« April 2003 | صفحه‌ی اصلی | July 2003 »

بايگانی: May 2003

May 28, 2003

طلاق: اون هم از نوع

طلاق: اون هم از نوع سه تاييش!
من اينجا رو طلاق دادم ديگه. اسباب کشی کرديم خونه‌ی جديد. با بلاگر هم اصلاً کار نمی‌کنيم. فقط اومديم اينجا که خبر رو به کساني که توپشون به تير دروازه می‌خوره بدم. همين. در ضمن سايت هم يه مدتی غير فعاله. به دليل آتش سوز در ساختمانِ سرور

May 23, 2003

اثاث کشی (لينکاتونو درست کنيد!)

اثاث کشی (لينکاتونو درست کنيد!)
فکر کنم ديگه يواش يواش بايد بريد خونه‌ی جديد رو تماشا کنيد. من همه‌ی مطالب قديم رو فرستادم روی سايت ملکوت. البته يه خورده کار داره مرتب کردنش که الآن اصلاً وقتشو ندارم، مگر اينکه بعضی از دوستان زحمتشو بکشن. همينجا بايد از طاها ابراهيمی تشکر کنم که زحمت خيلی از کارايی فنیِ کوچيکو واسه‌ام کشيد و کلی راهنمايی کرد.

حالا ديگه جدی جدی رفتيم خونه‌ی جديد. اگه کسی حروف صفحه‌ی جديدو در هم ريخته می‌بينه، بايد بره اينکودينگ صفحه رو درست کنه:
View ---> Encoding ----> Unicode (UTF-8)
همين ديگه. توی خونه‌ی نو زيارتتون می‌کنيم. عجالتاً بدرود.

May 22, 2003

روزگار ام‌تی من تازه ياد

روزگار ام‌تی
من تازه ياد گرفتم چطور با مووبل تايپ (که همه به غلط می‌نويسن موويبل تايپ، همونجوری که وجتِبِل رو می‌گن وِجِتيبيل!) کار کنم. عجب سيستم بی‌نظيری داره. همين روزاست که کار و بارِ اين وبلاگ کساد بشه و بريم تو مايه‌ها ام‌تی! خدا عمرش بده کسی رو که اين کارو کرده. اوضاع و احوال رديف بشه، اگه امکان پذير باشه محتويات اينجا رو هم می‌فرستم روی ام‌تی. يا علی مددی! نمونه‌های مشق‌های کودکانه‌ای رو که کردم ميشه اينجا ديد: ققنوس.

دفع آفت آدمی با وجودِ

دفع آفت
آدمی با وجودِ پيچيدگی‌های عظيمی که داره، موجوديه که بسيار آسيب‌پذيره. همانطور که بارها گفته‌ام آدمی تکيه‌گاه می‌خواد، لنگر بايد داشته باشه. اين لنگر می‌تونه فرهنگ باشه، ادبيات باشه، هنر باشه، دين باشه يا يه مجموعه‌ای از همه‌ی اينها اما لاجرم بايد اين منظومه‌ای که متکای ذهنی و هويتی آدمی ميشه، بتونه توی عمده‌ترين مسايل زندگی آدم حرفی برای گفتن داشته باشه. الحاد و بی‌خدايی اگر بتونه گره‌های عمده‌ی هستی و هويت آدمی رو باز کنه و راه آرامش و تعادل درون و برون رو بهش نشون بده، خوب چيز بدی نيست اصلاً! ولی من هنوز به زمينی که سايه‌ی آسمون رو سرش نباشه مشکوکم. من هم عميقاً قايلم که اول بايد مقام آدمِ خاکی نهاد رو به خوبی دريافت. حرف بزرگان معرفت و اوليای دين هم اينجوری است که من عرف نفسه فقد عرف ربه. درباره‌ی سياست نمی‌خوام حرف بزنم که هميشه يه عده‌ای يا آگاهانه يا ناآگاهانه بنای رهزنی گذاشتند و دامن دين رو آلوده کردند (البته فکر نکنم دامن دين هم چندان آلوده شده باشه!!). اما برای تأسيس يه منظومه‌ی فکری مدون که بتونه راهنمای آدم توی جزر و مدهای روحی و روانی و همچنين تلاطم‌های روزگار باشه، من هميشه ناچار سراغ مولوی يا حافظ رفتم. مهم هم نبوده که ماده‌ی اوليه انديشه اينا چی بوده. هر چی بوده به من گرما داده و حرارت. اون آفت‌سوزی که من در حرف مولوی ديدم (علی‌رغم اينکه نهايتاً در خيلی جاها مولوی ملّاست) در سخن امثال شاملو و فروغ نديدم. حالا بايد مفصل‌تر در اين باره صحبت کنم. عجالتاً يه بار ديگه اين بيت مولوی رو يادآوری کنم به خودم که:
اول ای جان دفعِ شرّ موش کن / بعد از آن در جمعِ گندم کوش کن!

May 21, 2003

آن مير غوغا را بگو

آن مير غوغا را بگو
آن سرو خضرا را بگو: «مستان سلامت می‌کنند». و من که همواره مست توام:
هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم / به کوی تو مگر اين ابرها ببارندم
مرا که مستِ توام اين خمار خواهد کشت / نگاه کن که به دستِ که می‌سپارندم
من آن ستاره‌ی شب زنده‌دارِ اميدم / که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم
چه باک اگر به دل بيغمان نبردم راه / غم شکسته‌دلانم که می‌گسارندم
کدام مست، می از خون سايه خواهد کرد / که همچو خوشه‌ی انگور می‌فشارندم

بله، من هم ميان اين صحرا بيد کهنسالی را مانم که قرن‌هاست سيل سرشک است که از ديدگان فرومی‌ريزد:
به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن / ببين در آينه‌ی جويبار «گريه‌ی بيد»
چه جای من که در اين روزگارِ بی فرياد / ز دستِ جورِ تو ناهيد بر فلک ناليد
بيا که خاکِ رهت لاله زار خواهد شد / ز بس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکيد

قرار دوم بلاگرهای لندن عکسای

قرار دوم بلاگرهای لندن
عکسای قرار دوم رو که گذاشته بودم رو سايت آدرسش اينه:
جلسه دوم بلاگرهای لندن

May 20, 2003

بی‌حوصله وقتی گفتم حالم خوش

بی‌حوصله
وقتی گفتم حالم خوش نيست مقصودم اين بود که مريضم. از آلمان اين سرماخوردگی پنهان رو با خودم آوردم اينجا. شانس آوردم سارس نگرفتم! سرشب به هادی می‌گفتم همش تقصير تو بود، من که هی به پسره می‌گفتم سردمه اون به خرجش نمی‌رفت! به هر تقدير ديگه راه افتادم اما کلي کار رو دستم مونده. اگه آدم هميشه حساب وقايع اتفاقيه و ماجراهای پيش‌بينی نشده رو تو زندگيش می‌کرد کلي از زندگيش جلو بود. اگه تو اين چند روز هم می‌بينين موسيقی صفحه عوض نشده دليلش همين خونه‌نشينی بوده. کارِ امروز صدای حسام‌الدين سراجه که خيلی‌دوستش دارم.

May 19, 2003

اگه حوصله‌تون از من سر

اگه حوصله‌تون از من سر ميره!
کسايی که حوصله‌شون از من سر ميره يا يه روزی ديدن که من ديگه ننوشتم (تهديدايی تو مايه‌های تهديدای دانيال!)، حتماً برن سراغ نويسنده‌ی سيبستان که هم از من سختگيرتره و هم کم و گزيده می‌نويسه! من امروز حالم خوش نيست کلی هم کاری‌عقب مونده دارم و گرنه براتون يه حکايت مفصل می‌نوشتم. از سوفيا هم به خاطر مطلب «زن يا مرد؟»ی که نوشته ممنون

پ.ن. در ضمن وبلاگ‌ها يا سايت‌هايی که مرتب به روز نشن از توی لينکای من می‌رن بيرون. اگه يه روزی اسمتون اين تو بوده و حالا نيست،‌ دليلش اينه. اونايی هم که مرتب آپديت می‌شن و اسمشون نيست، يه دلايل فني داره که نيستن.

May 18, 2003

ترجمه به هيروگليف می‌خواين اسمتونو

ترجمه به هيروگليف
می‌خواين اسمتونو ببينين به هيروگليف چطور نوشته می‌شه برين اينجا: مثل مصری‌ها بنويسين.

يکی داستان است پر آبِ

يکی داستان است پر آبِ چشم
اين سوز و گدازها و راز و نيازها فقط حکايت عشق است. عاشقی است که اين همه حکايت لطيف و داستان معطر و باز يکسره درد و رنج دارد. اصلاً اگر همين‌ها نباشد نمی‌توان آن صميميت را با کسی حاصل کرد. کسی که عاشق نشده باشد سخن گفتن با او برای من يکی خيلی دشوار است. بايد حداقل يک‌بار طرف ضربِ دستِ عشق رو چشيده باشه تا پريشانی‌ها و پرت و پلاهای ما براش معنی داشته باشه يا حداقل با ما همدلی کنه. برای من کسی که عشق رو کنار می‌ذاره کسی است که معامله و گفت‌وگو با اون سخته. خوبیِ ماجرا اينه که ديگه توی عاشقی جنسيت مطرح نيست و مهم نيست کی عاشق کيه. موضوع فقط عاشقی است. من وارد جزييات ماجرا نمی‌شم حالا. اينو فقط به اشارت گفتم برای کسانی که می‌گن اگه زن رو از زندگی‌مون بذاريم کنار ال می‌شود و بل می‌شود. بله من هم همين اعتقاد رو دارم ولی توش يه خورده چون و چراست و اگر و اما. حالا گرفتيم طرف خودش زن بود. بايد هی به خودش لنگر بندازه. زنی که نتونه عاشق مردی بشه همون وضعی رو داره که مردی که زنو از زندگيش حذف کرده. اما باور کنيد که داستان عشق، «يکی داستان است پر آبِ چشم» به قول فردوسی. گله و شکايتی از کسی نيست (شايد هم باشه البته!) ولی اين درد از اوناست که به قول حضرت مولانا:
دردی است غير مردن کان را دوا نباشد / پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن

قرار وبلاگی دوم امروز توی

قرار وبلاگی دوم
امروز توی دانشگاه لندن قرار وبلاگی دوم قرار بود برگزار بشه. دکتر مجتبی که رفته بود نيويورک برای کارش. احسان هم که امتحان داشت نيومده بود. دکتر فاضلی امروز غايب بود. البته قبلاً گفته بود که شايد ديگه نتونه بياد. وقتی من رفتم سوآس هيشکی رو نديدم. زنگ زدم به موبايل جاويد، گفت من اومدم ديدم کسی نيست دارم برمی‌گردم. خلاصه اونو برش گردوندم و يواش يواش سر و کله بقيه هم پيدا شد: مهرداد، حامد، محمد، شاهين که طبق معمول دير اومد و مسيح. اول رفتم توی کافی‌شاپ ULU بعد از چند دقيقه وقتی شاهينِ شورشی رسيد رفتيم توی يه باری همون دور و اطراف و يکی دو ساعتی نشستيم به گپ و گفت‌وگو. ان‌شاءالله عکسا رو هم فردا پس فردا می‌ذارم رو سايت.

دوگانگي مشهود نمی‌دونم تا حالا

دوگانگي مشهود
نمی‌دونم تا حالا دقت کردين يا نه که چند سالي است که توی کشور ما هر کي می‌خواد از سياستمدارا صحبت کنه از دو تا تعبير جدای «دولت» و «حاکميت» استفاده می‌کنه. به عنوان مثال همين گزارش بی‌بی‌سی فارسي رو درباره‌ی مسدود کردن سايت‌های اينترنتی بخونين و ببينين که همين آقای مصطفی محمدی چطور از سياستمدارا صحبت می‌کنه. اين ديگه امر مسلمی شده که دو تا رأی نافذ در کشور هست که يکی انتصابی و اون يکی انتخابی است. وجود اينها هم محتاج ارايه برهان و دليل نيست که کسی سعی‌کنه ماجرا رو ماستمالی کنه!

May 17, 2003

زن يا مرد؟ يه چيزی

زن يا مرد؟
يه چيزی می‌خوام بگم که شايد تلخ باشد. حرفی هم هست که ممکنه هر روز نظرم درباره‌اش عوض بشه. گناه يک نفر يه چند نفر رو (اگر اصلاً گناه معنی داشته باشه) نمی‌خوام به پای عالميان بنويسم. عشق هم برای من رکن زندگی است و حرفی نهفتنی هم نيست. توی سطر سطر کلمات فرياد می‌کشه اين دردِ استخوان‌سوزی که تا يادم مياد عجين با حياتِ من بوده. توی وبلاگ سوفيا يه مطلبی خوندم درباره‌ی زن که شايد يه خورده يکجانبه باشه:
«زن بودن اتفاق عجيبيست‌، گاهي اوقات وقتي در عمق لطيفترين احساسات غلت ميخوري، هزاران داستان مختلف تو را وادار به نمايش جسارت نهفته ات ميکنند، بگذار هر که خواست زن ستيز باشد، فقط من و تو ميدانيم که چه در وجودمان داريم، و انکه از «زن» فاصله گرفت، روح زندگيش را به باد داده، و چه ارزان!» در جوابش نوشتم که: «من با اون قسمتش که راجع به مطهری گفتی موافقم. اما اينکه با صراحت گفتی هر کی از زن فاصله گرفت روح زندگيشو به باد داده با يه قيد احتياط محل نقده. من اينو قبول دارم، ولی زن کو؟ تو به من زن نشون بده؟ من نمی‌خوام با بدبينی مطلق تمام زنان رو از صحنه حذف کنم. ولی انصاف بدين که زنانِ زمانه‌ی ما و شايد زنان همه‌ی زمان‌ها چندان هم ستودنی نبودند. به نظرِ من نه زن بودن اتفاق عجيبی است نه مرد بودن. مهم انسان بودن است نه داشتن يک جنسيت خاص. من «آنچه يافت می‌نشود آنم آرزوست». تو داری از چی حرف می‌زنی؟ هر چيزی فی‌نفسه خارق‌العاده است، تعصب نداشته باشيد. من نه زن ستيزم نه مرد ستيزم اما روزگار غريبی است نازنين: که شنيده‌ام ز گل‌ها همه بوی بی‌وفايی!»
حالا واقعاً کدوم يکی مهمه؟ آره من عاشقم و از زمين و زمان برام عاشقی می‌باره و «هر نيمه شو، به خوابم» مياد! اما، واقعاً شماها دارين از چی حرف می‌زنيد؟ من «از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نيفزود». شماها توی اين بازار آشفته‌ی دنيا چی ديديد که منِ ممتحَن نديدم؟ بارها به خودم گفتم که: «من جرّب المجرّب حلّت به الندامة» ولی مث اينکه من باز هم بچه می‌شم! اين جور حرفا رو که می‌زنم و گره‌های ذهنمو باز می‌کنم، احساس می‌کنم چقدر خسته هستم و آزرده! اگه آدما رادار می‌داشتن و شايد علم غيب و مافی‌الضمير همه‌ی آدما رو می‌تونستن بخونن، شايد از هيچ حرفی يا رفتار و گفتاری تعبيرِ معکوس يا معوج نمی‌کردن! ولی نه اينجورا هم نيست. گاهی اوقات ماها می‌دونيم که ممکنه رفتارمون يا گفتارمون يه جور ديگه معنا بشه و باز هم خيالمون نيست!

سايه يه حرف جالبی می‌زد. می‌گفت من يکی از عادتايی که دارم اينه که بعد از سال‌ها حتی، حرفای خودمو واسه خودم تکرار می‌کنم. با خودم حرف می‌زنم و بيرون می‌ايستم و خودمو تماشا می‌کنم. بعد يهو می‌گم: «ای داد بيداد! اين حرفی که من ده سال پيش به فلانی زدم می‌تونه اون معنی رو هم داشته باشه. نکنه بنده خدا اون معنی رو گرفته باشه!». اين خيلی توانايی عجيب و نادری است و معمولاً آدما به اينجور چيزا فکر نمی‌کنن. اينجاست که پاره‌ای اوقات، نه اصلاً کثيری از اوقات، مناسبات آدما بسيار شکننده و آسيب‌پذير می‌شه. بپذيرين که ماها کاملاً انسانيم و خيلی راحت می‌تونيم بزنيم همديگه رو ويران کنيم.

در آن شب‌های طوفانی يه

در آن شب‌های طوفانی
يه مطلبی درباره‌ی سايه نوشتم که توی صفحه‌ی خود سايه گذاشتمش و به يه وجهی گزارشی از گفت‌وگوی من با سايه است؛ گزارشی رنگ پريده و بسيار گذرا:
سايه در کلن، می ۲۰۰۳
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم / که صد خورشيد آتش برده از خاکسترِ سردم
در آن شب‌های طوفانی که عالم زير و رو می‌شد / نهانی شبچراغ عشق را در سينه پروردم
ز خوبی آبِ پاکی ريختم بر دستِ بدخواهان / دلی در آتش افکندم سياووشی برآوردم

قرار وبلاگی ۲ دومين قرار

قرار وبلاگی ۲
دومين قرار وبلاگی ما روز يکشنبه، يعنی فردا ۱۸ می توی دانشگاه لندن، مدرسه مطالعات شرقی و آفريقايی برگزار می‌شه. قرار ساعت ۴ بعد از ظهر توی سالن اجتماعات طبقه‌ی دوم، در ساختمان اصلی است. برای چندمين بار اينو می‌نويسم که فردا کسی شاکی نشه به ما نگفتين.

خون‌های ايرانی و خون‌های آمريکايی

خون‌های ايرانی و خون‌های آمريکايی
مدت‌هاست که دلمشغولیِ من اين ماجرای حقوق بشر بوده است و هميشه ندای اعتراضم بلند بوده است که بشر، بشر است چه مسلمان باشد، چه مسيحی، يهودی، زردشتی و يا حتی ملحد. برای من جانِ آدمی است که حرمت دارد، بسيار پيش از عقيده و فکرِ او. برای مردمسالاری و دموکراسی هم ارزش قائلم ولی حکايت ما و مردمسالاری شده است ماجرای «آنچه يافت می‌نشود آنم آرزوست». هم در مردمسالاری غربيان و هم در مردمسالاری ادعايی ما ايرانيان، هر چه ديديم سراب بود و نيرنگ. البته جای ترديد نيست که غربيان علی رغم آن فريب رندانه‌شان در کار دموکراسی به شهروندانشان چيزها داده‌اند که ما بايد هنوز سال‌ها هزينه بدهيم تا به اينها برسيم. اما همين ماجرای کوچک را ببينيد که همين خانم جسيکا لينچ برای آمريکايی‌ها چه اسباب تبليغی شد (مقاله گاردين رو هم حتماً بخونين). اما توی جنگ ايران و عراق به خاطر حماقت، استبداد و خودرأيیِ ديوانه‌ای مثل صدام و حاميانش که همه امروز يکسره حامی صلح و ضد خشونت‌اند، اين همه جوون به خاک و خون کشيده شدند و پرپر شدند. اينجا اصلاً مسأله اعتقاد و باور و ايمان نيست. موضوع جانِ آدميان است که ارزان فروخته شده است (و دولتمردان وطنیِ ما هم گاهی بی‌خيال از کنارِ اين خون‌ها گذشتند و فقط با نام شهيدان بازی کردند). اما همين يه نفر آمريکايی رو ببينين. آيا فقط يک بار آمريکا گفت که اين همه جوون ايرانی تباه شدند؟ فقط يک بار صدای اينا در اومد؟ ملت ايران حق داره که به اينا مشکوک باشه، اما ببينین که کار به کجا رسيده که می‌خوايم با همينا سرِ يه سفره بشينيم! من که سر در نميارم بالاخره چه عاقبتی برای ماها مقدره تو اين بلبشو.

آدمستان ميرزا مهدی خان هم

آدمستان
ميرزا مهدی خان هم بالاخره دست به قلم شد. بريد به سيبستان، آدمستان، داغستان، جامستان و باغستان او سر بزنيد. از طبع مشکل‌پسند و دشوارگيری که داره خوشم مياد. من لازم نيست براتون توضيح بدم مهدی کيه و چيه. سخن و زبانِ خودش به قدر کافی افشاگر هست. هنر هميشه خودشو نشون می‌ده و نياز به معرفی نداره. مقامِ نخستين پرتابِ او به پهنه‌ی مجازیِ اين صفحه‌ی جهانی، کنجِ خراباتِ ملکوت نامِ ما شده است ولی:
مقامِ اصلیِ ما گوشه‌ی خرابات است / خداش خير دهاد آنکه اين عمارت کرد
اين روزنوشت‌هايی که بر صفحه‌ی مجاز می‌آيند، باشد که نيّت و رويّت ما حقيقی باشد، که روزی که پيشگاه حقيقت شود پديد (کدام روز؟)، از زمره‌ی رهروان شرمسار نباشيم!

ما را بس نقد بازار

ما را بس
نقد بازار جهان ديدم و آزارِ جهان / گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
قصر فردوس به پاداشِ عمل می بخشد / ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس

May 16, 2003

هر دم از اين باغ

هر دم از اين باغ بری می‌رسد
يادداشت احسان رو درباره‌ی محدود کردن سايت‌های اينترنتی بخونين تا بفهمين تحديد و قداره‌کشی خبری زمانه‌ی ما دست چه آدمای بی‌سوادی افتاده. خنده‌دار اينه که اينا با اين محدوديت ايران رو فروبردن توی يه پرده‌ی آهنينی که نه از بيرون کسی می‌تونه خبری از ايران بگيره نه از درون کسی خبری از خارج می‌گيره. البته ماجرا به اين شوری نيست ولی نشان از بی‌سوادی و حماقت محض آقايون داره. شما ببينين هر سايتی که به .ir ختم می‌شه از خارج قابل باز شدن نيست. بسياری از کسايی که با آی‌اس‌پی‌هايی وصل می‌شن که ماهواره ندارن به اين مشکل برخواهند خورد. مضحک اينه که حالا ديگه سايت صدا و سيمای لاريجانی هم از خارج قابل دستيابی نيست. البته مطمئنم که اينا سريع واسه خودشون راه حل پيدا می‌کنن. چون فقط خودشون واسه خودشون مهمند. مردم عددی محسوب نمی‌شن. واقعاً مايه‌ی تأسفه. بايد به اين بی‌فرهنگیِ اينا دست‌مريزاد گفت که دارن کاری رو می‌کنن که روی استالين سفيد بشه.

معلوم نشد می‌دهد هر کسش

معلوم نشد
می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد / که دلِ نازکِ او مايلِ افسانه‌ی کيست؟

May 15, 2003

در و ديوار و دار

در و ديوار و دار و درخت
گفتن که چرا همش از خودم عکس و گرفتم و از در و ديوار نگرفتم. خوب از در و ديوار هم تا جايی که می‌شد عکس گرفتم. ولی من نه وقت داشتم نه موقعيت چندانی فراهم بود. من هم که آدم تنبلی هستم. البته از در و ديوار هم عکس گرفتم و بعضياشونو می‌ذارم توی صفحه بعداً. همين الآن هم يه تعدادی رو سايته ولی آدرس ندادم بهشون. وقتی رسيدم کلن ناچار بودم برم پيش سايه که منتظرم بود و تمام روز رو پيش اون گذروندم. در نتيجه روشنی روز رو از دست دادم و گر نه عکسای خوبی از دُمِ کلن می‌تونستم بگيرم. ان‌شاءالله عمری باقی بود دفعات بعدی. در ضمن من نمی‌دونم چرا مردم عکسِ منو که می‌بينن جا می‌خورن و فکر می‌کنن من شونصد سالمه! يعنی اينقدر حرفام عجيب و غريبه؟ شايد آدمايی که دوستای من‌اند و کسايی که باهاشون نشست و برخاست می‌کنم خيلی سنشون از من بيشتر باشه. اينو قبول دارم. تحمل کردن جوونترا و بی‌خيالياشون واسه من يه خورده سخته. ولی درست می‌شم از آخر. سخت نگيرين، ايدز که نگرفتم!!

May 14, 2003

حسّ وطن! الآن من رسيدم

حسّ وطن!
الآن من رسيدم لندن. با چه مصيبتی به اون فرودگاه کذايی رسیدم. با دستپاچگی و شتاب درست ده دقيقه قبل از پرواز رسيدم به شهر ويزه که فرودگاه توش بود. تاکسی گرفتم و سرآسیمه درست يک دقيقه قبل از پرواز و در واقع بسته شدن همه‌ی گيت‌ها رسيدم به فرودگاه دوسلدورف نيدرراين (نزديک مرز هلند)! بگذريم. وقتی رسيدم لندن احساس راحتی و تعلق کردم از اينکه ديگه ناچار نيستم دنبال يکی بگردم زبونِ منو بفهمه. هوای لندن امروز بهم آرامش عجيبی داد. توی آلمان يه حس غريب به خصوصی داشتم اما لندن باز هم برای من جای ديگه‌ای است. آلمان نظم عجيبی داره. سيستم قطاراش بي‌نظيره. از خيلی جهات حرف نداره. بزگترين مشکل مردم اونجا اينکه اولاً زبان بين‌المللی و زنده‌ی دنيا رو درست ياد ندارن. من اکثر جاها با اينا مشکل داشتم و ناچار می‌شدم به ذخيره‌ی زبان آلمانی خودم مراجعه کنم که اذيتم می‌کرد. اينا چهره‌های عبوسی دارن. آدم از وجودشون گرما و صميميت حس نمی‌کنه. بر خلاف انگليسيا که علی‌رغم پدر سوختگيشون مدام لبخند می‌زنن، اينا هميشه جدی و اخمو بودن.

امروز ظهر زنگ زدم به سايه دوباره و ماجراهای از دست دادن هواپيما رو براش گفتم. طفلی گفت وقتی شما رفتين، آلما به من گفت تو چرا يکی از کتاباتو بهشون ندادی؟ می‌گفت من پاک يادم رفته بود از بس که پرحرفی کردم! سايه خيلی آدم شيرين و خوش سخنيه. آدم نمی‌خواد ازش جدا بشه اصلاً. صميميت رو به ابتذال نمی‌کشونه ولی در عين جدی بودن و متين بودن، خيلی صميمی و بی‌رياس.

اين فونتو چيکار کنيم؟ سايه

اين فونتو چيکار کنيم؟
سايه داشت مطالب روی سايت رو (قسمتی که درباره‌ی خودش نوشته بودم)‌ می‌خوند، از انتخاب قلم راضی نبود. می‌گفت خوانا نيست. فونت سايت بی‌بی‌سی رو بهتر می‌دونست. دوستان نظراتشون بگن،‌ می‌خوام در آينده فونت سايت رو عوض کنم.

آرزوهای من پرويروز که پيش

آرزوهای من
پرويروز که پيش سايه بودم بهش می‌گفتم که من آدم پرآرزويی هستم و شمار آرزوهای من خيلی زياده. از خوش اقبالی من به بسياری از چيزايی که آرزو می‌کنم می‌رسم. یعني اکثر اون چيزايی که یه وقتی واسه من رؤيا بوده، ‌حالا محقق شده. البته من هميشه يه چند تا آرزوی بزرگ دارم که هيچ‌وقت بهم نمی‌دنشون! مشکل هم دقيقا از اينجا شروع می‌شه. اما ديدن سايه از نزديک و بی‌تکلف و صميمی يکی از آرزوهای بزرگ زندگيم بود. دفعه‌ی قبل به اين راحتی نبوديم. سايه می‌گفت: «من اگه همين خواجه حافظ شيرازی هم الآن بياد خونه‌ی من،‌ باهاش همونجور صحبت می‌کنم که با تو. می‌گم حالت خوبه؟ چای می‌خوری واسه‌ات بريزم؟»

قطع اين مرحله بی‌همرهي خضر

قطع اين مرحله بی‌همرهي خضر
ديروز يه ماجرای خنده داری اتفاق افتاد. توی بليطی که به من داده بودند، نوشته بود پروازم از فرودگاه دوسلدورفه ولی وقتی رفتم اونجا گفتن اين پرواز از يه فرودگاهيه که ۸۰ کيلومتر با دوسلدورف فاصله داره! نتيجه اين شده که اون پروازو از دست دادم و ناچار بايد امشب برگردم. اين هم از نتايج نابلدی! خنده‌دارتر اين که وقتی با هادی می‌خواستيم دوباره سوار قطار شيم برگرديم اسن، می‌رفتيم ساعت قطار رو می‌ديديم اون‌وقت هی صبر می‌کرديم می‌ديديم قطاری نيست. کاشف به عمل ميومد که توی سکوی اشتباهی ايستاده بوديم!! وقتی می‌رفتيم توی سکوی ديگه، می‌ديديم قطار ما اونجا نيست. خلاصه اينکه هی بار بکش از اين سکو به اون سکو و سه تا قطار رو از دست داديم! مرده بوديم از خنده از اين گيج و گول بازی خودمون.

May 13, 2003

دوست داشتن برتر از عشق؟

دوست داشتن برتر از عشق؟
الآن داشتم سياه و سپيد رو می‌ديدم، مطلب قديمی من «دوست داشتن برتر از عشق است؟» رو گذاشتن رو سايت. البته قبلا بعضی از دوستان اينو خوندن.

سايه‌ی صبور! اين هم سايه‌

سايه‌ی صبور!
اين هم سايه‌ در حال خوندن پرت و پلاهای من!


ای مرغ گرفتار ديشب تا

ای مرغ گرفتار
ديشب تا دير وقت پيش سايه بودم. برای شرح مفصل ماجراها ان‌شاءالله وقتی برگردم لندن و سرم خلوت‌تر بشه شرح مبسوطی می‌نويسم. اما خلاصه کنم که وقتی از پيش سايه برگشتم احساس می‌کردم از پيش خورشيد دارم برمی‌گردم! سايه يه اقيانوس عظيميه که حضورش کلی چيز به آدم ياد می‌ده. از همه چيز گذشته اون فروتنی سادگی و بی‌آلايشی سايه يه چيز نادر و عجيبه که من توی هيچ کس نديدم. دانش عميق و تسلط فوق‌العاده‌ی سايه به شعر و ادبيات و فرهنگ ايران و مخصوصا حافظ نادرترين توانايی سايه است. اما سايه مهم‌ترين چيزی که داره اينه که انسان بزرگ و والايی است. اون بلندی و پاکي انديشه و صداقت و صميميت اين آدم رو من در هيچ کس نديدم. دفعه‌ی قبل که خونه‌اش بودم اصلا مجال صميميت و همدلی و گفت‌وگوی بی‌تعارف نبود ولی اين بار گاهی اوقات زنش آلما هم می‌نشست و با حوصله به حرفای ما گوش می‌داد. سايه با بزرگواری نشست شعرای منو (يعني يه تعدادی رو که بهش دادم) خط به خط خوند. زمين تا آسمون نظر منو درباره‌ی شعر و شعر نو عوض کرد.

از يه جاهايی درباره حافظ و مولوی حرف زديم و بحثايی کرديم که من تا هزار سال ديگه هيچ جا پيش کس ديگه‌ای پيدا نمی‌کردم. بينش عميقی که سايه از حافظ داره رو من تا به حال نزد هيچ‌کس نديدم. بقيه کنار سايه ول معطلند (به نظر من البته).

تصور می‌کنم از اين ديدار پرباری که با سايه داشتم بايد مثنوی هفتاد من کاغذ بنويسم. حالا اينا رو به تفاريق و به تدريج می‌نويسم. سايه يه خصلت زيبايی که داره اينه که خودشو شديدا ايرانی می‌دونه و بهش افتخار مي‌کنه. من اين آدما رو که می‌بينم گونه‌هام از شرم و غرور سرخ می‌شه. برای فهم اين فرهنگ و عظمت ملت ايرانی سواد و فرزانگی و افتادگی و صفا و صميميت يکی مث سايه لازمه. من اگه سايه رو اينجوری نديده بودم يکی از ارزشمندترين تجربه‌ها و آرزوهای زندگيم به باد رفته بود!

عکسايی رو که با سايه گرفتم (يا از سايه) بعدا می‌ذارم رو سايت. وقتی که داشتم فيلم می‌گرفتم (يعني وقتی که دوربين داشت خودش اين کارو می‌کرد) آخرش فهميدم فيلم بعد يه ساعت تموم شده من هم فيلم خالی ديگه‌ای با خودم نبرده بودم! کلی توی قطار وقتی برمی‌گشتم اسن حسرت خوردم به اين خاطر. حرفای ناب و ارزشمندی که اتفاقا اونا بايد ضبط می‌شد از دستم رفت. اما همه (تقريبا همه) توی ذهنم هست که می‌نويسمشون بعد.

سايه آدم سالم و بی‌آلودگي نازنينی است. آلودگی‌های ساير اهل هنر ما رو که يا اسير الکلند يا گرفتار افيون نداره. برای سايه هنرمند آدمی نيست که بايد هميشه کثيف باشه. صورتشو نتراشه. حموم نره و بو بده. حتما مشروب بخوره. افيون هم بکشه و مثلا وقتی لباس می‌پوشه يه دستشو تو آستين کتش نکنه! حرف جالبی زد سايه. گفت: «اينا می‌گن مشروب و افيون ذهن آدمو باز می‌کنه و به آدم خلاقيت می‌ده. اگه اينجوری باشه که نيست خوب اون شعر و اون کار ادبی و موسيقايی کار افيون و باده است نه کار شما!» سايه از ارزشمندترين سرمايه‌ها و گنجينه‌های معرفتي ادبی و هنری قوم ايرانی تو روزگار معاصره. کاش قدرشو بدونن. سايه با چنان حوصله و صبر و تحملی هر چيزی رو که بهش می‌دادم می‌خوند و به هر مطلب من با دقت گوش می‌داد که از کسی با اون سن و سال بعيد بود. با دقت به حرفای من گوش می‌داد و بعد با ادب و احترام و نهايت تواضع اشکالات و ايرادات حرف منو بهم متذکر می‌شد که احساس می‌کردم يکی گوشمو گرفته داره منو به عرش می‌بره. سايه شخصيتی داره که وقتی تو حضورش می‌نشيني احساس می‌کنی هزار ساله می‌شناسيش بس که بی‌ريا و صميمی است. اين مايه صداقت و راستي، اين قدر فضل و دانش (که اتفاقا مثقال ذره‌ای توش فضل‌فروشی نيست)، آدمو به اعجاب می‌ندازه که اين ذهن و اين قلب و روح رو سايه از کجا داره. با چنان گرمی و مهری از من استقبال می‌کرد که بعضی وقتا من از خودم شرمنده می‌شدم. وقتی می‌گم سايه فضل‌فروشی نمی‌کنه يعني اينکه در عين سواد و دانش بی‌حدی که داره به ندرت کلمه و تعبير قلنبه سلنبه ازش می‌شنوی (نه که بلد نيست،‌عمدا اين جوری حرف می‌زنه)،‌ بر خلاف من که توی‌حرف زدن و شعر گفتنم انواع و اقسام الفاظ دهن‌ پرکن و نامفهوم و عجيب و غريب پيدا می‌شه! روی ديوار خونه‌ی سايه اين بيت خودش با خط خوش توی قاب بود که اشک منو در آورد:
ای مرغ گرفتار بمانی و ببينی / آن روز همايون که به عالم قفسی نيست!
اينا رو عجالتا داشته باشين تا بعد.

May 12, 2003

بی‌نقش‌ها چند تا از عکسايی

بی‌نقش‌ها
چند تا از عکسايی رو که تو اين چند روز گرفتم گذاشتم تو صفحه‌ی آدينه. بعدا حجمشونو درست می‌کنم.

کلن بسيار خوب! بنده امروز

کلن
بسيار خوب! بنده امروز رسيدم به ولايت کلن. بنده خدا سايه به من می‌گه تو کلن رو بلدی يا نه. ولی مث اينکه زياد خنگ نيستم و آدرسا رو خوب پيدا می‌کنم تو مملکت آلمانيای بی‌زبون. امروز صبح اينقدر حرصم در اومده بود که به هادی گفتم ببين با اينا آلمانی صحبت نکن. می‌خوام انگليسی باهاشون حرف بزنم از خودشون خجالت بکشن! ولی همه‌شون دست و پاشونو گم می‌کنن وقتی می‌خوان انگليسی حرف بزنن!! برای فائزه هم بعدا خواهم گفت چرا آلمانی به نظر من خشنه. عجالتا اينا رو داشته باشين تا بعد

May 10, 2003

کاف رو هم يافتم! دوستان

کاف رو هم يافتم!
دوستان ببخشيد. بالاخره يافتمش. ولي اين بار ب رو با سه نقطه نمی‌يابم!! يعني «ب» برويز رو!! خلاصه کنم توی اين سرزمين همه چی عجيبه. کلي کوه و دره و درخت داره. همش جنگله. اينقدر فراز و نشيب داره که حالمو از يکنواختي و صاف و مسطح بودن لندن به هم زد. اما يه چيز افتضاح داره: ايستگاه‌های قطارش اينقدر سرد و بيروح و تکنولوژی زده است که آدم فکر می‌کنه رفته تو قبرستون! بر خلاف ايستگاه‌های قطار لندن که دوست‌داشتنی‌تره ولي از حق نگذريم که قطارشون کيفيت بی‌نظيری داره. واقعا مثال زدنيه. اما يه چيز ناجور اينه که اين بدبختا انگليسی ياد ندارن. بی‌انصافا (با عرض معذرت از خوباشون) جواب انگليسی صحبت کردن آدمو هم نمی‌دن!! اينجا اصلا مث لندن شهر شلوغی نيست. ديشب توی فرانکفورت داشتم تنهايی قدم می‌زدم ولی انگار شهر مرده است و ذی‌وجودی توی اين شهر نيست! حروف صفحه کليد اينا رو هم هی بايد بگردی تا پيدا کنی. فقط يه خورده دردسر داره. فکر کنم الآن هادی داره شاخ در مياره که من دارم اين حروف اينجوری سريع پيدا می‌کنم!! بله قربان اين کارا کار هر کس هر کس نيست! به هر تقدير اين کشور هر چی که باشه با ذائقه‌ی من ديوونه جور نيست. من اينجا علی‌رغم دل باز بودنش دلم می‌گيره!

در ضمن اگر چه من يه زمانی آلمانی خونده بودم و هنوز يه چيزايی بلغور می‌کنم شما لطفا برام آلمانی ميل نفرستيد و يادداشت نذارين. خشونت و بی‌روحی اين زبون آزارم می‌ده. هر چی باشه هيچ زبونی زبون شيرين فارسی نمی‌شه. ديشب کلی شعر حافظ و مولوی واسه ملت خوندم که باورشون نمی‌شد انگار که يکی توی غرب بتونه با اين اشعار زندگی کنه. اينو هم بگم که يادم نره. دلم برای دانيال تنگ شده!! دوست داشتم الآن اينجا پيش من بود. پسر تو گم و گور شدی ها! سايتت که به روز نمی‌شه من هم يا وقت نمی‌کنم يا اختلاف ساعت دارم يا ساعتم خوابه که بهت بخوام زنگ بزنم.

May 9, 2003

شهر درندشت من امروز رسيدم

شهر درندشت
من امروز رسيدم آلمان ولي اين صفحه گليد اينا حرف گاف بدون سرگش نداره!! ببينين چه دهني از من سرويس ميشه. اصلا از خيرش گذشتيم!

هزار تير بلا . .

هزار تير بلا . . .
تو راه داشتم با خودم فکر می‌کردم و اين ابياتِ سايه رو با خودم می‌خوندم که:
به سينه سرّ محبّت نهان کنيد که باز / هزار تير بلا در کمين احباب است
عاشقی، رسوايی داره. رنج داره. بی‌خوابی داره. پريشونی داره و «هر که ترسد ز ملال، انده عشقش نه حلال». ولی رنج‌های عاشقی گنج هم داره اگه کسی اهل آموختن و فراگرفتن باشه. تصور من اينه و تا به حال الگوی زندگیِ من اين بوده و احساس می‌کنم اين الگو تا به حال به ناسازگاری و تناقض نرسيده که سوای اينکه عشق زمينی است يا آسمانی، دوسويه است يا يکسويه، عشق آدابی داره که اگه کسی اينا رو نياموخته باشه، به مشکلات فراوونی برخورد می‌کنه. مث اين می‌مونه که بدون نقشه آدم پا به يه بيابون خوفناک بذاره:
طريقِ عشق، طريقی عجب خطرناک است / نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
يعنی سفر کردن بدون شناختن خطرات و آفات و درشتی‌های راه کار هولناکيه:
کسی که بی تو سفر کرد طعمه‌ی موج است / چرا که در شبِ طوفان چراغ را گم کرد
من به اونايی که علم لدنی دارن يا حرکتاشون خودآموخته يا به واسطه عطا و بخشش و به عبارتی «آمدنی» است کار ندارم. قاعده اينه که در عشق بايد آموخت و سختی کشيد:
چنانکه مدرسه فقه را برونشوهاست / بدانکه مدرسه‌ی عشق را قوانين است
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد / که آن ادب نتوان يافتن به مکتب‌ها

May 8, 2003

لينکای نو مبارک! بالاخره سعيد

لينکای نو مبارک!
بالاخره سعيد برای مطالب صفحه‌اش لينک جداگانه گذاشت و کار همه رو راحت کرد. سپاس! کاش هميشه اينقدر حرف گوش کن باشی!!

دو کلام از مادرِ عروس

دو کلام از مادرِ عروس
واکنش علی لاريجانی رو به قرائت گزارش مجلس ببينيد، در خبر بی‌بی‌سی واکنش شديد صدا و سيما:
«بنا نيست‎‎ در كشور عده‎ ای‎ زحمت بكشند اما در مقابل‎ عده‎ ای‎ ديگر آنها را تخريب‎ كنند.»
اين آقا کارای خودشو يادش رفته. يکی نيست بهش بگه آنچه بر خود نمی‌پسندی بر ديگران نيز مپسند! آقا فرموده‌اند که: «علی لاريجانی، گزارش نمايندگان اصلاح طلب مجلس را برخورد سياسی‎ با مسائل‎ هنری‎ و فرهنگی عنوان کرد و اين شيوه برخورد را "ظلم‎" به‎‎ اين‎ عرصه ها دانست‎.». کاش يکی پيدا می‌شد تعريف ظلم، هنر و فرهنگ رو از اين آدم می‌پرسيد تا معلوم می‌شد مرادش از اينا چيه. اگه قرار باشه يه مو از سر اينا کم بشه، فريادشون به عرش می‌ره ولی اگه آدمايی که به نص صريح قرآن جان و خون و مالشان حرمت و تقدس داره توی مملکت ما نفله بشن، آقايون ککشون نمی‌گزه. نمی‌دونم آدم تا کجا و چقدر می‌تونه خودش و خلق خدا رو فريب ده.

تأخير من دارم يه چند

تأخير
من دارم يه چند روزی می‌رم سفر، به ولايت ژرمن‌ها. توی اين مدتی که نيستم شايد نتونم سايتو آپديت کنم، ولی از هر جا که بتونم آخرين تحولات منطقه‌ای و جهانی رو گزارش می‌کنم! بايد الآن زنگ بزنم کلن ببينم سايه برگشته يا نه. برلينی‌ها را هم همچنين!
خوب، سايه هم که برگشته. ببينيم چه می‌شود.

راهنمای قرار دادن فايل فلش

راهنمای قرار دادن فايل فلش
به سفارش دانيال يه صفحه درست کردم که راهنمای قرار دادن فايل‌های فلشی باشه که روی سايتم دارم. می‌تونين توی وبلاگ‌ها يا وب‌سايت‌هاتون از اين فايلا استفاده کنين. ولی اگه از فايلای فلش اينجا استفاده می‌کنين، لطف کنيد توی صفحه‌تو هم لينک اين سايتو بدين و هم بگين که فايلو از کجا آوردين. آدرس اين صفحه‌ی راهنما اينه:
راهنمای قرار دادن فايل فلش

مرا ببوس خيلی تلاش کردم

مرا ببوس
خيلی تلاش کردم اين تصنيف «مرا ببوس» حسين گلنراقی رو تبديل به فلش کنم. ظاهراً فايل اصلی MP3 يه ايرادی داره. به هر تقدير، اين فايل که حدود چهار و نيم مگابايت حجم داره، اينجا رو سايت هست برای کسايی که می‌خوان گوش بدن.

May 7, 2003

سايت سينمايی اين سايتی که

سايت سينمايی
اين سايتی که برای سينمای ايران درست کردن، بازيگران ايرانی، سايت جالبيه. اطلاعات نسبتاً جامعی درباره‌ی فکر کنم همه‌ی فيلمای ايرانی داره.

پرده‌ی گلريز اين بيتِ حافظ

پرده‌ی گلريز
اين بيتِ حافظ مث مينياتور می‌مونه:
بيا که پرده‌ی گلريزِ هفت خانه‌ی چشم / کشيده‌ايم به تحريرِ کارگاهِ خيال
فقط تجسم کنين ببينين چی گفته. يا اون غزل حافظ رو بخونين که رديفش «چشم» است. من علاقه‌ی عجيبی به اين غزل پيدا کردم. تصويرسازی‌های بديعی که توی اين غزل هست، خيلی برام جذابه:
خيال روی تو چون بگذرد به گلشنِ چشم / دل از پیِ نظر آيد به سوی روزنِ چشم

پيشتر زانکه شود کاسه‌ی سر

پيشتر زانکه شود کاسه‌ی سر خاک انداز
اين يک دو دم که مهلت ديدار ممکن است / درياب کارِ ما که نه پيداست کارِ عمر
امروز که در دستِ توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل / چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن

يعنی اينکه: «گل گلدونِ من شکسته در باد . . .»، اگه اينا يادت مياد!

آرش کمانگير اگه می‌خواين شعر

آرش کمانگير
اگه می‌خواين شعر آرش کمانگير رو با صدای خودِ سياوش کسرايی بشنوين می‌تونين به اينجا بريد: آرش. البته يه نسخه با کيفيت بهتر هم گذاشتم که سايزش تقريباً دو برابر اين يکی است: آرش (کيفيت بالاتر). عملاً صدای خودِ سياوش کسرايی توش فرق چندانی ممکنه نداشته باشه، ولی خوب کيفيتش خيلی بهتره.

عرض او خواهد که با

عرض او خواهد که با زيب و فر است
مدتيه که می‌خواستم اين مطلبو بنويسم که چرا بعضی می‌خوان در انظار ظاهر بشن و مخصوصاً در اينترنت حضور داشته باشن. خوب جای انکار نيست که يه عده‌ای فقط برای ابراز هويت صرف (يا به قول آقای جوزی برای «مشتهيات نفس اماره») اين کارو می‌کنن. ولی اون طرف قضيه هم درسته. يعنی کسانی ممکنه از غايت تواضع اين کارو نکنن. يعنی امکانِ حضور در اينترنت رو داشته باشن و اين کار رو به خاطر اينکه شايد حديث نفس باشه نکنن. ولی به اين هم فکر بکنين که کسانی اصلاً اونقدر تهی‌دست هستن و حرفی برای گفتن ندارن که معنا نداره سايت داشته باشن. يه نکته‌ی ديگه اينه که حضور همگان توی اين پهنه‌ی مجازی باعث می‌شه مردم بتونن فرق سره و ناسره و پاک و ناپاک رو تشخيص بدن. اين به نظر من (توی صبحانه هم اينو نوشتم) اهانت به شعور انسان‌ها و کسانی است که توی عصر اطلاعات زندگی می‌کننه که بگيم بعضی سايتا رو نخونن و بايکوتشون کنن (چون به نظر من و شما ضد آزادی يا خلاف اخلاق می‌نويسن). نه آقا بذارين همه بنويسن، همه سخنشونو بگن. اون وقت اگه من و شما سلامت نفس داشته باشيم و ابزار ارزيابی، می‌تونيم انتخاب کنيم. به همين دو ابيات مولوی توجه کنيد که چقدر گويا و رساست:
پس قيامت روز عرض اکبر است / عرض او خواهد که با زيب و فر است
هر که چون هندوی بد سودايی است / روز عرضش نوبت رسوايی است
قلب پهلو می‌زند با زر به شب / انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال زر گويد که باش / ای مزوَّر تا بر آيد روز فاش
اينترنت قيامت عصر ماست و روز اطلاع‌رسانی است. کسايی که نازيبا و ناموزون و بی‌اندام باشن، توی اين بازارِ جلوه‌گریِ زيبارويان شرمنده و رسوا خواهند شد. نترسين از شنيدن و ديدن و خواندن حرفايی که با موازينِ من و شما سازگار نيست. انسان‌ها خرد دارند. درسته که خيلی از خردها به زنجير يا علت‌زده هستن، ولی توی اين جهان نمی‌شه جاهل و بی‌معلومات باقی موند. کسی که اطلاعات کمتری داشته باشه و کمتر با جهان تماس داشته باشه، بازنده‌ی بازی است.

بابا مهرداد! اينکاره! مصاحبه مهرداد

بابا مهرداد! اينکاره!
مصاحبه مهرداد فرهمند رو با Go Digital گوش بدين. هم فيلمش هست هم صداش.
اين مهرداد هم پديده‌ای شده، می‌گه خودِ سينا می‌دونست می‌گيرنش! اون لهجه‌ات منو کشته!

و وجدک عائلاً فأغنی ديشب

و وجدک عائلاً فأغنی
ديشب داشتم توی رختخواب با خودم سوره‌ی انشراح رو می‌خوندم: الم نشرح لک صدرک. و وضعنا عنک وزرک و رفعنا لک ذکرک . . . موهای بدن آدم راست می‌شه وقتی فکر می‌کنه. بعد می‌گم اونايی که اينقدر عزيزن که بهشون می‌گن: فلسوف يعطيک ربک فترضی، کجا بودن؟ چه کردن؟ اين راهو چطوری طی کردن؟ اين همه سخاوت، اين همه عطا، اين همه بخشش محصول چيست؟ چيزی غير بندگی است؟
گدايی درِ ميخانه طرفه اکسيری است / گر اين عمل بکنی، خاک زر توانی کرد

که من آن مايه ندارم

که من آن مايه ندارم . . .
هرگز انديشه نکردم که کمندت به من افتد / که من آن قدر ندارم که گرفتار تو باشم
نه در اين عالمِ دنيا که در آن عالم عقبا / همچنان بر سرِ آنم که وفادارِ تو باشم

May 6, 2003

سوزان زونتاگ امروز داشتم مجله

سوزان زونتاگ
امروز داشتم مجله آفتاب رو می‌ديدم، يه مقاله‌ای ديدم از همون نويسنده‌ی مطلب گاردين خانم زونتاگ به عنوان «ميهن‌پرست باش و فکر نکن». مطلب جالبی است.

در ضمن اخيرترين مقاله (سخنرانی) دکتر سروش رو هم اونجا می‌تونين پيدا کنين با عنوان آزادی بيان.

بالاخره عاشقِ کی؟ سعيد به

بالاخره عاشقِ کی؟
سعيد به من می‌گه: «تو عاشقِ عشقی!». بقيه هم که برای من معشوق‌های متفاوتی شناسايی کردن از قديميا و جديدا! اون وقت من حيرون موندم که عاشقِ کی شدم! وبلاگ‌نويسی ربطش به عاشقی چيه؟ يعنی فراز و نشيب‌های عشقی دخلی در نوشتن يا ننوشتن وبلاگ داره؟ شايد. ولی يه چيز مسلمه که اينجا فقط و فقط برای فريادهای من نيست. کارای ديگه هم توش می‌کنم که معلومه ديگه. از جمله اينکه به اين و اون لينک می‌دم. بعدش هم اگه بعد از دو سه سال برين نگاه کنين (در صورتی که من حوصله‌ی تقرير همه‌ی اينا رو داشته باشم) به يه «لندنيّه» درست و حسابی دست پيدا می‌کنين. ولی از اينا که بگذريم، عشقِ من و معشوق من هر کی هست به خودم مربوطه و خصوصی‌ترين ماجرای زندگیِ منه هر چند خيليا دوست دارن از همين خصوصی‌ترين‌ها سر در بيارن. اصلاً خصلت آدمی همينه که چيزی وقتی ازش پنهان باشه، می‌خواد ته و توشو در بياره. ديگه اينو نمی‌شه کاريش کرد. ولی من هنوز می‌نويسم: چه برای عشق، يا معشوق يا برای نشرِ فرهنگ (اوه اوه اوه، چه قلنبه سلنبه!). هنوز می‌نويسم. ساحرانِ زيادی هستند که سخن رو به بند می‌کشند. به قولِ شفيعی کدکنی:
سخنم
باطل‌السحر شماست!

مگر آن وقت . .

مگر آن وقت . . .
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی / که لاله بر دمد از خاکِ کشتگانِ غمت!

ياد باد آنکه به اصلاحِ

ياد باد آنکه به اصلاحِ شما . . .
همونجور که يه بار ديگه هم گفتم، شعرای من همگی شديداً محتاج جراحی و نقدن. من همه رو يه جايی روی سايت گذاشتم، ولی فعلاً آنلاين نمی‌شن تا يه گزيده‌ای از اينا انتخاب بشه و اصلاح لازم روش انجام بشه. به هر تقدير شايد يه روزی همش آنلاين شد.

اذا زلزلت الأرض مقاله‌ی بيل

اذا زلزلت الأرض
مقاله‌ی بيل تامپسون رو در بی‌بی‌سی درباره وبلاگ­ها بخونين که درباره‌ی سينا مطلبی هم مطلب نوشته توش. ساکت کردن وبلاگ‌ها برای هر دولتی تبديل به کارِ پرهزينه‌ای شده که به دردِ سر زندانی کردن آدمايی مث سينا مطلبی نمی‌ارزه.
فقط همين بخش صحبتشو ببينين:


Being able to publish a weblog may in fact be more important than being able to read BBC News Online, although our arrogance may sometimes prevent us from seeing this
Bill Thompson

فهم‌های کهنه‌ی کوته نظر مشکل

فهم‌های کهنه‌ی کوته نظر
مشکل بزرگ آدما روی کره‌ی زمين محدوديت و موانع فهمشونه. فکر نکنين اين فقط برای آدمای عامی صادقه. نخير. اتفاقاً خردمندان و اهل انديشه و آدمای عاشق هم دچار همين مشکلن. خيلی از روابط و مناسبت‌ها رو همين سوءبرداشت‌ها يا نقل‌قول‌های محرف يا نصفه‌نيمه به ويرانی می‌کشونه، مگر اينکه ماجرا ميون دو نفر ماجرای عشق باشه (اون هم عشقِ دوسويه، نه عشق يکجانبه که يکی فقط بسوزه و بسازه و اون طرف عين خيالش نباشه) که اون وقت وثوق و اعتماد تا حدی است که چنين گرد و غبارهايی هيچ‌وقت آينه‌ی اون مهر رو مکدّر نکنه.

May 5, 2003

همه‌ی دنيا دست صهيونيستا نيس!

همه‌ی دنيا دست صهيونيستا نيس!
«اين ها که شب و روز در گوش مردم می خوانند که رسانه های جهان در اختيار صهيونيست هاست و نهادهای حقوق بشر در خدمت سرمايه داری است بيش تر برای آن است که من و شما را از رجوع به اين نهادها مانع شوند و اگر آن ها آمدند ما به تصور بی نتيجه بودن دادخواهی دفعشان کنيم و باورشان نکنيم. وگرنه اين سخنان از سر بی اطلاعی از کار نهادهای حقوق بشر و يا ضديت با امپرياليسم نيست.»
اين مطلب بهنود رو برای کسايی آوردم که واقعاْ فکر مي‌کنن دشمن اصلي ما بيرون مرزهای ما مستقره و اول بايد به حساب اونا رسيد. غلفت از اونايی که توی وطن دستشون تا مرفق به خون فرهنگ و انديشه آلوده است فقط دفع‌الوقته و فرصت دادن به آزادی ستيزی. باور نکنين. آزادگی يه روش فراگير و همه‌جانبه است نه يه شيوه‌ی مقطعي و بيرونی. آزادی‌خواهی و آزادگی بايد يه امر مستمر باشه.

برای ديدن يه نظر متفاوت کافيه فقط همون مقاله‌ی گاردين که لينکشو آوردم بخونين: قدرتِ اصول.

May 4, 2003

دوات‌چی رضا قاسمی بالاخره يه

دوات‌چی
رضا قاسمی بالاخره يه سايت درست و حسابی راه انداخته. البته هنوز بايد روش کار کنه. صفحات بسيار جالبی است.

فيلسوفان و زنان سعيد توی

فيلسوفان و زنان
سعيد توی وب‌سايتش (فلُّ سفه)، مطلب بسيار جالبی رو درباره‌ی زنان از نظر فلاسفه نوشته. هنوز مطلب رو کامل نخوندم. قبل از اينکه مطلب رو بذاره رو. سايت يه گفت‌وگوی کوتاهی با هم داشتيم. با اين حال مطلب تأمل برانگيزی است.

جهان بی‌ديوار مطلب شمس‌الواعظين رو

جهان بی‌ديوار
مطلب شمس‌الواعظين رو درباره‌ی وبلاگ ببينيد:
«ايران نمي‌‏تواند خود را جدا از تحولات منطقه‌‏اي ببيند و ديوارهاي بلندي دور خود بكشد. بخاطر بسته شدن مطبوعات توسط حكومت، ۷ كانال تلويزيوني فرا مرزي راه افتادند. حدود سه هزار Weblog و سايت روزنامه‌‏اي فعال داريم كه دولت نمي‌‏تواند معترض آن‌‏ها شود. من معتقدم كه وضعيت ژورناليسم رو به بهبود است به رغم تمام محدوديت‌‏ها، عرصه‌‏هاي آزادي بيان گشوده خواهد شد. دولت‌‏ها ديگر تاب مقاومت ندارند.»

قدرت اصول توی صفحه‌ی صبحانه

قدرت اصول
توی صفحه‌ی صبحانه که حسين درخشان راه انداخته يه مطلبی گذاشتم به عنوان قدرت اصول با يه توضيح کوتاه درباره‌ی مقاله‌ای که هفته‌ی پيش توی گاردين چاپ شده بود. اصل مطلبِ منو اونجا بخونين توی تاريخ چهارم می.

با حق به صدق و با خلق به شفقت

 دوستان بعضی خيلی تند رفته‌اند در واکنش به فرديد. من هنوز دارم کند و کاو می‌کنم و چشمِ انتظار مطالبی هستم که اين فضای مشوش رو يه خورده روشن‌تر کنه. همونطوری که می‌دونيد از فرديد هيچ اثر مکتوبی تا به حال نيومده بيرون. و اثری هم که چاپ شده ظاهراً به دلايل زيادی محل اعتراض شاگردان فرديده (يعنی اونا محمد مددپور را خيلی راحت آدمِ کلاشی می‌دونن). دلايل اين ماجرا رو هم من نبايد روشن کنم. ولی ان شاءالله روشن خواهد شد. يه نکته رو فقط خواستم محض يادآوری بگم. دوستانی که اينجا نظر می‌دن لطف کنن از به کار بردن الفاظ رکيک و ناسزاگويی پرهيز کنن و گرنه ناچارم پاکشون کنم. سعی هم بکنين که مسايل فرهنگی رو سياسی نکنين. تصور و استنباط من، حداقل بعد از صحبت رو در رو با آقای جوزی اينه که يه سوءتفاهمی پيش اومده و ايشون هم توی اون مطلبشون شايد جوانب امر رو درست نسنجيده بودن. اينه که زياد سخت نگيرين و موضوعات فلسفی و فرهنگی رو آلوده‌ی سياست نکنين. در ضمن يادداشتی هم که حُدر گذاشته که گفته «فرديد زده»، به نظرم يه خورده گزنده‌اس. البته خودم هم توی مطالبم خيلی تند رفتم. بايد يه خورده ملايم‌تر می‌گفتم. جوزی خيلی به فرديد ارادت داره ولی چندان هم که منعکس می‌شه من اينجوری نمی‌بينمش. به هر حال ان‌شاءالله آقای جوزی خودش قدم به اين وادی خواهد گذاشت و با قلمِ خودش ما فی‌الضميرشو خواهد گفت. ولی اون سخن ايشان رو هم درباره‌ی وبلاگ سند و حجت نگيرين. بعد از اينکه من باهاش صحبت کردم، تصور می‌کنم ديدگاهش تغيير کرده باشه. عيبِ درويش و توانگر به کم و بيش بد است / کارِ بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم

May 3, 2003

سرِ تو و دلِ ما

سرِ تو و دلِ ما
تو را سری است که با ما فرو نمی‌آيد / مرا دلی که صبوری از او نمی‌آيد
کدام ديده به روی تو باز شد همه عمر / که آب ديده به رويش فر نمی‌آيد
جز اين قدر نتوان گفت در جمالِ تو عيب / که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آيد
چه عاشق است که فرياد دردناکش نيست / چه مجلس است کزو های و هو نمی‌آيد
به شير بود مگر شورِ عشق سعدی را / که پير گشت و تغير در او نمی‌آيد
اگه می‌خواين آوازش رو گوش بدين برين اينجا: شوشتری

May 2, 2003

مسئوليت پذيری وحيد توی يادداشتش

مسئوليت پذيری
وحيد توی يادداشتش پای اين مطلب «ما نگوييم بد و . . .» يه نکته‌ای رو گفته که از يه جهت درسته و از يه جهت ايراد داره. آره آدم بايد وقتی چيزی می‌نويسه مسئوليتشو بپذيره. ولی يادمون نره که اينجا اولاً وبلاگه، يعنی ضروتی نداره که آدم بياد خيلی موشکافی فسلفی انجام بده روی مسايل. اگه دقت کنيد بعضی وقتا آدمايی که وبلاگ می‌خونن حوصله‌ی خوندن مطلب طولانی رو ندارن، يعنی وبلاگ هم نبايد اينجوری باشه. از اون گذشته درسته که من با آوردن يه لينک ممکنه يه جهت خاصی رو به ذهن شما داده باشم ولی از کجا معلوم که مقصودِ من اين نيست که باعث بشم شما بدونين که بله چنين قرائت‌هايی هم از دين وجود داره. آيا اين باعث نمی‌شه که کسی بره مطالعه بيشتر بکنه؟ به نظرِ من ما نه اينجا بايد قياس به نفس کنيم و بگيم که خوب ما که اينا رو می‌دونيم. آقا خيليا هستن که همينا رو نمی‌دونن. از اون گذشته قرار نيست هميشه مخاطب يه حرفی يه نفر باشه. آدمای متفاوت با استنباطای مختلف مطالب متفاوت رو می‌خونن. يعنی شما ببينين آدم از خودِ قرآن هم می‌تونه استنباط سوء بکنه و باهاش منحرف بشه. اين ماييم که بايد آگاه باشيم. شما که نبايد دربست هر چی رو ديدين يا شنيدين بشنوين و قبول کنين. من هم از کسی اين توقع رو ندارم:
ای جرعه نوشِ مجلسِ جم سينه صاف دار / کآيينه‌ای است جامِ جهان بين که آه از او!

ملکوت قاعدتاً بايد به جای

ملکوت
قاعدتاً بايد به جای اينکه هر روز آهنگا رو عوض کنم (که هنوز هم اين کارو انجام خواهم داد)، بايد موسيقی صفحه رو اين آهنگ می‌ذاشتم که دقيقاً با همون بيت توی لوگو آغاز می‌شه:
ز مُلک تا ملکوتش حجاب برگيرند / هر آنکه خدمت جامِ جهان نما بکند
اين آواز از آخرين آلبوم شجريان، «فرياد» است.

ما نگوييم بد و ميل

ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
پای مطلب ما قبل آخرِ من يه دوستی نظر داده به نام مهدی و ظاهراً متوجه اشاره‌ی بنده نشده‌اند. بنده نه آدم دين‌ستيزی هستم نه به عقايد فردی مردم و مذاهب کاری دارم. همان‌طور که دوست ندارم کسی به عقايد من اهانت کند من هم از اهانت به عقايدِ دينی مردم پرهيز دارم. اين را با عقايد سياسی عوضی نگيريد. مقصودِ من دينی نيست که ابزار و بازيچه‌ی سياست باشد. مطلبی هم که آورده‌ام اگه دقت کنيد هيچ اظهارنظری درباره‌اش نشده است. اين دوستمان که آی‌پی آدرسش هم مالِ انگليسه، حتماً دقت داره که خبر دادن از چيزی اصلاً به معنای داوری مثبت يا منفی درباره‌ی آن نيست. قطعاً کسانی هستند که مقوله دين و امامت را بسيار انديشمندانه و عالمانه تحليل می‌کنند و از اظهار نظرهای سست و مخدوش اجتناب دارند. بنده هم به خاطر سخنی که نگفته‌ام و اعتقادی که در مجموعه‌ی عقايد من نيست که نبايد عذرخواهی کنم يا مسئوليت بپذيرم. به هر حال، پيش از اينکه زيادی احساساتی بشيد، اندکی درنگ و حوصله بکنيد بعدش داوری کنيد.

خطّ مهر يه صفحه‌ای رو

خطّ مهر
يه صفحه‌ای رو که خيلی وقته گذاشته بودم واسه‌ی کارای مهرداد شوقی، منتقل کردم روی سايت که دسترسی بهش راحت‌تر باشه. کلی صفحه و فايلِ اينجوری من دارم که همه‌ی کاراش انجام شده و يکی دو دقيقه‌ بيشتر طول نمی‌کشه بذارمش که آپلود بشه ولی هوش و حواسِ متفرقی که من دارم و کارايی متعددی که روی دستمه نمی‌ذاره بهشون برسم. گاهی اوقات که پام به بوش‌هاوس می‌رسه فرصتی پيدا می‌کنم همه‌شونو جمع و جور می‌کنم ولی ان‌شاء‌الله سر فرصت توی چند ماهِ آينده که سرم خلوت‌تر بشه و يه خورده هم منضبط‌‌تر بشم، اين کارا رو می‌کنم. صفحه‌ی مهرداد اينه:
خطّ مهر
اگر هم نمی‌دونين موسيقی روی صفحه هم اون تصنيفی از شجريانه که من بنا به دلايلی شديداً دوستش دارم:
در دل و جان خانه کردی عاقبت / هر دو را ويرانه کردی عاقبت

رشته‌ی امام زمان شناسی حوزه‌ی

رشته‌ی امام زمان شناسی
حوزه‌ی علميه قم، يه رشته‌ای داره برای شناخت امام زمان و يه آقايی به نام آيت‌الله کورانی متخصص اين رشته است. بريد عين مطلب رو بخونين.

May 1, 2003

فرياد

فرياد الآن توی اين کافه‌ی بوش هاوس نشسته بودم و توی صندلی راحتی واسه خودم لم داده بودم. صندلی اينقدر راحت بود که آدم يهو احساس سلطنت بهش دست می‌داد. منتها فرقش اينه که جايی که من می‌رم جوريه که ديگه توی اون حال آدم از بندگی و سلطنت فارغه. يعنی: مطربِ عشق اين زند وقتِ سماع / بندگی بند و خداوندی صُداع به هر تقدير، امروز داشتم به اين تصنيفِ فرياد از آخرين کارِ شجريان گوش می‌دادم که آهنگ روز هم از همون آلبومه. اين تصنيف برای من کلی خاطره داره از اون جهت که اين شعر اخوان که: «خانه‌ام آتش گرفته‌ست آتشی جانسوز . . » تا مدت‌ها يه بخش مهم از زندگی من بودم و مرتب روزها می‌شد که اين شعرو با خودم زمزمه می‌کردم. هنوز هم حکايتِ حالِ من توی اين غربتِ دور از وطن و حضرت دوست اينه که: «از فراز بام‌هاشان شاد دشمنانم موذيانه خنده‌های فتح‌شان بر لب بر منِ آتش به جان ناظر در پناهِ اين مشبّک شب من به هر سو می‌دوم گريان از اين بيداد، ای فرياد! ای فرياد!» بعضی وقتا هم حضرت دوست يادش می‌ره انگار که من وسط اينجور آدما تنها موندم! شايد هم يادشه. کی می‌دونه؟

شکری است با شکايت اگه

شکری است با شکايت
اگه امروز موسيقی رو عوض کردم به دو دليله. اول اينکه از يه طرف مخاطبِ اين تصنيف، خاتمی است که من هم خيلی دوستش دارم ولی برای ما شده مخدوم بی‌عنايت. اگر چه او خودش رو خادم می‌دونه، ولی وقتی خدمتش عملاً به نفع ملت تموم نمی‌شه و او هم هيچوقت نه تن به استعفا می‌ده و نه فريادی از گلوش در مياد، اون ديگه خادم نيست بلکه مخدومِ بيست مليون رأيی است که تالاپی خورد تو سرِ خود ملّت! از اين چيزا که بگذريم و اصلاً هم با گروه خونِ من سازگار نيست، اين تصنيف يه مخاطب نازنينی داره. ولی فرقش اينه که مخدومِ من بی‌عنايت نيست، عنايتاش يه جورايی ديگه‌اس. اينقدر عنايتاش خاص و ويژه‌اس که فغانِ عاشقو به عرش می‌رسونه!

البته من يه عذرخواهیِ کوچولو به پاره‌ای از دوستانی که لطف دارن و به اين ويرانه‌ی کلبه‌ی من سرک می‌کشن بدهکارم. اون عذرخواهی اينه که من نبايد و نمی‌خوام سياسی بنويسم چون نه سواد سياست دارم و نه زير و بمشو می‌شناسم. اين حرف از روی ترس و بيم نيست. از اين جهته که توی سياست بعضی از مسايلو به اين سادگيا نمی‌شه ديد. اما، اين حرف من نه ظلم و تعدی رو توجيه می‌کنه و نه لجن‌پراکنی و افتراسازی‌های کسايی که خودتون خوب می‌شناسيدشون. فقط برين و اون دردی رو که توی نوشته‌های فرناز زنِ سينا مطلبی هست بخونين. ببينين اين زن چقدر به فکر سلامت، امنيت و زنده بودن شوهرش هست و چقدر بيم داره از کسايی که واقعاً هم جای اين داره که ازشون آدم بترسه. برای فرناز زنده بودن سينا خيلی مهم‌تره از به انجام رسيدن سياستای خاتمی. آره زندگی سينا مهم‌تره. اون پدرِ مانی و شوهر فرنازه، نه پدرِ ملت! به سينا کسی بيست مليون رأی نداده به خاتمی رأی دادن. به نماينده‌ها رأی دادن. اونا هستن که بايد تلاش کنن و هزينه بدن. حتی اونايی که انتصابی هستن هم مسئول نيستن. ملّت که اونا رو انتخاب نکردن که اينا بخوان به ملّت جواب بدن! اونا به همون کسی که نصبشون کرده جواب می‌دن و ظاهراً هم کارشون معقوله! ما سينا رو، همه‌ی سيناها رو، زنده می‌خوايم، نه نفله! ما نويسنده‌ی زنده و پرشور می‌خوايم نه قلم به دست افليج يا نويسنده‌ی عليل. بگذاريد سال‌ها ننويسيم، ولی مجال داشته باشيم که وقتی به آزادی رسيديم، وقتی نسيم قدر ديدن آدمی و عزّت ديدن بشر وزيد، چون مخلوق اشرف خداست و جانش و خونش حرمت و تقدس داره، اون وقت همه‌ی نويسنده‌ها باز قلم می‌زنند.

ما شده‌ايم يهودی سرگردان نامه‌ی

ما شده‌ايم يهودی سرگردان
نامه‌ی سرگشاده‌ی ابراهيم نبوی را به خاتمی خواندم. پيش از اينکه بگم برين نامه‌شو بخونين، يه چيزی رو می‌خوام بگم که اگر چه توضيح واضحاته، ولی گفتنی است. دليلش اينه که خيلیا وقتی می‌خوان يه سخنِ حقی رو بخونن، زود می‌رن طرفو روانکاوی می‌کنن و يا پرونده‌ی هزارسال پيششو در ميارن يا می‌گن اين ديشب با فلان زيرشلواريش خوابيد يا به زنش اونجوری گفت يا دخترشو کتک زد و قس عليهذا. اينو از اين بابت می‌گم که اول نامه‌ی نبوی رو بخونين بعد داوری کنيد. علّت احتياط و تأکيد من اينه که شنيده‌ام از پاره‌ای از دوستان (منجمله آقای جوزی عزيزمون) که با چه لحن و تعابيری از نبوی ياد کردند. با اين وجود نبوی هر چه که هست و باشه، اولاً که منو توی گورِ اون نمی‌ذارن. ثانياً حرفشو من از روی صداقت و انصاف و دردِ دل واقعی ديدم. نامه‌ای که او در دفاع از سينا مطلبی نوشته، نامه‌ای است که خيلی راحت فضای رعب و وحشتی رو که يه عده‌ای فقط به اعتبار قدرت و حرص دنيا به وطنِ ما حاکم کردند (و اتفاقاً نه دردِ دين دارند، نه دردِ انقلاب، نه پروای مردم، و نه بيم از عقاب و مؤاخذه‌ی پروردگار) به تصوير می‌کشه. چرا بايد هر کس که فکر کردن بلده و انديشيدنِ مستقل از وطن فراری يا بيزار باشه؟

شايد اين يه بند نامه‌ی نبوی تصوير صادقانه و در عين حال رک و بی‌پرده‌ای رو از اوضاع کشور و نحوه‌ی مديريت خاتمی ارايه می‌ده: «مي‌دانيد! شما را مانند مرد محترمي مي‌دانم که در کوچه و محله اش توسط موجودي غيرمحترم و يک لات بي و سروپا به دعوا دعوت مي‌شود و جز عرق ريختن و کنار کشيدن خود از دعوا کاري از دستش برنمي آيد.» شايد بعضيا بگن خيلی با لحن بدی از طرف مقابل ياد کرده و همه‌شونو اوباش و لات قلمداد کرده. ولی مگه واقعيت غير اينه؟ چرا بايد هر کسی که با قلدری همه چيزو دستش گرفته قدر ببينه و اون کسی که تمام ابزارش قلمه و انديشه خيلی راحت چماق بخوره و حتی يه آخِ کوچولو از همون آقايون زورمدار، و نه خاتمی، در نياد که يه انسان توی وطنِ ما بدون اثبات جرم و مسجل شدن اتهام، آسيب ديد؟ اسلام؟ عدالت؟ عدالت علوی؟ افتخار حسينی؟ اخيراً هم که قاضی نازنينی که مث بولدوزر اين همه روزنامه و نويسنده رو درو کرده شده دادستان تهران! آره بابا! آره! اونايی که پاشون به خارج رسيده اگه مث اونايی که الآن با شجاعت يا گوشه‌ی زندانن يا دارن محروميت‌های مختلف می‌کشن به ايران برنگشتن، دليلش اينه اينا انسانند. اينا آدمند! هرکول که نيستن! آدما بايد يه حداقل امنيتی داشته باشن که شماها بهشون نمی‌دين. اينجا تونی بلر و جورج بوش رو هر روز مطبوعاتِ خودشون و نه حتی روزنامه‌ی کيهانِ ما، به شديدترين وجهی مورد نقد و حتی تمسخر قرار می‌دن و هيچ‌کس جگر نمی‌کنه بگه چرا؟ ولی کافی است توی وطن به سگِ باغبانِ يکی از ارباب قدرت بگی توله، اون‌وقته که حسابت با کرام‌الکاتبينه! دليلش هم اينه که ماها ردای تقديس به تن آدمايی کرديم که مث ما بشر بودن.

فقط يه بند ديگه رو از اين نامه ميارم و ديگه چيزی نمی‌گم چون مث اينکه من هم خيلی خيلی شديداً احساساتی شدم:
«رفيق عزيز!
می‌دانم که اهل ادب و هنر و فکر هستيد و مي‌دانم که بارها بخاطر ناتواني‌تان که ناشي از شرايط کشور است رنج کشيده‌ايد، اما حداقل با شما درددل که مي‌شود کرد. ما، نويسندگان مطبوعات و کساني که کتاب می‌نويسند و فيلم می‌سازند و فکر مي‌سازند و کار هنری می‌کنند شش سال است که در کنار توليد اثر هنری رنج مي‌کشند. دائما در ترس زندگی می‌کنند. ترس از اينکه با يک تلفن يا يک برگه احضار شوند وبازجويی با لحن اهانت آميز و با تهديد آنها را تحت فشار بگذارد و زندگي شخصي و حرفه اي شان را زير سووال ببرد و بارها چيزی را که هزار بار درجاهای مختلف توضيح داده‌اند دوباره بپرسد. ما در ترس و وحشت زندگی مي‌کنيم. ما دائما در هراس بازجويی و بازداشت چيز مي‌نويسيم. دائما در هيچان از بين رفتن آزادی‌مان هستيم و هميشه بايد با اين فرض زندگي کنيم که تمام تلفن‌های‌مان و تمام روابط‌مان تحت کنترل است. آقای خاتمی! از نظر شما آيا اين شرايط شايسته يک نويسنده است؟

در اين پنج سال، چند باری به سفر بلاد فرنگ رفته‌ام. هميشه وقتي هواپيما از فرودگاه مهرآباد – که ظاهرا مکان مهرو محبت است- بلند مي‌شود احساس راحتی مي‌کنم و وقتي براي بازگشت به وطن سوار ايران اير می‌شوم قلبم تير می‌کشد. وقتي وارد آسمان ايران می‌شوم اضطراب شروع مي‌شود. تمام دردهای عصبی و بحران‌های روحی سراغم می‌آيد و از اول شروع مي‌شود به آزار کشيدن. چه بايد بکنيم؟ الان يک ماهي است که از وحشت و ترس به اروپا آمده‌ام. آقاي عزيز! می‌ترسم. چه کنم؟ به من می‌گويند که يکی از پرکارترين نويسندگان سالهای اخير ايران و جزو طنزنويسان مهم کشور هستم. حداقل اين است که در سالهاي اخير سه سال پشت سرهم جايزه بهترين طنزنويس کشور را گرفته ام. اما مي‌ترسم در ايران بمانم و بنويسم. مي‌ترسم. مي‌فهميد؟ وقتي بازجوي نيروي انتظامي از من مي‌خواهد آنچه در مورد مشارکت و رضا خاتمي و تاج زاده و نمايندگان مجلس مي‌دانم بنويسم وحشت مي‌کنم. مي‌خواهند آدم را به لجن تبديل کنند. بيشتر از اين نمی‌توانم به لجن کشيده شوم. رذالت هم حدی دارد. بالاخره حداقلي از شرافت وجود دارد که از آن نمي‌توان عدول کرد و تازه، مگر ما چه کار کرده‌ايم؟ من نويسنده ادبيات و فرهنگ هستم، نه رهبر سياسی. چرا بايد هميشه در ترس و وحشت زندگی کنم؟ »

Free counter and web stats