حکايت اصلاحطلبانِ ترسو خيلی جالب است. محسن کديور برای اينکه آلودهی اطلاعرسانی جهانی نشود و دوستان محافظهکارش ملامتش نکنند، در واکنش به انتشار مصاحبهاش با کامليا انتخابی فرد از راديو فردا گفته است:
«زماني كه در آمريكا بودم يعني دقيقا پاييز 81 خانمي به نام "انتخابي فر" به عنوان خبرنگار آزاد مصاحبه اي با من انجام داد كه قرار بود من اين مصاحبه را ويرايش كنم اما متاسفانه اين خانم دو تخلف كرده و مصاحبه را به من نشان نداده و بخش هايي از آن را از راديو فردا پخش كرده است كه بدون اذن و اجازه من بوده است.
كديور با انتقاد از عملكرد اين راديو و راديو آمريكا گفت: قبلا هم آقايان دكتر يزدي و طه هاشمي چنين مشكلي را با اين راديو ها پيدا كرده بودند و در جايي ديگر و به اسمي ديگر از آنها مصاحبه گرفته شده و صداي آنها در زماني ديگر از راديو فردا در آمريكا پخش شده بود. به نظر مي رسد اينها خلاف ضوابط خبرنگاري و خبررساني عمل مي كنند.»
اين آقا گويا متوجه نيست که در چه جهانی زندگی میکند. وقتی با راديو يا تلويزيونی مصاحبه کردی و خودت را در معرض داوری و قضاوت عموم قرار دادی مهم نيست که بیبیسی باشد يا راديو آمريکا يا راديو فردا.
ادامهی «عرض و مال از درِ ميخانه؟»
ديروقتی است که آنجور که دل میخواهد مويه سر ندادهام که:
نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم
به مويههای غريبانه قصه پردازم
من از ديار حبيبم نه از بلادِ غريب
مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم
اين روزها چنان پريشانم که عقل و دل و هوش را با هم نمیتوانم همراه کنم. هر کدام را که به راه میآورم، ديگری ديوانگی سر میکند. هر کدامشان هم جدا جدا بهانهها دارند. احساس میکنم عجيب محتاج خلوتم. خلوت از خود و خويشان. بيگانگان که جای خود دارند.
ادامهی «روزگاری شد . . .»
نايبالسلطنهی ارضِ ملکوت! مباد که آه اين جگر سوخته از دل برآيد! سلطان را خاطری هست آينهوار. با او از در درپيچيدن در مياييد. رفعِ کدورتِ آن نازنين را، که ندانم از چه رو اين سلطانِ بیتاج و تخت را آماج کلماتِ طنز میسازد، توضيحی واجب افتاد، در بيان معانی ولايتعهدی.
ادامهی « . . . از غمت که زخمهی بيراه میزند!»
امشب بس که عباس زير گوشم اميد و طرب را زمزمه کرد هوس کردم آهنگی را روی صفحه بگذارم که زمين تا آسمان با موسيقیهای قبلی فرق دارد (چشمان سياه). وسوسهی نوشتن وقتی که سراغم میآيد تنها برای اين نيست که غبار خاطر پاک کنم يا فريادهای فروخوردهام را به گوشِ خلايق برسانم. گاهی اوقات ويرم تنها اين است که اگر خاطرِ ناشادی هست، آينهای پيدا کند تا چند دقيقه هم که شده، خودش را بیپرده و بیتکلف تماشا کند. آدمی وقتی که بخواهد بیريا و فارغ از خودسانسوری بنويسد، تجربهاش میشود تجربهی همه. اينها که ما میيابيم، يافتنیهای هر آدمی هست، مثلِ عشق، مثل درد، مثل تولد، مثل مرگ. نمیشود آدم باشی و بگويی من دلم برای کسی نمیتپد. اگر اين يک هنر را نياموخته باشی، تمامِ دم و بازدمات تقلا و جانکندنی بيهوده و مسخره است. حتی اگر به ديکتاتورها هم نگاه کنيد تا وقتی که هنوز جایِ مهرورزيدن در دلشان مانده باشد، اميد بهبود به آنها میرود.
ادامهی «عاشقان بندهی حالاند . . .»
عمری را به پرسه زدن در کهکشان بيکرانِ جبروت و ملکوت گذراندم. چنان شريعت را در قيامت غرقه کرده بودم که ميان تنزيل و تأويلم فرقی نمیشد نهاد. ظاهر و باطن و زمين و آسمان برایام يکی شده بود. نه اينکه مؤمن نيستم ديگر. نه:
به جانِ خواجه و حقِ قديم و عهد درست
که مونسِ دمِ صبحم دعای دولتِ تست
به خاکپای نازنينات که هنوز هم با اين همه سرگردانی، بعد از اين که اين قدر مرا به چهارگوشهی عالم انداختی و در ميان خيلِ عاشقانات مرا به دلدادگی بر سرِ کوی و برزن گرداندی و هر روزم اسير دامی دگر کردی، باز هم از تهِ دل، ديوانهی ديدنِ توام. درست است که هميشه به اين و آن میگويم که با تو قهرم و اصلاً تو کجا و من کجا. درست است که نازکدلانه بد و بيراه نثارت میکنم که آن همه مهری که در کارِ من کردی و به دعای نازنينی که اين روزها کنارت کار میکند، مرا مثل طفلی در گهواره کفِ دستت، تکانتکان دادی تا ميان اين همه غوغا خوابم ببرد. اما هر چقدر هم که تيغ میکشی، من جریتر میشوم.
ادامهی «ملکوتِ من زمينی است!»
از آنجايی که دايرهی اراضیِ ممالکِ محروسه در ديارِ جنتمثال و خلدآسای ملکوت رو به گسترش است و دامنهی فتوحات، سرحدات ربعِ مسکون و پنج قاره را درنورديده است، خاطرِ همايون قبلهی عالم بر اين تعلق گرفت که نخستين تعليقهی سلطانی را بر تارکِ دفترِ نواميس اين ديار صادر فرمايند تا عنداللزوم و در هنگام بروز شبهات ساکنان بدان مراجعه نمايند و از سرِ يقين در کارِ تدارک و ترتيب تحريريهها مبادرت ورزند. باری چنانکه اين روزها در کار مقيمان و ميهمانانِ نو ملاحظه شده است، نکاتی همواره از قلم میافتند که مخصوصاً درخورِ تذکر هستند.
ادامهی «بخشنامهی ملکوتی - فوری»
امروز بس که پريشان بودم و مهجور، مسيحا و ماهمنير، چون پرستارانی که رنجورِ تبآلودی اسير بستر را تر و خشک میکنند مرا به سخن و گفتوگو داشتند؛ اگر چه خودشان بيمار بودند. با اين حال گاهی اوقات سخن گفتن، نه تنها مايهی انصرافِ خاطرِ من نمیشود بلکه آتش به خشک و ترِ خرمنِ ضميرم میزند و از سخن، سخن میجوشد تا گره میخورد به يادها. البته برای من يادها همگی تلخ نيستند. حضرت دوست يادش و نامش شيرين است:
ای بانگِ نای خوش سمر در بانگِ تو طعمِ شکر
آيد مرا شام و سحر، از بانگِ تو بوی وفا
ولی خوب دستِ عاشقان هم گاهی از دامن حضرت دوست کوتاه میشود. با اين وجود:
دورم به صورت از درِ دولتسرای دوست
ليکن به جان و دل ز مقيمانِ حضرتم
ادامهی «طفلم به طبع و طالبِ افسانهام هنوز»
آيا فلسفه از متنِ دين برمیآيد يا میتوان برای دين يک نظامِ فلسفیِ مدوّن پیريزی کرد؟ آيا دين و فلسفه قابل جمعاند؟ آيا میتوان فلسفه را به صفتِ دينی موصوف کرد؟ بگذاريد اينگونه بگويم: آيا وقتی يک انسانِ مسلمان نفس میکشد، اکسيژنی که مصرف میکند با اکسيژن يک مسيحی يا يهودی تفاوت دارد؟ میخواهم بگويم سرچشمهای که فلسفه را سيراب میکند، با مصدر و منبعِ دين متفاوت است. يعنی يکی از عقل نيرو میگيرد و يکی از وحی. اين دو تفاوتی گوهری با هم دارند و لذا طبعاً نمیتوان اين دو را در کنار هم نشاند مگر اينکه توانسته باشيم آن منابع را با يکديگر همسو کنيم يا آنها را با هم آشتی دهيم. مدعای دين اين است که ميان خرد و دين تعارض و منافاتی نيست. اين سخنِ اوليای دين و متکلمين به معنای آشکار به رسميت شناختنِ منبعی جز منبع وحی است. يعنی وحی، که به گفتهی دين مصون از خطا و عاری از لغزش است، با خردِ آدمی که همواره در معرض خطاست و مبنا و متکايش همين آزمون و خطاست، به زعمِ متدينين قابل جمع است.
ادامهی «فلسفهی دين يا فلسفه در دين؟»
ديشب، به گفتهی مسيحا، در اين هوای گرم و تابستانی لندن، طوفانی در جانم به پا شد از يادآوری خاطراتی که جان را میخليد. طفلک ماهمنير نگران من شده بود و امروز مادربزرگوار کلی نصيحتم کرد! ديشب را البته خوابيدم تا صبح که از خواب برخاستم و غبار آن اندوهانِ دوشين را به بارانی شکرين از صدای دوست زدودم. اينکه در هر گوشهی جهان کسی باشد که به يادِ آدم باشد، سوای حضرتِ دوست که جانِ جان است، نعمتی مغتنم است که در اين زمانهی بیفرياد حکم کيميا دارد. باری، پريشانیهای اين دلشده ديگر البته از دستِ آن اضطرابها و تشنجهای سه چهار سال پيش نيست. هنوز جهان ادامه دارد و «هزار شکر که دامانِ مهر در چنگ است»! شما حسابش را بکنيد که کسی دامن خورشيد را گرفته باشد! چه دستی بايد به چه قدرتی و چه بلندايی! القصه، پريروز، سوار قطار که بودم اين قطع جيبی سياه مشق را میخواندم که حالا هميشه همراهم است. غزلی از سايه را میآورم اينجا که خيلی دوستش دارم.
ادامهی «باز مستان دل از آن گيسوی مشکين حافظ»
خسرو ناقد مطلبی نوشته است که در نشر دانش آمده است به عنوان «متفکران مسلمان و مدرنیسم».
شايد اينجا چندان جای آن نباشد که از دکتر نصر سخن بگويم. مقام و منزلت ايشان به جای خود محفوظ است. اما چيزی که همواره مرا آزار داده است، طبع و منشِ مريدپرور دکتر نصر است. اخيراً کتاب مفصلی در آمريکا برای بزرگداشت وی منتشر شده است با عنوان «فلسفهی سيد حسين نصر». مقدمهی بسيار مفصلی دارد اين کتاب به قلمِ خود او که در واقع نوعی اتوبيوگرافی است. متأسفانه اين مقدمه را من تنها حديث نفس میدانم. چه معنی دارد که بر چنان کتابی، چنين مقدمهای نوشته شود با اين همه تمجيد از خود؟
ادامهی «متفکران مسلمان و مدرنیسم؟»
خسته میشوم از اينکه فسفرِ مغزم را برای نقد و شرح سياست بسوزانم. بارها گفتهام که اين کارها از من نمیآيد ولی نظرِ خودم را که میتوانم بگويم. هزار بار گفتهام که:
ما قصهی سکندر و دارا نخواندهايم
از ما به جز حکايتِ مهر و وفا مپرس!
بازار سياست چنان پر پيچ و خم و در هم است که هر چقدر هم بخوانی و نظر بدهی باز ممکن است نظرت غلط باشد و تازه بايد وقت و بیوقت هزينه برایِ آن بدهی. آن هم هزينهای که معلوم نيست چه خاصيتی دارد. برای عشق اگر جان باختی میدانی که به خاطرِ خويش قمار کردهای و اگر هم بازنده شوی، برای دل باختهای. در سياست برد و باختت خيلی اوقات به کامِ ديگران است.
اما منِ دور از يوسف، فکر و ذکر و وردِ روز و شبم، تنها نامی است که هر پردهی ضميرم را مسخر کرده است. همين يک نام. ياد شعر قيصر امينپور افتادم که بارها برای حضرت دوست آن را خواندهام.
ادامهی «يوسفِ من! پس چه شد پيراهنت؟»
مهدی نازنين، صاحبِ سيبستان، پاسخِ نامهای را که سروش به خاتمی (نامه خاتمی به دکتر سروش) نوشته است آورده است. من در سايتهای خبری اثری از آن نيافتم. مهدی هم مرجع و مأخذی برای آن به دست نداده است. شايد هم مهدی از زبانِ خاتمی اينها را در پاسخِ سروش نوشته است! اول از همه بايد بگويم که من از نثرِ اين نامه هم خيلی خوشم آمد!! از حق و انصاف نبايد گذشت که ادبيات فارسی هر دو بسيار شيوا و دلنشين است!
ادامهی «اژدها را دار در برفِ فراق»
امروز چشمم افتاد به نامهای که سروش به خاتمی نوشته بود. سروش بار نخستی نيست که به دولتمردانِ وطنی نامه مینويسد. هر بار هم البته در نهايت بلاغت و فصاحت، اربابِ سياست را چنان که سزاوار است به بادِ ملامت و نقد میگيرد و البته گوش شنوايی نيست برای اين همه فرياد.
در همان ابتدای نامه سروش چنين آورده است:
«قيام آرام و دموکراتيک مردم ايران عليه استبداد دينی در خرداد ١٣٧٦، تجربه شيرينی بود که قدرناشناسی و فرصت سوزی آن خواجه خنده رو بر آن مهر خاتمت زد و خلقی را تلخ کام و ناآرام کرد، دستاورد تلاشها و تب و تابهای جمعی دردمند بود که رايگان هديه شد و ارزان از دست رفت. و اين عجب نبود.
مرد ميراثی چه داند قدر مال؟
رستمی جان کند و مجان يافت زال
هر که او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد»
(نامهی سروش به خاتمی)
ادامهی «آن خواجهی خندهرو»
کاتب کتابچه هم اکنون مطلبی را نگاشته است درباره وضعيت کتاب در شهر قم که به گمان من شاهکاری است در واقعنگاری و ترسيم فضايی که روزگارِ مدرنِ حتی بر ذهن روحانيون حاکم کرده است:
«تصاويری از کتاب در شهر قم»
الآن به خودِ او میگفتم که چنين روايتی تنها از کسی بر میآمد که در متن همان فضا زيسته باشد و کسی هم ظنی به او نمیبرده که روزی راویِ واقعيتِ اين حکايتها خواهد شد. تأثير شگرف فرهنگ مدرن را بر اين جماعت ببينيد که چگونه دست و پای خود را در برابر آن گم کردهاند و خواسته يا ناخواسته به دستِ خود زهر در رگهای انديشهی جوانِ حوزوی خود وارد کردند. چنين فضايی را به هيچ رو نمیتوان در عالم پنجاه سال پيش حوزه سراغ کرد. آنها هم که پروای رويکرد به چنين ادبياتی را در سر داشتند، يا میشدند سيد احمد کسروی، يا سيد فخرالدين شادمان يا سيد جلال آل احمد و يا آن سيد ديگر!
ادامهی «از اين خنجرِ آبدار»
به ياد خودم آورده بودم که برای زادروز اين وبلاگ مطلبی بنويسم و دغدغههای اين روزها را ترسيم کنم. عجالتاً دوباره مطلبی را که يکی دو ماه پيش نوشته بودم يادآوری میکنم و بازآوری، تا بعد مجدد به آن برسم. عنوانش اين بود: «کثرتگرايی، وبلاگ و عرض وجود». متنش هم اين است:
در نوشتههای پراکندهای که داشتهام بارها اين باورم رو بازگو کردهام که به نظرِ من کثرتگرايی اقتضای جهانِ مدرنه به خاطر اينکه توی اين جهانه که تماسهای مکرر و متنوع معنی و موضوعيّت داره. از اين جهت به هيچوجه با اون دوستانم که مدعیاند زمان پيامبر هم کثرتگرايی وجود داشته موافق نيستم (از يه جهتايی اون جامعهی مدنی زمان پيامبر رو زمين تا آسمون به اين جامعهی مدنیِ مطلوب آدمِ امروزی متفاوت میدونم – آقای خاتمی گوش کن!). طبعاً توی اين دنيای مدرن برخوردهايی که بعضياشون میتونن خلاق باشند و بعضيا مخرّب اجتنابناپذيره. از طرفی آدمی موجوديه که نيازمند عرض وجوده به دلايل مختلف. يکيش همين که مولا علی گفته که آدمی زير زبانش نهفته است. من به اون سکوتِ عرفانی (يا شايد هم اجتماعی و يا شاعرانهای که صاحبِ سيبستان توی اون مطلبش -در سکوت- نوشته) توی اين زمينه باور ندارم. آدمی بايد حرف بزنه تا شناخته بشه و جايگاه مناسبشو در نظامِ عالم پيدا کنه. من خيلی خوب هم به آفتای اين سخن گفتن و عرضِ وجود واقف هستم. توصيههای عرفانی و اخلاقی بزرگان معرفت رو هم بسی بهتر از ناصحان و مدعيان بلدم. پس نمیخوام کسی معلومات و مسلمّات ذهنی خودم رو به رخم بکشه.
ادامهی «چه آفتی چه بلايی - مانيفست وبلاگنويسیِ من»
در اين ماجرای گفتگوی ما، صاحب سيبستان و کاتب کتابچه، چه بسا بسياری از نکاتِ پنهان آشکار شود. آيا سنت زنده و پوياست و سترون نشده است؟ به گمانِ من بايد پرسشی را ابتدا روشن کرد که ما از مدرنيته يا از سنت چه میطلبيم. به نظرِ من، نمیتوان از هيچ از اينها متاعی را طلبيد که در بازارش يافت نمیشود. شأن هر يک را بايد حفظ کرد و دانست که کارکردِ هر يک کدام است. همچنان که نمیتوان از سنت تئوریهای فلسفیِ مدرن و پيامدهای عملیِ آن نظريهها را بيرون کشيد، از مدرنيته نيز نمیتوان دستاوردهای معنوی و معرفتی سنت را توقع داشت. سنت، به زعمِ من، آنجا که در مقامِ ارايه مقومات و ارکان معنوی يک جامعه است، تا جايی که هنوز مردِ راه و پهلوانِ ميدان داشته باشد، زنده است و پر توان. از اين منظر نمیتوان سرنوشت سياست را به مؤلفههای معنوی سنت گره زد.
ادامهی «سنتزدگی يا فتنهی مدرنيسم؟»
غربت و آوارگیِ من مزيد بر علتِ سوزِ دل و پريشانیِ خاطر است. به هزار و يک اسباب، روی در عالم میکشم که شايد نفسی يارای با خويش آمدنم باشد. نه از آن رو که «از جورِ غمِ عشقِ تو دادی طلبيم». حاشا که چنين باشد! تنها برای اينکه اين پريشانیِ دل، مايهی رنجش خاطرِ حضرتِ دوست نشود. جدای آن که اين سودایِ جگر سوز خود هر دم آتش به خشک و ترم میزند و آرام و قرارم میربايد، همين که نشانی به ظاهر از دوست نيست، گويی پريشان حواسم کرده است که آن مهرِ جانافروز را به خاطر نمیآورد تا باز سر به جنون بردارم. اينک، اما به بهانهای اندک سيل سرشک بود که بايد روان میشد. من برای گريستن اندک بهانهای لازم دارم. برای دلشکستگی هم کوچکترين نسيمی که میوزد، دامن به آتشِ دلم میزند و افسردهحال و خستهدل به گوشهی خلوتِ دلِ خود فرو میروم:
مو آن آزردهی بی خانمونم / مو آن محنتِ نصيبِ سخت جونم
مو آن سرگشته خارم در بيابون / که هر بادی وزه، پيشش دوونم
ادامهی «کجا نشانِ تو جويم؟»
مطلبی که نوشته بودم دربارهی مطلب اخير آقای دکتر عباس احمدی (ايشان ظاهراً هر وقت مطلب مینويسد خودش بايد پای اسمش بنويسد دکتر) در گوياست. گويا هم که با اين آقا قرارداد دارد و خودش هم همت و غيرت وبلاگنويسی ندارد. بماند که ايشان يک بار مطلبی دربارهی حافظ نوشته بود و سعی کرده بود با تکيه بر آرای فرويد به ما بنماياند که مقصود حافظ از نرگس و سنبل، آلت تناسلی زن و مرد بوده است!!!
اين مطلب اخير ايشان با عنوان «سکولاريسم و عرفان» خواسته است تعارض ذاتی عرفان ما را با سکولاريسم نشان بدهد که خوب البته در آن ترديدی نيست. ولی ماجرا اين است که ايشان نه تنها به کارکرد و ماهيت عرفان و دين توجه نکرده است، بلکه همانها را هم غلط بازگو کرده است.
ادامهی «عرفان و سکولاريسم»