به عاقبتش فکر کنی، مدام گرفتارِ ترديد می‌شوی. از رفتن باز می‌مانی. شايد آدم عاشق ظاهراً از هر کسی زيان‌کارتر باشد، ولی اگر جمع جبری (!) رنج و شادیِ آدميانِ عالم را مقايسه کنيم همه به وجهی زيان‌کارند:
خلل پذير بود هر بنا که می‌بينی
به جز بنای محبت که خالی از خلل است

در اين ميان حديث وفا و جفا داستانی است که ميانِ عاشق و معشوق می‌رود. آنها را هم داوری می‌کنند. حتماً داوری می‌شوند. وفا بی‌پاسخ نمی‌ماند، چنان‌که جفا هم جواب دارد. اما مرگ . . . مرگ. نمی‌دانيد چه آينه‌ی روشنگری است. اگر عاشق و معشوق هميشه به ياد داشته باشند که بايد رفت، ميزان وفا در عالم رشدِ قابلِ توجهی پيدا می‌کند.

ادامه‌ی «حيلت رها کن»

روزگاری شد . . .

ديروقتی است که آن‌جور که دل می‌خواهد مويه‌ سر نداده‌ام که:
نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم
به مويه‌های غريبانه قصه پردازم
من از ديار حبيبم نه از بلادِ غريب
مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم
اين روزها چنان پريشانم که عقل و دل و هوش را با هم نمی‌توانم همراه کنم. هر کدام را که به راه می‌آورم، ديگری ديوانگی سر می‌کند. هر کدامشان هم جدا جدا بهانه‌ها دارند. احساس می‌کنم عجيب محتاج خلوتم. خلوت از خود و خويشان. بيگانگان که جای خود دارند.

ادامه‌ی «روزگاری شد . . .»

July 28, 2003

که مگر در تو رسد

دل به اميد صدايی که مگر در تو رسد
ناله‌ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد
آخر:
گلِ گلدونِ من شکسته در باد . . . من شدم رودخونه، دلم يه مرداب . . .

صدای توست که بر می‌زند ز سينه‌ی من
کجايی؟ ای که جهان از تو پر ز پژواک است
کجايی؟ آخر از آن يازده روزِ کذايی هفت روز گذشته است امروز! هفت روز! می‌دانی يعنی چه؟

مجمع‌الجزاير وبلاگيه

صبح روزگارانِ تارِ ما بس دير مانده است و در اين ظلمات که اميد کورسويی هم در اين تباهی‌ها نمی‌رود، روزگاری دلِ ديوانه را به مصاحبتِ همدمان و همراهان وبلاگيه و همگنانِ ارضِ ملکوت خشنود داشتم، باشد که دمی از آزارِ اين پاشکسته‌ی دل‌رميده دست بدارد. خانواده‌ی ملکوتيان چندان بسط يافته است که اقصای اروپای مرکزی و غربی را درنورديده است. پلی که از لندن به پراگ، برلين و وين خورده است،حلقه‌ی اهلِ قلم را نيکو به هم پيوسته است. ذکری از يکايک رفيقان اگر به ميان نمی‌آورم از آن روست که در حلقه‌ی ملکوت اسم و رسمِ همگی مضبوط است.

باری اربابِ اهل هنر همگی در اين آخر هفته در پراگ گرد هم بودند و دل به دلنوازی يارانِ اهل حکايت سپرده بودند . . . چندان هم مشغول روايت و داستان بودند که صدایِ سلطان هم به گوششان نمی‌رسيد، تا بدان حد که گوشی تلفن را هم رو به ديوار می‌نهادند تا قبله‌ی عالم تنها مستمع باشد!! القصه، معضلِ بعدِ فاصله و زيستن در ظلّ عنايات عمه‌جان اليزابت و تونی بلر اين آفات را هم دارد!

فيلسوفان مسلمان در روزگارِ ما

در پیِ مطلبی که مدتی پيش برای سخنان خسرو ناقد در خصوص سيد حسين نصر نگاشته بودم، ناقد در صفحه‌اش در بخش نامه‌ها مطلب را با اضافه توضيحاتی آورده است. من کماکان بر همان مدعا درباره‌ی سيد حسين نصر باقی هستم. متأسفانه سيد حسين نصر در امتزاج و آميختن عرفان و فلسفه شديداً راه افراط را در پيش گرفته است. نمونه آشکار و بارزش طبقه‌بندی شاعری چون خيام در زمره‌ی عارفان و حکمای ربانی است که تنها از سيد حسين نصر و اقمارِ فکری‌اش ساخته است. شايد در فرصتی ديگر بحث مبسوطی را درباره‌ی او پيش بکشم.

July 27, 2003

قرار سوم وبلاگی

امروز سومين قرارِ وبلاگ‌نويسان لندن بود و افرادی که تا به حال نيامده بودند هم آمدند. مجتبی، جاويد، مهرداد عارف اديب، سروش، مهدی (صاحب وبلاگ دفتر بی‌معنی)، شاهين، مازيار و خودم. لينک صفحات را بعداً می‌گذارم. الآن عجله دارم و حالم هم زياد خوش نيست. سرم درد می‌کند و می‌خواهم بروم فيلم مزرعه‌ی حيوانات را که امروز از جاويد گرفتم ببينم.

مرا عاشقی شيدا

اين آوازِ شجريان را که تصنيف «مرا عاشقی شيدا» را خوانده است، از وبلاگ چشمه‌ نوش گرفتم و آوردم به اينجا. اين تصنيف را که شعرش را منير طه گفته است، نخستين بار بنان خوانده است. ظاهراً اصل کار را همين جور زنده ضبط کرده‌اند.

July 26, 2003

خون خوردن و خاموشی

از سخنرانیِ امشب سروش برگشته‌ام با عنوانِ «برای ايران و اسلام». چندان دست و دلم به نوشتن نمی‌رود که شرحی از آنچه رفت بازگويم. تنها يک نکته را می‌گويم که در نوشته‌های پراکنده‌ای که داشته‌ام من هم ظرافت آن را متذکر شده‌ام. سروش جايی امشب گفت که همان روزی که خاتمی (شايد تحت فشار) بر زبان آورد که جامعه‌ی مدنی همان مدينة‌النبیِ زمان پيامبر است، من از اين جنبش نوميد و دلسرد شدم. خاتمی با گفتن همين حرف مسير اصلاحات را عوض کرده بود. اين را من در مانيفست وبلاگ يادآوری کرده بودم. سروش گفت:
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم
که عنانِ دلِ شيدا به کفِ شيرين داد

در گريز از خويش

هيچ می‌دانی چرا چون موج
در گريز از خويشتن پيوسته می‌کاهم
زانکه بر اين پرده‌ی تاريک
آنچه می‌خواهم نمی‌بينم
و آنچه می‌بينم نمی‌خواهم!

July 25, 2003

. . . از غمت که زخمه‌ی بيراه می‌زند!

نايب‌السلطنه‌ی ارضِ ملکوت! مباد که آه اين جگر سوخته از دل برآيد! سلطان را خاطری هست آينه‌وار. با او از در درپيچيدن در مياييد. رفعِ کدورتِ آن نازنين را، که ندانم از چه رو اين سلطانِ بی‌تاج و تخت را آماج کلماتِ طنز می‌سازد، توضيحی واجب افتاد، در بيان معانی ولايت‌عهدی.

ادامه‌ی « . . . از غمت که زخمه‌ی بيراه می‌زند!»

آه

وليعهدِ ممالکِ محروسه و نايب‌السلطنه‌ی معظمه‌ی ارضِ ملکوت، کاتبِ شکرافشانی‌های «حضورِ خلوتِ انس»، بس که حديث آزرده‌خاطری و پريشانی ما را شنيد و فريادهای خاموش ما را در چاهِ دل فروخورد، آن چاه به دريا پيوست و از قعرِ آن دريا گوهری برآمد به نامِ «عشق». باری، چندان که امروز پس از سيلی از واقعه، خسته و دل‌رميده بودم، سری به بالين نهادم که شايد دمی محنتِ جانسوزم را از دردِ فراموشکاریِ اهلِ جهان به خواب از ياد بزدايم. چندان که گريبان دل گرفتم که چشم بر هم زدنی اين دلشده‌ی رنجور را فرصتی دهد، نشد. گويی يا تيغِ بی‌دريغ در قتل خاطره‌هايم رانده‌اند يا حضرتِ دوست را در گوشه‌ای از ملکِ اين جهان به سببِ دلبردگیِ اين رسوا آزاری رسانده­اند که چنين اوضاع قمر در عقرب می‌نمايد!

ادامه‌ی «آه»

July 24, 2003

روزگارِ افولِ مولانا؟

داشتم الآن نامه‌ی بهنود (با اجازه . . .) را در واکنش به نامه‌ی سروش به خاتمی می‌خواندم. آرام و با تأنی تا به آخر خواندمش. او هم نامه‌ی زيبايی نوشته است! اما در سراسر آن نامه که برای من تنهای انشايش زيبا بود و تکرار همان اميدبخشی‌های متعارف از نوعِ بهنودی بود، در آخرش سخنی بود که مرا آزار داد:
«غبطه خوردم به خودمان و بار ديگر لعنتی راندم بر اين سنگسران که در همين ربع قرن يک گاندی از ما گرفتند و يک نلسون ماندلا و حيفم آمد مولانا را هم از ما بستانند، به خشمی که در او برانگيخته اند و تازه زبانه اش را هم به سوی خودی رانده اند.»

من خود از سروش درس‌ها درباره‌ی مولوی آموخته‌ام، اما معنای اين حرف جز تملق می‌تواند بود؟ يعنی واقعاً بهنود تا اين مايه به سروش ارادت دارد که او را عينيت مولوی در زمانه‌ی ما می‌شمارد؟ يعنی چه که مولانا را از ما بستانند؟ آخر عزيز من! چرا با کلمات بازی می‌کنی بيهوده؟ چرا با هر کس و هر چيزی لاس می‌زنی؟ برای من هم سروش عزيز است و هم مولوی. هر دو به احساسات و عواطفِ من عجيب نزديک‌اند، اما معنای اين لوندی را من درنيافتم! واقعاً از اينکه اين کلمات لاس و لوندی را به کار می‌برم شرمنده‌ام، ولی مولوی چنان برای من عزيز است که خوش ندارم کسی چون بهنود اين‌گونه او را و سروش را به بازی بگيرد. باز هم از بهنود عذر می‌خواهم!

سخت است سکوت!

خيلی دشوار است که وقتی سخن از عمقِ وجودت می‌جوشد و خروشان سودای روان شدن دارد، جلوی‌اش را مسدود کنی. پرهيز از نوشتن و دوری از فرياد کردن برای کسی مثل من خيلی سخت است. دليل ننوشتن پاره‌ای از حرف‌ها اين است که چندان درشت و رنجاننده هستند که سنگينی‌شان، کامِ هر طربناکی را تلخ می‌کند. پس اگر چيزی نگويم، دليل بر اين نيست که مردابی دامن گسترانده است و از سخن مانده‌ام:
هر بيشه گمان مبر که خالی است
شايد که پلنگ خفته باشد
اگر چه روزی می‌خواهم ديگر هرگز نگويم، هرگز ننويسم. شايد، شايد در همين آينده‌ی نزديک . . . نمی‌دانم! من ميان سکوت و فرياد گرفتارم. مجالِ گفتن نيست. اگر سخن بگويم ناچار سخنانی می‌آيد که گفته‌اند نبايد بيايد. پس سکوت بهتر. اما:
برخيز به خونِ دل وضويی بکنيم
در آبِ ترانه شستشويی بکنيم
عمر اندک و فرصتِ خموشی بسيار
تلخ است سکوت گفت‌وگويی بکنيم
کاش همه می‌فهميدند که عمر اندک است و فرصت برای سکوت و اعتزال بسيار است. کاش همه در می‌يافتند که بک بار بيشتر مهلت برای زندگی نيست. وقتی که مردی ديگر راه برگشتی نيست . . . خسته‌ام، خسته!

شکسته‌وار به درگاهت آمدم

ديروز که با استادمان می‌خواستيم برويم بريتيش ميوزيم، حضرت استاد هوس فرمودند که از آکسفورد استريت تا موزه را قدم بزنند. چون حضرتِ استاد در لندن زندگی نمی‌کند، ناچار بنده بايد راهنمايی می‌کردم. حدود يک ساعت تمام آن مسير را رفتيم و وقتی که به موزه رسيديم، من آش و لاش بودم. حالا مردِ کار می‌خواهد که موزه‌ی به آن عظمت را بگردی. بخشی از قسمت مصر را تماشا کرديم با هم و به طبقه‌ی بالا رفتيم تا موميايی‌ها را ببينيم. آنجا بس که محوِ تماشای موميايی‌ها و اجساد هزاران ساله شده بود که استاد را گم کردم. با چنان کنجکاوی و علاقه‌ای به اجساد و استخوان‌ها نگاه می‌کردم که هر کس از کنارم عبور می‌کرد، نگاهی عاقل اندر سفيه به من داشت. حالِ دانشمندی را داشتم که با دقت دارد در کشفی که سال‌ها پيش کرده است، باز هم تأمل می‌کند تا شايد راز جديدی را دريابد. ديدن اين اجسادِ موميايی شده و آن استخوان‌ها که يکی مالِ کودکی بود، يکی از آن مردی و استخوان کاسه‌ی سرِ زنان و دختران، نه که مرا ترساند. نه. خون به مغزم می­دويد از اينکه می‌ديدم چقدر راحت عشق را به خاک و خون می‌کشيم و «انديشه از بلای خماری نمی‌کنيم». روزگارِ غريبی است نازنين، غريب. بسيار غريب! يک لحظه با ياد اين نيستيم که . . . امروز که در دستم توام مرحمتی کن!

July 23, 2003

گفت‌وگوهاست در اين راه . . .

من نمی‌دانم اين همه تفاوتِ ره برای چيست؟ خاطرم هست که وقتی هنوز ايران بودم، گاهی با مهرداد شوقی، که همدم و همدلِ خيلی از اوقاتِ تنهايی من بود، فراوان پيش می‌آمد که تا دير وقت در دفترش می‌نشستيم و از ری و روم صحبت می‌کرديم يا سر شبی سری به شوکا می‌زديم که احوالی از يارعلی مقدم بپرسيم و قهوه‌ای بنوشيم. الآن هم که مقيمِ کانادا شده است و «مگرش خدمتِ ديرين من از ياد برفت» که هيچ خبری از او نيست. مهرداد روايتِ جالبی از داستان موسی و خضر داشت. می‌گفت خدا در نظامِ عالم به بعضی‌ها تقلب می‌رساند. از موسی و خضر يک امتحان می‌گيرد ولی قبل از امتحان جوابِ سؤالات را به خضر می‌دهد و موسی را «ويران و سرگردان» می‌کند! تو هم با ما چنينی:
تو می‌روی و دل ز دست می‌رود / مرو که با تو هر چه هست می‌رود
دلی شکستی و به هفت آسمان / هنوز بانگِ اين شکست می‌رود
کجا توان گريخت زين بلای عشق / که بر سرِ من از الست می‌رود.
بلا روزگاريه عاشقيت . . .داداش حبيب ما کجاست که ما را ببرد امامزاده داوود؟ می‌پرسی باز چه شده است؟ پرسيدن دارد؟
از چشمِ خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا گناهِ طالع و جرمِ ستاره نيست!

سال‌های مدفون

آدم‌الشعرای ما که از ميهمانانِ ارضِ ملکوت و ساکنان سرزمينِ سلطان صاحبقران است، بعد از کلی سلام و صلوات پرسيده‌اند که آن شعر تدفينِ سال‌ها از خودم است؟ يعنی من اين قدر بد شعر می‌گويم؟ وانگهی هنگامِ سرودن شعر من شاهد داشته‌ام. صاحب لحظه‌ی ديدار، همين جا بالای سرم بود. اصلاً او بود که حرفی زد و عنانِ نزولِ اين شعر را باز کرد. تولدِ من درست يک ماه ديگر است. بعد هم ماه‌منير و مسيحا آن را شنيدند. داغِ داغ! چه معنی دارد در افاضاتِ نازک‌خيالانه‌ی قبله‌ی عالم تشکيک روا داشته‌ايد؟ يادت هست آن شعر ناصر‌الدين‌شاه را؟ «ديوانه شود محرم در ماهِ محرّم»؟ خودت روايتش کردی؟ ديگر چيزی نمی‌گويم!

وبلاگ‌ها و نامه به کوفی عنان

اصحاب راديو فردا درباره‌ی اين ماجرا با من مصاحبه کردند که نظرِ اين صاحب‌نظر (!!) را در اين مورد بپرسند. گفتم که شايد حسين درخشان بهتر بتواند در اين مورد اظهار نظر کند ولی عجالتاً من را پيدا کرده بودند. زياد هم بد نيست. وقتی که کسی خيلی خوش عکس باشد، او را فتوژنيک می‌نامند. کسی هم که خوش صدا باشد به او می‌گويند آديوژنيک!
( متن مطلب راديو فردا، صدای مصاحبه)

شايد فردا عکسِ اين آقای فتوژنيک را هم گذاشتم اينجا! فعلاً بروم ناهارم را بخورم. وقتی که برگشتم خواهم نوشت که رييس بخش آی‌تیِ ما امروز در اين مورد چه می‌گفت. يعنی اينکه چطور می‌توان از اين سدّ پراکسی‌ها عبور کرد.

لحظه‌ی ديدار متولد شد!

اين هم از اين شازده پسر: لحظه‌ی ديدار.

تدفينِ سال‌ها

يک ماهِ ديگر
درست يک ماهِ ديگر
يک سالِ ديگر را دفن خواهم کرد
اگر روزگارِ مرده دوست تا آن زمان به خاکم نکرده باشد.

هر روز که می‌گذرد
يک روز تا غروب
يک روز تا فرو شدن در مغاکِ زمان
فاصله کمتر می‌شود.

اين فاصله‌ها را تنها با يادِ تو پر می‌کنم.
دريغ که اين يادِ رنگارنگ
- آنگاه که مرا به يادِ درشتی‌های حقيقت می‌اندازی -
تنها رنج است و هنوز مرا پرهيز می‌دهی
از نامِ رنج حتی!

به پيشوازِ ولادتِ خود می‌آيم
به پيشواز تو می‌آيم
من هم آيا
در روزِ آمدنت خواهم بود؟

من با تو زاده می‌شوم.
با من بگو:
آيا مرگم
پيش از ولادتم خواهد بود؟

July 22, 2003

من چه گويم؟

وقتی صفحه‌ی ايگناسيو و ترزا را شتابزده بر پا کرده بودم، چندان دقت نکرده بودم چقدر شباهت دارد رنگ اين دو صفحه به رنگ صفحه‌ی سپيده. امروز که از دانشگاه برگشتم، چند عدد ايميل عتاب‌آلود به اضافه‌ی يک پيغامِ تلفنیِ غضبناک از سپيده منتظرم بودند! اين دخترکِ من چه زود رنجيده خاطر می‌شود. يادتان باشد که پادشاه‌ِ تاجدار بايد گاهی اوقات پدرِ تاجدار هم باشد! باشد، درست شد. چرا با ما سرگرانی می‌کنيد؟
من چه گويم تو را نازکی طبعِ لطيف
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
حق با تست، عزيزِ من! تو را مراتب تقدم هست در اين ماجرا. مسافرت در لودويگس‌هافن خوش بگذرد. آخر برلين کجا و لودويگس‌هافن کجا؟ سفر بی‌خطر.

پ.ن. سپيده دخترم نيست. شده است خواهرِ سومِ من: خواهر وبلاگیِ من؛ سپيده‌ی آستانِ ملکوت.

سياستِ جهانی

دارم از داخل بخش کامپيوتر دانشگاه اينها را می‌نويسم. امروز بقيه‌ی بحث سياسی را ادامه داديم و رويکردِ رئاليستی ولفوويتز، کندوليزا رايس و رامسفلد را نقد و تحليل کرديم. ديدگاه ايده‌آليست‌ها را هم ايضاً . . . و ديگر از اين قبيل مباحث . . . ساختار جامعه‌ی ملل در ژنو، معاهده‌ی ورسای، اروپای متحد، موضوع جنگِ عراق . . . نمی‌دانم. جای بقيه‌اش اينجا نيست. بحث خيلی تخصصی می‌شود. شايد سر فرصت مطلبی درباره‌ی رئاليست‌ها و نومحافظه‌کاران دولت جرج بوش نوشتم. فعلاً دل و دماغش نيست. الآن بايد بروم ناهاری بخورم و با استادم بروم بريتيش ميوزيم. راستی اين بچه آمريکايی‌های کلاسمان چقدر از من خوششان آمده است! يعنی ما اينقدر خوش‌تيپيم؟!

ديگر بايد راهی شد. زمان دارد از دست می‌رود و دل ما هم هزاران مايل آن سوتر دارد بال بال می‌زند. آن روز به حضرت دوست می‌گفتم که اين فصل و وصل‌ها، برای من خيلی دردناک است. انگار مريضی توی اتاق سی‌سی‌يو روی تخت باشد و تنها با ماسک اکسيژن تنفس می‌کرده باشد. حسابش را بکنيد که يکی هر چند دقيقه اين ماسک را بردارد و دوباره بگذارد سرِ جايش! خوب اگر می‌خواهی ما را بکشی و قصدِ جانِ ما داری، يک دفعه خلاص کن هم خودت را و هم ما را:
محتاج قصّه نيست گرت قصدِ خونِ ماست
چون رخت از آن تست به يغما چه حاجت است
جامِ جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است؟

July 21, 2003

چی شنيدم؟

کسی گفت که من عاقلم يا عاقل شده‌ام؟ اشتباه فرموديد! نه عزيزِ من! به اين سادگی‌ها نمی‌شود. اگر برگردم بدجوری برمی‌گردم. انتهای ارتداد می‌شود. نه خير:
من اين عالمِ عشقو به عالم نفروشم!
مگر مالِ دنياست که به زحمت هم که شد از او بشود دل کند؟ برای دل کندن از او بايد جان داد:
نتوان عاشقِ فرزانه به افسانه فريفت
من به هيچ آيه و افسون دل از او برنکنم
خودتان را بيهوده خسته نکنيد. هر کسی بهايی دارد. هر کسی را به قيمتی می‌توان خريد يا فروخت. بعضی‌ها بها ندارند. نمی‌فروشم! زور که نيست! آن وقت مرا اندرز می‌دهند که می‌شود، شما هم اشتباه می‌کنيد: شما هم آدم‌ايد! نه خير:
به جفا نمودنِ تو ز وفات بر نگردم / به وفا نمودنِ خود ز جفات باز دارم!
من تازه جان گرفته‌ام. تازه پوست کلفت شده‌ام. فکر کرده‌ايد بيهوده است. اين جان فقط يک جا بايد فدا شود. تنها برای يک نفر. برای من مهمل به هم نبافيد. اين ماجرا خيلی فرق دارد با مازوخيسم و خودآزاری. اين يک چيزِ ديگر است: چيزِ دگرم آمد!
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آنِ منی! کجا روی؟ بی تو به سر نمی‌شود!
تازه فرض را بر اين می‌گذارم که اصلاً اشتباه است: اين خطا از صد صواب اولی‌تر است. تو را به خدا يک لحظه به اين همه غم، اين همه مصيبت، اين همه تيرگی و اهرمن‌خويی نگاه کنيد. من اگر اين شيوه را اختيار نکنم بايد لاجرم توی همان گروه باشم. هيچ راهِ ديگری ندارد. امتحان کرده‌ام. آزمونش را تجربيده‌ام ولی ماجرايش را اينجا نمی‌گويم.

روز خدا

امروز من چقدر کار کردم. چقدر امروز پرنور بود و خرّم. باورم نمی‌شود که بعدِ آن همه غم، بعد آن همه اشک و خون اين قدر رضايت و آرامش متولد شده باشد. همه‌ی اينها البته از نگاهِ نازنينِ من است که من سرگشته را ميان اين همه رنج و بلا رها نمی‌کند. فکر نکنيد بيخودی است که دل کندن از او نمی‌توانم:
فريادِ حافظ اين همه آخر به هرزه نيست
هم قصّه‌ای عجيب و حديثی غريب هست
آن از ديشب که دو ميهمانِ جديد را رخصتِ حضور در بارگاه ملکوت دادم. يکی ايگناسيو و يکی ترزا اين دو جفتِ سخن‌پرداز. باری آنها را که به مددِ سفارشات نافذ و اشاره‌های گره‌گشایِ ماهِ منيرِ فلکِ ملکوت، بانوی چای تلخ، به اين سرزمين جواز تردد داديم. وقتی که می‌خواستم بخوابم ديگر شش و نيم صبح بود. رحيم قرار بود از ادينبورا بيايد و هشت صبح برسد. صدای زنگ موبايلم مرا بيدار نکرده بود تا اينکه صدای ضربه‌ی رحيم روی درِ اتاق سرآسيمه از خوابم پراند. امروز روزِ اول دانشگاه بود. بايد ساعت ده می‌رفتم کارهای ثبت نام و گرفتن کارتِ دانشجويی و اينها را انجام می‌دادم. حول و ولای من از اين بود که مبادا خواب بمانم و همان روزِ اول مايه‌ی آبروريزی شوم.

ادامه‌ی «روز خدا»

بی تو بودن نتوان

ساعتی پيش به نوای قطعه‌ی ويلن رومنسِ شماره‌ی 2 بتهوون رضايت داده بودم که الآن ايميلی از ندا برايم آمد که چيزی را از آلبومِ صحنه‌ی داريوش می‌خواست. تا شروع به گوش دادن قطعات کردم صدای «ياور هميشه مؤمن» بلند شد که اشکم را سرازير کرد. دوستی نوشته بود و خودم هم پيشتر خوانده بودم که آن غزل صبح است ساقيا که حافظ دارد دعای قنوتِ ميرزا جوادِ ملکی تبريزی بود. خاطرم هست که زمانی، دعای قنوتِ من نيز همين ترانه‌ی داريوش بود. جایِ دعای واپسينِ عبادتِ مرا همين ترانه گرفته بود!

خلوتِ دل

داشتم دوباره يادداشت کيوان را می‌خواندم. جايی نوشته بود از کسانی که به اين «شهر شلوغ» آورده‌ام. من ملکوت را شلوغ نمی‌دانم و شلوغ هم نمی‌خواهم. اينجا هزار و يک شرط دارد:
قدم منه به خرابات جز به شرطِ ادب
که ساکنان درش محرمان پادشهند

***
افاضات خاطرِ سلطان به قرار زير است:
اراده‌ی همايونی بر اين تعلق دارد که مجال تردد هيچ صادر و واردی بدون اذن مستقيم قبله‌ی عالم و مشورتِ مشاوران اعظم صادر نشود. ملکِ ملکوت را وليعهدی است که او را رخصت تصرف در پاره‌ای از کلان تصميماتِ شهريارانه‌ی ما هست. ميرزا عباس قلی‌خان معروفی، صاحبِ «حضورِ خلوتِ انس»، وليعهدِ اقليم ملکوت است که جواز پاره‌ای امور را صادر می‌کند و به سفارشات مدبرانه‌ی او گروهی از رندانِ خرابات‌نشين را بر سفره‌ی پر فيضِ وادیِ ملکوت نشانده‌ايم.

ادامه‌ی «خلوتِ دل»

عاشقان بنده‌ی حال‌اند . . .

امشب بس که عباس زير گوشم اميد و طرب را زمزمه کرد هوس کردم آهنگی را روی صفحه بگذارم که زمين تا آسمان با موسيقی‌های قبلی فرق دارد (چشمان سياه). وسوسه‌ی نوشتن وقتی که سراغم می‌آيد تنها برای اين نيست که غبار خاطر پاک کنم يا فريادهای فروخورده‌ام را به گوشِ خلايق برسانم. گاهی اوقات ويرم تنها اين است که اگر خاطرِ ناشادی هست، آينه‌ای پيدا کند تا چند دقيقه هم که شده، خودش را بی‌پرده و بی‌تکلف تماشا کند. آدمی وقتی که بخواهد بی‌ريا و فارغ از خودسانسوری بنويسد، تجربه‌اش می‌شود تجربه‌ی همه. اين‌ها که ما می‌يابيم، يافتنی‌های هر آدمی هست، مثلِ عشق، مثل درد، مثل تولد، مثل مرگ. نمی‌شود آدم باشی و بگويی من دلم برای کسی نمی‌تپد. اگر اين يک هنر را نياموخته باشی، تمامِ دم و بازدم‌ات تقلا و جان‌کندنی بيهوده و مسخره است. حتی اگر به ديکتاتورها هم نگاه کنيد تا وقتی که هنوز جایِ مهرورزيدن در دل‌شان مانده باشد، اميد بهبود به آنها می‌رود.

ادامه‌ی «عاشقان بنده‌ی حال‌اند . . .»

July 20, 2003

کوچه‌سار شب

خيلی وقت است که در پیِ اين ترانه بودم. برای بغض‌های امشبی که گذشت، کوچه‌سارِ شب را می‌گذارم روی صفحه. دستِ پری خانم درد نکند که مرا در اين قحط‌شهر ترانه و آواز با مجموعه‌اش رهانيد. طفلک خودش اينها را گوش نمی‌دهد. می‌گويد گاهی ناخودآگاه اينها در ماشين روشن است و تا بيايد بفهمد چرا، اشک‌هايش سرازير می‌شوند. نگو با شنيدن اين ناله‌ها، تير به جای زخم‌ها می‌نشيند. آدم اگر دردی در درونش نباشد، با شنيدن اينها شايد فقط کمی اعصابش خرد بشود. اما اگر تو هم روزی رنجِ جدايی کشيده باشی، هر چقدر هم که پوست‌کلفت و بی‌عار باشی، جايی گريه را بی‌بهانه سر خواهی داد. حکايت من اما اين است که: «ز بس که گريه نکردم، غرورِ بغض شکست»!

ملکوتِ من زمينی است!

عمری را به پرسه زدن در کهکشان بيکرانِ جبروت و ملکوت گذراندم. چنان شريعت را در قيامت غرقه کرده بودم که ميان تنزيل و تأويلم فرقی نمی‌شد نهاد. ظاهر و باطن و زمين و آسمان برای‌ام يکی شده بود. نه اينکه مؤمن نيستم ديگر. نه:
به جانِ خواجه و حقِ قديم و عهد درست
که مونسِ دمِ صبحم دعای دولتِ تست
به خاک‌پای نازنين‌ات که هنوز هم با اين همه سرگردانی، بعد از اين‌ که اين قدر مرا به چهارگوشه‌ی عالم انداختی و در ميان خيلِ عاشقان‌ات مرا به دلدادگی بر سرِ کوی و برزن گرداندی و هر روزم اسير دامی دگر کردی، باز هم از تهِ دل، ديوانه‌ی ديدنِ توام. درست است که هميشه به اين و آن می‌گويم که با تو قهرم و اصلاً تو کجا و من کجا. درست است که نازک‌دلانه بد و بيراه نثارت می‌کنم که آن همه مهری که در کارِ من کردی و به دعای نازنينی که اين روزها کنارت کار می‌کند، مرا مثل طفلی در گهواره کفِ دستت، تکان‌تکان دادی تا ميان اين همه غوغا خوابم ببرد. اما هر چقدر هم که تيغ می‌کشی، من جری‌تر می‌شوم.

ادامه‌ی «ملکوتِ من زمينی است!»

July 19, 2003

مصاحبه شجريان

فيلمِ مصاحبه‌ی قديمی از شجريان را با تلويزيون ايرانيان برلين تماشا کنيد:
مصاحبه شجريان

بخش‌نامه‌ی ملکوتی - فوری

از آن‌جايی که دايره‌ی اراضیِ ممالکِ محروسه‌ در ديارِ جنت‌مثال و خلدآسای ملکوت رو به گسترش است و دامنه‌ی فتوحات، سرحدات ربعِ مسکون و پنج قاره را درنورديده است، خاطرِ همايون قبله‌ی عالم بر اين تعلق گرفت که نخستين تعليقه‌ی سلطانی را بر تارکِ دفترِ نواميس اين ديار صادر فرمايند تا عنداللزوم و در هنگام بروز شبهات ساکنان بدان مراجعه نمايند و از سرِ يقين در کارِ تدارک و ترتيب تحريريه‌ها مبادرت ورزند. باری چنان‌که اين روزها در کار مقيمان و ميهمانانِ نو ملاحظه شده است، نکاتی همواره از قلم می‌افتند که مخصوصاً درخورِ تذکر هستند.

ادامه‌ی «بخش‌نامه‌ی ملکوتی - فوری»

July 18, 2003

خونِ بهاران

وقتی که هستی، انگار نبضِ جهان با تمامِ هيبتش در شقيقه‌های من می‌تپد. گويی خونِ بهاران با خروش و صلابت در من جاری است و می‌خواهد رگ‌های‌ام را بدرد. با تو تعطيلی بی‌معناست. وقتی که باشی، از خاکِ مرده هم بوی جان می‌آيد:
بر سرِ تربتِ من با می و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص‌کنان برخيزم
فرقی نمی‌کند، می و مطرب هم اضافی است. تو خود باش. کافی است خرامان از برابرِ خاکِ هزارساله‌ی گورم بگذری تا شورِ قيامت و نوای اسرافيل به گوش مرده و زنده‌ی عالم بيندازم. من دهانم چفت و بند ندارد:
نامه‌ی حُسنِ تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهنِ پير و جوان اندازم!

ادامه‌ی «خونِ بهاران»

شرح صدر

من اين سوره‌ی انشراح را خيلی دوست دارم. هر وقت اين سوره را می‌خوانم موهای بدنم راست می‌ايستد. مهرداد شوقی هم اين را خيلی زيبا نوشته است:

حسابی دلربايی می‌کند اين خطِ مهر.

دوش در حلقه‌ی ما قصه‌ی گيسوی تو بود

حلقه‌ی ملکوتيان همين طور به تدريج بر اولاد و احفادش افزوده می‌شود. اين سرّ سخن است که آنگاه که مايه‌ور باشد، جهانگير می‌شود:
همه آفاق گرفته است صدای سخنم
تو از اين طرف نبندی که ببندی دهنم
راست در قصد سر و چشم کج اندازان است
نه عجب گر بهراسند ز تيغ سخنم
پيوندهای اين هم‌پيمانانِ وادی ملکوت را در همان صفحه اصلی وب‌سايت آورده‌ام که ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت چه کسانی هستند. خوشبختانه شوق و رغبت نوشتن در همگی به جاست الا در مهرگان که گويی شديداً مشغول درس و کار است. (انگار من خودم خيلی بيکارم!!).

طربستان

ديگر تقريباً تمام شده است. اگر به پايين بخش لينک‌ها، جايی که لوگوی صفحه را آورده‌ام نگاه کنيد يک منوی دراپ‌داون خواهيد ديد به نام «طربستان» که لينک تعداد نسبتاً زيادی از فايل‌های فلشی را شامل است که طی ماه‌ها به تدريج فراهم شده‌اند و اکنون به لطف و ايثار محسن، صاحب ساعتِ صفر، گرد هم آمده‌اند. اگر کسی بخواهد می‌تواند از اين ترانه‌ها و قطعاتِ موسيقی در وبلاگ يا سايتش استفاده کند، از جانب من رضايت دارد اما اگر از اين مجموعه استفاده می‌کنيد يا به «ملکوت» لينک بدهيد و يا لوگو را در صفحه‌تان قرار دهيد. کدهای لوگو را همان لوگو توی فرم آورده‌ام. برای ياد گرفتن نحوه استفاده و درج کردن کدهای مربوط به موسيقی در قالب وبلاگتان، می‌توانيد به بخش ساز نو که لينکش همين جاست مراجعه کنيد و توضيحات لازم را در قسمت راهنمای استفاده از فايل فلش، ببينيد و کدها را از آنجا کپی کنيد و به محل دلخواه در قالب وبلاگ يا سايـتتان منتقلش کنيد. يک نکته‌ی ديگر هم که کارآمد شايد باشد اين است که می‌توانيد رنگ پس زمينه‌ی فايل فلش را هم عوض کنيد. کافی است در بخش کدی که از راهنما کپی کرده‌ايد در قسمت bgcolor به جای کد مربوط به رنگِ اين صفحه شماره‌ی کد رنگ صفحه خودتان را داخل کنيد. اگر فرصت داشته باشم. لينک‌های طربستان را نظم الفبايی هم خواهم داد.

توضيح فنی: وقتی که روی هر کدام از آهنگ‌ها کليک می‌کنيد، به صفحه جديدی می‌رويد که شروع به داونلود کردن فايل مربوطه می‌کند. اگر بخواهيد به اين فايل لينک بدهيد يا آن را در متن وبلاگتان قرار دهيد کافی است تنها آدرس آن را کپی کنيد. وقتی که فايل در صفحه قرار بگيرد آن قدر طول نمی‌کشد تا صدايش بيرون بيايد چون فايل فلش به صورت استريم اجرا می‌شود يعنی همان‌طور که داونلود می‌شود پخش هم می‌شود.

من همينم!

بسيار آزار دهنده است برای من که بخواهم جوری رفتار کنم و سخن بگويم که با خلقيات من ناسازگار باشد. آدم با هر کس که ريا کند با خودش نمی‌تواند اين کار را بکند. گاهی اوقات ما چنان ذهنمان سرشار از پيش‌فرض است که قبل از شنيدن سخنی و ديدن کسی پيشاپيش تصميم خود را گرفته‌ايم و اصلاً داد و ستد با او برای ما مهم نيست. يکی از مثال‌های‌اش همين صفحه‌ی مجازی ماست. از همان روزِ نخستی که دست به صفحه کليد نهادم تا اين گوشه‌ی ملکِ اينترنت را در اختيار زمزمه‌های ضميرم بگيرم، نامی را بر آن نهادم که با آن الفتِ زيادی دارم، به دلايل فراوان. نه تنها من، که حضرتِ دوست نيز می‌پسنددش! باری طايفه‌ای از آدميان چنان اسيرِ يافته‌ها يا بافته‌های ذهنِ خود هستند که در همان برخورد نخست تصور می‌کنند که بايد با قديسی در اين پهنه مواجه شوند که بر فراز عرش پرواز می‌کند و پروایِ خاکيان ندارد. به گمان من اين تلقی از مفاهيم و بند نهادن بر پای الفاظی که هاله‌ی اسطوره و تقدس بر گردِ آنهاست، عملاً آنها را از زندگی آدميان بيرون می‌کشد.

ادامه‌ی «من همينم!»

July 17, 2003

طفلم به طبع و طالبِ افسانه‌ام هنوز

امروز بس که پريشان بودم و مهجور، مسيحا و ماه‌منير، چون پرستارانی که رنجورِ تب‌آلودی اسير بستر را تر و خشک می‌کنند مرا به سخن و گفت‌وگو داشتند؛ اگر چه خودشان بيمار بودند. با اين حال گاهی اوقات سخن گفتن، نه تنها مايه‌ی انصرافِ خاطرِ من نمی‌شود بلکه آتش به خشک و ترِ خرمنِ ضميرم می‌زند و از سخن، سخن می‌جوشد تا گره می‌خورد به يادها. البته برای من يادها همگی تلخ نيستند. حضرت دوست يادش و نامش شيرين است:
ای بانگِ نای خوش سمر در بانگِ تو طعمِ شکر
آيد مرا شام و سحر، از بانگِ تو بوی وفا
ولی خوب دستِ عاشقان هم گاهی از دامن حضرت دوست کوتاه می‌شود. با اين وجود:
دورم به صورت از درِ دولتسرای دوست
ليکن به جان و دل ز مقيمانِ حضرتم

ادامه‌ی «طفلم به طبع و طالبِ افسانه‌ام هنوز»

قاصدک

دوستی به دنبال کار «قاصدک» که شجريان با مشکاتيان اجرا کرده است تقاضای لينک اين فايل را کرده است. اين فايل هم در سلسله‌ی همان فايل‌هاست که به روی فضای هوست محسن منتقل شده است. آدرسش اين است:
قاصدک
اين برنامه اگر اشتباه نکنم کنسرت مشترکی است که شجريان و مشکاتيان در سال 1996 در پاريس دادند. اصل اين کار را من نزدِ خود مشکاتيان مانند بسياری از کارهای ديگری که مجوز نشر نگرفتند، شنيده‌ام. اما نوار را که همگان می‌دانند مانند نقل و نبات بدون رخصت تکثير کرده‌اند. اين هم از تصدق سر مميزی که حقوق هنرمندان را به طرق مختلف ضايع می‌کند. بخش‌های ديگری از اين کار را هم سر فرصت ضبط می‌کنم و با فرمت فلش روی سايت می‌گذارم.

اشک‌ها و لبخندها

خاتمی را با همين دو واژه می‌توان فهميد: لبخندها و اشک‌ها. لبخندهای پيروزمنشانه و دلبرانه و اشک‌های موقعِ انتخاباتِ دوم. راستی کارگردان فيلم اشک‌ها و لبخندها که بود؟ اينگمار برگمان؟ بايد خاتمی اين فيلم را اگر نديده است حتماً ببينيد. اگر هم ديده است، دوباره ببيند.

بيدادگری آمد

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بيدادگری آمد و فرياد رسی رفت

July 16, 2003

همّت حافظ به همرهِ تو

به همت و لطفِ محسن، صاحبِ ساعت صفر، صفحه‌ی ترانه‌های ماندگار به حيات برگشت. خدای‌اش اجر و عزت دهاد محسن را که دل و جانِ عاشقان را به اين ايثار نواخت و خاطرِ عشاق را خوش کرد. باقیِ نواها را نيز به تفاريق به همان اتاقک نوا که محسن پديد آورده است، منتقل خواهم نمود و ساير قطعاتی که کارِ شجريان هستند و در سايتِ من موجود نيستند به آنجا خواهند رفت. اندکی درنگ اگر داشته باشيد به آن‌ها هم دست خواهيد يافت.

دور چون با عاشقان افتد، تسلسل بايدش!

حلقه‌ی ملکوتيان رو به رشد و بسط است. الآن با عباس معروفی صحبت می‌کردم که تازه سايتش را راه انداخته است با نام «خانه هنر و ادبيات هدايت». برای ساير همراهانِ ارضِ ملکوت به سفارش و هدايت صاحبِ خانه‌ی هدايت، وبلاگ‌های زير را به راه انداختيم که البته هنوز چيزی در آن ننوشته‌اند و چنان که بايد شسته و رفته نيست، اما کلنگ افتتاح آن‌ها بر زمين خورده است:
نگاهِ ندا
سلامی و کلامی
مهرگان
سپيده آريان
اين هم وبلاگ عباس: عباس معروفی، اگر شروع کند به نوشتن. مطلب اول را من برای امتحان نوشتم. عجله نکنيد برای ديدن اين‌ها. هنوز کار دارد تا راه بيفتند. ولی وبلاگشان درست شده است فعلاً.

حياتِ دوستان را بقا باد

وقتی حکايت کمبود فضای هوست را برای ترانه‌های ماندگار نوشتم، دو تن از دوستانِ وبلاگی پيشنهاد دادند که فضای خودشان را در اختيار قرار می‌دهند تا فايل‌ها را آنجا آپلود کنم. فرهاد، صاحب وبلاگ دريچه و محسن صاحب وبلاگ ساعت صفر. هر دو خيلی لطف کردند. ان‌شاءالله اگر همه چيز رديف باشد، دوباره لينک‌های مربوطه را فعال می‌کنم، توضيحات لازم را هم خواهم داد که اگر بخواهيد در وبلاگتان از اينها استفاده کنيد چطور رنگ پشت زمينه‌ی فايل فلش را عوض کنيد که به رنگ صفحه‌تان جور در بيايد:
ای مدعی برو که مرا با تو کار نيست / احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است.

پ.ن. ظاهراً چندان هم ساده نبود. باز هم مثل اينکه بايد متحمل هزينه شد. از خير اينها گذشتيم تا زمانی که حضرت حق پولی برساند و امکاناتِ سايتِ خودمان را بالا ببريم. شرمنده‌ی دوستان هستم از اين بابت. صاحبِ وبلاگ دريچه هم گويی دستش مثل دستِ ما تنگ است! تنها مزيد توضيح می‌گويم که فقط حجم فايل‌های هايده حدود بيست مگابايت است و کدام صاحبخانه‌ای است که بخواهد محض رضای خدا برای اينکه گروهی دلشده‌ صدای شجريان و هايده گوش بدهند، اين فضای مفت را در اختيار گم‌گشتگانِ ملکوت بگذارد؟ منتظر می‌مانم ببينم صاحب ساعت صفر امکاناتش چگونه است. اگر او هم همين مشکل را داشت، گزيری نيست. بايد حالا حالاها صبر کنيد!

فلسفه‌ی دين يا فلسفه در دين؟

آيا فلسفه از متنِ دين برمی‌آيد يا می‌توان برای دين يک نظامِ فلسفیِ مدوّن پی‌ريزی کرد؟ آيا دين و فلسفه قابل جمع‌اند؟ آيا می‌توان فلسفه را به صفتِ دينی موصوف کرد؟ بگذاريد اين‌گونه بگويم: آيا وقتی يک انسانِ مسلمان نفس می‌کشد، اکسيژنی که مصرف می‌کند با اکسيژن يک مسيحی يا يهودی تفاوت دارد؟ می‌خواهم بگويم سرچشمه‌ای که فلسفه را سيراب می‌کند، با مصدر و منبعِ دين متفاوت است. يعنی يکی از عقل نيرو می‌گيرد و يکی از وحی. اين دو تفاوتی گوهری با هم دارند و لذا طبعاً نمی‌توان اين دو را در کنار هم نشاند مگر اينکه توانسته باشيم آن منابع را با يکديگر همسو کنيم يا آنها را با هم آشتی دهيم. مدعای دين اين است که ميان خرد و دين تعارض و منافاتی نيست. اين سخنِ اوليای دين و متکلمين به معنای آشکار به رسميت شناختنِ منبعی جز منبع وحی است. يعنی وحی، که به گفته‌ی دين مصون از خطا و عاری از لغزش است، با خردِ آدمی که همواره در معرض خطاست و مبنا و متکايش همين آزمون و خطاست، به زعمِ متدينين قابل جمع است.

ادامه‌ی «فلسفه‌ی دين يا فلسفه در دين؟»

July 15, 2003

بی تو کارِ عشق تعطيل است

بدون تو زمان از حرکت می‌ماند. وقتی که نيستی، نظامِ عالم به هم می‌خورد. خوردن و خفتن و کار کردن از معنا می‌افتند. امروز من يکسره تعطيل بودم. معلوم هست کجايی؟ کودکان را ديده‌ای که وقتی از مادر جدا می‌افتند چگونه بی‌تاب و بی‌طاقت‌اند؟ نه، ديده‌ای که چگونه بی‌بهانه اشک می‌ريزند؟ پريشب پسر پنج ساله‌ی يکی از دوستان را در طبقه‌ی دوم مهمانی ديدم که نزديک يکی از خويشاوندان ايستاده بود و زار زار اشک می‌ريخت. گفتمش: «بهراد! چه شده است؟». گريان پاسخ داد که: «مادرم گم شده است!». حالا مادرش از سالن طبقه‌ی پايين داشت ما را نگاه می‌کرد! به او گفتم: «ببين! مادرت آنجاست. بعدش هم او گم نشده است. تو او را گم کرده‌ای!». حکايت من هم همين است. باز هم گم‌ات کرده‌ام و دستم از زمين و آسمان کوتاه است! «تو ای پری کجايی؟ که رخ نمی‌نمايی!».

حکايت موسيقی و ترانه‌های ماندگار

بخش ترانه‌های ماندگار که شامل ترانه‌های هايده بود، مدتی است که از روی سايت غايب است. دليلش هم اين است که روی سايت فضای کافی ندارم برای ذخيره‌ی اين همه فايل موسيقی. من از کلِ اين کارها يک آرشيو بزرگ درست کرده‌ام که اين کار به تدريج صورت گرفته است. در نتيجه هيچ‌وقت متوجه افزايش حجم اينها نشدم. عاقبت ناچار شدم فايل‌های هايده و اخيراً تعداد زيادی از فايل‌های شجريان را بردارم . تنها وقتی آنها را آپلود کنم که به آنها نياز است. اينها را بار ديگر آپلود خواهم کرد در جای ديگری و به آنها هم لينک خواهم داد. اندکی فرصت می‌خواهد. اين روزها درگير مقدمات کلاس‌های دانشگاه هستم. هفته‌ی ديگر بايد هر روز سر کلاس باشم. مگر در همين چند روز باقيمانده وقتی که از کارهای ديگر فراغتی حاصل شود، اينها را هم آپلود کنم.

آواز را سلطانی بايد

الآن ناگهان هوس کردم سری به راديو درويش بزنم. تصادفاً آواز شهرام ناظری می‌آمد. نمی‌دانم چه شد که اين بار احساس ناهماهنگی و سردی عجيبی در آن کردم. به گمانِ من اصلاً شهرام ناظری آواز خواندن ياد ندارد. بيخودی تحرير می‌زند و الکی های‌های می‌کند. اصلاً شأن آواز و تحرير را نمی‌داند. من حيرانم که اين آدم چطور شاگردِ شجريان بوده است. آخر آواز آدابی دارد. همين طور که نمی‌شود آدم دلی دلی بزند زير آواز و بخواند! برای اولين بار صدايش مرا رماند!

غزلِ شراب

اين غزلِ حافظ که اکنون آهنگ صفحه است، يعنی صبح است ساقيا، غزلی است که به قول کاتب کتابچه، که اين نکته را کشف کرده است، در تمامی ابياتش کلمه‌ی شراب، می يا باده به کار رفته است. جالب است، نه؟ ببينيد غزل را:
صبح است ساقيا قدحی پر شراب کن / دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پيشتر که عالم فانی شود خراب / ما را ز جامِ باده‌ی گلگون خراب کن
خورشيدِ می ز مشرقِ ساغر طلوع کرد / گر برگِ عيش می‌طلبی ترکِ خواب کن
روزی که چرخ از گلِ ما کوزه‌ها کند / زنهار کاسه‌ی سرِ ما پر شراب کن
ما مردِ زهد و توبه و طامات نيستيم / با ما به جامِ باده‌ی گلگون خطاب کن
کارِ صواب باده پرستی است حافظا / برخيز و عزمِ جزم به کارِ صواب کن
اين کشف را به نامِ کاتب کتابچه، مهدی خلجی، در دفتر اکتشافاتِ ادبیِ عالم ثبت کنيد. اگر کسی هم پيش از او اين را دريافته است آن را رسماً اعلام نکرده است، از طريق همين وبلاگ می‌تواند مراتب را به اطلاع ما برساند! اسنادش را هم بايد ارايه کند!!

July 14, 2003

خود محوری و عشق

يادم هست که زمانی در همين پهنه‌ی ملکوت گفته بودم که به گمانِ من آدمِ عاشق، خود محور است. نه به معنايی مذموم که رايحه‌ی خودکامه‌گی از آن برخيزد. از اين جهت که، آری، چنان‌که ماه‌منير گفته است، ما پيکره‌ای می‌تراشيم يا قبايی می‌دوزيم و هر که در آن قبا راست بيايد ما عاشقش می‌شويم. ولی به هر تقدير اين امری ناگزير است. اين که من می‌گويم اتفاقی است و حادثه است، هنوز هم بر آن پای می‌فشارم. چون اولاً شما هيچ وقت نمی‌توانيد پيش‌بينی کنيد يا تصميم بگيريد که اولين کسی که سر راهتان واقع می‌شود و اين قبا بر قامتِ او راست است، کيست. از سويی، باز هم نمی‌توانيد هيچ وقت تناسب قامت و اندامِ آن معشوق را حفظ کنيد برای آن قامت. در نتيجه، از اين زاويه عاشقان بسيار خود محورند و از آن گزيری هم نيست. عشق، آداب دارد و اگر اين آداب و تعاليم را نياموزی، متصف به صفت عاشقی نيستی. به ياد شعری افتادم که غزالی در احياء‌العلوم آورده است:
من مات عشقاً فليمت هکذا / لا خير فی عشق بلا موت
هر که عاشقانه می‌ميرد بايد اين گونه بميرد / چه سودی دارد عشق بی مردن؟
به گمان من وصف مازوخيسم برای عشقِ ما اندکی نامنصفانه است. انکار نمی‌کنم که اين رنج و محنت بخشی از منظومه‌ی شعری، عشقی و ادبی ماست اما ماجرا به آن شوری نيست. اين ماجرا دامنه‌دارتر است. باز هم به آن بر می‌گردم.

تميزتر و پاک‌تر از صندلی

بازار نامه‌نگاری حسابی داغ شده است. ابراهيم نبوی هم گويی طنزش جايش را به سياست داده است. اين دفعه نامه‌ی بعدی او به خاتمی درباره‌ی دلايل استعفاست. خاتمی که خودش دليلی برای استعفا نشنيده است. کسی هم که هنوز به هيچ زبان و بيانی از او نخواسته است استعفا بدهد، در نتيجه نبوی به او يادآوری می‌کند که:
آقای خاتمی! به اين دلايل استعفا دهيد!

باز مستان دل از آن گيسوی مشکين حافظ

ديشب، به گفته‌ی مسيحا، در اين هوای گرم و تابستانی لندن، طوفانی در جانم به پا شد از يادآوری خاطراتی که جان را می‌خليد. طفلک ماه‌منير نگران من شده بود و امروز مادربزرگ‌وار کلی نصيحتم کرد! ديشب را البته خوابيدم تا صبح که از خواب برخاستم و غبار آن اندوهانِ دوشين را به بارانی شکرين از صدای دوست زدودم. اينکه در هر گوشه‌ی جهان کسی باشد که به يادِ آدم باشد، سوای حضرتِ دوست که جانِ جان است، نعمتی مغتنم است که در اين زمانه‌ی بی‌فرياد حکم کيميا دارد. باری، پريشانی‌های اين دلشده ديگر البته از دستِ آن اضطراب‌ها و تشنج‌های سه چهار سال پيش نيست. هنوز جهان ادامه دارد و «هزار شکر که دامانِ مهر در چنگ است»! شما حسابش را بکنيد که کسی دامن خورشيد را گرفته باشد! چه دستی بايد به چه قدرتی و چه بلندايی! القصه، پريروز، سوار قطار که بودم اين قطع جيبی سياه مشق را می‌خواندم که حالا هميشه همراهم است. غزلی از سايه را می‌آورم اينجا که خيلی دوستش دارم.

ادامه‌ی «باز مستان دل از آن گيسوی مشکين حافظ»

تنگه‌ی عابر کش

تو عجب تنگه‌ی عابر کشی ای معبرِ عشق
که به جز کشته‌ی عاشق نکند از تو عبور!
سخن برای گفتن و بغض برای شکستن بی‌شمار دارم. تنها به خيره‌سری زخم‌های کاری را از ياد می‌برم و خود را به خاموشی و فراموشی می‌زنم:
پيش تو جامه در برم نعره زند که بردرم
آمدمت که بنگرم، گريه نمی‌دهد امان
آه که می‌زند برون از سر و سينه موجِ خون
من چه کنم که از درون دستِ تو می‌کشد کمان

July 13, 2003

تو سزاوار ثنايی

اين تصنيف «ملکا ذکرِ تو گويم» که شجريان خوانده است از آن تصنيف‌هايی است که برای من خاطرات دانشکده‌ی ادبيات را زنده می‌کند. آن مکث کوتاهی که شجريان پس از خواندن کلمه‌ی ملکا می‌کند برايم بسيار دلنشين بود هميشه. غزلِ آوازِ افشاری هم که شاهکاری است با تارِ هوشنگ ظريف و کمانچه‌ی استاد بهاری مرحوم.

سايه سلامت است!

دوستی از حال سايه پرسيده بود و گفته بود که شنيده است او بيمار است. همين الآن با آلما صحبت کردم و احوال سايه را پرسيدم. گفت حالش خوب است و الحمدلله هيچ کسالتی ندارد. آلما می‌گفت که لطفی هم همين خبر را شنيده بوده است و از آمريکا زنگ زده است که احوالِ سايه را بپرسد. سايه سالم است و تندرست. نگران نباشيد:
تنش درست و دلش شاد باد و خاطرِ خوش
که دستِ داد دهش دادِ ناتوانی داد!

انتخاب‌های عاشقانه

عشق به اختيار نيست. آری:
کس دل به اختيار به مهرت نمی‌دهد
دامی نهاده‌ای و گرفتار می‌کنی
ولی عاشقان گاهی اوقات انتخاب هم می‌کنند: انتخابِ عاشقانه! دلِ آدمی هميشه راست نمی‌گويد. دلِ آدمی هم بيمار می‌شود. ديده‌ی بصيرت دلِ آدمی هم گاهی نابينا می‌شود. اينجاست که تنها نمی‌توان به دل، به بيماری‌اش، به اضطرارش و به شوريدگی‌اش زياد گوش داد. اگر چه عاقبت همواره بايد تسليم جنون همين دل شد. اما، آری، عاشقان هم گاهی انتخاب می‌کنند! چنان که من در عين اضطرار، حضرت دوست را انتخاب هم کردم! طرفه چيزی است اختيارِ اضطراری و اضطرارِ اختياری. خيلی کار دشواری است که بخواهی عاشق باشی و باز عاشقانه هم اختيار کنی. هر چه باشد حکايت من با حضرت دوست اين است که:
ما قصه‌ی دل جز به برِ يار نبرديم
از يار شکايت سوی اغيار نبرديم
معلوم نشد سر دل و صدق محبت
تا اين سر سودازده بر دار نبرديم
با حسن فروشان بهل اين گرمی بازار
ما يوسفِ خود را به خريدار نبرديم
آری، من يوسفم را نخواهم فروخت. هرگز. اگر هم دوست ما را به چيزی نخرد و ديگری را به جای ما اختيار کند، عهدِ ما اين است که:
يار مفروش به دنيا که بسی سود نکرد
آنکه يوسف به زر ناسره بفروخته بود!

متفکران مسلمان و مدرنیسم؟

خسرو ناقد مطلبی نوشته است که در نشر دانش آمده است به عنوان «متفکران مسلمان و مدرنیسم».
شايد اينجا چندان جای آن نباشد که از دکتر نصر سخن بگويم. مقام و منزلت ايشان به جای خود محفوظ است. اما چيزی که همواره مرا آزار داده است، طبع و منشِ مريدپرور دکتر نصر است. اخيراً کتاب مفصلی در آمريکا برای بزرگداشت وی منتشر شده است با عنوان «فلسفه‌ی سيد حسين نصر». مقدمه‌ی بسيار مفصلی دارد اين کتاب به قلمِ خود او که در واقع نوعی اتوبيوگرافی است. متأسفانه اين مقدمه را من تنها حديث نفس می‌دانم. چه معنی دارد که بر چنان کتابی، چنين مقدمه‌ای نوشته شود با اين همه تمجيد از خود؟

ادامه‌ی «متفکران مسلمان و مدرنیسم؟»

عاقبتِ نيک

زير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت
کآنکه شد کشته‌ی او نيک سرانجام افتاد
هر دمش با منِ دلسوخته لطفی دگر است
اين گدا بين که چه شايسته‌ی انعام افتاد!

يوسفِ من! پس چه شد پيراهنت؟

خسته می‌شوم از اينکه فسفرِ مغزم را برای نقد و شرح سياست بسوزانم. بارها گفته‌ام که اين کارها از من نمی‌آيد ولی نظرِ خودم را که می‌توانم بگويم. هزار بار گفته‌ام که:
ما قصه‌ی سکندر و دارا نخوانده‌ايم
از ما به جز حکايتِ مهر و وفا مپرس!
بازار سياست چنان پر پيچ و خم و در هم است که هر چقدر هم بخوانی و نظر بدهی باز ممکن است نظرت غلط باشد و تازه بايد وقت و بی‌وقت هزينه برایِ آن بدهی. آن هم هزينه‌ای که معلوم نيست چه خاصيتی دارد. برای عشق اگر جان باختی می‌دانی که به خاطرِ خويش قمار کرده‌ای و اگر هم بازنده شوی، برای دل باخته‌ای. در سياست برد و باختت خيلی اوقات به کامِ ديگران است.

اما منِ دور از يوسف، فکر و ذکر و وردِ روز و شبم، تنها نامی است که هر پرده‌ی ضميرم را مسخر کرده است. همين يک نام. ياد شعر قيصر امين‌پور افتادم که بارها برای حضرت دوست آن را خوانده‌ام.

ادامه‌ی «يوسفِ من! پس چه شد پيراهنت؟»

اژدها را دار در برفِ فراق

مهدی نازنين، صاحبِ سيبستان، پاسخِ نامه‌ای را که سروش به خاتمی (نامه خاتمی به دکتر سروش) نوشته است آورده است. من در سايت‌های خبری اثری از آن نيافتم. مهدی هم مرجع و مأخذی برای آن به دست نداده است. شايد هم مهدی از زبانِ خاتمی اينها را در پاسخِ سروش نوشته است! اول از همه بايد بگويم که من از نثرِ اين نامه هم خيلی خوشم آمد!! از حق و انصاف نبايد گذشت که ادبيات فارسی هر دو بسيار شيوا و دلنشين است!

ادامه‌ی «اژدها را دار در برفِ فراق»

July 12, 2003

برقصيد

شاد بودن و زندگی از نگاهِ روزنامه همشهری که حالا مديريتش عوض شده است:
به جسمتان توجه کنيد: برقصيد!
گزارش اينديپندنت را هم درباره خاتمی بخوانيد: رييس جمهور ايران پيشنهاد استعفا داد.

برترين قلم و بهترين زبان

دوستی يادداشتی نوشته است پای يکی از مطالبِ پيشين درباره‌ی نامه‌ی گروهی از وبلاگ‌نويسان به وزير پست و تلگراف و تلفن. ناگهان به ياد اين جملات سروش افتادم:
«امروز بهترين روزنامه آنست که بسته باشد، بهترين زبان آنست که بريده باشد، بهترين قلم آنست که شکسته باشد، و بهترين متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماينده ، سياست پيشه و نويسنده همه تاوان استقلال خود را می‌پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستين را به خون جگر بشويد . . .»
فاعتبروا يا اولوا الأبصار! شايد آن نامه سروش بيشتر اديبانه باشد تا سياستمدارانه (در واقع من نامه بهنود را بيشتر پسنديدم تا نامه‌ی سروش را)، اما اين جملات آيا جز واقعيت‌اند؟ البته در قاموس بعضی قلم و زبان و روزنامه دارای اوصاف مسموم و گزنده و زنجيره‌ای و مزدور هستند. با اين اوصاف البته عجيب نيست که عاقبتشان چنان باشد. بديهی است که نزد سروش آن اوصاف نه تنها زيبنده نيست بلکه تهمت و افتراست فقط.

قصه‌ی يوسف

حکايت يوسف برای من سرشار از هزاران قصه و غصه است. دليل اينکه آهنگ صفحه را امروز موسيقی «بوی پيراهن يوسف» گذاشتم همين است. لوگوی بالای اين صفحه هم همان را می‌گويد. لوگويی که دانيال طراحی کرده است، در قسمت سمت چپ صفحه حکايت به چاه افکندن يوسف را می‌گويد. داستانِ يوسف، داستان حکمت است و تأويل. قصه‌ی حسد است و زندان کشيدن. ماجرای تهمت سرقت است و به کامِ گرگ رفتن. حديث ديدگانِ سپيد يعقوب است. حکايت عشقِ عافيت‌سوز زليخاست و عاشقیِ مکتومِ يوسف. عاقبتِ مژده‌ی نصرت است و عزيزی يوسف و کاميابیِ پيرِ کلبه‌ی احزان. اين داستان دستمايه‌ی دنيايی حکايت شيرين است. مرا هم که تمامِ اين مراحل را ديده‌ام، اشک به ديدگان می‌آورد:
امروز عزيز همه عالم شدی اما / اي يوسفِ من حال تو در چاه نديدند
بوی پيراهنِ يوسف، برای من که نشان‌هايم از يوسفم اندک است (گله نمی‌کنم، نه. حکايتِ دل می‌گويم.)، هوای جنون به سر می‌آورد. بوی پيراهن . . . کدام پيراهن؟ پيراهنی که به جفا دريده شد و گفتند که گرگش دريد؟ يا پيراهنی که از قفا دريده شد و تهمتِ خيانت بر او بستند؟ يا پيراهنی که روشنايی ديدگانِ يعقوب شد؟
اما، من و گله از حضرتِ دوست؟ مبادا! شايد غريب باشد اين مايه صبوری، ولی عشق وقتی آتش به تار و پودِ آدمی می‌زند، سراپای وجود عاشق را قبضه می‌کند. بگذار سرطانش بخوانند. اگر هم سرطان است و رنج، خوش سرطانی است!
گر چو فرهادم به تلخی جان برآيد باک نيست
بس حکايت‌های شيرين باز می‌ماند ز من
اما در اين ميانه‌ی طوفان، باز هم اميد را از دست نشايد هشتن. بروم . . . بروم که هنگامِ دعاست! حضرتِ دوست اين کافرِ ديرينه را به دعا می‌خواند! يادم باشد که برای دعا حکايتی بايد بنويسم. مرا که جانم به جانِ دعا گره خورده بود زمانی، در اين ماجرا اسرار و اشارات زياد است. گروهی را تکليف چنان است که يا نبايد دعا کنند و يا وقتی دعا می‌کنند، نقدِ حالشان اين است که:
من غلامِ آن مسِ همت پرست / کو به غيرِ کيميا نارد شکست
من فدای آنکه نفروشد وجود / جز بدان سلطانِ با افضال و جود
چون بگريد آسمان گريان شود / چون بنالد چرخ يارب خوان شود
در شکستِ پای بخشد حق پری / هم ز قعرِ چاه بگشايد دری
و «من دانم اين حديث که در چاهِ بيژنم»! از بيژن هم که می‌گويم باز داستان عشق است و حديث منيژه. مگر می‌شود چيزی بگويم و از عشق بويی نداشته باشد؟
هر چه گويد مرِ عاشق بوی عشق / از دهانش می‌جهد در کوی عشق

آه که من دوش چه سان بوده‌ام

رشک برم کاش قبا بودمی / چون که در آغوش قبا بوده‌ای
زهره ندارم که بگويم تو را / بی منِ بيچاره کجا بوده‌ای
اين کارِ جانِ جهان شجريان باعث آشنايی نزديک من و مشکاتيان شد. زمانی که اين را گوش می‌دادم هنوز شاگردِ مدرسه بودم. گمان هم نمی‌کردم که روزی من و پرويز کنار هم نشسته باشيم و از عادی‌ترين مسايل زندگی سخن بگوييم. اينکه چه شد و چه سخن‌ها رفت، حکايت ديگری است. باری سال‌هايی که رفت و گذشت مرا با لايه‌ی درون و برونِ پاره‌ای از هنرمندان وطن عميقاً آشنا کرد! اين ساختار را منصفانه بايد ديد. هم از درون و هم از برون و بايد دانست که در اين سال‌ها چه ستم و جفايی بر سر فرهنگ و هنرِ اين ديار رفته است.

July 11, 2003

يارب مبادا . . .

ما دردِ پنهان با يار گفتيم
نتوان نهفتن درد از طبيبان
آن گل که هر دم در دستِ بادی است
گو شرم بادش از عندليبان
ای منعم آخر بر خوانِ جودت
تا چند باشيم از بی‌نصيبان؟
***
اربابِ حاجتيم و زبانِ سؤال نيست / در حضرتِ کريم تمنا چه حاجت است
جامِ جهان نماست ضميرِ منيرِ دوست / اظهارِ احتياج خود آنجا چه حاجت است؟

چندين هزار اميد بنی آدم

در پاسخ آنچه صاحب سيبستان فرموده بودند که: «چه آسان است محکوم کردن خاتمی! نمی گويم استاد زبان آور اعنی دکتر سروش فرصت طلبانه اين کار را می کند اما گمانم اين است که او به اندازه خاتمی مرد سياست نيست. در ضمن اصلا منطقی نيست که همه گناه ها را به گردن يک نفر بيندازيم. اين نديدن پيچيدگی های اجتماعی است. من پای استدلال سروش را با همه فصاحتش سخت چوبين می بينم. بلاغت هم ندارد چون سخن به مقتضای حال نگفته است چرا که آن را نشناخته.»، روی سخنِ من عجالتاً با شيوه‌ی سروش نيست. اگر چه مرا نثرِ آن نامه بسيار دلنشين افتاد. اما، می‌گويم که آری، محکوم کردن خاتمی بايد هم ساده باشد، کما اينکه محکوم کردن هر سياستمداری بايد ساده باشد. چگونه می‌توانيم به خود حق نقدِ کردن جناح ديگر را به درشت‌ترين بيان بدهيم آن وقت از نقدِ کسی که دوستش داريم فروگذار کنيم و توجيه‌گرانه بگوييم که شما پيچيدگی‌های اجتماعی را نمی‌بينيد. به گمانِ من اين نقدِ تو از سروش، از دلبستگی به خاتمی برمی‌خيزد تا ديدن واقعيت‌ها و سياست‌دانی. جناح محافظه‌کار هم دقيقاً می‌تواند همين استدلال را داشته باشد. مزيد توضيح همين گزارش بی‌بی‌سی را بخوان درباره‌ی نسل مأيوس و سرخورده‌ی جوانان ايرانی: «نسلِ دُژکامِ ايرانی»
شايد نقلِ نوشته‌ی سروش از سوی من هم از دلبستگی به سروش باشد. اما واقعيت را که نمی‌شود انکار کرد. آقاجان ايشان آن کاری را که بايد می‌کرد نکرد. همين. شايد البته اسراری پشت پرده‌ی سياست و مصلحت هست که ما نمی‌دانيم! چه می‌شود گفت؟

الآن بسيار نوشته بودم برايت که از نشرِ آن منصرف شدم. شرحش بماند تا بعد. الآن که از امتحان بازگشتم، نامه‌ی بهنود را هم ديدم: «هنوز يک نگفته‌ايم از هزاران»

تار و پودِ سنت

داشتم چکاچکِ کاتب کتابچه با صاحب سيبستان را می‌خواندم (نگاه کنيد به امنيت مکانيکی و امنيت الکترونيکی و زنده باد تجدد)، به ذهنم رسيد که گاهی اوقات چنان در تار و پودِ سنت دست و پا می‌زنيم که هر چيزی را می‌خواهيم از همين منظر ببينيم و بس. در نتيجه همه‌ی امور را به همين ترازو می‌سنجيم. آيا سنتِ ما پيکره‌ای سالم و قبراق است که در نهايت اقتدار و صلابت بر پای ايستاده است و هل من مبارز می‌طلبد؟ يا اينکه گروهی شيفته و مؤمن بر سرِ اين سهرابِ زخم خورده اشک می‌ريزند و چشم انتظار نوشدارويی هستند؟ اگر آن مدعا درباره‌ی سنت درست است، پس چرا اين همه گردنکشی و شبيخون (اگر بتوان اين تعبير را به کار برد) از سوی تجدد به اردوی سنت می‌رسد؟

ادامه‌ی «تار و پودِ سنت»

روزِ همايون

فرخنده روزی است امروز. اگر چه من امروز هشت صبح امتحان دارم و خير سرم بايد مثلاً درس می‌خواندم. از آن جايی که عادت معهودِ من است، همه کارها برای لحظه‌ی آخر می‌ماند. از اين هم که بگذريم برای امتحانات مضحک و ساده کسی درس نمی‌خواند که. به هر حال، اگر چه امروز روزِ همايونی است ما را و همگنان را، باری حوالی سحر بايد نگاهکی به اين اوراق امتحان بکنيم که شرمنده‌ی سوادِ خود نشويم!

July 10, 2003

آن خواجه‌ی خنده‌رو

امروز چشمم افتاد به نامه‌ای که سروش به خاتمی نوشته بود. سروش بار نخستی نيست که به دولتمردانِ وطنی نامه می‌نويسد. هر بار هم البته در نهايت بلاغت و فصاحت، اربابِ سياست را چنان که سزاوار است به بادِ ملامت و نقد می‌گيرد و البته گوش شنوايی نيست برای اين همه فرياد.

در همان ابتدای نامه سروش چنين آورده است:
«قيام آرام و دموکراتيک مردم ايران عليه استبداد دينی در خرداد ١٣٧٦، تجربه شيرينی بود که قدرناشناسی و فرصت سوزی آن خواجه خنده رو بر آن مهر خاتمت زد و خلقی را تلخ کام و ناآرام کرد، دستاورد تلاشها و تب و تابهای جمعی دردمند بود که رايگان هديه شد و ارزان از دست رفت. و اين عجب نبود.
مرد ميراثی چه داند قدر مال؟
رستمی جان کند و مجان يافت زال
هر که او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد»
(نامه‌ی سروش به خاتمی)

ادامه‌ی «آن خواجه‌ی خنده‌رو»

تير خلاص

ظاهراً در ايران خودشان را از شرّ وبلاگ خلاص کردند:
اختلال در دسترسی به وبلاگ‌های فارسی
اينجاست که خاصيت ام‌تی آشکار می‌شود.

July 9, 2003

از اين خنجرِ آبدار

کاتب کتابچه هم اکنون مطلبی را نگاشته است درباره وضعيت کتاب در شهر قم که به گمان من شاهکاری است در واقع‌نگاری و ترسيم فضايی که روزگارِ مدرنِ حتی بر ذهن روحانيون حاکم کرده است:
«تصاويری از کتاب در شهر قم»
الآن به خودِ او می‌گفتم که چنين روايتی تنها از کسی بر می‌آمد که در متن همان فضا زيسته باشد و کسی هم ظنی به او نمی‌برده که روزی راویِ واقعيتِ اين حکايت‌ها خواهد شد. تأثير شگرف فرهنگ مدرن را بر اين جماعت ببينيد که چگونه دست و پای خود را در برابر آن گم کرده‌اند و خواسته يا ناخواسته به دستِ خود زهر در رگ‌های انديشه‌ی جوانِ حوزوی خود وارد کردند. چنين فضايی را به هيچ رو نمی‌توان در عالم پنجاه سال پيش حوزه سراغ کرد. آنها هم که پروای رويکرد به چنين ادبياتی را در سر داشتند، يا می‌شدند سيد احمد کسروی، يا سيد فخرالدين شادمان يا سيد جلال آل احمد و يا آن سيد ديگر!

ادامه‌ی «از اين خنجرِ آبدار»

چه آفتی چه بلايی - مانيفست وبلاگ‌نويسیِ من

به ياد خودم آورده بودم که برای زادروز اين وبلاگ مطلبی بنويسم و دغدغه‌های اين روزها را ترسيم کنم. عجالتاً دوباره مطلبی را که يکی دو ماه پيش نوشته بودم يادآوری می‌کنم و بازآوری، تا بعد مجدد به آن برسم. عنوانش اين بود: «کثرت‌گرايی، وبلاگ و عرض وجود». متنش هم اين است:
در نوشته‌های پراکنده‌‌ای که داشته‌ام بارها اين باورم رو بازگو کرده‌ام که به نظرِ من کثرت‌گرايی اقتضای جهانِ مدرنه به خاطر اينکه توی اين جهانه که تماس‌های مکرر و متنوع معنی و موضوعيّت داره. از اين جهت به هيچ‌وجه با اون دوستانم که مدعی‌اند زمان پيامبر هم کثرت‌گرايی وجود داشته موافق نيستم (از يه جهتايی اون جامعه‌ی مدنی زمان پيامبر رو زمين تا آسمون به اين جامعه‌‌ی مدنیِ مطلوب آدمِ امروزی متفاوت می‌دونم – آقای خاتمی گوش کن!). طبعاً توی اين دنيای مدرن برخوردهايی که بعضياشون می‌تونن خلاق باشند و بعضيا مخرّب اجتناب‌ناپذيره. از طرفی آدمی موجوديه که نيازمند عرض وجوده به دلايل مختلف. يکيش همين که مولا علی گفته که آدمی زير زبانش نهفته است. من به اون سکوتِ عرفانی (يا شايد هم اجتماعی و يا شاعرانه‌ای که صاحبِ سيبستان توی اون مطلبش -در سکوت- نوشته) توی اين زمينه باور ندارم. آدمی بايد حرف بزنه تا شناخته بشه و جايگاه مناسبشو در نظامِ عالم پيدا کنه. من خيلی خوب هم به آفتای اين سخن گفتن و عرضِ وجود واقف هستم. توصيه‌های عرفانی و اخلاقی بزرگان معرفت رو هم بسی بهتر از ناصحان و مدعيان بلدم. پس نمی‌خوام کسی معلومات و مسلمّات ذهنی خودم رو به رخم بکشه.

ادامه‌ی «چه آفتی چه بلايی - مانيفست وبلاگ‌نويسیِ من»

سنت‌زدگی يا فتنه‌ی مدرنيسم؟

در اين ماجرای گفت‌گوی ما، صاحب سيبستان و کاتب کتابچه، چه بسا بسياری از نکاتِ پنهان آشکار شود. آيا سنت زنده و پوياست و سترون نشده است؟ به گمانِ من بايد پرسشی را ابتدا روشن کرد که ما از مدرنيته يا از سنت چه می‌طلبيم. به نظرِ من، نمی‌توان از هيچ از اينها متاعی را طلبيد که در بازارش يافت نمی‌شود. شأن هر يک را بايد حفظ کرد و دانست که کارکردِ هر يک کدام است. همچنان که نمی‌توان از سنت تئوری‌های فلسفیِ مدرن و پيامدهای عملیِ آن نظريه‌ها را بيرون کشيد، از مدرنيته نيز نمی‌توان دستاوردهای معنوی و معرفتی سنت را توقع داشت. سنت، به زعمِ من، آنجا که در مقامِ ارايه مقومات و ارکان معنوی يک جامعه است، تا جايی که هنوز مردِ راه و پهلوانِ ميدان داشته باشد، زنده است و پر توان. از اين منظر نمی‌توان سرنوشت سياست را به مؤلفه‌های معنوی سنت گره زد.

ادامه‌ی «سنت‌زدگی يا فتنه‌ی مدرنيسم؟»

July 8, 2003

انگشتری زنهار

از لعلِ تو گر يابم انگشتری زنهار
صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
هر کو نکند فهمی زين کلکِ خيال‌انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
اين آواز بيات ترک شجريان برای من هزاران خاطره و رؤيا دارد. ترانه‌ی نوبهار به سببی چندان دوام نياورد ولی لينکش موجود است. اگر خواستيد گوشش بدهيد.

اما:
وقت است که بنشينی و گيسو بگشايی
تا با تو بگويم غم شب‌های جدايی
کارِ دلِ ما بين که گره در گره افتاد
گيسو بگشای و بنشين، کارگشا باش
برای اهل اشارت!

بی‌حجابی و خشونت

سعيد حنايی مطلبی را از جايی نقل کرده است و سپس فيلسوفانه به تحليلِ آن نشسته است:
خشونت و بی‌حجابی
جالب است، بخوانيدش.

در پاسخ «انتهای غزل‌ها»

تو انتهای حقيقت
حديثِ اتمامی
برای عشق و وفا در کشاکشِ ترديد.
پس از تو عشق دگر واژه‌ای است بی‌معنا.

تو آخرينِ رسيدن به هر چه تفسيری
ز نور و آينه و آب و مهر ورزيدن!
عبور از تو در اين تنگنایِ بی‌تأويل
کلامِ تلخِ جدايی است؛ نقطه‌ی تحريف!

کتابِ قدسیِ مهرِ مرا اگر زين سان
به دستبردِ جفا در زمانه بسپارند
پس از تو نامِ وفا را ز دفترِ هستی
قلم گرفتن بايد تا قيامِ هر چه قلم!

از اين کرانه‌ی ترديد و ظلمتِ مغرب
اگر چو خورشيدی
بر آسمانِ نگاهم رُخت نيفروزد،
سياه‌قرنِ تباهی شکفته خواهد شد!

مرو که بی تو جهان می‌رود به تاريکی!
تمامِ ايمانم
به عشق و پاکی و اميد و راستی‌ها هم
غروب خواهد کرد!

«انتهای غزل‌ها» را مهرداد شوقی به خطّ مهر نوشته است. اين شعر با آن شعر تفاوتِ زيادی دارد، اما گويا حضرتِ دوست آن يکی را بيشتر می‌پسندد.

شاه نشينِ چشمِ من

شاه نشينِ چشمِ من تکيه‌گهِ خيالِ توست
جای دعاست شاهِ من، بی تو مباد جای تو
خوارمايه‌گی ديدگانِ حيرانِ مرا همين بس که نقش تواش در منظر نيست. همين يک درد اندوهِ روزانِ مرا کفايت!

از بس که ملول . . .

اين تصنيف نوبهار را که عليرضا قربانی، خواننده‌ی ارکستر سمفونيک، خوانده است امروز برای دلِ آزرده‌ی خويش می‌گذارم و هم برای خاطرِ حزينِ حضرتِ دوست که اين ترانه حکايتِ رنج‌هايش بود. مرا اما اين کلام آتش به جان می‌زند و حکايتِ روز به روزِ من است. رميده‌دل بودنِ من از اين آدميانی که در دُژستان (به تعبير داريوش آشوری) گرداگردِ من‌اند، بی‌سبب نيست:
از بس که ملول از دلِ دلمرده‌ی خويشم / هم خسته‌ی بيگانه هم آزرده‌ی خويشم

کجا نشانِ تو جويم؟

غربت و آوارگیِ من مزيد بر علتِ سوزِ دل و پريشانیِ خاطر است. به هزار و يک اسباب، روی در عالم می‌کشم که شايد نفسی يارای با خويش آمدنم باشد. نه از آن رو که «از جورِ غمِ عشقِ تو دادی طلبيم». حاشا که چنين باشد! تنها برای اينکه اين پريشانیِ دل، مايه‌ی رنجش خاطرِ حضرتِ دوست نشود. جدای آن که اين سودایِ جگر سوز خود هر دم آتش به خشک و ترم می‌زند و آرام و قرارم می‌ربايد، همين که نشانی به ظاهر از دوست نيست، گويی پريشان حواسم کرده است که آن مهرِ جان‌افروز را به خاطر نمی‌آورد تا باز سر به جنون بردارم. اينک، اما به بهانه‌ای اندک سيل سرشک بود که بايد روان می‌شد. من برای گريستن اندک بهانه‌ای لازم دارم. برای دلشکستگی هم کوچکترين نسيمی که می‌وزد، دامن به آتشِ دلم می‌زند و افسرده‌حال و خسته‌دل به گوشه‌ی خلوتِ دلِ خود فرو می‌روم:
مو آن آزرده‌ی بی خانمونم / مو آن محنتِ نصيبِ سخت جونم
مو آن سرگشته خارم در بيابون / که هر بادی وزه، پيشش دوونم

ادامه‌ی «کجا نشانِ تو جويم؟»

عرفان و سکولاريسم

مطلبی که نوشته بودم درباره‌ی مطلب اخير آقای دکتر عباس احمدی (ايشان ظاهراً هر وقت مطلب می‌نويسد خودش بايد پای اسمش بنويسد دکتر) در گوياست. گويا هم که با اين آقا قرارداد دارد و خودش هم همت و غيرت وبلاگ‌نويسی ندارد. بماند که ايشان يک بار مطلبی درباره‌ی حافظ نوشته بود و سعی کرده بود با تکيه بر آرای فرويد به ما بنماياند که مقصود حافظ از نرگس و سنبل، آلت تناسلی زن و مرد بوده است!!!

اين مطلب اخير ايشان با عنوان «سکولاريسم و عرفان» خواسته است تعارض ذاتی عرفان ما را با سکولاريسم نشان بدهد که خوب البته در آن ترديدی نيست. ولی ماجرا اين است که ايشان نه تنها به کارکرد و ماهيت عرفان و دين توجه نکرده است، بلکه همان‌ها را هم غلط بازگو کرده است.

ادامه‌ی «عرفان و سکولاريسم»

خدايشان لعنت کناد

مشکلی که برای وبلاگ‌های ما پيش آمده بود از بيسوادی من نبود. از خرابکاری و فضولی اربابِ هوستينگ مترز در آمريکا بود. دوباره امشب بدون اينکه به من خبر بدهند، فايل SQL را جايگزين کردن و دوباره صفحات به هم ريخت به مدت چند دقيقه. خوشبختانه مرتب شد همه چيز، ولی نکردند يه خبری به من بدن من بدونم بايد چه خاکی به سرم بريزم.

اينا وقتی اين کارو کردن که من يه مطلب مفصل نوشته بودم که از دستم پريد. اگه حس و حالشو داشتم دوباره می‌نويسمش.

ميراث متروک سنت

صاحب سيبستان نيکو به سخن آمد. مطلب بسيار جالبی نوشته است که به گمان جای کمی بحث دارد. آيا ميراث سنتِ ما (رامين جهانبگلو اين کلمه‌ی ميراث را زياد به کار می‌برد، نمی‌دونم آيا درست می‌فهمد چه می‌خواهد بگويد؟) واقعاً ته کشيده است؟ يعنی چيزی نمی‌تواند برای جامعه و فرهنگ توليد کند و بايد يک‌باره ميدان را برای خودنمايی فرهنگ مدرنيته خالی کند؟ آيا مدرنيته در بست از آن غرب است؟ يعنی هيچ بخشی از مدرنيته وامدارِ شرق نيست؟ مدرنيته يکسره از دامن مغرب زمين روييده است و هيچ نشانی از انديشه‌ی شرقی بر ناصيه‌ی آن نيست؟ سعی خواهم کرد به تدريج آنچه را می‌دانم و می‌انديشم در اين بابت بنويسم. فعلاً اين سؤالات باشد تا بعد. شايد کسی چيزی نوشت و نظراتم را تغيير داد. چه بسا کاتب کتابچه اشارتی رهگشا داشته باشد.

سکوتِ سيبستان

امروز با صاحب سيبستان سخن می‌گفتم. ظاهراً با اين بلايی که سر ام‌تی آمده بود، شوق نوشتن از دلِ او رميده است. نمی‌دانم از چه روست، ولی بايد هنوز آن صفحه را سامان داد. کسانی که به آن وادی سر می‌کشند بدانند که هم می‌توانند مطالب پيشين را بخوانند و هم نظراتِ پای آن مطالب را. همه چيز به جای خويش باقی است. با اين تفاوت که پای مطالب قديم نمی‌توان نظر داد. اگر راهی يافت شود که آن را به سامان آوريم، حتماً درستش می‌کنيم. يکی اين عزلتِ نشينِ نازک‌دلِ ما را به سخن آورد که در شوقِ آتشِ آبی و عقلِ سرخش مُرديم!

بتی لشکر شکن دارم

برای حضرت دوست، که بتِ لشکر شکنِ ماست، و اين ترانه پريسا (پير فرزانه) را خيلی دوست می‌دارد، موسيقی امروز همين ترانه‌ای است که پريسا در جشن هنر شيراز خواند و علی حاتمی از آن در سوته‌دلان استفاده کرد.

July 6, 2003

اين سه موضوع

به گمان من زبان، شراب و زن هر سه يک وجه مشترک دارند. بايد با هر سه عشقبازی کرد. نمی‌توان با آنها به خشونت و درشتی برخورد کرد. زبان را بايد ورزيد و ورز داد. شراب را بايد به تدريج و تأنی نوشيد و گرنه حرام می‌شود. و زن هم موضوع برتر عشق است و اين هر سه فرسنگ‌ها با خشونت فاصله دارد. استفاده‌ی خشن از اينها يا عدم التفات و عنايت به گوهرِ اينها مايه‌ی ناسازگاری‌های بی‌شماری است. البته زمانه‌ی ما زمانه‌ی ناهماهنگی‌ها و درشتخويی‌هاست. مرا اگر چه سر در کمندِ مهری است و لاجرم تخته‌بند همين زمينی بودنم، اين باور داعيه‌بخش فمينيسم نيست که کماکان شديداً بدان مظنونم. اگر چه (با عرض معذرت بيکران از نازنينان و ماه‌منيرِ عزيز) شايد چندان سرِ سازگاری با طايفه‌ی نسوان نداشته باشم. شايد آن زنی را که من موضوع عشق می‌خوانم (از جنس زمينی‌اش حتی و در زمينی‌ترين کسوت‌اش) زنی باشد آرمانی يا خيالين. باری اين سودا اگر هم خيالی باشد، خيالی است لطيف:
اگر چه موی ميانت به چون منی نرسد / خوش است خاطرم از فکرِ اين خيال دقيق

با اين همه شايد عالمِ پر بلای ما چندان هم سياه و زندان‌گونه نباشد. شايد هم خضر فرخ‌پئی در ميانِ اين ظلمات جايی مترصد دستگيری پيادگانِ خسته‌حالی چون ماست. آری، می‌شود:
دلبر که جان فرسود از او، کارِ دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او، باشد که دلداری کند
اما با اين همه ناله و فرياد که هست، و صد البته نوازش‌ها هم که هست، حکايت رنجِ هستی برپاست. اين گله‌گزاری‌های من حاشا که شکايت از حضرت دوست باشد. مبادا هرگز! ولی هر چه کنيم اين جهان، جهانی پر بلاست که اگر نگاهِ دوست در آن نباشد به پشيزی نمی‌ارزد:
از تو جهان پر بلا همچو بهشت شد مرا
تا چه شود ز لطفِ تو صورتِ آن جهانِ من
اما:
ديده را فايده آن است که دلبر بيند / ور نبيند، چه بود فايده بينايی را؟

صاحبِ ديوانِ ما

امروز با اين بلايی که دامنگير ملکِ ملکوت شد، چندين ساعت از افاضاتِ اربابِ خرد و معرفت محروم شديد. گناهش به گردنِ من البته! آن دو عزيز (مهدی و ماه‌منير) را که دورتر بودند و دستشان از من (حداقل ظاهراً) کوتاه‌تر بود، زودتر به راه انداختيم. صاحب سيبستان و شاعر سمرقندی عجالتاً معطل خستگی‌های دل و جانِ من‌اند. آن‌ها هم به زودی باز می‌آيند.

کنفرانس دموکراسی ايرانيان

من در اين باب سخن نمی‌خواهم گفتن که اين پرغوغايانِ ميان تهی تنها شهوتِ سخن گفتن داشتند و گويی داريوش آشوری و دکتر آجودانی در آن ميان وصله‌هايی ناجور بر پيکرِ آن مخاطبان بودند. گزارش بی‌بی‌سی را در اين باب بخوانيد:
هم‌انديشی برای ايرانی دموکراتيک

چه می‌گويم؟

منِ بی‌زبانِ عاری از خرد و فرزانگی، زبانی جز حديثِ عشق و «حکايتِ مهر و وفا» نمی‌شناسم. پس اگرم بپرسند که چه سر داری يا سرِ که داری، بديهی است که پاسخم چيست:
گويند رفيقانم در عشق چه سر داری
گويم که سری دارم در باخته در پايی!
تمامِ آنچه گفته‌ام و می‌گويم همين است و بس. اينکه مردم چگونه می‌فهمندش حکايت ديگری است. و اين زبان‌آوریِ خالی از بلاغت و سياستِ مرا عنانِ و افساری نيست. آنچه که به اختيار نمی‌آيد، تدبير و مصلحت را نشايد. پس:
بود که يار نرنجد ز ما به خُلقِ کريم / که از سؤال ملوليم و از جواب خجل
همين و بس. پس در پای اين شکسته‌پا اگر کمتر بپيچند، دور از خرد نيست. طرفه اين است که منِ رميده‌دل در ميان صاحب سيبستان و کاتب کتابچه از سويی متهم به عرفان‌ستيزی‌ام و از سوی مطعونم به سببِ شيفتگی و دلدادگی‌ام به شعر و حکايتِ عشق. باری، چنان که حضرت دوست امروز خواند:
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه
هزار شکر که ياران شهر بی‌گنهد
همگنان وبلاگيه‌ی من، المنة لله، که مبرا از اين آفتِ عافيت‌سوز و رها از اين قيدِ خردگدازند، حداقل چنين می‌نمايند، اگر چه در باطن هيچ‌يک چنين نيستند و هر يکی را سودايی دگر به سر است:
صوفيان جمله حريف‌اند و نظرباز ولی
زين ميان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد!

از جمله‌ی رفتگانِ اين راه دراز . . .

اگر نوازش صدايی نبود تا به حال از پا در آمده بودم شايد! ولی تاريخ نشان داده است که آنقدر در موارد متعدد پررو و بی‌خيال هستم که هيچ‌وقت گذر زمان را در نمی‌يابم. چای تلخ ماه منير که من گمانم اين بود که بايد باده‌ای تلخ باشد، بيرون آمد و از بخت بلند ماه‌منير، تولد اين نوزاد همان لحظاتی رخ داد که ام‌تی دچار سکته‌ی مغزی شد و من هم از شدت عجله قلبش را بيرون کشيدم و تاوانش را هم دادم. اينکه می‌گويم بخت وبلاگ ماه‌منير بلند بود از اين روست که او مثل من و صاحب سيبستان ناچار نمی‌شود آن همه مطلب را دوباره سر و سامان دهد. يک مطلب چند خطی را همواره می‌توان سامان داد.

به هر تقدير، ديشب وقتی از نزد داريوش آشوری بر می‌گشتيم (چون به هر حال من يکی به اين نيت به آن کنفرانس رفته بودم)، در ماشين پرويز جاهد نواری را از شجريان يافتم که با خودم مثل خيلی چيزهای ديگر نتوانسته بودم از ايران بياورم. آواز اصفهانی که شجريان با سه‌تار عبادی خوانده است کاری محشر است و اتفاقاً امروز هم حال و هوای مرا دارد. تا دقايقی ديگر اگر هنوز نای و رمقی باشد، ميزبان دل و جانتان خواهد شد.

وبلاگ مرده را ز تو روحی به تن رسيد!

دست و پای اين وبلاگ به جنبيدن آمد باز، هر چند مددی از جانب ياران صاحب فن و بصيرت نرسيد و خودم بايد يکتنه از عهده‌ی رتق و فتقش بر می‌آمدم هنوز البته اندکی کار دارد و صيقل می‌خواهد. عجالتاً وبلاگ ماه‌ منير را که تازه وارد جمع ماست به راه انداختم که مايه‌ی شرمندگیِ من نشود. سايرين هم به ترتيب و تدريج به عالم مُلک بازخواهند آمد. ساعاتی چند، باز هم صبوری ورزيد تا آثار حيات در وجنات و جوارحِ ايشان نيز پديدار آيد. يعنی که حکايت امر است و اراده که وقتی به عالم خلق می‌پيوندد از جانبِ اربابِ ملکوت، آن‌گاه گويند که کن، فيکون!

از ماجراهای شبِ دوشين حکايت‌ها دارم و گفت‌وگوهايی که با داريوش آشوری داشتيم هنگام خوردن شام. اين تأخير به خاطر بد قلقی و ننه من غريبم اين سيستم ام‌تی (يا شايد هم بيسوادیِ من!) بود که با اين همه درنگ حکايت‌ها را می‌نويسم. دستِ کاتب کتابچه و صاحبِ سيبستان و شاعر سمرقند نيز به همين اقتضاء بسته ماند. گشوده خواهد شد ولی. اندوهگين مشويد:
هرگز چنين سری را تيغ اجل نبرّد
کاين سر ز سربلندی بر ساقِ عرش سايد!

قيامتِ صغرا!

امروز صبح وقتی که داشتم برای ماه‌منير وبلاگش را راه می‌انداختم، به آفتی دچار شدم که اول از همه اعصابِ خودم را خرد کرد و بعد هم به گمانم (اگر بقيه تا به حال فهميده باشند) حال آنها را گرفت. فعلاً که وبلاگ به همين حالِ پريشانِ فعلی در آمده است. صبور باشيد تا راهش بيندازيم.

دارم راه حل ساده‌ای برايش پيدا می‌کنم. فعلاً که از ارباب اينترنتيه و پدران معنوی وبلاگ دستی با ياری و چشمی به عنايت نرسيده است الا يکی دو اشارتِ گره‌ناگشا از سوی احسان.

ادامه‌ی «قيامتِ صغرا!»

Free counter and web stats