« July 2002 | صفحه‌ی اصلی | April 2003 »

بايگانی: March 2003

March 31, 2003

بر باد اگر رود .

بر باد اگر رود . . .
امروز هوا محشره: آفتابی، لطيف و ملايم. نسيم روحنوازی هم که مياد آدمو زنده می‌کنه. ولی خودم زياد حس و حال بيرون رفتنو ندارم. امشب می‌خوايم با سعيد بريم سينما فيلم «اعترافات يک ذهن خطرناک» رو ببينيم. جميل می‌گفت فيلم خوبيه. اينجا يکی از کارای ثابتِ من سينما رفتنه. خوشبختانه پايه‌های من هم همشون اهل فيلمن و سراغ فيلمای آب‌زيپو نمی‌رن. پريشب که فيلم پيانيست رو ديدم، وقتی از سينما بيرون ميومدم با خودم می‌گفتم که سينما وقتی مغز داشته باشه و معنا پشتش باشه، انسان رو انسان‌تر می‌کنه و گوهرِ آدمی رو برهنه می‌کنه می‌ذاره جلوش. کم نيست که به بهانه‌ی ديدنِ يه فيلم آدم مجال گريستن پيدا کنه و گرد و غبار از آينه‌ی دل پاک کنه تا عشقشو واضح‌تر ببينه.

اما، «اين راه را نهايت صورت کجا توان بست»... که:
ما در درون سينه هوايی نهفته‌ايم / بر باد اگر رود دل ما، زان هوا رود
شايد هم تا به حال ديگه کاملاً به باد رفته باشه! گوشِ کی بدهکاره؟
سيل است آب ديده و هر کس که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود

March 30, 2003

مايه‌ی خوشدلی آنجاست که دلدار

مايه‌ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست!
برای اون دوستی که نوشتن زندگی در لندن خيلی زيباست، همين‌قدر بگم که نفسِ زندگی نيست که زيباست. متعلقشو بايد ديد چيه؟
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با يوسف به زندانم!
شايد اگه وقتی تو ايران بودم اين حرفو می‌زم، بهم می‌گفتم خوب دستش به خارج نمی‌رسه می‌گه بده! ولی اين حرفو من هم اونجا زدم هم اينجا می‌گم که:
مايه‌ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
می‌کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم!
روزگارِ ما رو باش که به هر جای دنيا که بريم بايد روزگارِ هجران رو تحمل کنيم! ولی جای ملال و گله‌ای نيست. دورِ گردون اين چنين است و زمستان هر چقدر هم که سخت و طاقت‌فرسا باشه، خودش عين مژده‌ی بهاره! شب حتی اگه يلدا باشه، داره فرياد می‌کشه من رفتنی‌ام!
چون سر آمد دولتِ شب‌های وصل / بگذرد ايام هجران نيز هم
به همين بهانه موسيقی صفحه رو هم عوض کردم، تصنيف شجريانو گذاشتم، تصنيف دشتی که مدت‌ها پيش با پرويز کار کرده. ببخشيد که حجمش يه خورده زياده (کمی هم خش خش داره؛ اون هم از تهيدستی ما اينجوری شده!)، بايد هفت هشت دقيقه صبر کنين تا بالا بياد.

پ.ن. ديشب فيلم پيانيست رومن پولانسکی رو هم ديدم که به نظر من شاهکاری است. فرصتی شد راجع بهش صحبت می‌کنم.

March 29, 2003

زندگی زيباست الآن دارم راه

زندگی زيباست
الآن دارم راه می‌افتم برم فيلم رومن پولانسکی، پيانيست رو ببينم. می‌خواستم امروز موسيقی فيلم فهرست شيندلر رو بذارم اينجا. يه خورده باهاش ور رفتم ديدم خودمو خيلی پريشون می‌کنه. تمومِ غمامو زنده می‌کنه. حوصله ندارم اين هفته رو به جدال با غم سر کنم! اينه که موسيقی فيلم روبرتو بنينی، «زندگی زيباست» رو می‌ذارم. جالب اينجاست که هر سه تا فيلم، يعنی هم پيانيست، هم زندگی زيباست و هم فهرست شيندلر درباره‌ی تصفيه نژادی است. همه از سرنوشت رقت‌بار يهوديای اروپا حرف می‌زنن.

موسيقی فيلم بنينی، همونجور که خودِ فيلمو، من خيلی دوست دارم. يادمه وقتی ايامِ ملال‌آور سربازی رو توی پادگان لشکر ۷۷ مشهد سپری می‌ردم، يه دوستی داشتيم به نام پژمان که ديگه هيچوقت نديدمش! اين فيلمو از اون گرفتم و هنوز هم يه جايی تو مشهد دارمش. پژمان جان! خدا خيرت بده! اگه پيدات شد، يه جوری به من بگو فيلمتو به دستت برسونم! ببينم نکنه سرنوشت کامبيز کاهه سر تو هم اومده؟!

پ.ن. ان‌شاء‌الله همين روزا موسيقی فيلم سينما پاراديزو رو می‌ذارم که خودم هنوز نديدمش ولی موسيقيشو گوش دادم!

March 28, 2003

باز هم نوروز مطلب جديد

باز هم نوروز
مطلب جديد کاپوچينو رو درباره‌ی نوروز ببينين، خيلی جالبه: نوروز، هيجانِ هر آغاز.

توی اين چند هفته‌ی اخير، کلی حرف و حديث از جماعت ايرانی ساکن لندن و ساير جاها و ايرونيای خودمون شنيدم درباره‌ی نوروز. مث اينکه کم پيدا می‌شه کسی که فارغ از جزميت و تعصب و واقع‌گرايانه بخواد اون چيزی رو که درباره‌ی نوروز واقعيت تاريخی داشته ببينه. يکی يا اومده صد در صد رنگِ دين به نوروز زده، يکی هم در نهايت تعصب و تنگ نظری ورداشته گفته آقا نوروز چه ربطی به دين داره؟ شماها يه مشت متعصب و متحجرين که می‌خواين به هر وصله و پينه‌ای نوروزو به دين ربط بدين! يه دوستی هم در نهايت دلخوری واسه من نوشته بود که نوروز خيلی وقت پيش از عيد غدير شروع شده و به هيچ کلکی نمی‌شه به حضرت علی ربطش داد!!! (انگار که من گفته بودم نوروز با عيد غدير شروع شده!! مردم انگار فرق «مقارنت» و «آغاز» رو نمی‌دونن!) اينه که به جای بحث و کل‌کل کردن با مردم فقط ارجاعشون می‌دم به چار تا مطلب تحقيقی از اين و اون. قبلاً به مطلب بی‌بی‌سی اشاره کرده بودم. نعمت فاضلی هم توی وبلاگش، مردم‌نگاری از غرب، يه بحث مفصل در اين باره کرده. مطلب جديد کاپوچينو هم در همين راستا نقل می‌شه. دوستانی که با تموم خلق خدا دعوا دارن و به هر قيمتی می‌خوان نفرت و انزجارشونو از حکومتای استبدادی ابراز کنن (حتی به قيمت نابود کردنِ خودشون و ريشه‌های تاريخی و فرهنگی‌شون)، لطف کنن برن به اين دوستان اعتراض کنن و دست از سرِ کچل ما بردارن:
درويش را نباشد برگ سرای سلطان
ماييم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد!

رسيدن به خير! از بس

رسيدن به خير!
از بس ديروز حالم خراب بود يادم رفت بگم که بالاخره پسرِ امين و آزاده توی خاک شيطان بزرگ متولد شد. آريان از طرفِ خودش و بابا و مامانش گفته بود: «به خدا سلام!». اين حضرت آقا قرار بود روز اول عيد به دنيا بياد مث باباش که ظاهراً مث اينکه از جنگ خوشش نيومده بود ماجرا را به تأخير انداخته بود!! اين حضرت آقا ۲۳ مارس به دنيا اومده که می‌شه سوم فروردين فکر کنم. باشد تا در تاريخ ثبت گردد!!!

March 27, 2003

* * * باری

* * *
باری که حملش نايد ز گردون / جز ما ضعيفان حامل ندارد
چون ما نباشيم مجنون که ليلی / غير از دلِ ما محمل ندارد

March 26, 2003

مسافرِ مُلک از جبروت تا

مسافرِ مُلک
از جبروت تا ملکوت؛ از ملکوت تا هبوطِ عالمِ مُلک. حالا دوباره اين دايره، اين قوس داره از اون ور تکرار می‌شه. وادیِ ملکوت، وادی ايمن، کوهِ طور، شعله‌ی سخنگو! همه‌ی اينا بدون تو چيزی نيست؛ هيچ نيست:
نه در اين عالمِ دنيا که در آن عالم عقبا
همچنان بر سرِ آنم که وفادارِ تو باشم
خويشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گلِ من باشی و من خارِ تو باشم
گذر از دستِ رقيبان نتوان کرد به کويت
مگر آن وقت که در سايه و زنهارِ تو باشم
خاک بادا تنِ سعدی که تو او را نپسندی
که نشايد که تو فخرِ من و من عارِ تو باشم

March 25, 2003

جنگِ ناگزير؟ با توجه به

جنگِ ناگزير؟
با توجه به مخالفت‌های فراوونی که در سراسر جهان نسبت به اين جنگ شده، فقط می‌خوام بگم که اين جنگ اجتناب ناپذير بود. شايد خودِ آمريکا و انگليس بوده باشن که صدامو به اينجا رسوندن ولی آيا راه ديگه‌ای هم برای حذف صدام وجود داشت؟ به هر دليلی مردم عراق تا حالا نتونستن از شر اين ديکتاتور خلاص بشن و طبعاً راه حل بد از بدتر رو انتخاب می‌کنن. بالاتر از سياهی که رنگی نيست! حالا اگه سياستمدارای کشور ما هم اونقدر ابلهی بکنن و مردم رو بالکل از خودشون مأيوس کنن، آيا راه چاره‌ای غير از زور برای برچيدن بساط استبداد می‌مونه؟ جنگ چيز پليديه ولی بعضی وقتا ناگزيره!

پی‌نوشت
بابا همه می‌دونن اينا پی منافعشون دارن جنگ راه می‌ندازن. شما چرا همش اون طرف قضيه رو می‌بينين. من هم می‌گم بوش و بلر و بقيه کخ، اخ، بد! ولی ملت عراق تا کی بايد اين اژدها رو تحمل کنن؟ کی بايد خلاصشون کنه از آخر؟ بحثا رو با هم قاطی نکنين. مقصودِ من اين نيست که بوش يا بلر آزادی‌گستر و عدالت دوستن يا اينکه جنگ طلب نيستن. بحث يه چيز ديگه‌اس. به نظرِ شما، يه ملت ستم‌کشيده که هر کی از راه رسيده سوار گرده‌شون شده، چه جوری بايد به آزادی برسن؟ من نمی‌گم راهش دخالت يه مشت قلدره. شايد راه‌های ديگه هم وجود داشته باشه. حالا شماها چرا داغ کردين؟ :) البته زياد عجيب نبود! به قول اون دوست عزيزم: «هر دم از اين باغ بری می‌رسد». چه کنيم ديگه! ما اينيم!

ميرِ نوروزی! شما فکرشو بکنين

ميرِ نوروزی!
شما فکرشو بکنين که اگه بخواد يه چند روزی يکی توی مملکت ما بشه ميرنوروزی . مثلاً آقای خامنه‌ای چند روز فقط جاشو بده به يه آدم معمولی چی می‌شه؟!

March 24, 2003

ربطِ دوست داشتن و ازدواج!

ربطِ دوست داشتن و ازدواج!
خوب طبيعيه که چند تا حالت بيشتر وجود نداره: آدم يا عاشق کسی هست و همسرش نيست. يا همسرش هست و عاشقش نيست. يا هم همسرشه و هم عاشقشه يا نه همسرشه نه عاشقشه! اگه حالت ديگه‌ای هم هست به من بگين! من فکر می‌کنم منطقاً هيچ ربط درونی، ماهوی و ارگانيک بين ازدواج و دوست داشتن وجود نداره. ممکنه کسايی باشن (که زياد هم هستن) ازدواج کرده باشن و عاشق هم بوده باشن. بر عکسش هم زياده. يعنی طرف عشقش با ازدواج تموم شده! قبلش کلی هارت و پورت و من آنم که رستم بود پهلوان. تا خرِ طرف از پل می‌گذره، همه چيز تمومه! اما اين که بعضيا (بعضی از فمينيستا) می‌خوان از زير «يوغِ ازدواج» در بيان و آزادی پايمال شده‌شونو پس از طی ساليان و قرون دراز استيفا کنن، به نظر من از اون حرفايی که بايد توی بازارِ مکاره تبليغات غرب پيداش کرد! فراموش نکنيم که يه طايفه‌ای از مردا هم هستن که می‌خوان از يوغ زندگی خانوادگی خلاص بشن و راحت لذتشونو ببرن. اين طرف قضيه هم هست. اما هر چي بيشتر فکر می‌کنم ربطِ منطقی بين ازدواج و مرگِ عشق نمی‌بينم. شايد به لحاظ تاريخی، خيلی شواهد زيادی داشته باشيم، چون عموماً جوامع بشری مردسالار بودن. ولی عقلاً آيا مي‌شه اين نتيجه رو گرفت؟

حسابشو بکنين که واقعاً اگه دنيا اونقدر خر تو خر باشه و امور عالم تحقق ناپذير، وضع دنيا چی مي‌شه. ارزش و حقيقت ديگه چه معنايی داره؟ به نظر شما اگه توی اين مثال ساده (می‌شه مثالای ديگه‌ای هم راجع به ارزشای ديگه‌ای غيرِ عشق زد)، اصلاً عشقِ مبتنی بر ازدواج تحقق‌ناپذير و ممتنع باشه، به نظر شما چرا بايد مردا و زنای کره زمين رو به هرزگی و روسبی‌گری نيارن؟ مگه زندگی رو ساختن واسه‌ی رنج مطلق؟ امروز داشتم وبلاگِ عرايض رو می‌ديدم. اون هم يه چيز مشابهی رو نوشته بود. ايده‌ی نوشتن اين مطلب از اونجا به ذهنم اومد.

شما اين مطلب ديگه رو هم که شايد قبلاً يه اشاره‌ای بهش کرده باشم از مجله سياه و سپيد ببينين: اندوه زن بودن. فضای کلی مطلب آيدا آريان دقيقاً احوال کسی است که از جنگ مياد. هر چه به سرش اومده ظلمه و تضييعِ حقوق. به هر دليلی با چهره‌ی ديگه‌ای از مرد و مردانگی مواجه نشده (درست آن سوی ديوار تصورات مشابهی از زنان در ذهن مردان موجوده؛ واقع بين باشيم!). يه مثال ديگه بزنم که مشابه ژنريک همين ماجراست. تئوری‌های بن‌لادن درباره‌ی اسلام! اگه کسی با نوعِ ديگری از اسلام مواجه نشده باشه و همه‌ی عمرش اسلام رو ايدئولوژيک ديده و شنيده باشه، چرا بايد بگه اسلامی هم وجود داره که اهل صلح، مدارا، نفیِ خشونت، اخلاق، معرفت و پاکی باشه؟ اين مثالو راجع به هر چيزی می‌شه زد. سعدی شعری داره که می‌گه:
نديدستی که گاوی در علفزار / بيالايد همه گاوانِ ده را
چو از قومی يکی بی‌دانشی کرد / نه کِه را منزل ماند نه مِِه را!
ولی آيا اخلاقاً درسته که خطای يه نفر يا يه جمع رو به پای نوع نوشت؟ اگر مثلاً در ايران روسبی زياد باشه، آيا بايد بگيم همه‌ی زنا روسبی‌ان؟ چيزی که می‌خوام بگم اينه که توی غالبِ اينجور بحثا چيزی که هيچ وقت در نظر گرفته نمی‌شه مبنای منطقیِ صحيحه و چيزی که موج می‌زنه غليان عواطف و احساساته. يه زمانی مينا يه چيزی رو از غاده السمان برام فرستاده بود که من هم جوابی براش نوشتم که هر دوی اينا روی وبلاگم هست(در بند کردنِ رنگين کمان). اون هم مسأله مشابهی رو مطرح می‌کرد که عشق برای زن، دام بود؛ ابزار تصاحب شدن بود. بهانه‌ای بود برای تهی‌کردن زن از وجود و هستی‌اش. بياين منصف باشيم. ما همه‌مون از زن گرفته تا مرد، انسانيم و اختياری هم در زن يا مرد زاده شدنمون نداشتيم. اگه توی روزگار ما اخلاق و حس مسئوليت جمعی داشتن کمرنگ شده، اگه شأن بشريتِ ما داره لگدمال مي‌شه اون هم به بهانه‌های دلفريبِ بشردوستی و مدرنيته، آيا تقصير کيه اين همه بيداد؟ باز حرف اقبال يادم مياد که گفت:
از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ
عقل تا بال گشودست گرفتارتر است
عجب آن نيست که اعجازِ مسيحا داری
عجب آن است که بيمارِ تو بيمارتر است!

حديث دوست حديثِ دوست نگويم

حديث دوست
حديثِ دوست نگويم مگر به حضرتِ دوست
که آشنا سخنِ آَشنا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن محبوب
که حقِ صحبت و مهر و وفا نگه دارد

March 23, 2003

سارا درويش امروز يه لينک

سارا درويش
امروز يه لينک تازه گذاشتم به وبلاگ سارا درويش، نی‌زن بر دروازه‌های سپيده‌دم، و مطلبی (در واقع يکی از شعراشو) اينجا نقل می‌کنم:
«لبانت ذوب مي‌شوند در نرماي تنم
منافذ تشنه‌ي پوستم ترک مي‌خورد زير سکوت حجم تو
نجواي نام تو که فرو مي‌ريزاند ديوارهاي دروني‌ام را
تکانه‌هاي رخوت در رسيدگي سينه‌ام مي‌لرزد
در به کدامين نور مي‌خواهي برگشودن که من در روشناي وضوح تو اوج مي‌گيرم.
تکرار نبض زمين در تلاقي تپش لذت.
هنگام که گداخته‌ي زبانت را مي‌گرداني در تولد يک بوسه
و اشتعال انگشتان من که مردانگي شانه‌هات را هل مي‌دهد تا گم شويم در پيچش يگانگي
عطر سرشار من! صادقانه‌ي مهرت را به تمامي مي‌نوشم.»

شعر قشنگيه (خيلی هم سکسيه؛ از حق نگذريم!!). رگه‌های ذهن و زبان فروغ و سهراب توی سطر سطرش اما موج می‌زنه. بعضی وقتا که می‌خوام شعرای پُر ايرادِ خودمو وزن کنم، احساس می‌کنم يه حس بيان رو کم دارم. اما هر چقدر هم که نقد و جراحی کنم، شعرِ من نمی‌تونه و شايد هم نبايد به اين سطح و اين اندازه برسه. اصلاً اين موازين و اين تجلی‌های احساس يا برای من اينجوری وجود نداره، يا نمی‌خوام وجود داشته باشه و اگر هم هست، پرده‌نشين است و مستور! يعنی من اين تموجات ضميرمو، اين حرم‌نشينان نهانخانه‌ی دل رو به اين سادگی، «آن سوی هفت پرده به بازار» نمی‌کشم! از اين که بگذريم به نظر من، سوای تأثير مشهودِ فروغ و سهراب، زبان قوی و رسايی داره اين شعر.

حالا که به اينجا رسيديم خوبه يه اشاره‌ای هم به شاملو بکنم. از روز تولدم تا چند ماه پيش، شاملو خيلی دمخور و دمسازِ ذهنِ من بود، ولی يه مدتيه که ديگه رغبتی به اينا احساس نمی‌کنم و گرمايی ازشون نمی‌گيرم. ديروز داشتم مقدمه‌ای را که شاملو بر تصحيح حافظ نوشته می‌خوندم که سوای بعضی حرفای متينی که توش هست، کاملاً نشون دهنده‌ی يه تهی‌دستی‌های و خلأهايی است که شاملو گرفتارشه. (به يه تعبيری فروغ هم همين مشکلو داره به نظرِ من). شما بيايید رويکردهای آدمای مختلفو مث خانلری، زرين‌کوب؛ غلامحسين يوسفی، عبدالکريم سروش و حتی يکی مث مطهری رو به حافظ ببينين. ماجرا اينه که من اون استحکام، متانت و فضل و دانشی رو که در تحليل يکی مث سروش می‌بينم به هيچ وجه در حرفای شاملو درباره‌ی حافظ نديدم (شايد يه دليلش اين باشه که من به سروش ارادت دارم و اين باعث داوری جانبدارانه‌ی من بشه. شايد!). اما، راجع به شاملو، و اينکه اصولاً آدمی بود شاکی و معترض، بايد مفصلتر صحبت کرد و حق صحبت رو هم ادا کرد. کسی نمی‌تونه نقش تأثيرگذار شاملو رو در شعر و ادبيات امروز ايران انکار کنه، ولی بعضی وقتا ياد اخوان می‌افتم که برگشته بود بهش گفته بود: «آخه مطرح شدن به چه قيمتی؟!». شاملو اين عادت رو داشت. اين سخن رو بايد از نزديکانش شنيد که روايت‌های موثقی از بعضياشون دارم. شفيعی کدکنی، اخوان، سايه، پرويز مشکاتيان و سايرين دمخور و دمساز نزديک شاملو بودن و خوب می‌شناختنش. يه چيزايی رو من از پرويز شنيدم. توی نشست و برخاست‌ها و محافلمون با پرويز و ساير اهل ادب هم گاهی اين مسايل مطرح می‌شد که فعلاً جای نقلش نيست. به هر تقدير، خلاصه‌ی کلامم اينه که درسته که رهايی شعر ما و اين قسم شعرا از تيغ سانسور چيز مبارکيه، ولی يادمون نره که هر شعری يه مخاطبی داره و هر کسی دنبال چيزی در شعر می‌گرده. همه که پی اين نيستن که بشريتشون رو به رخ بکشن يا بی‌پروا و بی‌محابا خصوصی‌ترين ابعاد حياتشونو تصوير کنن. در اين مورد هنوز می‌خوام يه چيزايی بگم که موکول می‌کنمش به بعد. فعلاً می‌خوام برم سينما با رضوان.

March 22, 2003

روز واقعه داشتم به اين

روز واقعه
داشتم به اين تعبيری فکر می‌کردم که حافظ توی اشعارش به کار برده درباره‌ی مرگ: «روز واقعه». حافظ فقط سه تا بيت داره که اين تعبير توش به کار رفته:
به خاک‌پای تو ای سروِ نازپرورِ من / که «روزِ واقعه» پا وامگيرم از سرِ خاک
چو کار عمر نه پيداست باری آن اولی / که «روزِ واقعه» پيش نگارِ خود باشم
به «روزِ واقعه» تابوتِ ما ز سرو کنيد / که می‌رويم به داغِ بلند بالايی

الآن داشتم برای حضرتِ دوست توضيح می‌دادم که دو تا مفهوم توی هر سه تا بيت تکرار می‌شه: يکی مرگه و يکی حضور معشوق و غمِ عشق. عاشق، به تير عشق کشته می‌شه و تازه وقت وفاتش هم با معشوقه (يا حداقل دلش می‌خواد پيش اون باشه يا اون بالا سرش باشه!) و هنگام رستاخيز هم با اوست: المرء يُحشَرُ مع من احب (نه پنج روزه‌ی عمر است عشق روی تو ما را / وجدتِ رائحة الُودِّ إن شممتِ رُفاتی). به تعبير سعدی: بی‌حسرت از جهان نرود هيچ کس به در / الا شهيد عشق به تير از کمانِ دوست. يا به قول سنايی: به تيغِ عشق شو کشته که تا عمرِ ابد يابی / که از شمشيرِ بويحيی نشان ندهد کس از احيا. ولی نکته‌ی زِيباشناختی قضيه اينه که به جای تعبير خشک و سرد روز مرگ از تعبير روز واقعه استفاده می‌کنه که خيلی زيباس. از اون طرف، ماجرای عشق، خودش يه واقعه‌س يا به تعبير سهراب، «حادثه»‌س: بهترين چيز رسيدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق تر است. اما، عشق و مرگ هر دو از يک جنس‌اند. عشق و مرگ مشترکات خيلی زيادی دارن که شايد الآن جای احصائش نباشه. شما حتی عشقِ خاکی زمينی رو که در نظر بگيرين، توی همين معاشقه‌ی جنسیِ انسانی، باز هم يه تجلی بارز و برجسته‌ی مرگ رو می‌بينين. ببخشين که خيلی وارد جزييات نمی‌شم، نمی‌خوام زياد الفاظ غير ادبی به کار ببرم!! ولی يه بارِ ديگه خيلی مفصل‌تر درباره‌ی نسبت‌های فراوونِ اين دو تا صحبت می‌کنم.

March 21, 2003

پا به راهِ رفتن رفتن

پا به راهِ رفتن
رفتن رسم خوبيه، ولی شرط داره! اگر و اما زياد توشه. رهايی و بی‌تعلقی چيز بدی نيست ولی ادعای بی‌تعلقی دروغِ بزرگيه که لقمه‌ی بسيار بزرگی برای دهن خيلياس. تازه اونايی هم که رفتن تکيه‌گاهی داشتن و به جايی لنگر انداخته بودن. آدم به خودش نمی‌تونه لنگر بندازه. اينو يه بار ديگه هم گفتم که به نظر من، آدم مث يه کشتی می‌مونه وسط يه اقيانوس که اين اقيانوس طوفان داره، نهنگ داره، موج داره؛ اگر چه آرامش هم داره. ماها که وسط اقيانوس هستی گير کرديم، هر کی به يه چيزی به يه کسی لنگر می‌ندازه. بعضيا لنگرشون و خونه‌شون مث سرای عنکبوته. بعضیا پشتشون به کوه بنده. نمونه می‌خواين، تجربه‌های پيامبران يا حتی يکی مث مولوی رو ببينين:
ديده‌ی سير است مرا، جان دلير است مرا
زهره‌ی شير است مرا، زهره‌ی تابنده شدم
يا اينکه:
هر پيمبر سخت رو بد در جهان / يکسواره کوفت بر جيش شهان
هر که از خورشيد باشد پشت‌گرم / سخت رو باشد نه بيم او را نه شرم
توی اين دنيا پريشون و آشفته، اما، چنين تجربه‌های نابی پيدا نمی‌شه يا اگه هم ميشه نادر و نايابه. يه عده‌ای هم از فرط تهي‌دستی يا اعتراض انقلابی به جزم‌انديشی قلم بطلان روی همه‌ چيز از عشق گرفته تا معرفت، انديشه، هنر و اعتقاد می‌کشن! نه! من اهل رفتن نيستم! اگه هم باشم اينجوری نمی‌رم!
بی ‌تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غمِ تو چون کشم، بی تو به سر نمی‌شود
***
تو چو من اگر بجويی به شمارِ خاک يابی
چو تویي اگر بجويم به چراغ‌ها نيابم!

در روح و جانِ من

در روح و جانِ من . . .
حالم خوب نيست، هنوز سرم درد می‌کنه! الآن هم سعيد پيش منه می‌خوام پا شم برم بيرون ناهار و بعدش برم خونه. از صبح يه چند صفحه‌ای کار کردم ولی حالا ديگه تحمل‌ناپذيره! فقط درباره‌ی نوروز اينو بگم که نوروز به اعتقادِ من يه پيوند جدايی ناپذير با ايران و ايرانی بودن و ايضاً حافظ داره. فلسفه‌ی آهنگ محمد نوری روز اول سالِ نو اينه!

در روح و جانِ من، می‌مانی ای وطن!

بهارانی بی‌نشاط جدای اينکه يه

بهارانی بی‌نشاط
جدای اينکه يه عده‌ی سودجو دوباره جنگ راه انداختن و مردم بی‌گناهو به کشتن می‌دن، بهار امسال باز هم مثِ سالای قبله واسه من که:
نه لب گشايدم از گل نه دل کشد به نبيد
چه بی‌نشاط بهاری که بی رخ تو رسيد
نشانِ داغِ دلِ ماست لاله‌ای که شکفت
به سوگواریِ زلفِ تو اين بنفشه دميد
چه جای من که در اين روزگارِ بی‌فرياد
ز دستِ جورِ تو ناهيد بر فلک ناليد
بيا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکيد

March 20, 2003

روزهای نو را روزی‌های نو

روزهای نو را روزی‌های نو باید!
من الآن دارم می‌رم مهمونی سال نوی بچه‌ها و تا فردا از من خبری نيست. پيشاپيش عيد همه‌تون مبارک!


March 19, 2003

جشن هميشه پايدار

جشن هميشه پايدار
بی‌بی‌سی مطلب خيلی جالبی درباره‌ی نوروز داره: نوروز جشنِ هميشه پايدار.

نه جابلقا نه جابلسا! امروز

نه جابلقا نه جابلسا!
امروز رفتم بانک لويدز که حسابمو از HSBC به اونجا منتقل کنم. خانمه وقتی گذرنامه‌مو ديد دو ساعت بهش ور رفت از ده جا سئوال کرد تا مطمئن بشه تروريست نيستم!! وقتی داشت گذرنامه رو بررسی می‌کرد گفت اين عکسِ کيه وسط همه‌ی صفحه‌ها؟ همه‌شون وقتی اسمِ خمينی رو می‌شنون ياد خشونت ميفتن!! چه عرض کنم؟ واقعاً ميشه چيزی گفت؟!! عزت و اعتبار ايرانيه ديگه!

March 18, 2003

عمان سامانی

عمان سامانی
ابيات زير مالِ عمان سامانی است که از وبلاگ افسون فسرده پيدا کردم:

کيست اين پنهان مرا در جان و تن / کز زبان من همی گويد سخن؟
اين که گويد از لب من راز کيست / بنگريد اين صاحب آواز کيست
در من اينسان خودنمايی می کند / ادعای آشنايی می کند
کيست اين گويا و شنوا در تنم؟ / باورم يا رب نيايد کين منم
متصلتر با همه دوری به من / از نگه با چشم از لب با سخن
خوش پريشان با منش گفتار هاست / در پريشان گوييش اسرار هاست
گويد او چون شاهدی صاحب جمال / حسن خود بيند به سر حد کمال
از برای خودنمايی صبح و شام / سر بر آرد گه ز روزن گه زبام
با خدنگ غمزه صيد دل کند / ديد هر جا طايری بسمل کند
گردنی هر جا در آرند در کمند / تا نگويد کس اسيرانش کمند
لاجرم آن شاهد بالا و پست / با کمال دلربايی در الست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت / يوسف حسنش خريداری نداشت
غمزه اش را قابل تيری نبود / لايق پيکانش نخجيری نبود
عشوه اش هر جا کمند انداز گشت / گردنی لايق نيامد بازگشت
ما سوا آيينهء آن رو شدند / مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خويش در آيينه ديد / روی زيبا ديد و عشق آمد پديد
مدتی آن عشق بی نام ونشان / بد معلق در فضای بيکران
دلنشين خويش ماوايی نداشت / تا در او منزل کند جايی نداشت
بهر منزل بيقراری ساز کرد / طالبان خويش را آواز کرد
چونکه يکسر طالبان را جمع ساخت / جمله را پروانه خود را شمع ساخت
جلوه ای کرد از يمين از يسار / دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطر نواز و دل فروز / دوزخی دشمن گداز و غير سوز
***
باز ساقی گفت تا چند انتظار؟ / ای حريف لاابالی سر برآر
ای قدح پيما درآ، هويی بزن / گوی چوگانت سرم، گويی بزن
چون بموقع ساقيش در خواست کرد / پير ميخواران ز جا قد راست کرد
زينت افزای بساط نشأتين / سرور و سر خيل مخموران حسين
گفت آنکس را که می جويی منم / باده خواری را که می گويی منم
شرطهايش را يکايک گوش کرد / ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از اين شراب خوش گوار / ديگرت گر هست، يک ساغر بيار

توی اين بی‌خبری مغرب و دوری از حال و هوای محرمِ ايران يادآورِ خوبی بود!

March 17, 2003

نامدگان و رفتگان من الآن

نامدگان و رفتگان
من الآن بعدِ کلی اين ور و اون ور رفتن و از شمال به جنوب، و شرق و غربِ لندن رفتن، برگشتم توی لونه‌ی هميشگيم که توی اتاقم پای کامپيوترم باشه! فقط اومدم يه چيزی بنويسم به ميمنت بهاری که هر سال «با عزای دلِ ما می‌آيد». امسال با تقويمی که پارسال از ايران آوردم و نه تابستون و نه زمستون نتونستم مشابهشو واسه امسال پيدا کنم خيلی حال کردم. تقويمی رو که اردشير رستمی کار کرده می‌گم. اول بار اينو توی دفتر مهرداد شوقی ديدم. آخرين شعری که توش هست مالِ صفحه‌ی اسفند ماهه و مالِ منوچهر آتشی است:

«تو خواهی آمد، جهان آرام خواهد شد
اين جا که باشی سويه‌های اضطراب
و نوميدی به حاشيه غروب
سنگی برای نشستن خواهد يافت»

برای همه‌تون که نمی‌بينمتون و دوست دارم پيشتون باشم: با آرزوی بي‌آرزويی‌های ديرينم که بعضی وقتا فقط حسرتشون به دلم می‌مونه.

از تبارِ اسماعيل

از تبارِ اسماعيل
ديشب شبکه‌ی يک بی‌بی‌سی توی يه سری برنامه‌ی فيلمای برنده‌ی اسکار، «فهرست شيندلر» رو نشون داد که خيلی مشتاق ديدنش بودم. از يه جهتی، به تعبير بعضی از دوستا، اين فيلم خيلی احساسات رقت‌انگيزی درباره‌ی يهوديا داره. من اصلاً دوست ندارم از اين زاويه، يعنی از موضع سياسی با ماجرا برخورد کنم. يادمه يه جايی توی صحنه‌ی آخر فيلم اسحاق اشترن بر می‌گرده به شيندلر می‌گه که: «هر کسی جان يک نفر را نجات بدهد گويی جان تمام آدميان را نجات داده است» که اينو داشت از تلمود نقل می‌کرد. همون موقع به جيمی گفتم اين يه آيه‌ از قرآنه که ظاهراً توی تلمود هم هست. بحث من اينه که وقتی خودِ بشر اصالت پيدا کنه، ديگه کيش و مليت از موضوعيت ميفته. اين فيلم يکی از جذاب‌ترين فيلمايی بود که من تا حالا ديده بودم. آخر فيلم يادِ تبارِ خودم افتادم که بيش از ده قرن قربانی جمود و تعصبِ اربابِ زر و زور بوديم و هنوز هم که هنوزه هر وقت انديشه‌های جزمی سوارِ اسبِ قدرت ميشن، يه جوری گزند و آزار فاشيسمشون به يکايک افراد قبيله‌ی من می‌رسه! از خودم می‌پرسم که آيا ما هم اسکار شيندلری داشتيم يا نه؟ و می‌بينم که اگر تک و توکی جايی، انسانی پيدا می‌شد که به خاطر حرمت برای بشريت، جان انسانِ ديگه‌ای رو که داره به خاطرِ انديشه يا نژاد کشته می‌شه، نجات می‌ده، اين يه چيز نادری است؛ خيلی نادر!

شايد ماجرای شيندلر جعلی يا اغراق باشه، ولی من به ذهنم خطور نمی‌کنه که توی عالم اسلام، يه مسلمون بخواد جوانمردانه جونِ يه مسلمون -اصلاح می‌کنم، يه جمع، يه گروهِ مسلمونِ- ديگه رو که مثِ خودش فکر نمی‌کنه نجات بده. اگه اشتباه می‌کنم لطفاً اصلاح کنيد. شايد کسی جون يه نفر رو نجات داده باشه، ولی مث اين نمونه رو من توی مسلمونا بعيد می‌دونم. حافظه‌ی تاريخی ما هميشه گواهی می‌ده که خودمون با دستای خودمون تيشه به ريشه‌ی هم زديم. دريغ از اسلام! دريغ از مسلمانی! دريغ از فتوت! ولی:
من چو اسماعيليانم بی حذر / بل چو اسماعيل آزادم ز سر
اگه قرار بود از بيمِ جان، دست از انديشه بکشيم که امروز نبوديم:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم

March 16, 2003

پيشگيری به نظر شما اونجوری

پيشگيری
به نظر شما اونجوری که رفتن برای جلوگيری از حاملگی راه پيدا کردن و هزار و يک روش و دوا و قرص درآوردن، راهی هم هست که از عاشق شدن جلوگيری کرد؟ من که بعيد می‌دونم! تازه همين حاملگی رو هم که در نظر بگيريم، من خودم دچار اين بارداری شدم و هيچ راه حلی براش نيست! هر روز هم يه طفل نو زاده می‌شه!

آزمايش شيوا توی وبلاگش، گام

آزمايش
شيوا توی وبلاگش، گام نخست، اين مطلبو آورده که خيلی مناسب حالِ روزای اخيره:

«... در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک، چيزی به جای نمی گذارد.
مهر، آن متاعی نيست که بشود آزمود و پس از آن، ضربهء يک آزمايش، به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نيست تا بتوان آن را به آزمايش گذاشت، باز آنها را زير هم نوشت و باز آنها را جمع کرد...

از کتاب بار ديگر شهری که دوست می داشتم اثر نادر ابراهيمی»

March 15, 2003

آن زخم‌های مقدس به آن

آن زخم‌های مقدس
به آن زخم‌های مقدس قسم / که جز زخم مرهم برای تو نيست
اين هم شد تقدير ما!

چيزی که باعث شد

ايراندخت
چيزی که باعث شد من يهوی بيفتم توی خط وبلاگ، ايراندخت بود. خاطرم نيست دقيقاً کی بود ولی توی بهار سالی بود که داريم پشت سر می‌گذاريمش. البته اين ايراندخت تهرانی ديگه نمی‌نويسه. وقتی هم که ازش پرسيدم چرا؟ گفت که اون ايراندخت سرِ زا رفت! به هر تقدير شايد اون يکی رفته باشه، يکی ديگه جاشو گرفت! وقتی که اولين بار اين وبلاگو ديدم ذوق زده به عمو هادی و يوسف و عفت نشونش دادم و کلی از زبان و بيانش حال کردم اون وقت. ولی يادمه که بعدش پاک از خاطرم رفت اين ايراندخت!

داريوش شايگان و فرديد توی

داريوش شايگان و فرديد
توی شماره‌ی آخر کتاب هفته، يه مصاحبه جالب با داريوش شايگان هست که مطالبِ جالبی رو درباره‌ی فرديد داره. علت اينکه لينک مستقيم نمی‌دم اينه که مطمئن نيستم به کجا اشاره بکنه، چون ظاهراً لينکش يه ايرادی داره. مستقيم برين به سايت کتاب هفته. اينا رو مستقيم فقط نقل می‌کنم:
«هنگامى كه اين كتاب را نوشتم، فرديد را مى‏شناختم. من بارها او را ديده ‏ام و حتى به وى علاقه‏مند هم بوده‏ام و در جلسات وى هم شركت مى‏كردم. هميشه بارقه ‏هاى فكرى فرديد روى من تأثير داشته است. اما فرديد چند جنبه شخصيتى داشت: شخصيتى بود كه بارقه‏ هاى ذهنى خيره ‏كننده ‏اى داشت. شخصيتى بود كاملاً وسواسى كه نمى‏توانست اين ايده ‏ها را پياده كند و بنويسد. هيچ‏وقت نمى‏دانستيد كه چه مى‏گويد و براحتى مى‏توانست در جلسه‏ هاى بعد زير حرف‏ هايش بزند. ديگر آنكه فردى اخلاقى بود كه اخلاقش با حرف‏ هايش همخوانى نداشت. چهارم آنكه ذهن ملغمه ‏اى و تركيبى عجيبى داشت.

شما مجذوب كدام بعد از شخصيت وى بوديد؟
من تنها جنبه ‏اى كه از فرديد خوشم مى‏آمد، بارقه‏ هايى بود كه گاه گاه از ذهنش تراوش مى‏كرد.

اينكه مى‏گوييد وى ذهن ملغمه ‏اى و تركيبى عجيبى داشت، يعنى اين طورى بود كه همه چيز را- ولو غير منطقى- به هم ربط مى‏داد؟
ايده ‏هايش ملغمه ‏هايى گوناگون بودند. فرديد واژه ‏هاى عربى، سانسكريت، يونانى، فارسى و... را با هم تركيب مى‏كرد. حال آنكه از نظر زبانشناسى هيچ ربطى با هم نداشتند.

يعنى فرديد اين زبان ‏ها را همريشه و از يك خانواده زبانى مى‏دانست؟
بله. وى اين زبان ‏ها را همريشه مى‏دانست. در حالى كه در زبانشناسى، اين زبان‏ها از لحاظ ريشه و خانواده از هم جدا هستند. مثلاً سانسكريت، فارسى و يونانى در يك خانواده زبانى كه هندو اروپايى باشد، جاى دارند و عربى در خانواده زبان‏هاى سامى. به هر حال اين مسائل براى وى مهم نبود.

به نظر شما تأثيرات اعم از مثبت و منفى فرديد چه بوده است؟
به نظرم فرديد بيشتر ضرر رساند تا سود.

ضرر وى چه بود؟
ضررش اين بود كه بسيارى كه مانند اقمار دور و بر وى مى‏چرخيدند، چون بضاعت فكرى نداشتند و بارقه‏هاى وى را چونان حقايق مطلق مى‏پنداشتند، منحرف شدند. مانند اقمارى كه از مدار خودشان خارج بشوند.
نحوه تفكر و گفتمان فرديدى در سطوح مختلف جامعه ما اعم از فكرى و سياسى ديده مى‏شود. حتى در تفكر پسامدرن از نوع ايرانى! نگاه فرديدى حاكم است. فكر مى‏كنم كه تفكر فرديد به قرائت خاصى از پسامدرنيته راه مى‏برد.
بله. مثلاً مفاهيمى چون ديروز خدا، پس فرداى وجود يا تطبيق دادن استتار وجود هيدگرى با اسماءالهى در عرفان ابن عربى، خيلى زيبا و جذاب است ولى از بعدى هم خطرناك است. »

بايد برين کل مطلبو بخونين. به نظر من اشتباهی که اين آقا مرتکب می‌شد اين بود که می‌خواست يه آدمی رو از يه فرهنگ متفاوت توی متن انديشه‌ی عرفانی ما جا بزنه که کار نادرستيه به نظرِ من. حالا دلايلش بماند تا بعد.

چه کسم من؟ چه کسم

چه کسم من؟
چه کسم من؟ چه کسم من؟ که بسی وسوسه‌مندم!

اعتقاد، قربانیِ تقيّه ديشب به

اعتقاد، قربانیِ تقيّه
ديشب به اصرار، جيمی، يکی از بچه‌های خوابگاه، علی رغم انکار احمد، يکی ديگه از بچه‌های خوابگاه که عراقی است، باز نشستيم و کازابلانکا رو ديديم. توی يکی از آخرين صحنه‌های فيلم ويکتور لازلو برمی‌گرده به ريک (هامفری بوگارت) می‌گه: «تو داری از خودت فرار می‌کنی. می‌خوای خودتو با چيزی متقاعد کنی که اصلاً ته دلت بهش اعتقاد نداری. آدم که هميشه نمی‌تونه از خودش فرار کنه!». جمله معروف ريک هم تا آخر فيلم اين بود که:
!I don't stick my neck for nobody
حالا اين شده وصف حالِ من که گاهی اوقات با جديت تمام شروع می‌کنم به انکارِ خودم و وقتی به مهابتِ هستی‌‌سوزِ ايمان می‌رسم، که اتفاقاً عشق هم توی همون بستر معنا پيدا می‌کنه برای من، دوباره چراغ شهادت و اقراره که روشن می‌شه. با اين اوصاف، عشق برای من فرسنگ‌ها با بختکی سرطانی که کارش فقط فرسودن و سوزوندن باشه فاصله داره. عشق، برای آدمای متفاوت تجليات مختلفی داره. بعضيا به طور ژنتيک عاشقن. هر کارشون هم که بکنن يه جايی دوباره اين زخمی که توی جونشون نشسته سر باز می‌کنه و دست و دامان رو آلوده می‌کنه. اين جماعت چاره‌ای جز عاشقی ندارن! وقتی که سايه اعتقاد از سرِ عشق برداشته بشه و آسمانی بر اين بُعدِ زمينیِ ما اشراف نداشته باشه، طبعاً عشق رو بايد از نو تعريف کرد و ديگه خيلی از چيزايی که من حداقل پيش عطار و مولوی آموختم از معنا و موضوعيت می‌افته. اصلاً نمی‌دونم دقيقاً دارم چی می‌گم. می‌دونم که می‌خوام يه چيز مهم و سرنوشت سازو بگم، ولی زبان کم مياره. بعضی وقتا حس می‌کنم که توی تاريکی مطلق دارم راه می‌رم. اگه هم اندک کورسويی هست از درونه که می‌تابه. شايد بيرون هيچ نشانه‌ای از اميد و شوق و مژده‌ای و بشارت و اشارتی نيست. شايد! فعلاً که داريم همينجور می‌ريم. سعی می‌کنم اعتقادم رو قربانی تقيه نکنم و حداقل خودم رو انکار نکنم. من همينی هستم که هستم! از من بر نمياد که يکی ديگه باشم. من نمی‌تونم با مفاهيم و تصورات بقيه زندگی کنم:
باده می‌جويی ز جام ديگران / جام هم خواهي به وام از ديگران؟

March 14, 2003

نگاه دار . . .!

نگاه دار . . .!
گرت هواست که معشوق نگسلد پيوند
نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دستِ دعا نگه دارد

به هرزه چطورم؟ يا چطوری

به هرزه
چطورم؟ يا چطوری می‌گذره؟ خب معلومه: به هرزه!
عمری که مرد عاشق بی دوست می‌گذارد
هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد

March 13, 2003

خونبها

خونبها
خيره‌کشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگويد تدبير خونبها کن!

March 12, 2003

کتاب‌خوانان امشب به سفارش مهدی

کتاب‌خوانان
امشب به سفارش مهدی لينک «کتاب هفته» رو گذاشتم اون بغل. خيلی چيز جالبيه برای اهل کتاب. ازش غافل نشين!

پيش‌درآمد قبل از اينکه برم

پيش‌درآمد
قبل از اينکه برم پايين توی اين کافه يه چيزی (مرگابه‌ای، زهرماری) زهرِ مار کنم، اين چيزی رو که اين شازده گفت نقل کنم. گفت: «عشقی که دوسويه نباشه، مث سرطانه! آدمو نابود می‌کنه!» چقدر راسته اين حرف! شايد بعداًَ يه چيزایی در اين مورد بگم. فعلاً تا بعد!

«با او حرف بزن» بخش

«با او حرف بزن»
بخش فرهنگ و هنر بی‌بی‌سی رو الآن ديدم که نقد اين فيلم «با او حرف بزن» رو گذاشتن. يکی از خاطره‌هايی که با اين فيلم برام عجين شده اينه که من دفعه‌ی اولی که داشتم می‌رفتم ايران اين فيلمو رفتم تنها توی يه سينمايی توی کاون‌گاردن ديدم و اتفاقاً موبايلمو اونجا گم کردم! بماند! اين فيلمو من خيلی دوست دارم، کلی برای من خاطره (آرزو؟) توش مدفون شده!!

آخ! آخ! آخ! . .

آخ!
آخ! آخ! . . .آآآآآآآخ! آی هوای خوب! برف! بارون! تاسوعا! آرژانتين تا سيدخندان! مقامِ امن و میِ بيغش و رفيقِ شفيق!
دوستان وقتِ گل آن به که به عشرت کوشيم . . .عشرت کنيم ورنه به حسرت کشندمان! اينا از سرِ بخل نيست، ديوونه! از سرِ شوقه، که نمی‌دونم چقدر دووم مياره اونا! مستدام بادا!! اين بهانه‌های کوچيکو می‌شه بزرگ کرد! سعی نکن خيلی فيلسوف بشی!

يادآوری برای مرتفع شدن هر

يادآوری
برای مرتفع شدن هر شبهه‌ای، منجمله اونی که به ذهنِ عمو هادی خطور کرده بود، درباره‌ی شعرای اخير، مطلب عين‌القضات رو يه بار ديگه تکرار می‌کنم.
«نبيني كه دست و قلم را تهمت كاتبي هست و از مقصود خبر نه و كاغذ را تهمت مكتوب فيهي و عليهي نصيب باشد و ليكن هيهات هيهات هر كاتب كه نه دل بود بي خبر است و هر مكتوب اليه كه نه دل است همچنين.»
«جوانمردا! اين شعرها را چون آينه دان! آخر داني كه آينه را صورتي نيست در خود اما هر كه نگه كند صورت خود تواند ديدن همچنين مي‌دان كه شعر را در خود هيچ معنايي نيست اما هر كسي از او آن تواند ديدن كه نقد روزگار و كمال كارِ اوست.
و اگر گويي شعر را معني آن است كه قايلش خواست و ديگران معني ديگر وضع مي‌كنند از خود، اين همچنان است كه كسي گويد صورت آينه صورت روي صيقلي است كه اول آن صورت نموده و اين معني را تحقيق و غموضي هست كه اگر در شرح آن آويزم از مقصود باز مانم.»
ولی همه‌ی اينا به اين معنی نيست که چه می‌دونم «بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم»! نه بابا، من تا ياد دارم اين احوال رو به خرابی بوده!! چيزی که آباد شده از بيرون بوده. جهان تن رو به آبادانی داره می‌ره، ولی عالمِ دل رو به تباهی است. آخه هر بنايی يه معماری داره. يه کسی هست که مراقب اونه. هر خونه‌ای يه صاحبی داره. تا معمار يه عمارتی، تا صاحب يه خونه‌ای در بندِ عمران و آبادیِ اون بنا نباشه که اون عمارت همينجوری خودش درست نمی‌شه!! اونی که می‌گفت: «ويرانسرای دل را گاهِ عمارت آمد»، بخت و اقبالش خيلی بلندتر از اينا بوده!! اينايی که می‌گم تازه شکوه نيست، ها! شما هنوز شکايت نشنيدين! اگه عمری باقی بود، درباره‌ی همين غرغرها هم يه مطلبی رو از عين‌القضات نقل می‌کنم تا يه سری چيزا روشن بشه!

برای تو من چيستم؟ پرده‌ی

برای تو من چيستم؟
پرده‌ی اول:
يه هوس؟ مث هوس بالا رفتن از يه درخت؟ مث اشتياق يه بچه به ليس زدن شکلات کاکائويی؟ مث هوسِ آزمايش يه موجودی که با بقيه مشابه‌های ژنريکش فرق داره؟ چرا؟ اصلاً يعنی چی؟ . . .يعنی چی که . . .اين دندونی که درد می‌کنه رو داری هی باهاش ور می‌ری؟ . . .

پرده‌ی دوم:
از دمِ صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود
تو برای من اونی هستی که يک عمر در به در، ميخانه به ميخانه، سرگشته و ديوانه دنبالت بودم که توی حضورت به آرامش و سکونی می‌رسم که جای ديگه پيدا نمی‌شه، هيچ جای ديگه وجود نداره! يعنی . . . يعنی . . .نمی‌دونم چه جوری بگم، اصلاً نمی‌تونم بگم . . . اگه شده به قيمت ويران کردنت . . . همين تصورم رو حفظ می‌کنم و . . . نه . . .نه . . مقصودم اين نيست! نمی‌دونم! نمی‌تونم! اصلاً برو دست از سرم وردار!

پرده‌ی ديگر (يا شايد هم آخر!):
سياست آزار و نوازش . . . اين شيوه‌ی کج‌دار و مريز . . . آخرش می‌شه حکايتِ وحشی که «دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند . . ». شايد کبوتر احمقی باشه که هی به سوداهای مسخره‌ی دانه‌ای يا به آرزوی آرمانی . . . يا به فريب ارزشی يا انديشه‌ای فرود بياد، اما حرف آخر اين است که:
جهان پير است و بی‌بنياد، از اين فرهادکش فرياد . . .

پ.ن. اين نکته رو دارم چند ساعت بعد اضافه می‌کنم. الآن که رسيدم بوش هاوس، اين حضرت آقا درباره‌ی نکته‌ی ديگری فرمودند که:
هر چه در اين پرده نشانت دهند / گر نستاني به از آنت دهند!

آرزو يا خاطره؟ الآن داشتم

آرزو يا خاطره؟
الآن داشتم آخرين مطلبِ صاحبِ وبلاگِ دلتنگستان رو می‌خوندم، يه لحظه شک برم داشت. به خودم مشکوک شدم که شايد معانی واژه‌ها رو گم کردم و چيزای ديگه‌ای رو به جای خاطره عوضی گرفتم. در راستای شعر «هولناک و مخوف» ديشب [به تعبير کاترين]، دارم فکر می‌کنم احتمالاً اون چيزی که بايد قربانیِ کشتار بيرحمانه‌ی من می‌شده آرزوهام بوده نه خاطره‌هام! دارم يواش يواش خل می‌شم. فکر کنم داره اسکيزوفرنی مفرطم باز عود می‌کنه!! يادمه يکی ديگه هم دچار همين عارضه شده بود و می‌خواست همه‌ی تخمايی رو که گذاشته بود بشکنه!! (به نظرِ شما اين روايت ديگه‌ای از همون تعبير «گاوِ نه من شير» نيست؟)

نسل‌کشی ديشب از فرط خرابیِ

نسل‌کشی
ديشب از فرط خرابیِ دل خواستم بزنم بيرون يه جايی تن رو هم خراب کنم، ديدم نمی‌شه. تصميم گرفتيم با رضوان بريم سينما. رفتيم يه سينمايی توی می‌فر، فيلم «دور از بهشت» [Far from Heaven] رو که جوليان مور توش بازی می‌کنه رو ديديم. وسط فيلم توی ذهنم داشتم آخرين شعرم رو می‌گفتم. فيلم جالبی بود. اگه حوصله کردم درباره‌اش صحبت می‌کنم. بعد از فيلم رفتيم يه رستوران ترکی به اسم سفره و اونجا شام خورديم. توی راه که برمی‌گشتم خونه شعر رو توی قطار روی کاغذ آوردم. اينه:
کشتار خاطره
ظاهراً اين استمرار همون جريانات پيشين ماست! جای تعجب نيست. کاملاً طبيعی است:
شيوه‌ی چشمت فريب جنگ داشت / ما خطا کرديم و صلح انگاشتيم
تصور خطايی بود!

March 11, 2003

نمی‌فروشم! غم‌هايي که تو لهيبشون

نمی‌فروشم!
غم‌هايي که تو لهيبشون رو به جونم انداختی به هيچ قيمتی نمی‌فروشم، حتی اگه هزينه‌ی اين لجبازی باختن نقد عمر باشه:
در وفایِ تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقيقت کم از اين تاوان نيست!
چون:
دردی است غير مردن، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گويم اين درد را دوا کن!

باز هم . . .

باز هم . . .
اين ماجرای من تکراريه، ولی دوباره، باز هم، امروز هم:
شکسته‌دل‌تر از آن ساغرِ بلورينم / که در ميانه خارا، کنی ز دست رها!

انتظارِ خبر انتظارِ خبری نيست

انتظارِ خبر
انتظارِ خبری نيست مرا؟ نه ز ياری؟ نه ز ديّار و دياری؟ از هيچ کس؟ حتی از تو؟
ولی . . .اين رو که می‌دونی که سال‌هاست: «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گريند». قاعده‌ی کارِ عالم عوض شدنی نيست. ديشب بعد از مدت‌ها و برای چندمين بار فيلم «کازابلانکا» رو ديدم که باز فيلم يادِ هندستون کرد! ياد روزگاری افتادم توی همين يه سالِ گذشته که قرار بود بشن وقتِ ديدار و همگی شوربختیِ جدايی شدند و هر بار به خودم می‌گفتم که:
ديدارِ دلفروزِ تو عمرِ دوباره بود / اينک شبِ جدايی و مرگِ دوباره‌ای
و اين برای کسانی است که مثِ من، به قول سايه: در هفت آسمانم ستاره‌ای نيست! نمی‌دونم . . .شايد حافظ بيهوده نمی‌گفت که:
گليم بختِ کسی را که بافتند سياه / به آبِ زمزم و کوثر سپيد نتوان کرد
آره، مي‌شه آدم شيوه زندگی و ارزشاشو عوض کنه ولی ديگه اون وقت تو اون آدم قبلی نيستی! می‌شه آدم از خيلی چيزا دست بکشه. اون وقت بايد روی يه چيزایی برای هميشه قلم بگيری و ديگه هرگز اجازه ندی توی زندگيت تجلی پيدا کنن و گرنه ويرانگر می‌شن. ولی زندگی مگه ارزشِ اينا رو داره؟ . . .
. . . تا با تو سنگدل چه کند سوز و سازِ من!

بانگِ فلق اين هم نشانِ

بانگِ فلق
اين هم نشانِ ناپرهيزیِ ديشب:
بانگِ فلق
نمی‌دونم توی چه حالی اينو گفتم ولی فقط می‌دونم که اين فراز و نشيبی که توی زندگی پيش مياد، برای من حداقل، که از سمتِ جديت به طرف هزل و بيهودگی و دوباره توی موج بعدی می‌رم به اوج، همه دست يه نفره و بس:
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود / تا به گردون زير و زارم روز و شب
پ.ن. بس که دست به قلم نبرده بودم، داشت يادم می‌رفت چه جوری شعر می‌گن!!

March 10, 2003

قدح به شرطِ ادب گير!

قدح به شرطِ ادب گير!
پای مطلب قبلی درباره‌ی عشق که چيزی درباره‌ی شريعتی گفتم، دوستی، صاحب وبلاگ نکته‌گو، نظر داده و خيلی آزرده خاطر گفته که: «مهمترين مقام براي مدعيان عشق و عاشقي، حفظ ادب در مورد كساني است كه اگر چه نتوانسته اند عشق را خوب معنا كنند (بنظر شما) ولي عاشقي كردند (بنظر من).» عرض شود که در درجه‌ی اول، دوستمون اين ماجرا رو به خودشون نگيرند. مقصودم من هم اين نيست که شريعتی عاشقی نکرده و يا خدای نکرده آدم بی‌جوهری بوده. اشتباه نکنيد. اگه مطلب شريعتی رو مرور کنين و مطلبِ منو (دوست داشتن از عشق برتر است؟) هم يه بار ديگه بخونين، سعی کردم که درست توضيح بدم چرا با شريعتی اختلاف نظر دارم. وانگهی رويکرد مولوی و حافظ به عشق روشن‌تر از اينيه که به همين سادگی بخوايم شديداً تفسيرپذيرش بکنيم و مدعی بشيم هر کسی می‌تونه با تأويل‌های عجيب و غريب هر نتيجه‌ای رو ازش بگيره. اينی که دوستمون اينقدر احساساتی شده که چرا من گفتم فلانی پرت و پلا گفته، خوب اين که چيزی نيست؛ من هم پرت و پلا می‌گم، شما هم پرت و پلا می‌تونين بگين! بابا ماها همه‌مون آدميم! کی گفته که حرف من يا شما يا شريعتی قراره فصل‌الخطاب باشه! من که خدای نکرده آبروی شريعتی رو نبردم. نظرمو گفتم به همين سادگی. به اعتقاد من، بنا به اون مستندات و استدلالاتی که کردم، حرف شريعتی به دردِ جامعه‌ی امروز ما نمی‌خوره و اتفاقاً عشق زدايی می‌کنه تا عشق‌آفرينی. عزيز من! عصبانی نشين! تو رو خدا! ماها هم مدعی عاشقی ناب و سره نيستيم. اصلاً من به وجود يه عاشقی ناب و سره شک دارم. فقط خواسته بودم بگم که عشق يه معنا و تفسیر و برداشت واحد نداره، بر خلاف شريعتی که عشق رو خيلی ايدئولوژیک و جزم‌انديشانه معرفی کرده بود. همين! حرف من اصلاً اين نيست که شريعتی خوب معنا کرده عشقو يا بد. ايرادش به نظر من اين بود که خيلی صلب و با قاطعيت گفته بود عشق اين است و بس! در حالی که خيلی تفاسير متعدد و متفاوتی از عشق وجود داره به اذعانِ خودتون.

March 9, 2003

بهانه ای عشق! همه بهانه

بهانه
ای عشق! همه بهانه از تست / من خامشم اين ترانه از تست
خودت هم می‌دونی که اينا همه‌اش بهانه‌گيری‌های عاشقه!
من انده خويش را ندانم / اين گريه بی‌بهانه از تست

بلاگردان دعای گوشه‌نشينان بلا بگرداند

بلاگردان
دعای گوشه‌نشينان بلا بگرداند
چرا به گوشه‌ی ‌چشمی به ما نمی‌نگری؟

شهر قصه شهر قصه مشهور

شهر قصه
شهر قصه مشهور بيژن مفيد!

اول و آخر، وسيله يا

اول و آخر، وسيله يا هدف؟
ديروز با هادی صحبت می‌کردم، اين سؤالو ازش پرسيدم درباره‌ی عشق. گفت خوب عشق اولش وسيله است، بعدش هدف! نکته‌ی ظريف اينجاس که ما يه تعريفی از عشق ارايه می‌کنيم ولی عشق هميشه اون چيزی که ما اول تعريف کرديم باقی نمی‌مونه. اين خاصيت عشقه! يعنی تجربه‌ی روحی و معنوی آدم در مورد عشق با گذشت زمان هم تغيير می‌کنه و هم بسط و تحول پيدا می‌کنه. هر کس ادعا کنه من همون عاشقی هستم که روز اول بودم يا بگه هيچ چيزی به عشقِ من اضافه نشده يا ازش کم نشده، داره صراحتاً ادعا می‌کنه که يا خيلی معصوم و پيامبر صفته يا هم کلی خنگه که هيچی ياد نگرفته!! چون هيچ آدمی از اول کار همه‌ی آداب عاشقی رو بلد نيست. بر همين سياق، عشق برای آدمای متفاوت می‌تونه هم هدف باشه و هم وسيله. ولی وقتی به کسايی مث مولوی و حافظ و عطار و عين‌القضات مراجعه می‌کنين، عشق يه تعريف روشن و مشخص داره و آدابش هم معلومه. لذا جای شبهه‌ی ‌چندانی باقی نيست که ماهيتش چيه و چه آثار و تبعاتی داره و اصلاً برای چی مهمه. اگه يادتون باشه يه زمانی من يه نقدی برای اون مطلب شريعتی که «دوست داشتن از عشق برتر است» نوشته بودم که يه جايی روی همين وبلاگ لينک مطلبم هست. به نظر من شريعتی نه تنها تعريفِ مشخص و روشنی از اونچه که بزرگان معرفت بهش عشق می‌گن ارايه نکرده بود، بلکه ثابت کرده که توی اين زمينه حرفی برای گفتن نداره و فقط پرت و پلا گفته. اون مطلب شريعتی فقط به دردِ يه انشای خوب می‌خورد که يکی سر کلاس بخونه و ازش نمره بگيره!!!

وفاداری . . . ديشب

وفاداری . . .
ديشب ياد مولوی افتاده بودم، بنا به مناسبتی، که:
ز دستِ غيرِ تو اندر دهانِ من حلوا
به جانِ پاکِ عزيزان که گُرزِ رويين است!
يعنی ممکنه فراوون باشن کسايی که از اعزاز و اکرام و نوازش و عنايت (و احياناً، ببخشيد، لوندی و عشوه‌گری) مثقال ذرّه‌ای فروگذار نکنند. ولی آستانِ حضرتِ دوست کجا و رعايت مدعيان کجا؟
هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کز مدعی رعايت!
***
ای که نزديکتر از جانی و پنهان چو نگاه
هجرِ تو خوشترم آيد ز وصالِ دگران

March 8, 2003

زنجير و حبس آن را

زنجير و حبس
آن را که سرِ زلف چون زنجير بود
در خانه به زنجير نگه نتوان داشت

به مناسبت روز جهان زن (که امروز بود)، گيسو شاکری، تصنيف «تا به کی خموشی؟» رو که قمر خونده بوده، بازخوانی کرده. يه جورايی رنگ و بوی فمينيسم و اينجور چيزا می‌ده که من اصلاً از اين بحثا خوشم نمياد. ولی تصنيف بسيار زيباييه.

وسيله يا هدف؟ به نظر

وسيله يا هدف؟
به نظر شما، عشق وسيله است يا هدف؟
يعنی مقصودم اينکه که عشق ابزار و مرکبيه برای رسيدن به يه غايت و هدف عالیِ ديگه؟ يا عشق خودش اصلاً هدفه. يعنی ما زندگی می‌کنيم برای عشق يا عشق می‌ورزيم برای رسيدن به يک هدف؟ حالا من نمی‌خوام بحث کنم اين هدف چی باشه [اون طوری که عين‌القضات می‌گه عشق وسيله است و مرکبيه برای رسيدن به معرفت خدا: «ای عزيز! هر چه سالک را به خدا رساند فرض باشد به نزديک طالبان و عشق بنده را به خدا رساند!». مولوی هم گفته که: «عاشقی گر زين سر و گر زان سر است / عاقبت ما را بدان سر (يا شه) رهبر است»]، ولی به نظر شما عشق با اين اوصاف وسيله است يا هدف؟

بضاعت مُزجات يا مَزجات؟

بضاعت مُزجات يا مَزجات؟
امروز داشتم حرفای نوری‌زاده رو گوش می‌دادم، متوجه يه نکته ‌ای شدم که دو بار حداقل من شنيدم نوری زاده يه چيزی رو اشتباه می‌گه. اين آقا به جای اينکه بگه «بضاعت مُزجات»، به غلط می‌گه «مَزجات»! يعنی اين کلمه رو با فتحه می‌خونه!! حتماً می‌دونين که اين تعبير، توی قرآن هست (فکر می‌کنم توی سوره‌ی يوسف است). يعنی ريشه‌اش اونجاس و از اونجا وارد فرهنگ و ادبيات عرب شده. نوری‌زاده جای ترديدی نيست که آدم اديبيه و سواد شعریِ خوبی داره ولی همين آدما هم بعضی جاها لغزشای خنده‌داری دارن (کما اينکه خودِ بنده هم از اين قبيل خطاهای مضحک زياد مرتکب شدم). به هر تقدير نوری‌زاده اين کلمه رو واسه‌ی فضل‌فروشی به کار برده بود و اينجوری اسباب جوک شد. البته هر آدمی ممکنه اشتباه بکنه. فقط يکی بايد اينو واسه‌اش اصلاح کنه و بهش تذکر بده.

نمی‌گذارندم هوای روی تو دارم،

نمی‌گذارندم
هوای روی تو دارم، نمی‌گذارندم
به کوی تو مگر اين ابرها ببارندم

Free counter and web stats